《Hey stupid, i love you!》این زن قهرمان منه.
Advertisement
100
___________________
مدادش رو کنار گذاشت و انگشتهای دست راستش رو به نرمی ماساژ داد.
نگاه کلیای به جزوهی درس ادبیات انداخت و وقتی مشکلی توی نوشتههاش به چشمش نخورد، لبخند درخشانی زد.
پسر آلفا درست کنارش روی صندلی چرخدار عزیز و رویاییاش نشسته بود و مبحث تاریخ اون روز مرور میکرد تا بعدش به سوالهای تهیونگ جواب بده.
کتابش رو ورق زد و زیر چشمی اون رو پایید.
تهیونگ اون روز خستهتر از همیشه بنظر میومد ولی لبخندی که روی لبهاش بود، خیال جونگکوک رو از بابت خوب بودن حالش مطمئن میکرد.
گردن گرفتهاش رو به چپ و راست گردوند و به پشتی صندلیش تکیه داد.
در جواب نگاه سوالیِ امگا، شونهای بالا انداخت و خیره به جزوهی دستنویسش لب زد:
_ چرا همیشه در حال جزوه نوشتنی؟
تهیونگ پشت چشمهای خستهاش رو با کف دست مالید و خمیازهی نچندان کوتاهی کشید. خیلی خسته بود و همهی اینها به لطف روز پر مشغلهاش بود.
نامحسوس نیم نگاهی به ساعت دیواریِ چوبی اتاق انداخت تا ببینه هنوز وقت شام رسیده یا نه!
ناامید از حرکت کند عقربههای ساعت، درست مثل پسر آلفایی که حالا با نگاهش حرکات اون رو دنبال میکرد، به پشتی صندلیش تکیه و جواب سوالی که ازش پرسیده بود رو داد.
+ بچههای کلاسمون عموما حوصلهی جزوه نوشتن ندارن.
من براشون جزوه مینویسم و در ازاش پول میگیرم.
پولش زیاد نیست ولی به درد بخوره.
یک تای ابروی آلفا به بالا پرید.
تهیونگ توقع داشت که پسر یه حرف مسخره تحویلش بده و اذیتش کنه ولی برخلاف چیزی که فکر میکرد، جونگکوک از توی جامدادیِ مشکی رنگش سه تا خودکار بیرون آورد و روی دفتر اون گذاشت.
_ با خودکار رنگی بنویس.
با مداد که بنویسی بهت پول کمتری میدن چون خیلی مشخص و مرتب نمیشه.
تهیونگ زیرلب غرغری کرد و خودکار هارو دوباره به جامدادی آلفا برگردوند.
+ من با خودکار راحت نیستم.
نگاهش رو به اطراف چرخوند و پرسید:
+ سیب نداری؟
جونگکوک با بد خلقی شکلکی درآورد و صندلی پسر مومشکی رو هُل داد تا ازش فاصله بگیره:
_ ندارم...سیبِ دزد!
متاسفانه تهیونگ خسته تر از اونی بود که بتونه مثل همیشه پا به پای حرفهاش بیاد و یه جواب دندونشکن تحویلش بده.
از روی صندلیش بلند شد و با گفتن:« برو خداروشکر کن که حوصلهی کلکل کردن ندارم» روی تخت تک نفره و نرم و گرمِ پسر نشست.
کمی پاهاش رو توی هوا تاب داد و روی تشک نرم تخت بالا و پایین پرید.
خیلی وقت بود که روی تخت نخوابیده بود و حالا بی دلیل بخاطرش هیجانزده شده بود.
روی تخت دراز کشید و لبهاش بخاطر راحتیِ اون، کش اومدن.
چشمهاش رو بست و پاها و دستهاش رو به بالا گرفت و تکون داد.
این کارش جونگکوک رو به یاد کلاس صبحشون انداخت و باعث شد که ناخودآگاه لبخند بزرگی روی لبهاش نقاشی بشه.
+ جئون بیا یه کار خیر برات سراغ دارم!
جونگکوک با خنده از جا بلند شد و دست به سینه بالای سر پسرک امگایی که همچنان با خوشی روی تخت غلت میزد، ایستاد.
تهیونگ که حضور پسر رو درست کنارش حس کرد، لای یکی از چشمهاش رو باز کرد و با لحنی که سعی میکرد به اندازهی کافی مهربون و خر کننده باشه، گفت:
+ بیا کتف و شونههامو ماساژ بده، از صبح دارم جزوه مینویسم!
جونگکوک چرخی به چشمهاش داد و کنارش روی تخت نشست.
اولش میخواست مخالفت کنه ولی دلش نیومد که تو ذوق اون چشمهای پر از امیدواری بزنه.
ترجیح داد که برای یبار هم که شده، اجازه بده اون سیبِ دیوونه گولش بزنه و ازش کار بکشه.
بهش اشاره زد که به شکم بخوابه و وقتی که امگا به کرختی غلت زد و به شکم خوابید، خودش رو جلو کشید و شروع به ماساژ دادن شونهها و گردنش کرد.
Advertisement
میدونست که نباید زیادی از دستهاش کار بکشه چون قطعا بااینکار استخونهای کتف و شونهی تهیونگ زیر دستهاش خُرد میشد.
یک ربع تمام، منتظر موند که امگا رضایت بده و بیخیال ماساژ گرفتن مفتیش بشه ولی انگار که زیادی بهش مزه کرده بود چون حتی صدای نفس کشیدنش هم به سختی به گوشهای تیز جونگکوک میرسید.
در نهایت، خسته از پررویی ناتموم تهیونگ، نیشگون محکمی از پهلوی لاغرش گرفت و صدای دادش رو درآورد.
_ چه عجب! فکر کردم مردی!
تهیونگ انگار که تیر خورده باشه دو دستی پهلوش رو چسبید و لگد پروند.
قبل از اینکه بتونه چهارتا نفرین بار اون کنه، تقهای به در خورد و صدای خانم جئون به گوششون رسید:
~ بچهها شام حاضره.
تهیونگ نفسش رو محکم بیرون داد و چشمغرهای به لبهای کش اومدهی جونگکوک رفت.
در نهایت طاقت نیاورد و درست لحظهای که پسر حواسش نبود، لگد محکمی به پشتش زد و از تخت به پایین پرتش کرد.
+ این رو نمی زدم واقعا شب خوابم نمیبرد!
وقتی بالاخره دوشادوش هم سر میز شام حاضر شدن، خانم جئون اخرین دیس رو هم پر از پاستا کرد و جلوشون گذاشت.
تهیونگ به محض دیدن غذای مورد علاقهاش لبخند دندون نمایی زد و قبل از همه دست بلند کرد تا برای خودش کلی غذا بریزه.
ههنا بخاطر این رفتار که بنظرش کمی ناشایس و دور از ادب بود، اخم محوی روی ابروهای خوشحالتش نشست.
نیم نگاهی به آستین نخنما و ساییده شدهی سویشرت سبز رنگ تهیونگ انداخت و در جواب سوال همسرش که پرسیده بود، کیمچی تربچه دارن یا نه، سری تکون داد و از جا بلند شد تا اون رو هم سر میز بیاره.
وقتی دوباره روی صندلیِ چوبی جاگیر شد، دستمالی که کنار ظرف گذاشته بود رو برداشت و با حوصله روی ران پاهاش پهن کرد تا دامن جدیدش بخاطر غذا لک نشه.
فضای میز گرم و صمیمی بود و هر از گاهی جونگکوک و تهیونگ باهم سر چیزهای بی سر و ته زیرلب بحث میکردن، آخر و نتیجهی تمام اون بحث و دعواهای لفظی چندتا لگد بود که زیر میز و دور از چشم پدر و مادر جونگکوک، بهم حواله میکردن.
~ تهیونگ، درمورد پدر و مادرت خیلی کنجکاوم، میتونیم شانس این رو داشته باشیم که یه روزی دعوت مارو قبول کنن و به اینجا بیان؟
پسرک امگا آخرین لگد رو هم به پاهای آلفای حقیقیِ کنارش کوبوند و بی توجه به نالهی از روی دردش، مقابل چشمهای متعجب خانم جئون لبخندی زد و گفت:
+ ببخشید خانم، ولی امکانش نیست.
پدر و مادرم خیلی وقته که از دنیا رفتن.
جئون جیسانگ به محض شنیدن این حرف، چاپستیکش رو گوشهی ظرف رها کرد و متأثر لب زد:
× واقعا بخاطرش متأسفم تهیونگ، باید خیلی سخت بوده باشه.
تهیونگ قاشق پر از پاستاش رو توی دهنش فرو برد و شونهای بالا انداخت.
+ واقعا مشکلی نیست، جدی میگم.
لطفاً خودتون رو بخاطر این قضیه ناراحت نکنین.
جونگکوک خیره به ظرف غذاش، خودش رو نامحسوس کمی به سمت سیبِ دیوونهای که کنارش نشسته بود، کشید تا بتونه رایحهاش رو بهتر بو بکشه.
فقط میخواست از این طریق مطمئن بشه که رایحه پسر بخاطر غم سنگینتر نشده باشه، ولی چیز خاصی حس نکرد.
پس با خیال راحت لیوان آبش رو سر کشید و مشغول خوردن غذاش شد.
ههنا که بدجوری کنجکاو شده بود، به سوال پرسیدن ادامه داد.
~ دلیل مرگشون چی بود؟ الان...الان کجا زندگی میکنی؟
زن برای لحظهای با خودش فکر کرد، نکنه که این امگای بیچاره شبها جایی برای خوابیدن نداره؟
هر آن منتظر بود تا تهیونگ این نظریهاش رو تائید کنه تا اونم به هر روشی که شده اون رو مجبور به زندگی کردن توی خونهاش کنه.
تهیونگ که دید سوالهای خانم جئون تمومی نداره، بالاخره دست از غذا خوردن کشید و بهش خیره شد تا همه چیز رو مفصل و کامل براش توضیح بده.
Advertisement
+ پدر و مادر من هردو آتشنشان بودن.
راستش رو بخواین، سنشون خیلی زیاد بود و وقتی من فقط دو سالم بود، اونها بازنشسته شدن و دست از کار کردن کشیدن.
هیچوقت حوصلهی من رو نداشتن که البته مشکل اونها نبود، من میتونستم بفهمم و درک کنم که هردوشون دیوانهوار عاشقم بودن ولی بخاطر بالا بودن سنشون دیگه توانایی سر و کله زدن با بچهای مثل من رو که زیادی شیطون بود، نداشتن.
با به یاد آوردن خاطرهای، لبخندی زد و ادامه داد:
+ اولین سالی که مدرسه رفتم با مقایسه سن اونها و مادر و پدرهای همکلاسیهام، فهمیدم که یجای این قضیه مشکل داره.
اون روز رو خوب یادمه، بعد مدرسه مستقیم رفتم و از مامانم پرسیدم؛ راستش رو بگو، تو مادربزرگمی مگه نه؟
انتظار داشتم که تائید کنه ولی فقط زد زیر خنده و گفت که مادر بزرگم یه بیست سالی میشه که فوت کرده!
جونگکوک متفکر لب زد:
_ شاید به سرپرستی گرفته بودنت؟
تهیونگ سرش رو به نشونهی تائید حرف پسر تکون داد.
+ آره، این یکی احتمالش خیلی بیشتره.
چون پدر و مادرم هردو آلفا بودن و این امکان نداره که بچهی دوتا آلفا، امگا بشه.
به هرحال برای من که فرقی نداره، راستش روزی که تمام این حقایق رو فهمیدم فقط شونهامو بالا انداختم و گفتم، که چی؟
چه فرقی میکنه که کی منو به دنیا آورده یا پدر و مادر واقعیم چه کسایی هستن؟
برخلاف بقیه که راه میوفتن دنبال اونها و زانوی غم بغل میگیرن، من مادر و پدرم رو محکم بغل کردم و بخاطر اینکه انقدر دوستم داشتن، ازشون تشکر کردم.
پدرم وقتی که سیزده سالم بود توی اون سیلی که اون سال جون خیلی از گرگها رو گرفت از دنیا رفت.
مادرمم درست دو ماه بعدش بخاطر نجات یه نوزاد با وجود سن خیلی زیاد و مناسب نبودن شرایطش، به دل آتیش زد و منو تنها گذاشت.
جونگکوک به محض حس کردن سنگین شدن رایحه سیب تهیونگ، سر بلند کرد و بهش خیره شد.
با دیدن چشمهای خیس از اشکش آهی کشید و از جا بلند شد و به سمت یخچال رفت.
آخرین سیبی که توی جا میوهای بود رو برداشت و بی حرف بین دستهای پسرک امگا گذاشت و دوباره سرجاش برگشت.
تهیونگ خوشحال از سیبی که از آسمون براش نازل شده بود، ذوق زده خندید و بالاخره داستانش رو با گفتن چندتا جمله تموم کرد:
+ مادرم توی اون آتیش جونش رو از دست داد ولی بچه در عوض زنده موند.
این زن قهرمان منه.
گاز بزرگی به سیبش زد و بخاطر حس مزهی ترش سیب زیر زبونش، سرجاش با خوشی وول خورد.
+ اوه راستی!
سیبش رو جویید و پایین داد:
+ الانم تو رستوران دوستم زندگی میکنم، خوشحال میشم که گاهی بیاین اونجا و از غذاهای فوقالعادهاش بچشین.
ههنا و جیسانگ هردو لبخندی به دعوت پسر زدن و گفتن که حتما اینکار رو میکنن و تهیونگ توی دلش بخاطر معرفی کردن رستوران یونگی به چندنفر دیگه، با خوشحالی به خودش افتخار کرد.
.
.
.
اون روز مدرسه کسل کنندهتر از همیشه تموم شد.
حتی بی حوصلگی انقدر بهش فشار آورد که راه افتاد و کل مدرسه رو برای پیدا کردن معلم تاریخش گشت تا اذیتش کنه ولی در آخر متوجه شد که اون روز، روز کاری کیم سوکجین نبود.
به محض شنیدن صدای زنگ، وسایلش رو برداشت و پا کشان از در بیرون رفت.
قبل از اینکه فرصت کنه با برداشتن قدمهای بیشتر از اونجا دور بشه، دستی از پشت کیفش رو چسبید و مجبورش کرد که سر جاش بایسته.
رایحه خاک بارون خوردهی آلفا همون حالاش هم زیر بینیش پیچیده بود، دلیلی برای ترسیدن نبود پس خونسرد منتظر موند تا جونگکوک کارش رو بگه و بعد راحتش بذاره.
پسر بالاخره جلوش ایستاد و گفت:
_ فکر کنم دفتر حل تمرین ریاضیم رو اشتباهی دیشب بین کتابهای خودت گذاشتی تو کیفت رو بردی.
تهیونگ برای چند لحظه به آرومی پلک زد تا حرفهای آلفا رو پیش خودش تحلیل کنه.
در نهایت بی حوصله شونهای بالا انداخت و لب زد:
+ نمیدونم، دنبالم بیا اگه بود بهت پس میدم.
و بی اینکه حرف دیگهای بزنه یا منتظر جواب پسرِ دیگه بمونه، از کنارش رد شد و به قدم زدن ادامه داد.
جونگکوک چرخی به چشمهاش داد و به دنبال امگا راه افتاد.
هر دو خسته بودن پس در طول راه حرفی بینشون رد و بدل نشد.
و درست لحظهای که به نزدیکی رستوران رسیدن، چشمهای جونگکوک با دیدن دکهی کوچیکی که سبد میوهاش پر از سیبهای سبز رنگ بود، ناخودآگاه داد زد:
_ سیب!
تهیونگ نیم نگاهی به دکه انداخت و نیشخندی زد:
+ آره، سیب!
جونگکوک دیگه وقت رو هدر نداد، بلافاصله به سمت دکه دویید و دوتا سیب خرید.
تهیونگ خیره به سیبهایی که توی دست پسر بود، مغموم لب زد:
+ دوتا سیب میخوای چیکار جئون؟ یکی رو بده من، خسیس نباش!
آلفا انگار که حتی یه کلمه هم از حرفهای اون رو نشنیده باشه، یکی از سیب هارو توی جیب بیرونی کیفش چپوند و به اونی که توی دستش مونده بود، خیره شد.
با خودش زمزمه کرد:
_ این که خاک داره!
تهیونگ ناامید از گرفتن یکی از سیبهای آلفا، چرخی به چشمهاش داد و آستین سویشرتش رو پایین کشید و جلوی چشمهای اون بالا آورد:
+ بکشش روی آستین من، خاکش بره و تمیز شه!
جونگکوک مردد، طبق حرفی که پسر مومشکی زد سیبش رو به آستین کهنهی اون کشید تا خاکش بره. وقتی از تمیز شدنش مطمئن شد، جلوی چشمهای غمزدهاش یه گاز بزرگ بهش زد و دل و دهن پسر بیچاره رو آب انداخت.
تهیونگ چرخید و نفسش رو محکم بیرون داد.
نگاهش که به کیسههای زبالهی پشت رستوران افتاد، به سمت اونها راهی شد و خطاب به جونگکوک گفت:
+ تو برو داخل. من این کیسههارو که انداختم تو سطل زباله، میام پیشت.
آلفا سری تکون داد و سیب به دست به سمت ورودی رستوران سلانه قدم برداشت.
در همون حین، تهیونگ به کیسهها رسید و بعد از برداشتن یکیشون، خم شد تا دومی رو هم از روی زمین برداره که با بلند شدن یه صدای بلند و شکستن چیزی، وحشت زده از جا پرید.
کیسهای که توی دستش بود رو شوکه به گوشهای پرت کرد و به سمت جایی که منبع صدا بود، یعنی ورودی رستوران، دویید.
با صحنهای که دید، مبهوت سر جاش میخکوب شد.
در شیشهای رسما خُرد شده بود و دستگیری فلزیش هم دست جونگکوکی بود که با چشمهای گرد شده از ترس و شوک، وسط اون بل بلشو ایستاده بود.
یونگی با عصبانیت بیرون پرید و مشتری ها هم به دنبالش دور آلفا جمع شدن.
تهیونگ که اوضاع رو خطری دید، به سرعت دویید و کنار پسر ایستاد، سعی کرد برای یونگی توضیح بده.
+ این دوست منه یونگ.
احتمالا بخاطر اون کاغذی که روی در بود این اتفاق افتاده.
بتا با عصبانیت چشمهاش رو محکم بست و نفسش بیرون داد.
تهیونگ از فرصت استفاده کرد و بازوی جونگکوک رو بین دستهاش گرفت و اون رو به داخل رستوران کشوند.
+ بیا تو، اشکالی نداره، تقصیر تو نیست.
جونگکوک اما بازوش رو از حصار دستهای امگا آزاد کرد و پیش بتایی که با چشمهای عسلی رنگ و مغمومش به دری که دیگه نبود، خیره بود رفت.
مودبانه کنارش ایستاد و گفت:
_ من متاسفم، میتونم خسارتش رو بدم.
یونگی سر بلند کرد و به مشتریهایی که داشتن دور میشدن و مقصدشون قطعا رستوران کناری بود، خیره شد و آه کشید.
بی اینکه جوابی به حرفهای آلفا بده، با گفتن اینکه میره یکنفر رو بیاره تا در رو درست کنه، از اونجا دور شد.
تهیونگ با عجله کیفش رو گوشهاش گذاشت و تی رو گرفت.
شیشههارو به سرعت جارو زد و جمع کرد و توی یه کیسه ریخت و توی سطل زباله انداخت.
پسر آلفا رو به داخل کشید و بهش یه لیوان آب داد تا از اون حالت در بیاد و دوباره مشغول رسیدن به باقی کارها شد.
+ نگران نباش، احتمالا یونگی ازت نصف پول خسارت رو بگیره.
به هرحال باید اون کاغذ رو برمیداشت.
دستهاش رو با دستمال خشک کرد و به رختکن اشاره زد.
+ بیا ببینم دفترت اینجاست یا نه!
جونگکوک از جا بلند شد و به دنبال امگا به رختکن رفت. با کنجکاوی به داخلش سرک کشید و همه چیز رو از نظر گذروند و وقتی که یه دفتر آبی رنگ جلوی چشمهاش گرفته شد، دست از کارش کشید.
+ اینم از دفترت.
دفتر رو گرفت و بعد از چک کردنش اون رو داخل کیفش گذاشت.
سیبی که توی جیب بیرونی کیفش گذاشته بود رو بیرون کشید و به دست پسری که به کمد چوبی تکیه داد بود و نگاهش میکرد، داد.
کوتاه توضیح داد:
_ از اولش هم برای تو گرفتمش.
و بی اینکه منتظر شنیدن تشکر یا حرف دیگهای از طرف اون سیبِ خوشحال باشه، از رستوران بیرون زد و اونو با خوراکی محبوبش تنها گذاشت.
___________________
𝐸𝓈𝒶𝓂 🍏
https://t.me/esamsam
Advertisement
- In Serial17 Chapters
In the Field of War
The year is 107 of the First Age. A great peace reigned over the lands of Pangea. But in peace, war is bound. Great evil have risen, sent to destroy the world and it's inhabitants. Now, the leaders of the 9 kingdoms must join forces to stop this dwelling threat. Join now as one of the most gruesome war will ensue on the lands of Pangea. Massive armies from all kingdoms. Witness bold tactics, hard-fought battles, brave soldiers who will fight for their lands, for their freedom and the cost of it all.
8 106 - In Serial6 Chapters
Slave 53: The Phoenix
Azgarth is a violent Warlord from a planet where everyone feared him, a man that never lost a battle whether it be from his enemies surrendering or dying. After entering a wormhole, this once infamous man had his memory completely wiped. He was enslaved under the name 53. The great comet arrived one day and gave 53 an extremely rare animal aspect, the Phoenix. Having a rare animal aspect puts people on the fast track to power in this world. Will 53 show the same brutality as his former self? Author: So there will probably be a lot of changes when I start hashing out the whole classes and what not. I'm not planning on this to have statuses or anything like that, but when people 'lvl up' is probably going to be something like ascending 1, 2, 3, etc. With each ascension they are many times stronger, for example, someone who hasn't ascend at all would be at 0, but someone with a 1 would be about 5x stronger than someone who is 0 and so on. It would take a long time to reach each one. With the red colored marks which represents fire, I have a couple ideas with what I want to do, in a way a battle royale, as this continent they are on isn't very large, but all four elements are on it (or more, I might add light, dark, and some others) but all the humans have red, while a different alien race has blue (water), brown (earth), and grey (Air). The color of the mark they have influences how they feel about each other, a example of that would be if a red saw a brown, then they would naturally feel a disgust about each other, and if they killed someone from a different color they would gain way more life essence which is needed to ascend than they would killing someone from their same color. The last thing, I'm not too sure about the main character yet, as I like the whole idea of a memory wipe, I almost think it'd be more entertaining to have the guy slowly regain all his memory, then just becoming his normal self again. If that's the case I'll have to change the title of book. The original idea was this guy would keep the name 53, and his prior self named Azgarth is sharing his body, as in he can talk to him and give him advice on things since he doesn't want him to die since he is sorta like a split personality sharing the same body. Looking at it now, idk if I want this guy to be named 53 forever. Warning: A lot of dark content in the book, especially in the flashbacks.
8 77 - In Serial51 Chapters
Corporeal Forms
Once, humanity lost itself to the machine. Now the era of the Body Butchers is a fading memory and mankind awaits the coming singularity, long predicted and long delayed. The Conception: the birth of a true AI that will lead them to a new era.For Keri, this epoch-making event barely registers. She spends her days like so many others, waiting for her chance to enter the spheres, the online realm where knowledge is instant and the mind a mere gateway to something far greater. The time in between these moments is nothing but time to kill.But when a man dies in her arms she finds herself protecting the only remaining copy of the inchoate AI from forces she had barely realised existed. Hunted by a creature more machine than man, she is forced to reconsider everything she thought she knew about the world, and decide who the real monster is... before it is too late. (Download as an eBook - choose your own price - at https://www.smashwords.com/books/view/1150695)
8 88 - In Serial6 Chapters
Fantazia and the Two Graves
In Z323 angels and demons used to reside in neighboring countries called Fantazia and Two Graves. War would often break out between them in a battle for sovereign reign over good and evil. Ragnarok was the main driving force for these wars as he wanted to be king. The despair waged on for years until Z519. No one knows exactly what happened, but Ragnarok was ultimately defeated, or so everyone thought. Will the new heroes rise up to defend the newly found peace? Or will evil win over everything?
8 91 - In Serial38 Chapters
Camille
Camille use to live in her father's library when he was away on trading, and wait till he was back. Her mother never approved of her being stuck in books. But when her father dies unexpectedly, she just might become what her mother wants.While at school, she use to get letters from Lucas, her childhood sweetheart, but when he suddenly stops, she's heartbroken and the reason behind it, will hurt worse. But after her Coming Out party, she discovers something hidden within the old books, that will flip her world inside out.She's gonna learn that High Society comes with a price, and that her father has left secrets for her to unravel, that aren't going to end with happily ever after...*Book 1* Also, being edited!
8 161 - In Serial66 Chapters
|| BNHA Imagines ||
looking for some good fluffy, angsty, spicy stuff to read? well come on over, we've got it all! i do any character, male or female. have fun ( ͡° ͜ʖ ͡°) i'm taking requests right now, so if you want one, please message me or go to the chapter that says: R E Q U E S T S (Part 2). that's where I'll accept recommendations from. any other chapter with the name requests is old. thank you
8 122