《chocolate and ice》•6•
Advertisement
در پشت سرش بست و کیسه های خرید توی دستش روی زمین کنار در گذاشت
پسربچه از راهرو سرک کشید
×: چان.. اون ربات دایناسوری که برام خریدی رو بیاررر
با سرخوشی گفت و به سرعت سمت صفحه نمایش بزرگ در سالن بازی های کامیپوتریِ پنت هاوس بزرگ چانیول دوید
با لبخند جعبه ی ربات برداشت و سمتش رفت
-: بچه اول لباسات عوض کن بعد باهم فیفا میزنیم تا صبح. خوبه؟
بهش گفت و خودش کتش دراورد و روی دسته مبل نزدیکش انداخت
ته او با خنده توی بغل عموش پرید
×: برام این رباتی که خریدی هم درست میکنی؟ دوشنبه میخوام به بابا نشونش بدم پای گوشی
لبخندی زده و دست توی موهای بهم ریخته پسربچه فرو برد و کمکش کرد لباساش دربیاره تا با لباس راحتی هاش عوض کنه
بکهیون اخمی کرد
: +ته، باید بگیری بخوابی. بازی بمونه برای بعدا فردا مدرسه داری
ته او نگاهی به بکهیون و بعد به چانیول انداخت
: × چرا همش داری دعوام میکنی؟
از بغل چانیول دراومد و جعبه ی ربات دانیاسوری از روی زمین کنارش برداشت و توی آغوشش گرفت
: ×اون از توی رستوران که هی میگفتی اینطوری غذا نخور اونطوری غذا نخور و اینم حالا.. خب اگه حوصلم ندارید میتونین برگردونین من رو خونمون. زنگ بزن کریس یا مامی بیان دنبالم
با صدای لرزانی گفت و بعد سمت اتاق خوابی که مدت ها بود اتاق خواب خودش محسوب میشد ، چرخید
چانیول اهی کشید و سعی کرد بگیرتش که کنار کشید
-:ته.. بکهیون منظوری نداشت.. تو پیش من میمونی امشب
×:نه نکن.. فقط منو بفرست خونمون. نمیخوام اینجا بمونم
حالا چشم هاش پراشک شده بود و سعی میکرد به بکهیون نگاه نکنه
+: من فقط گفتم باید بخوابی تا صبح بری مدرسه. چرا شلوغش میکنی؟ این اداها چیه دیگه.. یکم بزرگ شو
بکهیون با لحن خسته ای گفت.
پسربچه اخمی کرد و توی اتاقش رفت
×: زنگ بزن مامی. نمیخوام اینجا بمونم
داد زد و در بهم کوبید.
+: یعنی چی؟ مگه دست خودته؟ تو اینجا میمونی. بچه بازی هم تموم کن
متقابلا بکهیون با صدای کمی بالا رفته گفت و کتش روی زمین پرت کرد.
چانیول از روی زمین جایی که جلوی ته او زانو زده بود، بلند شد
-: بس کن بکهیون
بهش گفت و سمت آشپزخونه رفت
+: منظورت چیه؟
دستی بین موهاش کشید و با تکیه دادن به کانتر، نخ سیگاری بین لب هاش گذاشت
-: من نمیفهمم.. واقعا دیگه نمیفهمم باید چیکار کنم
بکهیون به دیوار کنارش تکیه زد و پوزخندی زد
مرد مقابل اخمی کرد
-: چیز خنده داری نگفتم. دو سال که هرکاری میکنی هیچی نمیگم. هرچقدر که پسم میزنی ، مثل یه اسباب بازی باهام برخورد میکنی هیچی نگفتم. ولی دیگه نمیتونم.. دیگه بسه
نیشخندش پررنگ تر شد
+: پس بالاخره خسته شدی؟
با عصبانیت جلو رفت و بازوهاش گرفت
-: خسته؟ نه.. من فقط دیگه حس میکنم فایده نداره. فکر کردی فقط به خودت بد گذشته؟ فقط تویی که لحظات سخت داشتی بک؟ نه.. همه ی ما زندگیمون زیر و رو شده..
به در اتاقی که پسربچه ناپدید شده بود اشاره کرد
-: اون بچه؟ اون از همه بیشتر آسیب دیده. باباش رو دو ساله که ندیده و زندگیش از یه بچه ی نازپرورده به این وضعیت کشیده شده که خریدن یه اسباب بازی انقدر براش عجیبه. اون خودش دلش نمیخواد که هر روز دست یکی باشه و همش اینور اونور پاس داده بشه. میفهمی؟ باهرکسی که میخوای بد کنی با اون بچه حق نداری..
با نفس نفس جمله اش تموم کرد و ازش فاصله گرفت
-: من عاشقتم بک..
با صدای خفه ای گفت و نگاهش رو از بکهیون نگرفت
-: ولی دیگه نمیتونم.. نه وقتی که میبینم تو دیگه نمیخوای.. که حتی حاضر نیستی برای این
Advertisement
به خودشون دوتا اشاره کرد
-: برای ما، قدمی برداری.
لب پزشک بی صدا تکانی خورد و بعد نگاهش از چانیول گرفت و پوزخند دیگه ای زد
+: از اولم میدونستم قرار نیست تا تهش بمونی.. تو درحدش نبودی..
قیافه ی صدمه دیده ی چانیول چیزی نبود که از چشم های تیزبین پزشک دور بمونه
دست های چانیول مشت شدن. میدونست بکهیون فقط میخواد زخم بزنه
-: هروقتی که بخوای، آغوش من برات بازه بک. خودتم خوب میدونی.. تو همه چیز منی.. همه چیز.. اما وقتی خودت نمیخوای.. نمیتونم به زور نگهت دارم..
مرد به عقب هل داد
+: زودتر میگفتی که خسته کننده شدم، این دو سال بهت زحمت نمیدادم.
-: اصلا نمیخوای بفهمی نه؟
چانیول با عصبانیت غرید و بکهیون لباس ها و کیفش برداشت
-: من نیستم که دارم همه چی خراب میکنم . این تویی.. بندازش تقصیر من ولی خودت خوب میدونی..
سعی کرد بازوش بگیره اما بکهیون محکم دستش پس کشید و مشتی تو صورتش خوابوند
+: فقط خفه شو
داد زد و به چانیولی که فکش گرفته بود، چشم غره ای رفته و در پنت هاوس بزرگ چانیول رو پشت سرش محکم بهم کوبید
-: فاک..
لگدی به میز شیشه ای کنارش کوبید، صدای خرد شدن شیشه ها توی سالن تاریک پیچید
با عصبانیت گلدون روی میز پایه بلند کنارش سمت دیوار رو به روش پرت کرد
چند لحظه ای هرچیزی که دم دستش پیدا میکرد به سمت مقابل پرت میکرد
دستش با کشیده شدن به لبه ی گلدون شکسته پاره شده بود و دردش حس خوبی بهش میداد
بعد از چند دقیقه روی زمین فرود اومد و سرش بین دست هاش گرفت
-: چیکار کردم..
با حالت خفه شدن زمزمه کرد و سعی کرد بغضش قورت بده
دست کوچیکی روی شانه اش، حواسش رو به برگردوند
×: عمو؟!
بچه با بغض زمزمه کرد و چانیول چرخید
با لباس های بیرونیش جلوش ایستاده و چشم های درشتش پراز اشک بودن
سعی کرد لبخند کج و کوله ای بهش بزنه
-: ته..
×: بکهیون دیگه دوستمون نداره؟
دلش میخواست که انکارش کنه
از صمیم قلب دلش میخواست که بگه معلومه که داره ولی..
با دیدن سر خوردن دونه درشت اشک بچه روی گونه هاش، اشک های سمج خودشم راهشون به چشم هاش باز کردن
بچه رو توی بغلش کشید
-: نمیدونم ته..
بچه رو توی بغلش فشار داد و اجازه داد از آغوش گرم پسربچه؛ کمی آرام بشه
-: دیگه هیچی نمیدونم..
...................................................................
..............................................................
...................................
با سرگیجه زیادی در چوبی باز کرد و خودش داخل خانه انداخت. هوای خنک به پوست داغ شده اش برخورد کرده و باعث شد آهی از راحتی بکشه.
نگاهی دور خانه تاریک انداخت و با ندیدن کسی، پیراهنش از تنش دراورد و روی دسته مبل انداخت
با قدم های کمی نامتعادل خودش روی مبل جلوی اسپلیت سالن پرت کرد
-: هممم..
گرمی هوا، حسابی رو اعصابش خش مینداخت و حالا برخورد هوای سرد با بدنش حسابی دلچسب بود
به طرز عجیبی خانه ساکت و خالی و تاریک بنظر میرسید و این عادی نبود اما خیلی دلچسب بود
اگر انرژی داشت حتما دلش میخواست صدا بزنه تا ببینه واقعا تنهاست یا نه
یا حتی میتونست از یه نفر بخواد تا چراغ روشن کنه.
گوشه ی ذهن مه گرفتنش این حقیقت که دلش میخواد شلوارش هم دربیاره چرخ میخورد اما انرژی ای برای انجامش نداشت
پس بدون هیچ انرژی دیگه ای به سقف توی تاریکی زل زد
نمیدونست چقدر گذشته که چراغ بالاسرش روشن شده و چند صدم ثانیه ی بعد، صدای جیغ زنانه ای باعث شد از جا بپره و کمی هوشیارتر بشه
+: وای خدا..
-: چخبرته؟
هردو لحظه ای بهم چشم غره رفتن
و بالاخره سهون بعد از چند ثانیه، بی حوصله سرش دوباره روی مبل انداخت
Advertisement
سه رین حوله ی دورش محکم تر کرد و سمت آشپزخانه حرکت کرد
+: چرا هیچ چراغی چیزی روشن نکردی خب، زهره ترکم کردی..
-: ها..ها..ها
ادای خندیدن دراورد و سه رین به نشانه ی تاسف سری تکان داد
+: هیچ وقت آدم نمیشی؟!
زیرلب زمزمه کرد و با بطری وودکا و دوتا استکان شیشه ای روی مبل کنار سهون نشست
+: چیزی شده؟
حوله ی دور موهاش باز کرد و اجازه داد موهای خیسش دورش بریزه، کمی پایین موهاش با حوله میکشید تا بیشتر خشک بشه
نیم نگاهی به بطری وودکا و بعد به زن روی مبل انداخت
-: سیگارم داری؟!
بسته ی تمام شده سیگارش از جیب شلوارش دراورد و نشونش داد
آهی کشیده و از میز کنارش جعبه ی سیگار برداشته و سمتش نشان داد
-: روز سخت؟
+: یچیزی توی همین مایه ها..
مرد به حالت نشسته دراومد و نخی بین لب هاش گذاشت
چند دقیقه ای توی سکوت هردو مشغول سیگار کشیدن و نوشیدن شدن
سیگار توی جاسیگاری قدیمی روی میز خاموش کرد و از بطری، شاتی برای خودش توی استکان پرکرد
-: میدونی؟ فکر کنم تازه درک میکنم که وقتی نگام میکنی چه احساسی داشتی..
کاملا جدی گفت و سه رین تک ابرویی براش بالا انداخت
-: یعنی توام دوست داری یه گلوله توی صورتم خالی کنی؟ همه ی مدتی که باهاش حرف میزدم دلم میخواست بزنم صورت ظریفش رو نابود کنم..
با لحن بیخیال و کمی کشیده کردن کلمات بیان کرد.
دختر دود سیگار از ریه هاش خارج کرد و خنده ی بی صدایی کرد
+: هممم.. نه همیشه این احساس رو بهت ندارم. فقط بعضی اوقات.
دلیلی نداشت که توضیح بده منظورش کیه. سه رین کاملا زود متوجه این مسائل میشد و این خودش یکی از همون دلایلی بود که درعین اینکه باعث اعصاب خوردیش میشد اجازه نمیداد ازش متنفر باشی
شانه ای بالا انداخت و گلس خالی شده اش رو جلو گرفت تا سه رین پرش کنه
-: تو چرا داری این وقت شب با من مست میکنی؟
ازش پرسید و دختر بدون نگاه کردن بهش سیگار دیگه ای برای خودش روشن کرد
+: چون درحال حاضر فقط میتونم همینکارو بکنم..
با حس کردن نگاه سنگینی روش، بیشتر توضیح داد
: + امشب دورهمی دوستانه داشتیم و میدونی؟ سخته تحمل شرایطی که قبلا مثل یه ملکه بودی و حالا هیچی نیستی..
عجیب بود؟ اینکه درک میکرد..
هیچی نبودن رو خوب میدونست.. سهون کسی بود که تمام زندگیش هیچی نبوده ولی سگ دو زده بود که چیزی بشه. نه حتی برای چیزی شدن نه.. فقط برای سیر کردن شکم خودش و برادری که مسئولیتش با اون بوده.
ولی اینکه برای خودت کسی باشی ولی از دستش بدی قطعا درد بیشتری داره از اینکه هیچ وقت "کسی بودن" رو تجربه نکنی.
-: بذار یچیز جالب تر برات تعریف کنم
همزمان با پر کردن دوباره ی گلسش، به دختر گفت
-: امشب رفتم کلاب و سعی کردم با یه دختر هات بخوابم. ولی حدس بزن چی شد؟
به جایی از شلوارش که عضوش بود، اشاره کرد.
-: باهام همکاری نمیکنه..
طوری بدبختانه گفت که باعث شد دختر ناخوداگاه بخنده.
+: شاید بخاطر اینه که تو گی ای. چرا پسر امتحان نمیکنی؟
اخمی کرد.
دوسال بود که رابطه نداشت و این بی میلیش حسابی حتی خودشم میترسوند.
-: من گی نیستم. چرا همتون فکر میکنین من قراره از دیک خوشم بیاد؟!
با نگاه عاقل اندر سفیهی که سه رین بهش انداخت، شانه ای بالا انداخت
-: نه نه نه.. اشتباهت همینجاست. اینکه من از جونگینی که دیک داره و حتی خود دیکش، خوشم میاد دلیل نمیشه از بقیه ی موجودات دیک دار و یا حتی خودِ دیک، خوشم بیاد
سیگار دیگه ای بین لب های صورتی زن قرار گرفت
+: احساس میکنم داری چرت میگی.. چرا فقط قبولش نمیکنی؟
سرش به مخالفت تکان داد و با انگشت بهش اشاره کرد
-: نه نه.. چیزی برای قبول کردن وجود نداره. قسم میخورم که من از دخترا خوشم میاد. مثلا تو بنظرم خیلی سکسی میای.
این بار مستانه و بلند خندید. با شات توی دستش به پشتیِ مبل تکیه داد
+: که من سکسی ام؟ اره؟
نیشخندی زد
-: حتی میتونم تصور کنم که یه تریسام هات با تو و جونگین داشته باشیم.
حوله ی لباسی تنش کمی محکم تر کرد و لبخند روی لب هاش کمی کم رنگ شد
+: فکر نمیکنم جونگین علاقه ای داشته باشه.
سهون، پوزخند صداداری زد
-: دیوانس؟ مگه میشه از همچین چیزی خوشش نیاد؟ درهرصورت، ما که زیادی باهم قاطی شدیم. یعنی من دوست پسرشم و تو زنش.. و ما داریم کنارهم زندگی میکنیم. یه سکس سه نفره اونقدری تفاوت ایجاد نمیکنه.. میکنه؟!
+: منظورم این نیست.. فکر میکنی بعد همه ی اینا جونگین بخواد با من باشه؟ هیچ وقت اگه انتخاب خودش باشه فکر نمیکنم که بخواد با من سکس داشته باشه
گلسش روی میز گذاشت و توی نور کم خونه، نگاهی به زن انداخت
-: اون واقعا خلِ. جدی میگم. چرا باید تورو داشته باشه و حتی به من نگاه کنه؟ نمیفهممش..
لبخند نصفه نیمه ی دیگه ای روی لب های دختر نقش بست
+: تلاشش کرد.. همه ی این سالها خیلی تلاش کرد. و من میدونستم ولی از یجایی به بعد یادم رفت که داره تلاش میکنه.. که بازی میکنه.. اونقدری خوب بازی میکرد که وقت هایی که توی تخت باهاش وقت میگذروندم کاملا یادم میرفت که شرایط چیه و من و اون چه ارتباطی باهم داریم
پسر پوفی کرد
-: همم.. میدونم که خیلی خوب بلده بکنه طوریکه اسم خودتم یادت بره، برام از جزئیات نگو
+: جزئیات؟ منکه هیچی نگفتم..چیه الان داری به اینکه ما سکس خوبی داشتیم، حسودی میکنی؟
-: ناح.. فقط بهت اطلاع دادم که میدونم چطوری سکس میکنه.
با تخسی گفت و هردو بهم چشم غره ای رفته و بعد کوتاه خندیدن
+: میبینی؟ حتی هنوزم یه وقت هایی یادم میره.. به بازیش و حضورش عادت کرده بودم.. اونقدری که دیدن نگاهش به تو، شوکه ام کرد
با درد گفت و لحظه ای سکوت شد
سهون بعد از لحظاتی، گلس روی میز کوبید و دستی به صورتش کشید
-: فکر نمیکنم دیگه اهمیتی داشته باشه. امروز رفتم اون پسره رو دیدم.
میدونست که میدونه. فقط داشت حرفهای توی مغزش رو بلند میگفت. و اگه مست نبودن احتمالِ ادامه دادن این گفت و گو ، تقریبا به صفر میل میکرد
-: و داشتم فکر میکردم اگه ته همه ی این قضایا، اون رو انتخاب کرد، من و تو میتونیم..؟!
با انگشت اشاره به خودشون چندباری اشاره کرد
هردو خنده ی کوتاهی کردن و با محو شدن خنده ها، مدتی سکوت تلخی بینشون حاکم شد
+: میدونم سهون.. میدونم برای چی داری اینکارارو میکنی..منم دلم براش تنگ شده
ضعیف زمزمه کرد و نگاه هردو روی میز چوبی رنگ زهوار در رفته ی سالن پذیرایی خونه، چشم دوختن
........................................................................
..............................................................
.......................................
خط آخر روی بازوی مرد کشید و با دستمال آبی رنگ کهنه ای خون های به جا مانده رو پاک کرد.
-: خب .. تکمیل شد.
با لحن بشاشی گفت و به کمر مرد روی تخت کوبید تا بلند بشه.
مرد هیکل ورزیده اش بلند کرد و همزمان با چرخی دادن به بازوش، نگاهی به طرح زده شده روی دستش انداخت
-: چطوره؟
دستی روی بدن مار طراحی شده روی بازوش کشید
+: از چیزی که فکر میکردم خیلی بهتری..
مرد مقابل بلند خندید
-: پس انتظار یه تتوارتیست خوب توی زندان نداشتی نه؟
سر انگشت هاش طرح دنبال کرده و حالا روی دندان های مار که روی پهلوش طرح خورده بود، ایستاد
+: راستش میخوای؟ نه..
مار بزرگی که از خاکستر سوخته ای که از نزدیکای مچ دستش به پا شده بود، به سمت شانه اش پیچ خورده و درست روی پهلوی راستش، تموم میشد
-: عجیبه که تا قبلش هیچ تتویی نداشتی و حالا.. یه طرح به این بزرگی رو انتخاب کردی. علتش؟
روی تخت فلزی باریک نشست و تیشرت خاکستری رنگش تنش کرد
+: دردش.. درد، واقعیِ.. واقعیت چیزیِ که برای دیوونه نشدن بهش احتیاج دارم
تتو ارتیست؛ که سراسر بدن خودش از طرح های مختلف پر شده، مشغول جمع و جور کردن وسایلش شد
-: این طبیعت اینجاست.. البته اکثرا، روش های دیگه ای برای حس کردن درد پیدا میکنن
نگاه هردو سمت گوشه ای از حیاط افتاد که تعدادی ادم درحال کتک زدن یه زندانی بخت برگشته بودن.
شانه ای بالا انداخت. زمان های استراحت و بازی، وقتی بود که اجازه داشتن کارهایی که بهش علاقه دارن انجام بدن و این تتو ارتیست اجازه داشت، توی این زمان در فضای آزاد و جلوی دید نگهبانای زندان، به کارش بپردازه
+: و هزینه اش؟
جوهر توی ظرف مخصوصش گذاشت و رو جونگین شد
-: ازت میخوام یه کاری برام بکنی
تک ابرویی براش بالا انداخت
-: یه نفری هست که گروه واچانگ بهش علاقه پیدا کردن و این برای اون بچه یعنی فلاکت. تازه وارده و قراره یه مدتی برای خودشون سرگرمی درست کنن. ازت میخوام نجاتش بدی
پوفی کرده و از روی تخت بلند شد
+: این برای همه تازه واردا صدق میکنه. تو چرا اهمیت میدی؟ و این قانون اینجاس، به من ربطی نداره
تتوارتیست از جا بلند شد تا رو در روش قرار بگیره
-: اون فقط یه بچس.. اشتباهی اینجا اومده و من نمیخوام نابودش کنن. قانون؟ وقتی تازه وارد جمع "کای" بود هیچکس جرئت نمیکرد حتی بهت مستقیم نگاه کنه چه برسه به چیزای دیگه. تنها کسی که قدرت این داره که جلوی اینا وایسه تویی. من دیدم که چطوری نگاهت میکنن.. لعنت.. تو رئیس نصفشون بودی و هنوزم هستی. اگه دست تکون بدی همشون مثل سگ های دست آموز جلوت واق واق میکنن
پوزخندی زد. شاید راست میگفت ولی جونگین خیلی وقت بود که دیگه از توجه کردن به اطرافش دست کشیده بود. استفاده از کوکائینش داشت بیشتر میشد و این باعث میشد هر روز کمتر و کمتر به مسائل دور و برش توجه نشان بده وگرنه به قول این تتوارتیست احمق، میتونست گروه خودش تشکیل بده. به جاش خواسته بود تا هیچ کس دور و برش پیداش نشه و سلول تنهای خودش داشته باشه. با وسایلی که تا حدامکان، زندگی طاقت فرسای این سگدونی رو براش، قابل تحمل تر کنند.
و اوه معلومه که به خواسته هاش توجه میشد چون لعنت بهش اون کای بود
درسته که یه پادشاه سقوط کرده بود اما یه پادشاه همیشه پادشاه میمونه
و اینکه همه میدونستن که پدر جونگین، همچنان پرقدرت سرجای همیشگیش ایستاده هم بی تاثیر نبود
+: همه ی اینا به تو چه ربطی داره؟
-: یه لطف در ازای انجام یه لطف. همه ی چیزی که ازت میخوام. یکی بهم بدهکاری، یادت که نرفته.
به تتوی روی بدنش اشاره کرد
-: شنیده بودم که کای فرد شرافتمندیِ. اینکه چرا میخوام ازون بچه محافظت کنم به خودم مربوطه
با گرفتن یقه ی تتو ارتیست استخوانی، جلو کشیدش
+: شرافتمند؟ کجای قیافه من به شرافتمندا میخوره؟
به عقب هولش داد و تتوارتیست نفس لرزانی بیرون فرستاد
( )
..................................................................
........................................................
-: هزار و صد و سیزده
-: هزار و صد و چهارده
با نفس نفس ، شنای بعدی رو رفت
-: هزار و .. صد و پانزده
برای رفتن شنای بعدی ، وسط راه بازوهاش خالی کردن و روی زمین افتاد
-: فاک..
دانه های عرق روی پوستش میدرخشیدن و مارِ روی بدنش رو درخشان تر نشان میدادن
چرخی زد و روی زمین سخت سلولش به سقف زل زد تا نقسش به حالت عادی برگرده
صدای داد و فریاد شنیده میشد که حالا بشدت برای گوش هاش آشنا شده بود
با فرو بردن دستش لای موهای خیسش، به حالت نشسته دراومد
باید دوباره موهاش کوتاه میکرد..
مشغول دراز نشست رفتن، شد
-: یک..دو..سه..چهار..
صدای خنده های چند نفر و صدای مشمئزکننده ی مینکی، سردسته ی گروهی که سالن ۲۴ رو دراختیار گرفته بودن، واضح شنیده میشد
×: چی شده، تازه واردمون ترسیده؟ اوه نترس بیبی.. فقط قراره باهات بازی کنیم.
تازه وارد؟!
صاف نشست و با حوله ی رنگ و رو رفته ای؛ عرق های بدن و صورتش پاک کرد
گوش هاش کمی تیز شد
×: چیه؟ چرا چنگ میندازی، هوم؟
دوباره دراز کشید و سعی کرد به صداهای شنیده شده توجهی نکنه و به ورزش روزانه اش ادامه بده
" یه لطف دربرابر یه لطف. بهم مدیونی"
لعنتی زیرلب فرستاد و از جا بلند شد.
.................................................................
مرد گنده ای که لباسی جز یه شلوار رنگ و رو رفته تنش نبود، تازه واردی که وسط حلقشون گیرافتاده بود، سمت خودش کشید
: ×چیه؟ ترسیدی کوچولو؟
باخنده ای، وقتی پسر سعی کرد با تقلایی خودش آزاد کنه، توی دهنش کوبید که باعث پرت شدن پسر روی زمین شد
٪: هنوز نفهمیدی؟ حق نداری مقاومت کنی
یکی دیگه از اعضای حلقه داد زد و به پسر روی زمین لگدی زد
٪: لباست درار
داد زد و پسر سری به معنای مخالفت تکان داد
همه ی بدنش درحال تیر کشیدن بود و سوت ممتدی از گوشش میشنید که بخاطر ضربه ای بود که چند لحظه ی پیش به سرش زده بودن
حتی نمیدونست از کدوم یکیشون داره کتک میخوره
فقط میدونست مدت زیادی با این وضعیت توی زندان دوام نمیاره
و این درحالی بود که فقط یه هفته بود که پاش به این جای لعنتی باز شده بود
دست های زمخت و زبری از پشت بلندش کردن و فرد رو به روییش که مرد مسن با نگاهی خشن با سری کچل بود، دستش سمت شلوارش برد.
هرچیزی رو میتونست تحمل کنه جز این مورد
اجازه نمیداد باهاش اینکار بکنن
سعی کرد به مرد لگدی بزنه، ضربه فقط باعث پاک شدن نیشخند مرد شد.
-: لعنت..
غرید و خیلی زود مشت مرد توی شکمش فرود اومد
مزه ی خون توی دهنش پخش شده بود و باعث میشد سرگیجه بگیره
میدونست که قرار نیست با داد و فریاد، نگهبان های زندان به کمکش بیان
حالا از پشت به بدن هیکلی مرد دیگه ای چسبیده بود و میتونست حس کنه که مرد داره خودش رو بهش میماله
حالت تهوع توی سینه اش پیچید و سعی کرد خودش آزاد کنه اما مشت دیگه ای از رو به رو دوباره به شکمش برخورد کرد
-: فاک..
Advertisement
- In Serial30 Chapters
Asturian Warbringer - A LitRPG on Earth
Currently releasing 5 chapters a week Luke Kells liked only one thing about himself: his green eyes. He hated getting bullied, hated being poor, hated being an orphan, hated his weakness, hated the government, hated his life. If someone had given him a button to push and kill everyone but him and his granddad, he would've done it without a second thought. Then, one day, after fainting during a beating, he woke up with memories that would change his life. Magic, martial arts, how to craft special artifacts; he knew it all. Anyone would’ve taken that path to glory at once. However, he had to deal with a lot on his plate first. To even begin walking that path, Luke first had to deal with his own psychological issues. Almost two years of brutal bullying that was akin to torture and no support from the school staff of the police had left him with a broken soul. Before even realizing he could be rich or powerful, he had to bring himself out of the mental hellhole he found himself in. Oh, and his memories also told him the Sentinel Tower would change reality in six months to protect the planet from the Demonic Horde. But that wasn’t as important as not making the local bully angry, right? A story about personal growth, overcoming obstacles, and reaching absolute glory at the end of the path. This is a slow-paced, character-centered story. If you want something faster paced, filled with almost immediate and nonstopping action, check out my other novel: Modern Awakening - A cultivation, LitRPG, apocalyptic novel. Cover image: As the fire fades, only embers remain by TheFearMaster (CC BY-NC-ND 3.0)
8 187 - In Serial19 Chapters
Legacy Of The Prototypes
This is a fan fiction of the game Prototype. What if Mercer had a kid like him, but not so crazy? What if said kid got taken to another world by God as a favor to orther Gods? In a world of magic and might, men and monsters, what will he do? I am not an experienced writer, so if you have helpful advice or ideas to share thanks. If you don't like my story thats okay. I'm writing this as a hobby so I will update when I can, but no set schedule. Chapters gonna be short at first, so sorry. But the quality will improve as I get better at typing. Also I don't own the cover art.
8 173 - In Serial18 Chapters
GENERIKA 0FFLINE
The world of Generika Online is a total disaster. When this VRMMO's servers closed, the Heroes who descended from Earth to protect it vanished—leaving its native characters to fend for themselves! Now, dungeons overflow with monsters. Job boards are plastered with unfinished quests. The World Devourer, endboss of a storyline that never concluded, unleashes wave upon wave of vicious mobs. Yet, life continues. Be they spun from data or DNA, humans are adaptable, and Generika's denizens scramble to pick up where absent Heroes left off. Witness the unexpected comedy of a defunct MMO's bit players as they adapt to this chaotic new world! ??? Author's Note: This webnovel is democratic as hell. Certain plot points may be determined by reader vote, so stay tuned, okay?
8 171 - In Serial11 Chapters
Ashes of Time
Passage of time is cruel, leaving no remnants but just countless legends of forgotten heroes.This is a world full of fantasy adventure; beautiful on the outside whilst dark underneath. A wandering soul stumbles upon this very land; unbranded and unclaimed. This story follows the journey of Vance, a traveller from faraway lands; in happiness and tragic times, tales of first victory and sorrows of first defeat - until the beginning meets the end. ---------------------------------------------------------------------Author's Note: This is my first attempt at writing and English is not my native/first language. Please bear with me and help me improve as a writer.
8 164 - In Serial32 Chapters
Chronicles of the Survivor
Due to an unfortunate accident, Alexander King lost the ability to move his body. However, with the advent of Virtual Reality in 2030, Alex won't be helpless for too long.Join Alexander King in his new journey in the world of Novus Mundus as he brings chaos along with adventure.Rated Mature only for mild language and violence.
8 176 - In Serial30 Chapters
Tear In My Heart(Killua Zoldyck X Reader)COMPLETE
Y/N is from a small no nothing town and over hears about the Hunter's Exam. And so,she takes it. She meets Gon,Kurapika,Leorio and Killua...and has a crush on Killua but you didn't hear that from me.•••WAS #2 IN KILLUAZOLDYCKXREADER TAG
8 57

