《chocolate and ice》•5•
Advertisement
سکوت معذب کننده اتاق، با صدای تیک تاک ساعت دیواری بزرگ سالن پذیرایی، خش می افتاد.
نگاه نگران پسر روی ویلچر، کمی آرام گرفته بود اما بدن منقبضش هنوز آرام نشده بود
+: میدونه؟
بالاخره، سهون سکوت شکست. بعد از صحبت های کمی که بینشون رد و بدل شده بود و احساس ترسی که پسر ازش داشت، همه چی پیچیده شده بود
-: کی؟
با تعجب پرسید و سهون با سر به دری که چند لحظه ی پیش مرد برنزه ازش خارج شده بود، اشاره کرد
+: اینکه چقدر شبیهِ جونگینِ؟
دست های رنگ پریده اش، مشت شد
-: متیو.. راجع همه چی میدونه..!
لبخند محوی بهش زد
+: جالبه که معیارهات تغییری نکردن.. برنزه.. قدبلند.. موهای قهوه ای..
لرزش ریزی که از بدن مرد نحیف گذشت از چشم های تیزبین سهون دور نموند
-: به چی میخوای برسی؟ پرونده من و جونگین خیلی وقت که بسته شده.. بعد این همه سال اومدی اینجا که چی؟ من فراموشش کردم.. خیلی وقته..
آه کوتاهی کشید
+: بسته شده؟ برای همینه که با شنیدن اسمش، لرز گرفتی؟
دست های لرزان لوهان داخل موهای بلوندش فرو رفت
-: به چی میخوای برسی؟!
کمی صاف تر روی صندلی نشست، این مرد اونقدرم که بنظر میرسید، ساده نبود. با دیدن قیافه ی معصومش انگار یادش رفته بود که بالاخره، اون کسی بوده که از اول توی داستان های جونگین بوده.
+: هیچ وقت فکر نکردی که چطوری، هزینه های درمانت انقدر راحت پرداخت شد؟ که انقدر راحت بورس شدی برای بهترین دانشگاه؟ اونم تو مقطع هنر و توی رشته ای که توان حرکت داشتن یکی از مهم ترین ارکانشِ؟ یا اینکه این خونه ای که توش زندگی میکنی از کجا انقدر راحت و با این مقدار کم تونستی بخری؟ اصلا با عقل جور درمیومد؟ یا اینکه..
-: تمومش کن..
با صدای تقریبا بلندی گفت و با دست های لرزانش دهنش پوشاند
-: بسه.. نمیخوام بدونم.. نمیخوام..
اینبار با لحن خواهشی، التماس کرد
اشک هایی که چشم هاش تار کرده بودن و بدن لرزونش، همه نشان حال بدش بودن
-: من هیچ کدوم ازین چیزارو ازش نمیخواستم.. من فراموش کردم، گذشتم.. گذشتم که الان جلوی تو هنوز پنیک نکردم.. بعد دیدنت..
با صدای خفه ای زمزمه کرد
+: داستان بین شما تموم نشده..
از گفتن این جمله متنفر بود.
از حضورش توی این خونه متنفر بود
اما این حقیقتی بود که لازم بود گفته بشه.
چشم های قرمز شده ی لوهان روی نگاه خشن سهون نشست
چند دقیقه ای طول کشید اما بالاخره اعتراف کرد
-: نشده.. هیچ وقت نفهمیدم چرا حتی خداحافظی نکرد..
وقتی نگاهش روی زمین کشیده شد، زمزمه کرد
و وقتی نگاهش دوباره به بالا کشیده شد، نگاهش حس خوبی به سهون متتقل نمیکرد
+: اومدم اینجا تا ازت بخوام یبار برای همیشه این داستان رو تموم کنی..
نفس لرزانی از بین لب های مرد روی ویلچر خارج شد
-: چرا بعد این همه سال؟ چرا حالا که..
لب های خشک شده اش رو با زبانش خیس کرد
و دستش کنارش مشت شد
+: مطمئنم خبراش دنبال میکنی و میدونی که چرا لازمه اونی که قدم جلو میذاره تو باشی..
هردو به شکل محسوسی از اوردن اسمش جلوگیری میکردن
انگار که تلفظ اسمش برای هردو دردآور باشه
+: اونی که مقصر بود اون نبوده.. من؟ باباش؟ اونی که باید ازش متنفر باشی ماییم نه اون. لازم داره که دوباره ببینتت..
این بار با لحن نرم تری گفت و تقریبا خواهش کرد.
برای کاری که با این مرد کرده بود پشیمون نبود
نه،
اون کاری بود که مجبور به انجامش بود..
برای بخشش خودش، قرار نبود به کسی خواهش کنه، هیچ وقت.
همونطور که قرار نبود از جونگین برای بخشیدنش خواهس کنه
اما باید جونگین میفهمید اونی که مقصره سهونه نه خودش..
Advertisement
و برای فهموندن این قضیه به جونگین؛ هرکاری میتونست، انجام میداد
حتی خواهش کردن!
............................................................................
......................................................
Chanyeol POV
با صدای غرولندی، لب تاب از روی میز به سمت دیوار پرتاب کرد و بعد مشتش وسط میز بزرگ چوبی فرود اومد
-: لعنت .. این هشتمین آشپزخونه ای بود که از دست دادیم..
رگ های گردنش بیرون زده و حسابی سرخ شده بود.
افراد داخل اتاق از ترس کمی به عقب متمایل شده بودند اما نگاه خنثی من روی عموی جدیدم چرخ میخورد.
با گرفتن اسلحه ی مرد کنارش، سمتش هجوم برد
-: تو چه غلطی میکردی پس؟ مگه تو نباید حواست به کارامون باشه؟
مرد کمی به من من افتاد
×: قربان.. من کاملا حواسم بود اما.. میدونین که بین افراد تفرقه افتاده.. خیلی ها به ما کامل وفادار نیستن.. از وقتی آشپزخونه هاهم دارن یکی یکی از دست میرن همه چی بدتر شده..
فریادی زد و مرد به عقب هل داد
-: این همه زحمت نکشیدم که حالا به این وضعیت برسم.. نه وقتی که بالاخره لیدر کد شدم.
نفس نفس میزد و همچنان با صدای بلند فریاد میکشید.
درسته بعد از جونگین، لیدر کدی به اون رسیده بود. جونگوو یا درواقع بابا، هنوزم نمیتونست برای لیدر کدی، انتخاب بشه، نه بعد از کشتن پدر واقعی من.
نگاهش بالاخره روی من چرخید
-: اون کای لعنتی حتی توی زندانم دست از سرمون برنمیداره..
اینبار با صدای ضعیف تری زمزمه کرد و سمت من حرکت کرد
-: چانیول.. تو توی همین زمان کم کلی از توجه هارو به خودت جلب کردی. نظر تو چیه؟
با خونسردی که به تازگی کاملا باهاش خو گرفته بودم نگاهی دور اتاق انداختم
+: مشخصه که شخصی که پشت این قضایاس از خیلی چیزا خبر داره. و بهترین حدس هم همون کای میتونه باشه.
به سختی اسمش به زبان اوردم. سختی ای که کسی متوجه اش نشد
+: البته.. اینکه خیلی ها میخواستن جای شما لیدر بشن هم قابل چشم پوشی نیست..و البته اینکه چطوری و با چه کسایی داره اینکار میکنه از اینکه اون شخص پشت این داستانها دقیقا کیه مهم تره
سعی میکنم توجهاش رو از روی جونگین بردارم. انگار فکرش درگیر میشه چون نفس هاش کمی آرام تر میشن
-: باید با جونگوو هم حرف بزنم..
اینبار به دستیار شخصیش گفت.
نگاهی به ساعت مچیم میندازم
+: من باید برم..
زمزمه کرده و از جا بلند شدم.
روبه روی آسانسور ایستاده و نگاهم بی هدف روی سرامیک های براق کف زمین میچرخید
با صدای دنگ ایستادن آسانسور نگاهم بالا اومد و با نگاه آشنای پدرم گره خورد.
پدر؟!
سنگ سختی راه نفسم بست.
سرم به احترام کمی خم کردم و سعی کردم به قلب درحال خون ریزیم بفهمونم که این مرد، پدرش نیست
که هیچ وقت نبوده
موهای سفیدش بیشتر از همیشه شده و کمی گوشه های چشمش خط افتادن.
موهای بلندش مثل همیشه پشت سرش بسته شده اما هیکل همیشه استوارش و نگاه همیشه قویش انگار کمی شکسته تر شده
بابا هم روزهای سختی رو میگذروند؟!
کمی طول کشید تا بفهمم که دقایق زیادی که رو به رو هم ایستادیم.
انگار بابا هم همزمان متوجه شد چون، خیلی سریع چیزی سمت دستیار شخصیش زمزمه کرد و بعد طوری از کنارم رد شد که انگار وجود ندارم.
لحظه ای چشم هام بهم فشار میدم تا از ریزش اشک هایی که پشت پلکم رو به سوزش انداخته بودن، جلوگیری کنم.
چه فرقی میکرد که اون مرد پدر واقعیم بود یا نبود؟
اون همواره کسی میمونه که دلم میخواد بهش ثابت کنم که من، میتونم پسرِ خوبی براش باشم.
پوزخند دردناکی روی لبم نشست
..............................................
...................................................................
به ماشین تکیه داد و به ساختمان نگاهی انداخت، پک آخر به سیگار توی دستش زد و ته سیگار روی زمین انداخت.
Advertisement
دست هاش داخل جیب شلوار پارچه ایش فرو رفت و از حس نرمی شلوار، نیشخند محوی زد.
از کِی تاحالا کت و شلوار میپوشید؟
نفس عمیقی کشید و قبل ازینکه باز به ساعت مچیش نگاه کنه، در شیشه ای بزرگ ساختمان باز شد.
زن خوش اندام توی لباس ماکسی مشکی رنگش، همراه تعدادی زن و مرد خارج شدن و نگاه زن خیلی زود نگاهش پیدا کرد
لبخندی زده و صاف ایستاد و سری به معنای احترام سمت گروه خم کرد
لب های زن به لبخند قشنگی کش اومد
با خداحافظی سریعی، از جمع جدا شده و سمتش اومد
-: واقعا اومدی؟
با تعجبِ آمیخته با شادی پرسید.
+: معلومه که اومدم..
در ماشین براش باز کرد
سه رین جلوتر اومد و قبل ازینکه بفهمه چه چیزی داره اتفاق میوفته، بوسه ی آرامی روی گونه اش نشست
-: ممنونم که وقت گذاشتی..
چند ثانیه ای طول کشید تا از حالت شوک خارح بشه و بعد با لبخندی که پررنگ تر شده در ماشین ببنده و ماشین دور بزنه تا پشت فرمان بشینه.
وجود یه زن که بین هیاهوی زندگی خطرناکشون، کمی شادی و عشق تزریق کنه، مثل یه روزنه ی نجات میمونه
ماشین راه انداخت
+: برای امشب میخوام ته او رو ببرم خونه خودم بمونه پیشم، کل فردام میخوام پیشش باشم. تو هم اگه میتونی بیا که بریم یکم بچرخونیمش..
موهای بلند خرمایی رنگش که صاف دورش ریخته بود، کمی کنار زد
-: خیلی عالی میشه اما..
سمتش لبخندی زد
-: چرا از بکهیون نمیخوای که بیاد پیشتون؟ ته او خیلی دوسش داره و مطمئنم باهم بهتون خوش میگذره..
انگشت هاش دور فرمان قفل شد،
اون قدیما؛ هرچیزی که میشد، هرچیزی که اذیتش میکرد، اولین جایی که میرفت و حرف میزد تا آرام بشه، برادرش بود
برادری که حالا بیش از ۲ سال بود که ندیده بودش..
بغض سمجی راه گلوش گرفت.
هیچ وقت فکر نکرده بود که برادرش همیشه برای همه تکیه گاه بوده اما کسی رو برای تکیه نداشته
حالا که کمی، فقط کمی فشارهای کار روی شانه هاش افتاده بود، احساس میکرد اندازه ی یک عمر خسته اس..
جونگین تنهایی چی تحمل میکرده همه ی این سالها؟
+: بکهیون.. نمیدونم قبول میکنه یا نه..میدونی که چطوری شده..
دست ظریف خواهرش روی ران پاش قرار گرفت
-: میدونم.. اما اون هنوز بکهیونه.. یکم وقت میخواد اما من توی چشم هاش میبینم که رفتاری که نشان میده چیزی نیست که دلش بخواد. فقط داره این مدلی از خودش و غرورش محافظت میکنه
نفس لرزانی بیرون فرستاد
شایدم فکر بدی نبود، شاید میتونستن یه روز مثل قدیما باهم بگذرونن
+: ممنونم سهرین
آرام لب زد اما مطمئن شد که شنیده.
دست ظریف زن روی پاش ضربه ای زد و بعد جدا شد
و چانیول تقریبا همه انرژیاش رو جمع کرد تا اعتراض نکنه
الان وقت این نبود که دنبال نوازش های آرامش بخش باشه، بود؟!
آهی کشید و نیم نگاهی به نیم رخ خواهرش انداخت
از همیشه شکسته تر بنظر می رسید و خسته..
خستگی، شاید چیزی بود که همشون این روزا زیاد حسش میکردن.
..................
مازراتی شاسی بلند مشکی رنگ جلوی ورودی خونه ی دو طبقه، توقف کرد
نگاه چانیول به اطراف چرخید و با گرفتن کمر زن، سمت ورودی خونه هدایتش کرد
کریس کسی بود که در باز کرد
×: خوش گذشت؟
از زن پرسید و در برای ورودشون باز نگه داشت
-: بد نبود..
سه رین گفت و وارد خونه شد، نگاه کریس روی چانیول نشست
تک ابرویی بالا انداخت
+: اومدم دنبال ته او.. داخل نمیام.
بهش توضیح داد و کریس شانه ای بالا انداخت و در نیمه باز رها کرد تا داخل بره.
کمی طول کشید تا بالاخره کریس با کوله ای با طرح دایناسور ظاهر شد
×: این کوله اش..
کوله رو گرفت و روی شانه ی خودش آویزان کرد
و خیلی زود پسربچه همراه مادرش ظاهر شدن
=: ماااام.. گفتم که..نمیخوام.
داشت غر میزد که با دیدن چانیول، ساکت شد
و تعظیمی کرد
=: سلام
لبخندی روی لب هاش نقش بست. با اینکه دلش میخواد بغلش کنه و لپ های تپلش ماچ کنه اما فقط به تکان دادن دستش بسنده کرد
+: سلام بچه
سه رین که کنار کریس ایستاده بود، سعی داشت تی شرت نخی سرمه ای رنگی تن پسرش کنه.
ته او با نق زیرلبی بالاخره اجازه داد مادرش لباسش کامل تنش کنه کنه
+: بریم؟
ته او لبخند بزرگی زده و از حیاط کوچیک سمت ماشین پارک شده دوید
=: بریم!
.................
پاهای کوچیکش توی هوا تاب میداد و با هیجان از پنجره به خیابان نگاه میکرد
=: میتونم سرم از شیشه ببرم بیرون؟
با چشم های درشتش پرسید و چیزی توی سینه چانیول فشرده شد
با زدن دکمه ای، سان روف ماشین باز کرد
پسر خندید
=: ووعا.. چه باحال
به سرعت روی صندلی ایستاد تا بتونه از شیشه ی باز سقف به بیرون بره
=: این خیلی باحاله..!!!
داد زد و چانیول خندید
+: رستوران بریم؟ چی دوست داری بخوری شام ته؟
ازینکه این چیزهای عادی مثل ماشین های مدل بالا حالا برای پسر جونگین، جدید و باحال شده بود، متنفر بود
پسر کمی سرش سمت داخل ماشین خم کرد
=: پیتزاااا..
به حالت آواز گفت و بعد خندید
با کمی مکث، سمت بیمارستانی که حالا از دور پیدا بود حرکت کرد
+: بیا پایین ته..
کمر بچه رو با یه دست گرفته بود تا به بیرون پرت نشع
+: خطرناکه..
پسر بچه با جیغ دیگه ای داخل ماشین نشست
=: بعد از پیتزا بهم بستنی هم میدی؟
تک خند کوتاهی زد
+: بستنی؟ اگه بهم یه بوس بدی
پسربچه روی زانوهاش نشست و سمت عموش خم شد و بوس محکمی روی لپش نشوند
=: خوبه؟
با خجالت گفت و سریع سرجاش برگشت
چانیول لبخندی زد
+: خوبه..
جلوی بیمارستان ایستاد و نفس عمیقی کشید
+: ته.. میگم نظرت چیه بریم به بکهیون هم بگیم شاید باهامون اومد؟!
دست هاش بهم کوبید
=: بکی؟ بریم بریم..
با کمی تردید پیاده شده و با گرفتن دست بچه سمت بیمارستان حرکت کرد
اگه عصبانی میشد چی؟
........................................
...........................................................
درحال چک کردن وضعیت بیمار اورژانسی بود که بعد از تلاش های زیاد حالا وضعیتش پایدار شده بود
-: وقتی سرمش تموم شد بازم صدام کن یه نگاه بهش بندازم
به پرستار گفت و تخته ی فلزی رو به پایین تخت اویزان کرد
چرخی به گردنش داد و سمت پذیرش حرکت کرد
-: بیمار جدید؟
سرپرستار لبخندی زد
+: نه فعلا.. برو استراحت کن
سری تکان داده و خواست سمت اتاقش بره که پرستار مین، صداش زد
×: دکتر بیون.. بکهیون
بیون!
گاهی یادش میرفت که فامیلیش تغییر کرده و شاید برای همین بود که دیر واکنش نشان میداد
سمت پرستار چرخید
×: یه مرد با بچهاش اومدن و سراغ شمارو گرفتن. گفتن آشنا هستن منم گفتم تو اتاقتون منتظر بمونن تا کارتون با بیمار اورژانسی تمام بشه
مرد و بچش؟!
چانیول اومده بود؟!
آهی کشید و سمت اتاقش حرکت کرد.
..................
=: چان.. دهنت باز کن تا گلوت ببینم
ته او با وسایل مربوط به معاینه ی پزشک جلوش ایستاده و داشت باهاش دکتربازی میکرد
دهنش باز کرد و اجازه داد گلوش نگاه کنه
=: هیییع.. فکر کنم باید امپول بزنم بهت تا نمیری
سریع گفت و سمت سررنگ هایی که در بسته بندی های مختلف روی میز بود؛ رفت
+: ته.. نکن انقدر به همه چی دست نزن
درحال تلاش برای گرفتن سرنگ ها بود که سر خورد و تمام وسایل روی میز همراه خودش روی زمین افتادن
+: فاک.. ته او!
سریع سمتش رفت و بلندش کرد
+: چی شد؟ خوبی؟
اون بچه فسقلی درحال بلند خندیدن زانوش گرفته بود
=: چان.. حرف اف دار؟!
اون وسط به اینکه حرف بد زده بود گیر داده بود؟!
این عادتی بود که از کوچولویی داشت و ترک نکرده بود
ناخوداگاه خندید و لباس هاش می تکوند
+: از دست تو چیکار کنم ته؟ نگاش کن..
زانوش خراش کوچکی برداشته بود
+: زانوت زخم کردی.. اتاق بکهیونم بهم ریختی..
با گرفتن زیربغلش خواست بغلش کنه که صدای در اومد
-: اینجا چخبره؟
هردو سمت در برگشتن
بکهیون با روپوش سفید رنگ و اخم کم رنگی جلوی در ایستاده بود
چانیول سریع به ته او اشاره کرد
+: تقصیر این وروجکه
بچه صدای متعجبی دراورده و لپ چانیول رو گرفت
=: چی؟ نه.. این میزه خودش افتاد
هردو سمت پزشک عصبانی نگاهی انداخته و منتظر واکنشش ایستادن
چرخی به چشم هاش داده و در پشت سرش بست
-: چرا اومدین اینجا؟
چانیول بچه رو توی بغلش بالا کشید و روی تخت نشوند
= میخوایم بریم شام پیتزا بخوریم بعدشم بستنی بخوریم. اومدیم دنبالت تا باهم بریم.
بچه بجای چانیول توضیح داد و نمیتونست بگه چقدر ازینکه این بار از روی دوش چانیول برداشته بود، ازون بچه ی فسقلی متشکر بود.
بکهیون نگاه تیزی بهش انداخت
چانیول شانه ای بالا انداخت
+: بنظرم خوش میگذره..
آرام زمزمه کرد و بعد رو به ته او شد
+: اما اشکالی هم نداره اگه نتونی بیای.. مگه نه ته؟
و زانوی پسربچه رو دوباره نگاه کرد
+: فقط یه چسب زخم برای ته بزن پاش زخم شده
گفت و بعد آرام مشغول جمع کردن وسایل افتاده داخل اتاق شد. سعی کرد ناامیدیش خیلی مشخص نباشه.
وقتی بالاخره وسایل روی میز چید سمت ته او چرخید و بکهیون رو درحال زدن چسب روی زخم پاش دید
=: یعنی نمیای؟!
پسربچه درحال بازی با استتسکوپ دور گردن بکهیون، پرسید
پزشک نفسی بیرون فرستاده و زانوی درحال حرکت بچه رو کمی صاف نگه داشت
-: از دست تو ته.. یکم بیشتر مراقب خودت باش.
بچه با خوشحالی از بالای شونه ی پزشک به عموش نگاه کرد
=: میاد..!
بلند اعلام کرد و با خنده بوسه ای روی لپ پزشک گذاشت
و لبخند محوی روی لب های مردی که گوشه تخت ایستاده بود، نشست
....................................................................
....................................................................
Advertisement
- In Serial12 Chapters
Transmigrating into an endless Death Cycle
The feeling of running far faster than my body could handle was the first impression I had of this world. Unimaginable fear and pain was the second. When our Main Character awoke, she knew that she died in her original world and soon found out the name of the body she possesed: Sophien Alma Rubien. The villainess of an Otome Game she just started playing. However the more concerning fact was that this world was unstable and her soul trapped. If she was unable to help this Game advance to be an original world, she would be obilerated. And to make matters worse, as the villainess, there were countless Death Traps and Flags waiting for her, trapping her in an Infinite Loop. Would this new life be a curse or could she transform it into a blessing? This novel has a Level System with missions and a system but there will be no overpowerdness but constant growth. You could say the setting is hell. This story will also be uploaded on ScribbleHub and Wattpad with the same username.
8 160 - In Serial44 Chapters
Tales of New World : The Magus
'What it feels like to be free from every shackle that holding you?'That's a question given to Volya Portar after someone rescued him from slavery in the past after he separated from his sister. As he grows older, he knows that he also could help everyone free themselves from their shackle even if they are a convict or something worse. And his opportunity arrives as he encounters several knights ambushed by bandits in the forest where he lives.And thus, his story begins
8 82 - In Serial15 Chapters
Routing in the three-dimensional space
Dear citizen,Are you dying to know all the secrets of service in our glorious Space Armed Forces?Have you always wondered, what exactly it takes to become a military astronaut?Were you curious about the quirks and features of legendary MID-type vessels?Ever dreamed of uncovering the conspiracy of "Regicide of Vertikal Sector"?Keen to get behind the veil of secrecy looming on the biggest event of our century, "War for Survival"? Well, dear citizen.All your questions, and even some extra, are answered in this book.The man himself, Commodore Lis von Kai, is going to guide you through events of historical magnitude by the means of his memoirs.Commodore of the legendary KSV “Raven” at the time, will bring you on a journey from a green space cadet to the Commodore of Space Armed Forces, from an ordinary belowlander to the hero of civilized space! If you want to follow in the footsteps of the heroes and build your own legend, just visit any K-SAF draft point!
8 174 - In Serial15 Chapters
Artificial War
Fifteen year old Kira struggles with his disability. But when other faction threatens to destroy their way of life. Will he step-up to change the tides of war or succumb to his unjust fate?
8 207 - In Serial14 Chapters
nightshade | em. cullen [discontinued]
"𝐧𝐢𝐜𝐞 𝐜𝐚𝐫. 𝐝𝐢𝐝 𝐝𝐚𝐝𝐝𝐲 𝐛𝐮𝐲 𝐢𝐭 𝐟𝐨𝐫 𝐲𝐨𝐮?" "𝐝𝐚𝐝𝐝𝐲'𝐬 𝐝𝐞𝐚𝐝. 𝐦𝐨𝐦𝐦𝐲 𝐭𝐨𝐨."‧͙⁺˚*・༓☾ ☽༓・*˚⁺‧͙in which emmett cullen becomes enthralled with the winchester girl[twilight / supernatural crossover book][you do not have to watch the show supernatural. it alludes to some things and characters are used but i do not fully switch over into the show. most things from it can be quickly googled if you want to understand better but there is no need]
8 134 - In Serial201 Chapters
The Tales of love- I
Love- a profoundly tender, passionate affection for another person is how most people describe it but it is much more than that. The stories filled with a new meaning of a simple word "love" with stories portraying the world with tears, joy, a new journey and the various moments of life to reach the end with someone who becomes the world to them. This book and it's short stories will explore the various meaning of love and how strong it can be. Disclaimer: this is not a regular fighting for love stories. These are filled with life struggles, pain and lessons. Be sure you are up for all of it. Thank you! *****Published date: August 2, 2019Ending of part one: November 1, 2020 The second part is available under the same name on my profile that is the continuation.
8 167

