《chocolate and ice》•7•
Advertisement
روی تخت نرمی دراز کشیده و بوی مطبوعی توی فضا پیچیده.
احتمالا مرده و توی بهشتِ؟
صداهای اطراف به مرور واضح تر شده و حس درد به کل بدنش حجوم آورد.
-: باز خون دماغ شدی؟ اینا اثرات اسنیف کردن ککِ.. صدبار بهت گفتم دست بردار.
نه.. نمرده بود!
صدای پرت کردن دستمالی روی ظرف فلزی شنیده شد
از بوی الکل و ضدعفونی کننده هایی که میومد حدس زد که باید توی کلینیک درمانی زندان باشه.
-: تست ورزش قلبت یکم مشکل داره. بنظرم باید آنژیو بشی..
+: غرغرات تموم شد؟
صدای آشنایی با غرولند گفت و باعث شد با کمی فشار آوردن به چشم هاش، چشم هاش باز کنه
چند ثانیه ای با نگاهی تار به سقف سفید اتاق زل زده بود
احتمالا چشم راستش ورم کرده چون تاری دیدش کم نشد
+: چی شده بک؟
با نرم ترین لحنی که میشد تصور کرد پرسید و این باعث شد پسر روی تخت با کنجکاوی، سمت صداها نیم نگاهی بندازه.
مرد زندانی با تتوی طرح مار روی طرف چپ بدنش، به دیوار کنار میز پزشک تکیه داد و درحال صحبت با پزشک بود.
پس اون.. توی کلینیک زندان بود؟
-: چرا بحث عوض میکنی؟ به من چه ربطی داشت؟
پزشک، گفت و از روی میز پرونده ی نارنجی رنگی رو به گوشه ی میز پرت کرد
+: چون مشخصه.. قضیه مربوط به چانِ مگه نه؟
پزشک سرش به دستش تکیه داد
-: بالاخره صبرش لبریز شد..
دست تتو شده ی مرد، بین موهای قهوه ای رنگ پزشک فرو رفت. چند ثانیه ای سکوت برقرار شده و بعد سر پزشک به شکم مرد تکیه داده شد
-: خواستم درستش کنم.. باور کن میخواستم درست بشم اما نشد.. نمیشه..خسته شدم دیگه
+: میدونم..
آرام گفت و مشغول بازی با موهای پسر تو بغلش شد.
نگاهش به سقف برگردوند و بی صدا سعی کرد اتفاقات افتاده تحلیل کنه.
این کی بود که نجاتش داده بود؟!
قبل اینکه بتونه بیشتر فکر کنه، پلک هاش سنگین شد و بباز نگه داشتنش انرژی زیادی میخواست.
...............................................
...........................................................
محتویات بینیاش بالا کشید و از تو بغلش خارج شد
-: ببخشید..نمیفهمم چه مرگمه.
زمزمه کرد و مشغول مرتب کردن میزش شد.
دست های قوی مرد، صورتش سمت خودش کرد
+: دلیلی برای معذرت خواهی وجود نداره بک.. به هرحال، من هیچ کار دیگه ای ندارم که انجام بدم.
لبخند محوی برای قدردانی زد
-: وقت برای تتو زیاد داری انگار..؟!
نگاهی به بدن تتو شده ی مرد انداخت
-: بهت میاد..! دلم میخواد واکنش سهون بعد دیدنش ببینم.. میدونی؟ همیشه یه تمایل زیادی به دخترای تتودار داشت. مردا؟ نمیدونم..
مرد چرخی به چشم هاش داد و پزشک ریز خندید.
نگاه بکهیون سمت پسر روی تخت چرخید
-: قضیه ی این چیه؟
نگاه جونگین هم به تخت چرخید
+: قضیه؟
نیشخندی بهش تحویل داد
-: داری میگی برای سرگرم کردن خودت، چیز جدیدی پیدا نکردی؟
چشم غره ای رفته و با دست به پسر روی تخت که بیهوش بنظر میرسید، اشاره کرد
+: اون خیلی بچه است. پدوفیل نیستم که..
طوری گفت که انگار این واضح ترین حقیقت دنیاست،
بکهیون شانه ای بالا انداخت و بین پرونده های نارنجی رنگ روی میز مشغول پیدا کردن یه پرونده ی خاص، شد
-: خب حتما اون ۱۸ سالش شده که الان توی زندان بزرگسالانه، پس تو پدوفیل حساب نمیشی. اون به سن قانونی رسیده.
غرولندی کرد. ولی واقعیت این بود که اون پسر خیلی کوچیک تر از سنش به نظر می رسید
+: بنظرت شبیه مردی میام که حوصله ی وارد شدن به این داستانهارو داره؟ اونم با یه بچه؟
پرونده ای که مدنظرش بود پیدا کرد و بازش کرد
-: خب.. قائدتا نباید حوصله داشته باشی وقتی که دوست پسر و زنت هردو منتظرن تا اجازه بدی بهشون بیان ببیننت و ..
Advertisement
نیم نگاهی به مرد اخموی کنارش انداخت
-: و میدونی که چقدر مشتاق به "سرگرم کردنت" خواهند بود.
دست تتو شده ی مرد بین موهاش وارد شد و رگ گردنش کمی برجسته تر شد
+: این چه بحث احمقانه ایِ؟
-: کی میخوای دست از اذیت کردن خودت برداری؟ نمیفهمم چرا فکر میکنی همه چی تقصیر تو بوده؟ چرا اگه عصبانی هستی نمیذاری سهون بیاد پیشت تا حداقل یه مشت بزنی بهش؟ حتی اگه نمیخوای ببخشیش..
نگاه خشن مرد سمتش چرخید و باعث شد بی میل سکوت کنه
-: و من کسی نیستم که بخوام بهت چیکار کنی .. وقتی خودم از پس اداره کردن زندگی خودم برنمیام..
لحظه ای سکوت داخل اتاق کوچیک بهداری ایجاد شد.
صدای همهه ی زندانی هایی که حالا در وقت استراحت توی حیاط درحال وقت گذرونی بودن، شنیده میشد.
نگاهش رو دوباره به پرونده ی زیردستش داد
-: یک ماه بعد از اینکه ۱۸ سالش شده، دستگیر شده. اسمش لی فلیکسِ. دزدی و هک های غیرمجاز زیاد انجام میداده اما بخاطر زیرسن قانونی بودنش آزاد بوده.. ولی
نیم نگاهی به جونگین که حالا نگاهش به پسر روی تخت بود، انداخت
+: ولی؟
نفسی پرفشار خارج کرد و پرونده ورق زد
-: ولی این بار بعد از سن قانونیش، حین دزدی میگیرنش و شاکیش رضایت نمیده پس.. ازینجا سر درمیاره.
پرونده رو بهم کوبید و باعث شد نگاه جونگین سمتش بچرخه
+: دزدی ِ چی؟
-: دزدیدن مواد غذایی و هزار و صد دلار نقد از یه فروشگاه زنجیره ای.
نگاه هردو سمت پسر بیهوش، چرخید
ناخودآگاه خنده ی مسخره ای کرد
-: فکر نمیکردم از منم بدبخت تر پیدا بشه اما انگار هست..
نگاه جونگین همچنان به پسر روی تخت بود
+: مشکوک نیست؟
پرونده هارا مرتب کرده و از جا بلند شد تا سمت پسر بره
-: شاید.. ازون روباه پیر همه چی برمیاد. اگه بهش اعتماد نداری چرا نجاتش دادی؟
شانه ای بالا انداخت
+: من دِینم ادا میکنم.. هزینه ای بود که باید پرداخت میکردم.
نگاهی بهم انداختن و بکهیون با برداشتن سرنگی سمت پسر رفت و سرنگ با مایع زرد رنگش، توی سرمش زد
-: و.. پسرمون دیگه بیهوش نیست.
گفت و با تنظیم سرعت سرم، به پسر نگاه کرد
-: حالا دیگه میتونی دست از وانمود کردن به بیهوش بودن برداری.
با کمی مکث، چشم های پسر باز شدن . کمی طول کشید تا چشم هاش به نور عادت کرده و رنگ ترس بگیرن
کمی خودش به سمت بالا کشید و با درد سعی کرد بشینه
نگاهش روی جونگین قفل شده بود
×: چرا؟
با نفس نفس گفت و با آخ بلندی پهلوش گرفت
بکهیون با چرخی به چشم هاش پسر سرجاش هل داد
-: تکون نمیخواد بخوری.. کسی اینجا کاریت نداره.
نگاه پسر بالاخره به پزشک چرخید
-: پسرخوبی باش و مجبورم نکن محافظارو صدا کنم تا بهت دستبند بزنن. میتونی؟
شمرده شمرده بهش گفت.
با کمی مکث پسر سری به تایید تکان داد
جونگین به دیوار تکیه داد و تک ابرویی برای پسری که همچنان با ترس نگاهش میکرد؛ بالا انداخت
×: چرا ...کمکم کردی؟ اینجا هیچی مجانی نیست..
سری به تایید تکان داد
+: نیست.. منم بخاطر تو اینکار نکردم.. قرار نیست در ازاش ازت چیزی بخوام. مخصوصا چیزی که تو ذهنته..
نگاه پسر به پزشک و دوباره روی جونگین برگشت
×: تو کی هستی؟
پزشک و مرد زندانی نگاهی بهم انداخته و بعد رو به پسر شدن
-: میخوای بگی نمیشناسیش؟
×: باید بشناسم؟
جونگین پوزخندی زد
+: میشناسی.. همه میشناسن.
گفت و سمت خروجی سالن رفت
نگاه پسر کمی متعجب شد و پزشک سمت مرد زندانی چرخید
-: دفعه بعدی اگه بازم کک کشیده باشی به کریس میگم.
تهدیدش کرد و مرد چشم غره ای سمتش رفت و با کوبیدن به در به محافظ های پشت در اعلام کرد که میخواد خارج بشه.
Advertisement
قفل الکتریکی در با صدای دینگی باز شده و مرد همراه نگاهبان های زندان توی تاریکی راهرو ناپدید شد.
با رفتن مرد، پسر کمی راحت تر روی تخت دراز کشید
پزشک بالاخره سمت میزش رفت و تلفن روی میز برداشت
-: به پرستار مین بگید بیاد.
×: چقدر اینجا میمونم؟
پزشک مشغول مرتب کردن میزش بود
-: حالا که بهوش اومدی نهایت تا فردا.
پسر اما، کمی جمع شد
×: ولی.. نمیشه بیشتر بمونم؟ برگردم منو میکشن! و فکر نمیکنم اینبار دیگه کسی کمکم کنه.
نیم نگاهی بهش انداخت
-: این دیگه مشکل من نیست. اگه قرار بود به حرف زندانیا گوش بدم که نمیتونستم اینجا کار کنم..
پسر با نگاه آزرده ای سمت مخالف چرخید.
-: ولی میتونم یه نصیحت بهت بکنم. اون مردی که الان رفت؟ من اگه جات بودم میچسبیدم بهش.
نگاه پسر رنگ تعجب گرفت و قبل اینکه بخواد بیشتر سوال بپرسه پزشک از در خارج شده و پرستار مرد ِ گنده ای با قیافه ی بی حوصله، جاش گرفت.
...........................................................................
................................................................
.................................................
درحالی که حرف های تراپیست توی ذهنش سبک سنگین میکرد بعد از یه شیفت طولانی، قفل در چوبی رنگ پریده باز کرد و وارد خونه شد.
خونه؟!
نیشخندی زد و وسایلش به جالباسی آویزان کرد. تمام چراغ ها به جز راهرویی که سمت اتاق خواب ها میرفت خاموش بود. خونه نبودن؟
سمت آشپزخانه رفت و بطری آب از یخچال درآورد.
صدای ضعیفی باعث شد از جا بپره
-: اومدی؟
سمت صدا برگشت
+: ترسوندیم بچه..
بطری آب سرکشید
+: نیستن بقیه؟
پسربچه سری تکان داد
-: منتظر بودم یه نفر بیاد تا بتونم بخوابم.. تنهایی.. ترسناکه
نگاهی به پسربچه ی نحیف توی لباسهای خوابش انداخت. تنها، توی خونه ی تاریک؟!
لبخند محوی برای دلگرمی به بچه زد
+: من نمیدونستم تنهایی وگرنه زودتر میومدم.. شام خوردی؟
-: از غذاهای داخل یخچال یچیزی خوردم..
بغض بدی به گلوش چنگ انداخت.
یاد همه ی شبهای تنهایی خودش، وقتهایی که سهون دو شیفت کار میکرد و مجبور میشد کل روز و شب تنها بمونه، افتاد. روزهایی که چیز خوبی برای خوردن نداشتن و مجبور میشد خودش رو به نحوی با نودل های همیشگی بدمزه، سیر کنه
جلوش زانو زد
+: ته..
نتونست بیشتر ازین حرف بزنه.
چطور میتونست ازش بابت رفتارهای مسخره ی اخیرش معذرت خواهی کنه؟
حرف زدن رو یادش رفته..
نگاهش به زمین بود و نمیفهمید دقیقا برای چی اشک چشم هاش پر کرده
خیلی زود دست های پسربچه دور گردنش حلقه شد و بدن گرمش تو بغلش فشرده شد
-: بخشیدمت هیونی.
درگوشش گفت و بکهیون درحالی که قطره اشکی از چشمش به پایین چکید، بچه رو با خنده کوتاهی متقابلا بغل کرد و به خودش فشار داد
-: پس میمونی خونه تا من تنها نباشم و بتونم بخوابم؟
اشک هاش پاک کرد و از بغلش دراومد
+: برو بخواب..
بوسه ی محکمی روی لپ هاش نشست و خیلی زود بچه توی راهرویی که اتاقها میرسید غیب شده بود.
دستی به صورتش کشید و روی زمین نشست
.......
سیگار توی جاسیگاری خاموش کرد و سرش به دیوار پشتش تکیه داد.
نمیدونست چقدر گذشته که در ورودی با فشار زیادی باز شد.
از جا پرید
کریس درحالی که سه رین توی بغل گرفته وارد شد و سپس سهون در محکم پشت سرش بست
کریس سه رین روی مبل وسط هال خوابوند
×: خوبی؟
زن سری به معنای تایید تکان داد ولی از جاش تکان نخورد.
×: نباید حرکت ناگهانی کنی.. زخمت ممکنه باز بشه.
سهون با قدم های سنگینی سمت آشپزخونه راه افتاد و با دیدن بکهیون سرجاش کمی مکث کرد
نگاه بکهیون روی تن برادرش چرخید
روی کبودی و زخم های صورتش، ایستاد
+: کجا بودی؟
-: مگه اهمیت میدی؟
دست هاش مشت شد
صدای کریس باعث شد سمتش نگاه کنه
×: بک؟ میتونی بیای یه نگاهی به سه رین بندازی؟
چرا همه مثل غریبه ها باهاش برخورد میکردن؟
نیم نگاه دیگه ای به سهون که پهلوش گرفته و زخم های صورتش انداخت و بعد سمت کریس و سهرین رفت.
+: چی شده؟ قرار نبود بدون اطلاع من حرکتی بزنین..
کریس لباس سه رین سعی داشت بدون زیاد تکان دادنش، دربیاره
×: ما حرکتی نزدیم.. اونا زدن.
............................................................
..................................................
چهار ساعت قبل | ساختمان مرکزی هنر
بی حرف مشغول جمع کردن ساکش شد و به بقیه ی افراد گروه، توجهی نشان نداد. از بعد از رسوایی اقتصادیشون، اوضاع خوبی نه بین تماشاگرهای اجراها و نه بین افراد گروهش داشت. مطمئن بود دیر یا زود، بحث خروجش از بین اجراکننده های استیج هم، پیش میاد.
اهی کشید و با کوله اش از ساختمان خارج شد.
هوا کم کم خنک تر میشد و از همین حالا میتونست کمی، فقط کمی بوی پاییز بین هوای آلوده شهر حس کنه.
میدونست که احتمالا پسرش خونه تنهاس، نگاهی به خیابان خلوت انداخت و با ندیدن تاکسی، پیاده سمت ایستگاه اتوبوس راه افتاد.
گاهی به این فکر میکرد که میتونه با پدر شوهرش صحبت کنه تا بتونه ماشینی چیزی بگیره. این ماشین نداشتن حسابی دردساز بود.
موهاش محکم دم اسبی بست و راه میانبر همیشگی پیش گرفت.
کوچه خلوت و تاریک بین دو ساختمان بلند قدیمی،
خلوتی بیش از حد خیابان اصلی و کوچه، باعث شد اخمی بکنه.
دستش سمت چاقوی جاساز در جیب شلوارش رفت و بدون مکث وارد کوچه شد
فقط چندقدم برداشته بود که متوجه صدای قدم های پشت سرش شد
نگاهی به پشت سر انداخت، سه مرد درحال قدم زدن به طرفش بودن
-: لعنت..
زمزمه کرد و شروع به دویدن کرد
نگاهش به مردای پشت سرش بود که محکم به شخصی برخورد کرد
-: آخ..
+: کجا با این عجله؟
مردی که بهش برخورد کرده بود، گفت و بازوهاش گرفت و به دیوار کثیف کنارش کوبیدش
تقلایی کرد و با دراورد چاقوش، با ضربه ای به بازوی مرد، خودش نجات داد
مرد فحشی رو فریاد کشید و باعث شد سه مرد عقبی شروع به دویدن کنند
موهاش بین مشت های مرد گره خورد و سرش به عقب کشیده شد
-: ولم کن..
جیغ زد و با آرنج ضربه ای به پهلوی مرد کوبید، فشار دست مرد روش کم شده و باعث شد خودش آزاد کنه. قبل اینکه بتونه فرار کنه یکی دیگه از اونهایی که بهش حمله کرده بودن که مرد قدکوتاه تیره پوستی بود، مشتی بهش زد و با عقب پرت شدن سهرین، دستش که چاقو داشت گرفت و با فشار زیادی که به ساق دستش اورد، باعث شد چاقو از دستش بیوفته
دختر ناله ای کرد و با کوبیدن زانوش به وسط پاهای مرد سعی کرد کنار بره اما مرد اول که مرد کچل و سن بالایی بنظر میرسید از پشت گرفتش
+: تقلا نکن.. که بدتر میشه
-: برو.. گمشو
پای مرد محکم لگد کرد و باعث شد رها بشه اما مرد قدکوتاه رو به روش با چاقویی که ازش گرفته بود، توی شکمش کوبید
جیغی کشید که پشت دست های کثیف مرد که دهنش گرفته بود، خفه شد
×: باید با ما بیای..
قبل اینکه بتونه کامل بگیرتش، با مشتی به صورتش و لگدی به مرد عقبیش از دستشون رها شده و سمت انتهای کوچه دوید
دو نفر دیگه ای که قبلا پشت سرش بودن، انتهای کوچه ایستاده بودن.
با چشم هایی گریان، دنبال راه فراری گشت
-: نه نه نه..
زیرلب زمزمه میکرد
نزدیک به انتهای کوچه، درِ پشتی ساختمانِ هتل متروکه، بنظر باز می رسید
نگاهی به دو مرد پشت سر و دو مرد انتهای کوچه انداخت
-: لطفا باز باش..
به خدا التماس کرد و خودش به در چوبی قدیمی کوبید.
در براحتی باز شد و دختر داخل ساختمان تاریک شد
راه پله های رنگ و رو رفته ای جلوش دید و خیلی سریع سمتشون دوید
نور ضعیفی از طبقه ی سوم دیده میشد. به سمت نور دوید
صدای مردهایی که دنبالش بودن رو میشنید
فرصتی نداشت، خودش رو به دری که از اتاقش نور ضعیفی مشخص بود کوبید و در پشت سرش بست
قفل هاش انداخت و به انتهایی ترین قسمت اتاق پناه برد
دستش روی زخم شکمش فشار داد و گوشیش از جیبش بیرون کشید.
صدای افرادی که دنبالش میگشتن رو واضح میشنید.
با زیاد شدن دردش، دست خونیش بالا اورد و دهنش گرفت تا صدایی تولید نکنه
.............................................................
دو ساعت و چهل و پنج دقیقه قبل | خیابان گوانجو
به کامیونی که درحال خالی کردن اجناس به داخل کلابش بود نگاه میکرد و به دیوار تکیه زده بود.
سیگارش روی زمین انداخت و لگد کرد
+: برای تسویه حساب برو پیش لیندا.
به سرکارگر گفت و تلفنش از جیب پشتی شلوارش دراورد
+: بله؟
شماره ناشناس بود
-: سهون..
گوشی کمی از گوشش فاصله داد تا دوباره شماره نگاه کنه، سه رین بود؟
+: سه رین؟ تویی؟ صدات چرا..
صدای نفس نفس های دختر زیادی بلند بود، بین حرفهاش پرید
-: سهون.. کریس و چان تلفن جواب ندادن. چند نفر ریختن سرم.. خیابان ۲۳۴ غربی، کوچه باریک پشت ایستگاه ، ساختمون متروکه ی هتل مروارید. طبقه ی..
صدای کوبیدن چیزی به در و بعد جیغ خفه ی سه رین شنیده شد
+: طبقه ی ؟
سمت موتور پارک شده کنار خیابان دوید
-: طبقه ی سوم.. سهون توروخدا زود....
+: سه رین خوبی؟ سه رین..
صدای ضربه ی دیگه و تماسی که قطع شده بود.
-: لعنت بهش..
موتورش روشن کرد.
....................................
بار دیگه لگدی به در کوبیده شد و دختر از جا پرید. دنبال چیزی برای دفاع از خودش توی اتاق خاک گرفته گشت.
در بیشتر از این دوام نمی اورد و خودش خوب میدونست.
با لگد محکمی، تخت قدیمی و پوسیده ی اتاق رو شکست و تکه چوبی برداشت
زیاد محکم بنظر نمی رسید اما از هیچی بهتر بود.
سمت کنج اتاق رفت و به دیوار تکیه زد.
با ضربه ی بعدی در خرد شده و چهار مرد وارد اتاق شدن
×: زنیکه ی روانی.. لازم بود انقدر سختش کنی؟
-: از جون من چی میخواین؟
مرد کچل خنده ای کرد و سمتش رفت
=: یه پیام داریم..
سعی کرد با چوبش از خودش دفاع کنه اما مرد خیلی راحت جا خالی داد و مرد قدکوتاه دوم، چوب از دستش کشید
خواست لگدی بزنه که با گرفتن پاش و کشیدنش باعث شدن به زمین کوبیده بشه.
ناله ای کرد و مرد هیکلی و جوانی روش خم شد
=: قراره به شوهرت یاداوری کنیم که به چیزهایی که برای خودش نیست نباید دست درازی کنه..
تو صورتش گفت و لبخند کثیفی زد.
=: وگرنه به چیزهایی که برای خودشه، دست درازی میشه.
دست هاش سمت لباسش کشیده شد و دختر تقلایی کرد
-: ولم کن.. آشغال
خواست بهش مشتی بزنه اما مرد قدکوتاه کناری، دستش گرفت و به زمین فشار داد.
مرد روش خم شد، دست های زمختش داخل لباسش سر خوردن و اشک های دختر روی گونه هاش غلطیدن
-: نه نه نه..
بین جیغ های بلندش، صدای شلیک گلوله و پاشیدن خون روی صورتش؛ باعث شد دست از تقلا بکشه.
بدن مرد که حالا سرش سوراخ شده و خون به بیرون فواره میزد، بی حرکت روش افتاد و صدای درگیری و چند شلیک دیگه خیلی زود به گوش رسید.
بالاخره با ساکت شدن اطرافش، شخصی مرد سنگین از روش کنار زد
+: سه رین؟
با دیدن سهون که کنارش زانو زد، زیر گریه زد
-: سهون..
تقریبا جیغ زد و با تقلای زیادی به حالت نشسته دراومد و خودش توی بغلش انداخت
-: اومدی؟ فکر نمیکردم بیای..
مرد که کمی گیج بنظر می رسید، سعی کرد آرام نگهش داره
+: هه.. قرار بود نیام؟ همیشه سهون سورپرایز کنندس
نیشخند کوتاهی زد که بخاطر ضربه ای که توی درگیری به صورتش خورده بود ، با درد اخم کرد.
+: میتونی راه بری؟ نمیفهمم چقدر ازین خونا، خون خودته
سعی کرد ازش بپرسه تا راحت تر متوجه اوضاع بشه
-: نمیدونم.. به شکمم چاقو خورده اما خیلی عمیق نیست..
بین گریه هاش گفت و سهون به سختی و با ناله ای، روی دست هاش بلندش کرد.
+: چیزی نیست.. تموم شد.. کریس و چانیولم دارن میان. توراهن
......................................................................
..........................................
بکهیون لیوان آبی دست سه رین داد
-: هنوزم بنظرم باید بیشتر از یه بخیه زدن تو بیمارستان میموندی
و با اخم روی مبل کناری نشست
کریس سیگاری بین لب هاش گذاشت
=: نمیشد.. شناسایی میشدیم. همینطوری هم به سختی جای امن گیر اوردیم.
چانیول با عصبانیت توی حال رژه میرفت
×: این خوب نیست.. شرایط اینطوری تغییر میکنه.. اگه از طرف پارک بوده من باید خبر دار میشدم.
کریس پوزخندی زد
=: اون خواهرته.. معلومه که برای همچین چیزی خبردار نمیشی.. اینا زیرسر اون سودام لعنتیه..
بکهیون دستی بین موهاش کشید
و سهون به دیوار تکیه زد
+: فهمیده که تمام این مدت ما فعالیت میکردیم.. و این یعنی.. جنگ واقعی تازه شروع شده!
............................................................
.......................................
نگهبان در سلول باز کرد و زندانی رو داخل هل داد
پسر با سکندری کوتاهی، سرجاش ایستاد و با وسایل کم توی دستش؛ به سلولی که از باقی سلول ها بزرگ تر بود، نگاهی انداخت.
مرتب، یه فرش بزرگ و نسبتا تمیز روی زمین انداخته شده و فقط دو تخت دیده میشد. و این باعث میشد سلول حتی بزرگ تر هم بنظر برسه
نگهبان رفت و نگاه پسر روی مردی که روی یکی از تخت ها دراز کشیده بود، کشیده شد.
-: به چی زل زدی؟
کمی از جا پرید و لبخندی زد
+: هیچی..
سمت تخت مقابل رفت و وسایلش رو آرام روی تخت قرار داد
+: میگم..
قبل اینکه حتی بتونه بیشتر توضیح بده بین حرفش پرید
-: نه.. بهت گفتم به شرطی قبول میکنم که دهنت ببندی و انقدر حرف نزنی. توام قبول کردی. غیر از اینه ..
برای گفتن اسمش کمی مکث کرد
-: فرانک؟
پسر لبخند خجولی به مرد برنزه زد. حتی اسمش هم یادش نبود؟
+: فلیکس. اسمم فلیکسِ.
مرد چرخی به چشم هاش داد
-: برام مهم نیست.
پسر تند تند سر تکان داد
+: درسته. شما شرط گذاشتی و منم قبول کردم. و قرار نیست از قولم دست بکشم. درواقع قول که نه.. یطورایی قراردادمون. مطمئن باش که قرار نیست مزاحمت باشم.. اصلا حتی وجودم حس نمیکنی..
جونگین با آهی سری به تاسف تکان داد و به پسر وراج چشم غره ای رفت
شاید فقط باید به بیرون از سلولش پرتش میکرد و دوباره آرامش از دست رفته اش رو پیدا میکرد.
به اون هیچ ربطی نداشت که اون بچه چه بلایی سرش میاد.
نگهبان ویلی، جلوی سلول اومد
×: هی کای.. ملاقاتی داری.
جونگین بدون اینکه با طرفش نگاه کنه به خواندن کتابش ادامه داد
-: میدونی که.. ملاقات نمیرم.
نگهبان پوفی کرد
×: میدونم. برای همینم دیگه اصلا ملاقاتی هات رو بهت نمیگفتم. این یکی اصرار کرد که بهت اطلاع بدم.
-: ویل، برو بهش بگو توی انفرادیه یا چه میدونم یچیزی بگو خودت بهتر میدونی..
نگهبان بین حرفاش پرید
×: گفت بهت بگم غریبه آشنات، لوهان اومده که ببینتت..
کتاب از دست های مرد زندانی، روی زمین افتاد
-: چی؟
Advertisement
- In Serial135 Chapters
Aevalin and The Age of Readventure
Below you can find the blurbs for each arc of Aevalin and The Age of Readventure. Aevalin: Klause Schuar the Grand Bastard (Aevalin and the Age of Readventure, #1) Klause Schuar, the Grand Bastard who destroyed the world in his pursuit of magical power, believed to be a only legend by some, is a horror of the distance past. Though seven-hundred years after the Age of Darkness, the world is birthing itself anew—the dark magicks have receded and the festering plague that extinguished entire kingdoms is no more. The roads have been opened and regular travel between nations is now possible. The newly formed guilds are active. Where monster hunting and dungeon diving are lucrative trades, long dead kingdoms are being rebuilt in this glorious age of rediscovery. This is the story of Arlian Brennovo, lord and commander of the City Watch during the last days before the Age of Darkness—before the Age of Readventure! * Glorious New Age (Aevalin and The Age of Readventure, #2) Yoreno Brendara, a relatively sheltered noble, has joined his father in the mythical kingdom of Aevalin with his mother and sister. His father has arranged for him to train under Dantera Brennovo, a descendant of the legendary Arlian Brennovo who fought in the Grand Bastard’s war against King Balthazar and his High Mage to save the world. Now Yoreno will become an adventurer, fighting alongside a successful lady in arms—and a rich one at that. It is a grand opportunity for Yoreno to become a knight of Aevalin and to participate in the glorious new Age or Readventure! * Knight of Aevalin (Aevalin and The Age of Readventure, #3) After being conferred with a knighthood, Yoreno plans to enjoy the Age of Readventure festival with his friends and mentor. During the festivities Yoreno witnesses a plot to assassinate king Branlin. Dantera Brennovo, top-tier adventurer, knight of Aevalin and lady of rank, is charged by the king to quietly uncover the plot. As her newly knighted protégé, Yoreno must assist Dantera in her efforts to keep the king and his new Age of Readventure alive. * Errant Adventurer (Aevalin and the Age of Readventure, #4) Having unexpectedly received Dantera’s lands and titles after her banishment, Yoreno places Yorinius in command of the Roaming Lions. Together with his friends, Yoreno and the members of the Emblazoned Party set out in search of Dantera as she pursues King Branlin’s assassin far outside of the safety found within the borders of Aevalin. * Kingdom of the Blue Dragon (Aevalin and the Age of Readventure, #5)Having survived capture and escape from the barbarous tribal stronghold in the hills, Yoreno and his friends set forth with Dantera to scout out the assassin clan responsible for King Branlin’s death. Weather they have the necessary strength to challenge the assassins, they do not know. Meanwhile Yoreno’s close proximity to Dantera continues to distract him from their quest at hand.
8 693 - In Serial31 Chapters
The [God] Machine
On a walk through the woods, an eccentric college student stumbles through a rift into a new world dominated by the alien and fantastical. Using his knowledge of the modern world, he seeks to uncover the mysteries of these new lands and protect those he comes to care about. Reality is much larger than he, or anyone, would have ever believed. What hides within, and beyond? NOTE: Keep an eye on the post-chapter author notes, I plan on using them to update y'all on progress, release dates, etc. along with the odd remark. WIP: Expect stupid mistakes to be made and maybe be fixed. I strongly encourage criticism (within reason of course) as I sincerly would like to improve my writing ability, so... Have at me!
8 197 - In Serial23 Chapters
I Shall Reset And Recreate This World (HighschoolDxD X Male Reader)
The world is nothing but corrupted...War happendThe supernatural kidnapped people for their own gainHuman become corrupt and greedy with Power, Money, and FameHuman even sacrifice they're own children for a better Fame and Lot of MoneyI have acquired the power to recreate the world then I shall reset this world and make a better one
8 197 - In Serial31 Chapters
The Thalisean legacy
Many years ago, a small but noble race called the Thalise existed with the sole purpose of defeating the demons and their king with to the power given to them by their creator; the mark of the Herald, a symbol that manifested itself as the main source of a Thaliseans strength to defeat the demons. Many more years of strife passed but the Thalisean race mysteriously vanished. Humanity is pushed to the brink of ruin due to the demon's running rampant across the land. This is when the last of the Thalise is created and brought forth by their creator. Zachary Erinn, a young man raised as a normal child, embarks on his perilous journey to fulfill his purpose as it is revealed to him. Can he take over such a task that stakes the fate of humanity on his shoulders, or will he succumb at the hands of those that seek to deter him?
8 201 - In Serial50 Chapters
broken walls // taeny
My walls have been building up for years. Now my heart is now protected from anyone who dares to claim it. Many tried, but eventually gave up in the end. Obviously by this mystery on why I am like this I have gained popularity. I only keep a few friends, I hate history repeating so I do not do anything out of the ordinary. But once, I see you smile and hear you laugh while clapping, my walls have collapsed. Why?(NOT edited or revised)WARNING: There is a use of profanity in this story. If you do not like swearing or profanity, please find a more innocent story where you are more satisfied. (No dirty thoughts intended, for this story will have no smut)
8 113 - In Serial19 Chapters
Darlentina | Darna x Valentina
This story is inspired to the original Darna fiction this year 2022. Narda and Regina's chemistry is undeniable, so what if Darna and Valentina were lovers.In this lifetime a love between a Hero and a Villain will happen.This is Darna's untold story...
8 97

