《Hey stupid, i love you!》تبعیض
Advertisement
شرط ووت:65
کامنت فراموش نشه گیلیها🍏
___________
از مدرسه تا محل زندگی و کارش، تمام پیادهروها رو با خوشحالی طی کرد.
فکر و ذهنش تمام مدت به اعلامیهای بود که بین یکی از صفحات کتابِ تاریخش، داخل کیفش گذاشته بود تا مبادا اتفاقی براش بیوفته و یا حتی تا بخوره!
هر از گاهی دور خودش میچرخید و بی دلیل و با دلیل، لبخند میزند.
بند کوله پشتیش رو روی شونهاش جا به جا کرد که بی هوا نگاهش به صاحبِ پیر دکه که برخلاف همیشه داشت بعدازظهر، جعبههاش رو جمع میکرد تا داخل دکهاش بچینه، افتاد و بی تردید به سمتش دویید.
سنگین ترین جعبهی میوه که همچنان پر از میوه بود رو از دستهای چروکیدهی مرد گرفت؛ گرچه کمرش بلافاصله از وزن زیادش، به پایین خم شد.
آقای لو به محض دیدن این وضعیت، دستپاچه جلو رفت تا امگای بیچاره رو از شر اون جعبهی کمرشکن نجات بده ولی تهیونگ سریع عقب کشید و سرش رو تند تند به چپ و راست تکون داد.
به سختی اون رو تا دکه برد و گوشهای مرتب قرار داد تا بقیه هم جا بشن.
دست به کمر از دکه بیرون اومد و همونطور که سراغ بعدی میرفت، با کنجکاوی پرسید:
+ آقای لو، چرا الان دارین جعبههارو جمع میکنین؟ هنوز که غروب نشده.
مرد سبک ترین جعبه رو به زور بین دستهای امگا چپوند و خودش اونی که سنگینتر بود رو برداشت و با قدمهای بی تعادل با عجله وارد دکه شد تا پسرک جلوش رو نگیره.
همون طور که به سختی از فشار کار، نفس نفس میزد و با آستین لباسِ مخصوص کارش، عرق روی پیشونیش رو پاک میکرد جواب داد:
_ نوهام داره دنیا میاد فسقلی، باس قبل از زایمان عروسم اونجا باشم.
تهیونگ که با شنیدن این خبر چشمهای مشکی رنگش از شوق درخشید؛ روی پاهاش به جلو و عقب تاب خورد و تند تند پرسید:
+ دختره یا پسر؟ قبلا گفته بودین که بچه الفاست.
پیرمرد تکخندی زد، در دکه رو قفل کرد و سیبی که قبل از بستن در برداشته بود رو به سمت پسرک امگا گرفت و با مهربونی گفت:
_ فسقلی گفتم که، هنوز این کوچولو دنیا نیومده.
بیا اینم شیرینیِ تولد نوهی خوشگلم.
تهیونگ با احترام و دو دستی، سیب سبز خوشگلش رو از دست صاحب دکه گرفت و با عشق بهش خیره شد.
انقدر محو سیب ترشش بود که حتی متوجهی خداحافظی و رفتن اقای لو نشد.
هرچند که مرد این رفتار و بی حواسیش رو به دل نگرفت و با لبخند ازش جدا شد؛ خوب میدونست که اون فسقلی تا چه حد عاشق اون میوهی سبز رنگه.
طبق معمول همیشه، وقتی از نگاه کرده به سیب سبزش، چشمهاش سیر شد، گاز محکمی ازش گرفت و با خوشحالی تا در ورودی رستوران کوچیکی که برخلاف صبح، کرکرهاش بالا و پر از مشتری بود، لی لی کرد.
نگاه گذرایی به در شیشهای که روش یه کاغذ بزرگ با دست خط خودش که نوشته شده بود: "در را بِکشید"
انداخت و با تاسف سری تکون داد، اخرین گاز رو هم به سیبش زد و در رو با هُل کوچیکی که بهش داد، باز کرد و وارد شد.
چشم چرخوند و با دیدن پسر بزرگتر - که البته یجورایی دوستش محسوب میشد- پشت پیشخوان، به سمتش رفت و تند تند دستش رو به نشونهی سلام جلوی چشمهای عسلی رنگ بتا تکون داد و با نیش باز گفت:
+ من برگشتممم!
بتا با خوشرویی لبخند زد و دستهای از موهای مشکی رنگ تهیونگ رو پشت گوشش فرستاد و گفت:
_ به به، سیب کوچولوی ماهم برگشت.
بدو برو لباسهات رو عوض کن و بیا کمک که بدجوری سرم شلوغه!
+ چشم قربان! سیب فسقلی در خدمت شماست.
Advertisement
چرخید تا به اتاق تعویض بره ولی با یادآوری چیزی، سرجاش ایستاد و غر زد:
+ یونگ تورو به ماه قسم، اون کاغذ چسبیده به در رو بکن.
مردم از بس این در بیچاره رو کشیدن که آخرش از جاش در میاد، اصلا همین الان میرم یدونه دیگه برات مینویسم، فقط اونو بکن لعنتی!
یونگی، بی حواس درحالی که داشت غذای یکی از مشتریهارو توی ماهیتابه تند تند هم میزد تا ته نگیره، فقط برای اینکه امگا رو از سر خودش باز کنه تا بتونه به کارش برسه، سرسری جواب داد:
_ آره خوبه، بذار بکَنن، در میخوایم چیکار..
تهیونگ که فهمیده بود پسربزرگتر اصلا به حرفهاش گوش نداده، سرش رو مثل پاندول ساعت به دو طرف تکون داد و به سمت رختکن راهی شد.
کیفش رو گوشهای گذاشت، چرخید تا لباس کارش رو از تو کمد چوبی و کوچیکی که یونگی براش خریده بود، در بیاره که با به یاد آوردن اعلامیهای که تو کولهاش بود، بی طاقت به سمتش هجوم برد تا برای صدمین بار متنش رو بخونه و جرقههای خوشی رو زیر پوستش احساس کنه.
برگهی رنگی رو از بین کتاب تاریخش بیرون کشید و بی اهمیت کتاب بیچاره رو گوشهای پرت کرد.
دو دستی اعلامیه رو چسبید و روی صندلی پلاستیکیای که توی اون اتاقک کوچیک به ضرب و زور چپونده بود، نشست.
اون رو دقیقا قبل از تعطیل شدنش روی بورد اعلانات مدرسه دیده بود.
فراخوان برای انتخاب بازیگران تئاتر از بین دانش آموزان مدرسه.
اگه فردا توی ازمون قبولش میکردن، بعدا میتونست به مسابقات بین مدرسهای بره و کلی پیشرفت کنه.
هرچند که رشتهاش ربطی به هنر و تئاتر نداشت، ولی تهیونگ با تمام وجود میخواست که امتحانش کنه.
علاوه بر اون، فردا قرار بود که معلم تاریخ به قولش عمل و شخصی رو برای تدریس بهش معرفی کنه.
فردا میتونست روز بی نظیری براش باشه.
لبخند بزرگ و درخشانی که روی لبهاش بود، نظر یونگیای که به دنبالش اومده بود تا دلیل تأخیرش رو بفهمه، جلب کرد و باعث شد که اون هم با وجود کوه مشغلهای که در اون لحظه روی شونههاش سنگینی میکرد، لبخند بزنه و بپرسه:
_ چیشده سیب کوچولو؟ رایحه سیب ترشت کل اتاقک رو گرفته.
تهیونگ شوکه از ورودِ بی سرو صدای یونگی، از جا پرید و با تعجب به سمتش برگشت:
+ چی...آها! امروز برای مسابقه انتخاب بازیگر برای تئاتر مدرسه ثبت نام کردم.
بتا یه تای ابروش رو بالا انداخت و متفکر پرسید:
_ مگه مدرسه شما سالن تئاتر داره؟
تهیونگ شونهای بالا انداخت و از جا بلند شد تا جدی جدی برای کارش آماده شه و لباس عوض کنه:
+ نه ولی قراره کاراش توی سالن اجتماعات انجام بشه، فرقی ندارن باهم.
برو یونگ، منم الان میام.
بعد از رفتن بتا و بسته شدن در، برای چند لحظهی کوتاه به در کمد زوار در رفتهاش خیره شد و با خودش فکر کرد؛ واقعا فردا قراره چه روزی باشه؟
.
.
.
فردا صبح، بعد مدتها تونست تقریباً سر زمان مناسب به مدرسه برسه... تقریبا!
البته این زود رسیدن رو مدیون بسته بودن دکهی آقای لو بود.
متأسفانه امروز تهیونگ سهمیه سیبی نداشت و این بیشتر از هرچیزی غمگینش کرد. بااینحال، امگا از ته قلب ارزو کرد که حال نوهی اقای لو خوب و به سلامت به دنیا اومده باشه.
قبل از هرکاری، به سمت لاکرش رفت و وسایل مورد نیازش رو برداشت و البته بازهم بی توجه به برنامهاش و با اتکا به حافظهی عزیزش!
بعد، به سمت دفتر معلمان دویید و با نیش باز تقهای به در زد و وارد شد.
بعضی معلمها همچنان پشت میزشون مشغول به کار بودن و بعضیهای دیگه هم با به دست داشتن چندتا کتاب و برگه، آمادهی رفتن به سر کلاسهاشون.
Advertisement
همهی اونها به جز یکنفر بی توجه به ورود پسرک امگا به کارشون ادامه دادن، به هرحال اگه بااونا کار داشت، به سمتشون میرفت.
کیم سوکجین به محض دیدن تهیونگ، دندونهاش رو از روی حرص بهم سابید و بعد از برداشتن پوشهی کم قطری از جا بلند شد و بعد از گرفتن و کشیدن دست امگا، از اتاق بیرون رفت و اون رو هم دنبال خودش کشید.
در یکی از کلاسهای خالی رو باز کرد و به پسر اشاره زد تا داخل بره.
بعد از بستن در به سمتش چرخید و پوشه رو به دستش داد و با بی میلی لب زد:
_ سه نفر رو تونستم برات پیدا کنم.
از اونجایی که گفتم شاید وضع مالیشون هم مدنظرت باشه چون یه اخاذ موذی هستی، آمار اونم برات درآوردم.
یکنفرشون وضعش جالب نیست، مشکلات خانوادگی داره و سال به سال گذرش به مدرسه نمیوفته.
یکی دیگه انقدر پولداره که اصلا نیاز به مدرسه نداره، بری دم خونهاشون احتمالا با لگد بزنن در نشیمنگاهت و پرتت کنن تو کوچه.
ولی سومی...سومی زندگی عادیای داره، تنها چیز غیر عادیش اینه که عضو دانش آموزان انتخابی المپیاد ریاضیِ این مدرسهست.
روزایی که آزمون گرفتم، هر سه بارش رو فرداش امتحان آزمایشی ریاضی داشته و من نمیتونستم زیاد بهش پیله کنم ولی حالا با وجود تو و شرایط اون دوتای دیگه که قطعاً مدنظرت نیستن، بنظر میاد که باید براش خط و نشون بکشم.
نفسی گرفت و طلبکار به امگایی که همچنان در سکوت، اطلاعات داخل پوشه رو مرور میکرد، خیره شد و ضربهی آرومی به شونهاش زد تا توجهاش رو جلب کنه:
_ هی، بچه با توام.
تهیونگ به سرعت سر بلند کرد و شرمنده گفت:
+ ببخشید آقا، داشتم اطلاعات رو میخوندم.
پس بااین حساب فقط جئون جونگکوک برام میمونه، نه؟
اشکالی نداره، ممنون میشم همین رو برام درست کنین.
بهتون اطمینان میدم که به هیچ وجه اذیتش نکنم و واقعا کاری کنم که نمرهی تاریخش بالا بره.
من میتونم برم؟
بتا بی حوصله سری تکون داد و از جلوی در کنار رفت تا امگا بتونه از کلاس بیرون بره.
آهی کشید و زمزمه کرد:
_ ببین نیم وجب امگا چجوری داره منو روی انگشت کوچیکش میچرخونه!
گرگم، گرگای قدیم.
.
.
.
به محض تموم شدن اولین کلاسش، هیجانزده وسایلش رو جمع و بعد از پرت کردن اونها داخل لاکرش، بدو بدو به سمت سالن اجتماعات رفت.
استرس سر تا پاش رو گرفته بود و نفس کشیدن رو براش سخت میکرد، البته این وضعیتش بدتر شد وقتی که صف بی انتهای متقاضیان مسابقه رو دید.
جلوی لبهاش رو که داشت میرفت آویزون بشه، به سختی گرفت و تلاش کرد روحیه خوبش رو همچنان سفت و سخت حفظ کنه.
رفت و از مسئولی که پشت میز نشسته بود، شمارهاش رو گرفت و گوشهای دور از همه و چسبیده به دیوار کرمی رنگ ایستاد.
کلاسهای ساعت ده رو بخاطر این مسابقه تعطیل کردن پس بی نگرانی، صبورانه منتظر رسیدن نوبتش موند.
درست نیم ساعت بعد، از پشت بلندگو شمارهاش اعلام شد و امگا با ذهنی مضطرب اما امیدوار، وارد سالن اجتماعات شد.
از پلهها بالا رفت و روی سِن ایستاد، تعظیمی به داورها کرد و بعد از جواب داد به سوالاتشون منتظر دستور اونها موند.
نور پروژکتور مستقیم به چشمهاش میتابید و اذیتش میکرد، گرما کلافهاش کرده بود ولی سعی کرد به تمام اینها بی اهمیت باشه و بهترینش رو به نمایش بذاره و از خودش ضعفی نشون نده.
یکی از داورها با مشورت بقیه، خطاب بهش گفت:
_ برامون نقش پسری رو بازی کن که داره با روح معشوقهاش برای آخرین بار خداحافظی میکنه.
تهیونگ برای لحظهای در سکوت با سری افتاده به کفشهاش خیره موند.
بعد، نفس عمیقی کشید و سر بلند کرد و به داورها نگاهی انداخت و همهی اونها رو بخاطر چشمهای خیس از اشکش شوکه کرد.
چطور به این راحتی توی نقشش جا گرفته بود؟
قطره اشکی از چشمهای مشکی رنگش چکید و روی گونهاش غلتید و پایین افتاد.
لبخند تلخی زد و با بغضی که به سختی تلاش کرده بود تا نشکنه، لب زد:
+ به اندازهی تمامِ ثانیه هایی که قراره بی تو زندگی کنم دلم برات تنگ میشه..
دلم برای حس کردن دوبارهی رایحهات هم تنگ میشه، دلم برای تمام اون عکسهایی که ازم میگرفتی، نقاشیهایی که ازم میکشیدی، پیکسلهایی که با ذوق جمعشون میکردی هم تنگ میشه.
حتی دلم برای دیدن صدبارهی فیلم گرگهای آواره، وقتی که توی بغلت با آرامش میخوابم و تو به موهام دست میکشی، تنگ میشه.
عزیزِ از دست رفتهام، ازت ممنونم که یادت نمیره که من چقدر دوستت دارم.
لطفا دیگه گریه نکن، دیگه درد نکش، دیگه بخاطرم ناراحت نباش.
دیگه..
هق هقی کرد و با کف دستهاش اشکهاش رو تند تند پاک کرد و لبخند عمیقی زد:
_ ببخشید، فقط یه لحظه زیادی احساساتی شدم، لطفا دوباره نزن زیر گریه!
به قولی که بهت دادم عمل میکنم، قسم میخورم که اینکارو میکنم، پس لطفا دیگه انقدر درد نکش و برام با صدای بلند بخند، انقدر بلند که صداش به گوشهام برسه و باعث شه که قلبِ عاشقم یکی دوتا تپش رو جا بندازه!
حالا که کنار برادرتی، خیال منم راحتتره چون میدونم که اون حتی بیشتر از من مراقبته، قول میدم که تو زندگی بعدیمون پیدات کنم و حتی بیشتر از حالا عاشقت باشم، لطفاً برام یه حلقهی خوشگل بخر و هیچوقت دستهام رو رها نکن.
تو زندگی بعدیمون، امیدوارم که سرنوشت به هممون رحم کنه و بذاره که خوشحال باشیم.
دوستت دارم..
به محض تموم شدن دیالوگی که کاملا بداهه و بی برنامه گفته بودتش، داورها همگی ایستادن و به افتخارش دست زدن.
تهیونگ ذوق زده خندید و با کف دستهاش تند تند اشکهاش رو پاک کرد.
یکی از داورها که با توجه به پلاکاردش، مین یون هوآ نام داشت، شوکه گفت:
_ خدای من، بازیگری تو خونته!
مردی که کنارش نشسته بود، از روی تائید سری تکون داد و بعد با دست به در خروجی اشاره زد:
~ ممنونم، میتونی بری بیرون، بعد از پایان آزمون نتایج رو اعلام میکنیم.
تهیونگ با احترام تعظیم نود درجهای کرد و با خوشحالی از سالن خارج شد.
حالا میتونست یه نفس راحت بکشه..
از اونجایی که گشنگی بهش فشار آورده بود، تصمیم گرفت که بجای بیکار و منتظر ایستاد یه گوشه، شکم عزیزش رو سیر کنه؛ به هرحال تا زمان اعلام نتایج، وقت زیادی مونده بود.
.
.
.
ساندویچ همبرگر به دست درحالی که دلستر طمع سیبش رو سر میکشید، از سالن غذاخوری مدرسه بیرون زد.
درستش این بود که همونجا غذاش رو تموم کنه ولی انقدر استرس داشت که دیگه نتونست به دور از محیط مسابقه بمونه و بی طاقت همونطور که با گرسنگی به همبرگرش گاز میزد، به سمت ورودی سالن اجتماعات قدم برداشت.
وقتی رسید، مثل چند دقیقه پیش، به دور از شلوغی گوشهی دیوار و بی اینکه جلوی دست و پای کسی باشه و گرد و خاک ناشی از راه رفتن دانش آموزها روی غذاش بیوفته، نشست و به غذا خوردنش ادامه داد.
وقتی خوردنش تموم شد، پلاستیک غذاش رو تا کرد و توی جیبش گذاشت تا بعداً توی سطل زباله بندازه.
گرگش با بی قراری گوشهی جسم انسانیش کز کرده بود و هر از گاهی دم پشمالوش رو به یه جایی میکوبید تا استرسش تخلیه شه و تهیونگِ بیچاره برای آروم کردن امگای عجولی که توی وجودش نفس میکشید، قلوپ قلوپ دلستر سیب بهش رشوه میداد.
و بالاخره، زمان اعلام نتایج فرا رسید.
تهیونگ با پاهایی که از استرس میلرزیدن، از جا بلند شد و به سمت فردی که از بین داورها نماینده شده بود تا برنده هارو اعلام کنه رفت و مثل بقیه، منتظر موند.
تک تک اسمها خونده شد ولی... هیچکدوم تهیونگ نبودن!
انتخابش نکردن.. داورها انتخابش نکردن؟
ولی چرا؟ اونا که خیلی از بازیش تعریف کرده بودن!
اونا که حتی بخاطرش از جا بلند شدن و به افتخارش دست زدن...یعنی ده نفر دیگه هم بودن که از تهیونگ حتی بهتر بازی کرده بودن؟ چطور ممکن بود؟
با بغضی که توی گلوش نشسته بود، با عصبانیت به سمت داور رفت، با چشمهایی که حالا خشم جایگزین اون ذوق زدگی و هیجان چند لحظه پیشش بود، از بین دندونهاش غرید:
+ چطور ممکنه؟ شما که خیلی از من خوشتون اومد آقا!
مرد با دیدن چهرهی آشنای امگایی که بازیش اون رو به وجد آورده بود، با ناراحتی و شرمندگی نگاهش رو به جای دیگهای داد.
سعی کرد بهش انقدر بی محلی کنه که پسرک بیخیالش شه و بره ولی ابن اتفاق نیفتاد، تهیونگ سمج تر از این حرفها بود.
دست مرد رو گرفت و مجبورش کرد که به سمتش برگرده و بهش نگاه کنه.
این کارش توجه همه رو جلب کرد و سکوت بی سابقهای کل سالن اجتماعات حاکم شد.
مرد که دید راه فراری نداره، آهی کشید و تصمیم گرفت که فقط آب پاکی رو روی دستهای امگا بریزه:
_ تو بازیت عالی بود پسرجون ولی...
تهیونگ بی قرار بین حرفهاش پرید و پرخاشگرانه پرسید:
+ ولی چی؟ ایرادم چی بود؟ کجای کارم عیب و مشکل داشت؟
_ ما باید نماینده های مدرسهامون رو به مسابقات تئاتر بین مدرسهای بفرستیم.
پس باید کسایی رو انتخاب کنیم که به اندازهی کافی خاص باشن.
تلخندی زد و زمزمهوار پرسید:
+ و من چرا خاص نبودم؟
مرد قدمی به عقب برداشت، نگاهش رو به جایی غیر از چشمهای شکسته و خشمگین امگای مو مشکی داد:
_ نه تا وقتی که موها و چشمهات مشکی هستن و زیبا نیستی!
+ اوه...
دستش رو کشید و پوزخندی تحویل نگاه های متاسف بقیه داد:
+ درسته!
پوزخندش در نهایت تبدیل به لبخند شد و همه رو شوکه کرد.
محترمانه به داور تعظیم کرد و بعد؛ انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده، چرخید و از اونجا دور شد..
عصبانی بود، خیلی هم عصبانی بود.
دلش میخواست سر تک تک ادمهایی که اونجا بودن فریاد بکشه و اون شیشه دلستری که هنوز توی دستش بود رو محکم به سر اون داور لعنت شده بکوبه.
ولی اینکارا مشکلش رو حل نمیکرد، مگه نه؟
کنار دیوار ایستاد و شروع کرد به گرفتن نفس های عمیق.
نمیخواست گریه کنه...نمیخواست..با گریه و زاری چیزی حل نمیشد.
چشمهاش رو برای لحظهای بست تا راهی برای خروج اشکهاش وجود نداشته باشه.
ولی درست همون لحظه، رایحه خاک بارون خورده ای زیر بینیش پیچید و دستی به نرمی روی شونهاش نشست.
صدایی با آرامش پرسید:
_ کیم تهیونگ؟
___________
Esam🍏
Advertisement
- In Serial9 Chapters
A Thousand Ways to say "Home"
Not even the apocalypse can crush humankind's desire to walk among the stars. In what was once the American Pacific Northwest, a massive complex known as Hope's Enclave has been constructed, home of the Ifterra Project, humanity's latest attempt to reach the stars and make them their home. But all is not as it seems in the Enclave or in the Project, and threats wait outside - from the armies of John Seid's America Eterna in the east, to their far-off allies the Invictan Empire, to the mysterious Aliens who have taken up residence in the sky and will speak only to Ifterra Project. When fresh blood arrives to work on the project, something is set into motion that might either send humanity far into the universe, or plunge it into a new age of violence and fear.
8 129 - In Serial12 Chapters
Unsanity is Relative
A mad man who considers himself un-un-sane is summoned through an ancient ritual to a land of magic and wonder. He finds himself in this new world, accompanied by nothing but the voices in his head and the gown he wears. He finds himself wondering if any of this is real, and then wondering if it matters. Follow him on his wild adventure through a litrpg world. Where he will do whatever he can to find some pudding, or invent it if it doesn't exist. The only problem is, he doesn't know the recipe. ---- First story please give critisism and comment about grammar errors and misspells. Cover art from pinterest.
8 162 - In Serial13 Chapters
Fracture: Tales of the Broken Lands [Re]
Eternity's march wears down even those destined to see its end. He was one of them, one of the first and last. But... nothing went as it should have. The enemy came and its legions consumed the worlds and all those who rose to defend the cosmos. Everyone except him. Despite all, he survived, fighting until he had nothing left, yet even as he welcomed it, the end never came. Jack was given another chance. His fate brought him to a plane called Fracture, a nexus of the cosmos, where broken things go to find new purpose. Will he find his purpose? Or will the machinations of those who rule the Broken Lands lead him to ruin? *** This is a rewrite of my first story. It is a litrpg with elements of cultivation in a setting filled with fantasy and scifi trappings. For old readers returning, the story will be significantly different, but core components of the characters will remain the same. I hope you enjoy it.
8 136 - In Serial14 Chapters
The One, The Enlightened
@ito_michiaki IG. Be There. The truth will prevail........ Everything you need to know....Michiaki Ito and Raiden Ito are two inseparable siblings. They and their childhood friends Hikari, Akihito, and Miyuki can accomplish anything together and back each other up. However, something would put their friendship to the test. It all started when their school mysteriously gets closed due to a publicly announced fire breakout. The group instantly realizes that this is not true and while they try to figure out what is wrong, Ito's parents are called to the school and never come back. At that moment, the group decides to secretly enter the school to investigate. Will their findings bring anything to the table? Searching through the school, the group stumbles across a scrambled note and a mysterious crystal. The school is empty and they could not find anyone else. Returning from school, they meet Kyouko, a girl who experts in those kinds of strange disappearances. With the help of Kyouko, they learn that the crystal is a part of the 9 Rivals, which are 9 magically powered crystals each one having a unique effect. Kyouko decides to help the group resolve the mystery of the school's incident and rescue Ito's parents.
8 127 - In Serial16 Chapters
The life of an arrow that turned into a boy
Wortio turned into a boy when the 'vortex that led to a fantasy world for absolutely no reason or the transformed truck kun that was definitely going to kill you or send you somewhere you'll hate door' opened and sucked him in. As to what I mean by turned into a boy, well wortio was once an arrow. Yep, an arrow. Great right! Haha I think it's great to. This can count as gender bend right? Arrow to a boy? No? Fine. This story was inspired by a lot ?probably not). and I just felt like writing something random when my friend randomly went "Kono tadagiri no sekai wa Hakai shimasu!" At me for no real reason! First fic enjoy.
8 85 - In Serial15 Chapters
Rock With Me (Michael Jackson X FemReader)
A story about how you the reader grew up as Michael Jackson's best friend. Will it evolve into more? You'll have to read the find out! Please enjoy and rate!!This story can also be found on Quotev under the name Fedorapool which is my account.
8 262