《chocolate and ice》•5•
Advertisement
سکوت معذب کننده اتاق، با صدای تیک تاک ساعت دیواری بزرگ سالن پذیرایی، خش می افتاد.
نگاه نگران پسر روی ویلچر، کمی آرام گرفته بود اما بدن منقبضش هنوز آرام نشده بود
+: میدونه؟
بالاخره، سهون سکوت شکست. بعد از صحبت های کمی که بینشون رد و بدل شده بود و احساس ترسی که پسر ازش داشت، همه چی پیچیده شده بود
-: کی؟
با تعجب پرسید و سهون با سر به دری که چند لحظه ی پیش مرد برنزه ازش خارج شده بود، اشاره کرد
+: اینکه چقدر شبیهِ جونگینِ؟
دست های رنگ پریده اش، مشت شد
-: متیو.. راجع همه چی میدونه..!
لبخند محوی بهش زد
+: جالبه که معیارهات تغییری نکردن.. برنزه.. قدبلند.. موهای قهوه ای..
لرزش ریزی که از بدن مرد نحیف گذشت از چشم های تیزبین سهون دور نموند
-: به چی میخوای برسی؟ پرونده من و جونگین خیلی وقت که بسته شده.. بعد این همه سال اومدی اینجا که چی؟ من فراموشش کردم.. خیلی وقته..
آه کوتاهی کشید
+: بسته شده؟ برای همینه که با شنیدن اسمش، لرز گرفتی؟
دست های لرزان لوهان داخل موهای بلوندش فرو رفت
-: به چی میخوای برسی؟!
کمی صاف تر روی صندلی نشست، این مرد اونقدرم که بنظر میرسید، ساده نبود. با دیدن قیافه ی معصومش انگار یادش رفته بود که بالاخره، اون کسی بوده که از اول توی داستان های جونگین بوده.
+: هیچ وقت فکر نکردی که چطوری، هزینه های درمانت انقدر راحت پرداخت شد؟ که انقدر راحت بورس شدی برای بهترین دانشگاه؟ اونم تو مقطع هنر و توی رشته ای که توان حرکت داشتن یکی از مهم ترین ارکانشِ؟ یا اینکه این خونه ای که توش زندگی میکنی از کجا انقدر راحت و با این مقدار کم تونستی بخری؟ اصلا با عقل جور درمیومد؟ یا اینکه..
-: تمومش کن..
با صدای تقریبا بلندی گفت و با دست های لرزانش دهنش پوشاند
-: بسه.. نمیخوام بدونم.. نمیخوام..
اینبار با لحن خواهشی، التماس کرد
اشک هایی که چشم هاش تار کرده بودن و بدن لرزونش، همه نشان حال بدش بودن
-: من هیچ کدوم ازین چیزارو ازش نمیخواستم.. من فراموش کردم، گذشتم.. گذشتم که الان جلوی تو هنوز پنیک نکردم.. بعد دیدنت..
با صدای خفه ای زمزمه کرد
+: داستان بین شما تموم نشده..
از گفتن این جمله متنفر بود.
از حضورش توی این خونه متنفر بود
اما این حقیقتی بود که لازم بود گفته بشه.
چشم های قرمز شده ی لوهان روی نگاه خشن سهون نشست
چند دقیقه ای طول کشید اما بالاخره اعتراف کرد
-: نشده.. هیچ وقت نفهمیدم چرا حتی خداحافظی نکرد..
وقتی نگاهش روی زمین کشیده شد، زمزمه کرد
و وقتی نگاهش دوباره به بالا کشیده شد، نگاهش حس خوبی به سهون متتقل نمیکرد
+: اومدم اینجا تا ازت بخوام یبار برای همیشه این داستان رو تموم کنی..
نفس لرزانی از بین لب های مرد روی ویلچر خارج شد
-: چرا بعد این همه سال؟ چرا حالا که..
لب های خشک شده اش رو با زبانش خیس کرد
و دستش کنارش مشت شد
+: مطمئنم خبراش دنبال میکنی و میدونی که چرا لازمه اونی که قدم جلو میذاره تو باشی..
هردو به شکل محسوسی از اوردن اسمش جلوگیری میکردن
انگار که تلفظ اسمش برای هردو دردآور باشه
+: اونی که مقصر بود اون نبوده.. من؟ باباش؟ اونی که باید ازش متنفر باشی ماییم نه اون. لازم داره که دوباره ببینتت..
این بار با لحن نرم تری گفت و تقریبا خواهش کرد.
برای کاری که با این مرد کرده بود پشیمون نبود
نه،
اون کاری بود که مجبور به انجامش بود..
برای بخشش خودش، قرار نبود به کسی خواهش کنه، هیچ وقت.
همونطور که قرار نبود از جونگین برای بخشیدنش خواهس کنه
اما باید جونگین میفهمید اونی که مقصره سهونه نه خودش..
Advertisement
و برای فهموندن این قضیه به جونگین؛ هرکاری میتونست، انجام میداد
حتی خواهش کردن!
............................................................................
......................................................
Chanyeol POV
با صدای غرولندی، لب تاب از روی میز به سمت دیوار پرتاب کرد و بعد مشتش وسط میز بزرگ چوبی فرود اومد
-: لعنت .. این هشتمین آشپزخونه ای بود که از دست دادیم..
رگ های گردنش بیرون زده و حسابی سرخ شده بود.
افراد داخل اتاق از ترس کمی به عقب متمایل شده بودند اما نگاه خنثی من روی عموی جدیدم چرخ میخورد.
با گرفتن اسلحه ی مرد کنارش، سمتش هجوم برد
-: تو چه غلطی میکردی پس؟ مگه تو نباید حواست به کارامون باشه؟
مرد کمی به من من افتاد
×: قربان.. من کاملا حواسم بود اما.. میدونین که بین افراد تفرقه افتاده.. خیلی ها به ما کامل وفادار نیستن.. از وقتی آشپزخونه هاهم دارن یکی یکی از دست میرن همه چی بدتر شده..
فریادی زد و مرد به عقب هل داد
-: این همه زحمت نکشیدم که حالا به این وضعیت برسم.. نه وقتی که بالاخره لیدر کد شدم.
نفس نفس میزد و همچنان با صدای بلند فریاد میکشید.
درسته بعد از جونگین، لیدر کدی به اون رسیده بود. جونگوو یا درواقع بابا، هنوزم نمیتونست برای لیدر کدی، انتخاب بشه، نه بعد از کشتن پدر واقعی من.
نگاهش بالاخره روی من چرخید
-: اون کای لعنتی حتی توی زندانم دست از سرمون برنمیداره..
اینبار با صدای ضعیف تری زمزمه کرد و سمت من حرکت کرد
-: چانیول.. تو توی همین زمان کم کلی از توجه هارو به خودت جلب کردی. نظر تو چیه؟
با خونسردی که به تازگی کاملا باهاش خو گرفته بودم نگاهی دور اتاق انداختم
+: مشخصه که شخصی که پشت این قضایاس از خیلی چیزا خبر داره. و بهترین حدس هم همون کای میتونه باشه.
به سختی اسمش به زبان اوردم. سختی ای که کسی متوجه اش نشد
+: البته.. اینکه خیلی ها میخواستن جای شما لیدر بشن هم قابل چشم پوشی نیست..و البته اینکه چطوری و با چه کسایی داره اینکار میکنه از اینکه اون شخص پشت این داستانها دقیقا کیه مهم تره
سعی میکنم توجهاش رو از روی جونگین بردارم. انگار فکرش درگیر میشه چون نفس هاش کمی آرام تر میشن
-: باید با جونگوو هم حرف بزنم..
اینبار به دستیار شخصیش گفت.
نگاهی به ساعت مچیم میندازم
+: من باید برم..
زمزمه کرده و از جا بلند شدم.
روبه روی آسانسور ایستاده و نگاهم بی هدف روی سرامیک های براق کف زمین میچرخید
با صدای دنگ ایستادن آسانسور نگاهم بالا اومد و با نگاه آشنای پدرم گره خورد.
پدر؟!
سنگ سختی راه نفسم بست.
سرم به احترام کمی خم کردم و سعی کردم به قلب درحال خون ریزیم بفهمونم که این مرد، پدرش نیست
که هیچ وقت نبوده
موهای سفیدش بیشتر از همیشه شده و کمی گوشه های چشمش خط افتادن.
موهای بلندش مثل همیشه پشت سرش بسته شده اما هیکل همیشه استوارش و نگاه همیشه قویش انگار کمی شکسته تر شده
بابا هم روزهای سختی رو میگذروند؟!
کمی طول کشید تا بفهمم که دقایق زیادی که رو به رو هم ایستادیم.
انگار بابا هم همزمان متوجه شد چون، خیلی سریع چیزی سمت دستیار شخصیش زمزمه کرد و بعد طوری از کنارم رد شد که انگار وجود ندارم.
لحظه ای چشم هام بهم فشار میدم تا از ریزش اشک هایی که پشت پلکم رو به سوزش انداخته بودن، جلوگیری کنم.
چه فرقی میکرد که اون مرد پدر واقعیم بود یا نبود؟
اون همواره کسی میمونه که دلم میخواد بهش ثابت کنم که من، میتونم پسرِ خوبی براش باشم.
پوزخند دردناکی روی لبم نشست
..............................................
...................................................................
به ماشین تکیه داد و به ساختمان نگاهی انداخت، پک آخر به سیگار توی دستش زد و ته سیگار روی زمین انداخت.
Advertisement
دست هاش داخل جیب شلوار پارچه ایش فرو رفت و از حس نرمی شلوار، نیشخند محوی زد.
از کِی تاحالا کت و شلوار میپوشید؟
نفس عمیقی کشید و قبل ازینکه باز به ساعت مچیش نگاه کنه، در شیشه ای بزرگ ساختمان باز شد.
زن خوش اندام توی لباس ماکسی مشکی رنگش، همراه تعدادی زن و مرد خارج شدن و نگاه زن خیلی زود نگاهش پیدا کرد
لبخندی زده و صاف ایستاد و سری به معنای احترام سمت گروه خم کرد
لب های زن به لبخند قشنگی کش اومد
با خداحافظی سریعی، از جمع جدا شده و سمتش اومد
-: واقعا اومدی؟
با تعجبِ آمیخته با شادی پرسید.
+: معلومه که اومدم..
در ماشین براش باز کرد
سه رین جلوتر اومد و قبل ازینکه بفهمه چه چیزی داره اتفاق میوفته، بوسه ی آرامی روی گونه اش نشست
-: ممنونم که وقت گذاشتی..
چند ثانیه ای طول کشید تا از حالت شوک خارح بشه و بعد با لبخندی که پررنگ تر شده در ماشین ببنده و ماشین دور بزنه تا پشت فرمان بشینه.
وجود یه زن که بین هیاهوی زندگی خطرناکشون، کمی شادی و عشق تزریق کنه، مثل یه روزنه ی نجات میمونه
ماشین راه انداخت
+: برای امشب میخوام ته او رو ببرم خونه خودم بمونه پیشم، کل فردام میخوام پیشش باشم. تو هم اگه میتونی بیا که بریم یکم بچرخونیمش..
موهای بلند خرمایی رنگش که صاف دورش ریخته بود، کمی کنار زد
-: خیلی عالی میشه اما..
سمتش لبخندی زد
-: چرا از بکهیون نمیخوای که بیاد پیشتون؟ ته او خیلی دوسش داره و مطمئنم باهم بهتون خوش میگذره..
انگشت هاش دور فرمان قفل شد،
اون قدیما؛ هرچیزی که میشد، هرچیزی که اذیتش میکرد، اولین جایی که میرفت و حرف میزد تا آرام بشه، برادرش بود
برادری که حالا بیش از ۲ سال بود که ندیده بودش..
بغض سمجی راه گلوش گرفت.
هیچ وقت فکر نکرده بود که برادرش همیشه برای همه تکیه گاه بوده اما کسی رو برای تکیه نداشته
حالا که کمی، فقط کمی فشارهای کار روی شانه هاش افتاده بود، احساس میکرد اندازه ی یک عمر خسته اس..
جونگین تنهایی چی تحمل میکرده همه ی این سالها؟
+: بکهیون.. نمیدونم قبول میکنه یا نه..میدونی که چطوری شده..
دست ظریف خواهرش روی ران پاش قرار گرفت
-: میدونم.. اما اون هنوز بکهیونه.. یکم وقت میخواد اما من توی چشم هاش میبینم که رفتاری که نشان میده چیزی نیست که دلش بخواد. فقط داره این مدلی از خودش و غرورش محافظت میکنه
نفس لرزانی بیرون فرستاد
شایدم فکر بدی نبود، شاید میتونستن یه روز مثل قدیما باهم بگذرونن
+: ممنونم سهرین
آرام لب زد اما مطمئن شد که شنیده.
دست ظریف زن روی پاش ضربه ای زد و بعد جدا شد
و چانیول تقریبا همه انرژیاش رو جمع کرد تا اعتراض نکنه
الان وقت این نبود که دنبال نوازش های آرامش بخش باشه، بود؟!
آهی کشید و نیم نگاهی به نیم رخ خواهرش انداخت
از همیشه شکسته تر بنظر می رسید و خسته..
خستگی، شاید چیزی بود که همشون این روزا زیاد حسش میکردن.
..................
مازراتی شاسی بلند مشکی رنگ جلوی ورودی خونه ی دو طبقه، توقف کرد
نگاه چانیول به اطراف چرخید و با گرفتن کمر زن، سمت ورودی خونه هدایتش کرد
کریس کسی بود که در باز کرد
×: خوش گذشت؟
از زن پرسید و در برای ورودشون باز نگه داشت
-: بد نبود..
سه رین گفت و وارد خونه شد، نگاه کریس روی چانیول نشست
تک ابرویی بالا انداخت
+: اومدم دنبال ته او.. داخل نمیام.
بهش توضیح داد و کریس شانه ای بالا انداخت و در نیمه باز رها کرد تا داخل بره.
کمی طول کشید تا بالاخره کریس با کوله ای با طرح دایناسور ظاهر شد
×: این کوله اش..
کوله رو گرفت و روی شانه ی خودش آویزان کرد
و خیلی زود پسربچه همراه مادرش ظاهر شدن
=: ماااام.. گفتم که..نمیخوام.
داشت غر میزد که با دیدن چانیول، ساکت شد
و تعظیمی کرد
=: سلام
لبخندی روی لب هاش نقش بست. با اینکه دلش میخواد بغلش کنه و لپ های تپلش ماچ کنه اما فقط به تکان دادن دستش بسنده کرد
+: سلام بچه
سه رین که کنار کریس ایستاده بود، سعی داشت تی شرت نخی سرمه ای رنگی تن پسرش کنه.
ته او با نق زیرلبی بالاخره اجازه داد مادرش لباسش کامل تنش کنه کنه
+: بریم؟
ته او لبخند بزرگی زده و از حیاط کوچیک سمت ماشین پارک شده دوید
=: بریم!
.................
پاهای کوچیکش توی هوا تاب میداد و با هیجان از پنجره به خیابان نگاه میکرد
=: میتونم سرم از شیشه ببرم بیرون؟
با چشم های درشتش پرسید و چیزی توی سینه چانیول فشرده شد
با زدن دکمه ای، سان روف ماشین باز کرد
پسر خندید
=: ووعا.. چه باحال
به سرعت روی صندلی ایستاد تا بتونه از شیشه ی باز سقف به بیرون بره
=: این خیلی باحاله..!!!
داد زد و چانیول خندید
+: رستوران بریم؟ چی دوست داری بخوری شام ته؟
ازینکه این چیزهای عادی مثل ماشین های مدل بالا حالا برای پسر جونگین، جدید و باحال شده بود، متنفر بود
پسر کمی سرش سمت داخل ماشین خم کرد
=: پیتزاااا..
به حالت آواز گفت و بعد خندید
با کمی مکث، سمت بیمارستانی که حالا از دور پیدا بود حرکت کرد
+: بیا پایین ته..
کمر بچه رو با یه دست گرفته بود تا به بیرون پرت نشع
+: خطرناکه..
پسر بچه با جیغ دیگه ای داخل ماشین نشست
=: بعد از پیتزا بهم بستنی هم میدی؟
تک خند کوتاهی زد
+: بستنی؟ اگه بهم یه بوس بدی
پسربچه روی زانوهاش نشست و سمت عموش خم شد و بوس محکمی روی لپش نشوند
=: خوبه؟
با خجالت گفت و سریع سرجاش برگشت
چانیول لبخندی زد
+: خوبه..
جلوی بیمارستان ایستاد و نفس عمیقی کشید
+: ته.. میگم نظرت چیه بریم به بکهیون هم بگیم شاید باهامون اومد؟!
دست هاش بهم کوبید
=: بکی؟ بریم بریم..
با کمی تردید پیاده شده و با گرفتن دست بچه سمت بیمارستان حرکت کرد
اگه عصبانی میشد چی؟
........................................
...........................................................
درحال چک کردن وضعیت بیمار اورژانسی بود که بعد از تلاش های زیاد حالا وضعیتش پایدار شده بود
-: وقتی سرمش تموم شد بازم صدام کن یه نگاه بهش بندازم
به پرستار گفت و تخته ی فلزی رو به پایین تخت اویزان کرد
چرخی به گردنش داد و سمت پذیرش حرکت کرد
-: بیمار جدید؟
سرپرستار لبخندی زد
+: نه فعلا.. برو استراحت کن
سری تکان داده و خواست سمت اتاقش بره که پرستار مین، صداش زد
×: دکتر بیون.. بکهیون
بیون!
گاهی یادش میرفت که فامیلیش تغییر کرده و شاید برای همین بود که دیر واکنش نشان میداد
سمت پرستار چرخید
×: یه مرد با بچهاش اومدن و سراغ شمارو گرفتن. گفتن آشنا هستن منم گفتم تو اتاقتون منتظر بمونن تا کارتون با بیمار اورژانسی تمام بشه
مرد و بچش؟!
چانیول اومده بود؟!
آهی کشید و سمت اتاقش حرکت کرد.
..................
=: چان.. دهنت باز کن تا گلوت ببینم
ته او با وسایل مربوط به معاینه ی پزشک جلوش ایستاده و داشت باهاش دکتربازی میکرد
دهنش باز کرد و اجازه داد گلوش نگاه کنه
=: هیییع.. فکر کنم باید امپول بزنم بهت تا نمیری
سریع گفت و سمت سررنگ هایی که در بسته بندی های مختلف روی میز بود؛ رفت
+: ته.. نکن انقدر به همه چی دست نزن
درحال تلاش برای گرفتن سرنگ ها بود که سر خورد و تمام وسایل روی میز همراه خودش روی زمین افتادن
+: فاک.. ته او!
سریع سمتش رفت و بلندش کرد
+: چی شد؟ خوبی؟
اون بچه فسقلی درحال بلند خندیدن زانوش گرفته بود
=: چان.. حرف اف دار؟!
اون وسط به اینکه حرف بد زده بود گیر داده بود؟!
این عادتی بود که از کوچولویی داشت و ترک نکرده بود
ناخوداگاه خندید و لباس هاش می تکوند
+: از دست تو چیکار کنم ته؟ نگاش کن..
زانوش خراش کوچکی برداشته بود
+: زانوت زخم کردی.. اتاق بکهیونم بهم ریختی..
با گرفتن زیربغلش خواست بغلش کنه که صدای در اومد
-: اینجا چخبره؟
هردو سمت در برگشتن
بکهیون با روپوش سفید رنگ و اخم کم رنگی جلوی در ایستاده بود
چانیول سریع به ته او اشاره کرد
+: تقصیر این وروجکه
بچه صدای متعجبی دراورده و لپ چانیول رو گرفت
=: چی؟ نه.. این میزه خودش افتاد
هردو سمت پزشک عصبانی نگاهی انداخته و منتظر واکنشش ایستادن
چرخی به چشم هاش داده و در پشت سرش بست
-: چرا اومدین اینجا؟
چانیول بچه رو توی بغلش بالا کشید و روی تخت نشوند
= میخوایم بریم شام پیتزا بخوریم بعدشم بستنی بخوریم. اومدیم دنبالت تا باهم بریم.
بچه بجای چانیول توضیح داد و نمیتونست بگه چقدر ازینکه این بار از روی دوش چانیول برداشته بود، ازون بچه ی فسقلی متشکر بود.
بکهیون نگاه تیزی بهش انداخت
چانیول شانه ای بالا انداخت
+: بنظرم خوش میگذره..
آرام زمزمه کرد و بعد رو به ته او شد
+: اما اشکالی هم نداره اگه نتونی بیای.. مگه نه ته؟
و زانوی پسربچه رو دوباره نگاه کرد
+: فقط یه چسب زخم برای ته بزن پاش زخم شده
گفت و بعد آرام مشغول جمع کردن وسایل افتاده داخل اتاق شد. سعی کرد ناامیدیش خیلی مشخص نباشه.
وقتی بالاخره وسایل روی میز چید سمت ته او چرخید و بکهیون رو درحال زدن چسب روی زخم پاش دید
=: یعنی نمیای؟!
پسربچه درحال بازی با استتسکوپ دور گردن بکهیون، پرسید
پزشک نفسی بیرون فرستاده و زانوی درحال حرکت بچه رو کمی صاف نگه داشت
-: از دست تو ته.. یکم بیشتر مراقب خودت باش.
بچه با خوشحالی از بالای شونه ی پزشک به عموش نگاه کرد
=: میاد..!
بلند اعلام کرد و با خنده بوسه ای روی لپ پزشک گذاشت
و لبخند محوی روی لب های مردی که گوشه تخت ایستاده بود، نشست
....................................................................
....................................................................
Advertisement
- In Serial235 Chapters
Blue Core
Dungeon: A place full of monsters, traps, treasure, and death. Those are the Great Dungeons, with unplumbed depths below the roots of the mountains. That's not for me. Dungeon: A place of rape, torture, and death, to control and corral enemies and slaves. These are the Red Cores, from which the mage-kings draw their power. That's also not for me. I don't like monsters. I don't want adventurers. I want to stay well away from enemies and slaves. Fortunately, there are alternatives... (Includes explicit and consensual sexual content. Chapters containing such will be marked.) Weekly release schedule. Chapter releases start on Fridays, 5PM EST. Join our Discord!
8 722 - In Serial15 Chapters
Welcome to the Aurora Wasteland
Read at your own risk, The Aurora Wasteland is watching you.I’m going to tell you a storyIt's going to involve some short storiesAnd the ways they affect the people that read themOh and maybe a hint of the strange and the weirdWelcome to the Aurora WastelandA collection of short stories by Sci-Fi Horror author Vaughn Ashby spread across the literary universe unknown as The Aurora Wasteland.A hiker stumbles across some accidental time travelA town froze in place at the blink of an eyeA corn maze with a whale of a secret in itAn old woman forced to witness the tower of the deadA yoga class taking their lessons to a deadly endA subway hidden in the middle of nowhereA police officer who wants to taste your brainsCaution… any connection to the Aurora Wasteland is not recommended.
8 207 - In Serial113 Chapters
CHRONICLES of a PC Gamer Stuck Inside an RPG (Book Two: Successor)
[2/28/19 Update: The CHRONICLES series has been removed from Amazon Kindle Unlimited. This means the beta version of the entire series is available on RR. Enjoy!] Book Two: Successor of CHRONICLES of a PC Gamer Stuck Inside an RPG continues the (mis)adventures of Lawrence Eugene Mulligan, who was brought to a new world by a divine entity known as the Gamemaster. Our main character ("MC") has only one objective: to become the King of the Kingdom of Merlin in order to return home. Luckily for our MC, he has developed strong relationships with numerous Non-Player Characters ("NPCs"), organizations, and even Gods (!) to help Lawrence achieve his ultimate goal. CHRONICLES of a PC Gamer Stuck Inside an RPG is a hardcore slice-of-life genre story which focuses on our unlikely MC as he handles quests and events that the Gamemaster constantly throws at the MC. All in the name of entertainment for the Gamemaster. Book Two: Successor is a sequel which continues the events of the final chapter of the previous book. And thus, it is important for readers to finish the previous work before delving into this next book. The official Amazon release (which includes an exclusive 2k words side story) is available at: https://www.royalroad.com/amazon/B07KDJXF4K
8 213 - In Serial20 Chapters
Sanctity of Blood
Follow Drake in his third reincarnation as he becomes the apex predator with the vampire and Lycan bloodlines that run in his veins. With his Blood Magic that gives him dominion over any kind of blood, watch him unravel the mysteries of bloodlines as he upgrades himself endlessly stealing abilities from bloodlines that he acquires. This work will also be released on webnovel.com by righteousXsinner.
8 130 - In Serial18 Chapters
Aerial
When her islands are attacked and her people killed by the ruthless faction of Vardra, Sefarina Wavegrey joins the crew of an aerial warship fighting for their enemy faction, Linaria. Having never left her sheltered islands, Sefarina finds herself suddenly thrust into a world she has never seen before with races and creatures that she never knew existed. But with her need for revenge driving her into perilous situations, how long can she possibly survive?
8 183 - In Serial9 Chapters
Ideas for animatics: Genshin Impact
These are just like little storyboards that I think up of when I listen to a song and need to write it down :)
8 133

