《chocolate and ice》•5•
Advertisement
سکوت معذب کننده اتاق، با صدای تیک تاک ساعت دیواری بزرگ سالن پذیرایی، خش می افتاد.
نگاه نگران پسر روی ویلچر، کمی آرام گرفته بود اما بدن منقبضش هنوز آرام نشده بود
+: میدونه؟
بالاخره، سهون سکوت شکست. بعد از صحبت های کمی که بینشون رد و بدل شده بود و احساس ترسی که پسر ازش داشت، همه چی پیچیده شده بود
-: کی؟
با تعجب پرسید و سهون با سر به دری که چند لحظه ی پیش مرد برنزه ازش خارج شده بود، اشاره کرد
+: اینکه چقدر شبیهِ جونگینِ؟
دست های رنگ پریده اش، مشت شد
-: متیو.. راجع همه چی میدونه..!
لبخند محوی بهش زد
+: جالبه که معیارهات تغییری نکردن.. برنزه.. قدبلند.. موهای قهوه ای..
لرزش ریزی که از بدن مرد نحیف گذشت از چشم های تیزبین سهون دور نموند
-: به چی میخوای برسی؟ پرونده من و جونگین خیلی وقت که بسته شده.. بعد این همه سال اومدی اینجا که چی؟ من فراموشش کردم.. خیلی وقته..
آه کوتاهی کشید
+: بسته شده؟ برای همینه که با شنیدن اسمش، لرز گرفتی؟
دست های لرزان لوهان داخل موهای بلوندش فرو رفت
-: به چی میخوای برسی؟!
کمی صاف تر روی صندلی نشست، این مرد اونقدرم که بنظر میرسید، ساده نبود. با دیدن قیافه ی معصومش انگار یادش رفته بود که بالاخره، اون کسی بوده که از اول توی داستان های جونگین بوده.
+: هیچ وقت فکر نکردی که چطوری، هزینه های درمانت انقدر راحت پرداخت شد؟ که انقدر راحت بورس شدی برای بهترین دانشگاه؟ اونم تو مقطع هنر و توی رشته ای که توان حرکت داشتن یکی از مهم ترین ارکانشِ؟ یا اینکه این خونه ای که توش زندگی میکنی از کجا انقدر راحت و با این مقدار کم تونستی بخری؟ اصلا با عقل جور درمیومد؟ یا اینکه..
-: تمومش کن..
با صدای تقریبا بلندی گفت و با دست های لرزانش دهنش پوشاند
-: بسه.. نمیخوام بدونم.. نمیخوام..
اینبار با لحن خواهشی، التماس کرد
اشک هایی که چشم هاش تار کرده بودن و بدن لرزونش، همه نشان حال بدش بودن
-: من هیچ کدوم ازین چیزارو ازش نمیخواستم.. من فراموش کردم، گذشتم.. گذشتم که الان جلوی تو هنوز پنیک نکردم.. بعد دیدنت..
با صدای خفه ای زمزمه کرد
+: داستان بین شما تموم نشده..
از گفتن این جمله متنفر بود.
از حضورش توی این خونه متنفر بود
اما این حقیقتی بود که لازم بود گفته بشه.
چشم های قرمز شده ی لوهان روی نگاه خشن سهون نشست
چند دقیقه ای طول کشید اما بالاخره اعتراف کرد
-: نشده.. هیچ وقت نفهمیدم چرا حتی خداحافظی نکرد..
وقتی نگاهش روی زمین کشیده شد، زمزمه کرد
و وقتی نگاهش دوباره به بالا کشیده شد، نگاهش حس خوبی به سهون متتقل نمیکرد
+: اومدم اینجا تا ازت بخوام یبار برای همیشه این داستان رو تموم کنی..
نفس لرزانی از بین لب های مرد روی ویلچر خارج شد
-: چرا بعد این همه سال؟ چرا حالا که..
لب های خشک شده اش رو با زبانش خیس کرد
و دستش کنارش مشت شد
+: مطمئنم خبراش دنبال میکنی و میدونی که چرا لازمه اونی که قدم جلو میذاره تو باشی..
هردو به شکل محسوسی از اوردن اسمش جلوگیری میکردن
انگار که تلفظ اسمش برای هردو دردآور باشه
+: اونی که مقصر بود اون نبوده.. من؟ باباش؟ اونی که باید ازش متنفر باشی ماییم نه اون. لازم داره که دوباره ببینتت..
این بار با لحن نرم تری گفت و تقریبا خواهش کرد.
برای کاری که با این مرد کرده بود پشیمون نبود
نه،
اون کاری بود که مجبور به انجامش بود..
برای بخشش خودش، قرار نبود به کسی خواهش کنه، هیچ وقت.
همونطور که قرار نبود از جونگین برای بخشیدنش خواهس کنه
اما باید جونگین میفهمید اونی که مقصره سهونه نه خودش..
Advertisement
و برای فهموندن این قضیه به جونگین؛ هرکاری میتونست، انجام میداد
حتی خواهش کردن!
............................................................................
......................................................
Chanyeol POV
با صدای غرولندی، لب تاب از روی میز به سمت دیوار پرتاب کرد و بعد مشتش وسط میز بزرگ چوبی فرود اومد
-: لعنت .. این هشتمین آشپزخونه ای بود که از دست دادیم..
رگ های گردنش بیرون زده و حسابی سرخ شده بود.
افراد داخل اتاق از ترس کمی به عقب متمایل شده بودند اما نگاه خنثی من روی عموی جدیدم چرخ میخورد.
با گرفتن اسلحه ی مرد کنارش، سمتش هجوم برد
-: تو چه غلطی میکردی پس؟ مگه تو نباید حواست به کارامون باشه؟
مرد کمی به من من افتاد
×: قربان.. من کاملا حواسم بود اما.. میدونین که بین افراد تفرقه افتاده.. خیلی ها به ما کامل وفادار نیستن.. از وقتی آشپزخونه هاهم دارن یکی یکی از دست میرن همه چی بدتر شده..
فریادی زد و مرد به عقب هل داد
-: این همه زحمت نکشیدم که حالا به این وضعیت برسم.. نه وقتی که بالاخره لیدر کد شدم.
نفس نفس میزد و همچنان با صدای بلند فریاد میکشید.
درسته بعد از جونگین، لیدر کدی به اون رسیده بود. جونگوو یا درواقع بابا، هنوزم نمیتونست برای لیدر کدی، انتخاب بشه، نه بعد از کشتن پدر واقعی من.
نگاهش بالاخره روی من چرخید
-: اون کای لعنتی حتی توی زندانم دست از سرمون برنمیداره..
اینبار با صدای ضعیف تری زمزمه کرد و سمت من حرکت کرد
-: چانیول.. تو توی همین زمان کم کلی از توجه هارو به خودت جلب کردی. نظر تو چیه؟
با خونسردی که به تازگی کاملا باهاش خو گرفته بودم نگاهی دور اتاق انداختم
+: مشخصه که شخصی که پشت این قضایاس از خیلی چیزا خبر داره. و بهترین حدس هم همون کای میتونه باشه.
به سختی اسمش به زبان اوردم. سختی ای که کسی متوجه اش نشد
+: البته.. اینکه خیلی ها میخواستن جای شما لیدر بشن هم قابل چشم پوشی نیست..و البته اینکه چطوری و با چه کسایی داره اینکار میکنه از اینکه اون شخص پشت این داستانها دقیقا کیه مهم تره
سعی میکنم توجهاش رو از روی جونگین بردارم. انگار فکرش درگیر میشه چون نفس هاش کمی آرام تر میشن
-: باید با جونگوو هم حرف بزنم..
اینبار به دستیار شخصیش گفت.
نگاهی به ساعت مچیم میندازم
+: من باید برم..
زمزمه کرده و از جا بلند شدم.
روبه روی آسانسور ایستاده و نگاهم بی هدف روی سرامیک های براق کف زمین میچرخید
با صدای دنگ ایستادن آسانسور نگاهم بالا اومد و با نگاه آشنای پدرم گره خورد.
پدر؟!
سنگ سختی راه نفسم بست.
سرم به احترام کمی خم کردم و سعی کردم به قلب درحال خون ریزیم بفهمونم که این مرد، پدرش نیست
که هیچ وقت نبوده
موهای سفیدش بیشتر از همیشه شده و کمی گوشه های چشمش خط افتادن.
موهای بلندش مثل همیشه پشت سرش بسته شده اما هیکل همیشه استوارش و نگاه همیشه قویش انگار کمی شکسته تر شده
بابا هم روزهای سختی رو میگذروند؟!
کمی طول کشید تا بفهمم که دقایق زیادی که رو به رو هم ایستادیم.
انگار بابا هم همزمان متوجه شد چون، خیلی سریع چیزی سمت دستیار شخصیش زمزمه کرد و بعد طوری از کنارم رد شد که انگار وجود ندارم.
لحظه ای چشم هام بهم فشار میدم تا از ریزش اشک هایی که پشت پلکم رو به سوزش انداخته بودن، جلوگیری کنم.
چه فرقی میکرد که اون مرد پدر واقعیم بود یا نبود؟
اون همواره کسی میمونه که دلم میخواد بهش ثابت کنم که من، میتونم پسرِ خوبی براش باشم.
پوزخند دردناکی روی لبم نشست
..............................................
...................................................................
به ماشین تکیه داد و به ساختمان نگاهی انداخت، پک آخر به سیگار توی دستش زد و ته سیگار روی زمین انداخت.
Advertisement
دست هاش داخل جیب شلوار پارچه ایش فرو رفت و از حس نرمی شلوار، نیشخند محوی زد.
از کِی تاحالا کت و شلوار میپوشید؟
نفس عمیقی کشید و قبل ازینکه باز به ساعت مچیش نگاه کنه، در شیشه ای بزرگ ساختمان باز شد.
زن خوش اندام توی لباس ماکسی مشکی رنگش، همراه تعدادی زن و مرد خارج شدن و نگاه زن خیلی زود نگاهش پیدا کرد
لبخندی زده و صاف ایستاد و سری به معنای احترام سمت گروه خم کرد
لب های زن به لبخند قشنگی کش اومد
با خداحافظی سریعی، از جمع جدا شده و سمتش اومد
-: واقعا اومدی؟
با تعجبِ آمیخته با شادی پرسید.
+: معلومه که اومدم..
در ماشین براش باز کرد
سه رین جلوتر اومد و قبل ازینکه بفهمه چه چیزی داره اتفاق میوفته، بوسه ی آرامی روی گونه اش نشست
-: ممنونم که وقت گذاشتی..
چند ثانیه ای طول کشید تا از حالت شوک خارح بشه و بعد با لبخندی که پررنگ تر شده در ماشین ببنده و ماشین دور بزنه تا پشت فرمان بشینه.
وجود یه زن که بین هیاهوی زندگی خطرناکشون، کمی شادی و عشق تزریق کنه، مثل یه روزنه ی نجات میمونه
ماشین راه انداخت
+: برای امشب میخوام ته او رو ببرم خونه خودم بمونه پیشم، کل فردام میخوام پیشش باشم. تو هم اگه میتونی بیا که بریم یکم بچرخونیمش..
موهای بلند خرمایی رنگش که صاف دورش ریخته بود، کمی کنار زد
-: خیلی عالی میشه اما..
سمتش لبخندی زد
-: چرا از بکهیون نمیخوای که بیاد پیشتون؟ ته او خیلی دوسش داره و مطمئنم باهم بهتون خوش میگذره..
انگشت هاش دور فرمان قفل شد،
اون قدیما؛ هرچیزی که میشد، هرچیزی که اذیتش میکرد، اولین جایی که میرفت و حرف میزد تا آرام بشه، برادرش بود
برادری که حالا بیش از ۲ سال بود که ندیده بودش..
بغض سمجی راه گلوش گرفت.
هیچ وقت فکر نکرده بود که برادرش همیشه برای همه تکیه گاه بوده اما کسی رو برای تکیه نداشته
حالا که کمی، فقط کمی فشارهای کار روی شانه هاش افتاده بود، احساس میکرد اندازه ی یک عمر خسته اس..
جونگین تنهایی چی تحمل میکرده همه ی این سالها؟
+: بکهیون.. نمیدونم قبول میکنه یا نه..میدونی که چطوری شده..
دست ظریف خواهرش روی ران پاش قرار گرفت
-: میدونم.. اما اون هنوز بکهیونه.. یکم وقت میخواد اما من توی چشم هاش میبینم که رفتاری که نشان میده چیزی نیست که دلش بخواد. فقط داره این مدلی از خودش و غرورش محافظت میکنه
نفس لرزانی بیرون فرستاد
شایدم فکر بدی نبود، شاید میتونستن یه روز مثل قدیما باهم بگذرونن
+: ممنونم سهرین
آرام لب زد اما مطمئن شد که شنیده.
دست ظریف زن روی پاش ضربه ای زد و بعد جدا شد
و چانیول تقریبا همه انرژیاش رو جمع کرد تا اعتراض نکنه
الان وقت این نبود که دنبال نوازش های آرامش بخش باشه، بود؟!
آهی کشید و نیم نگاهی به نیم رخ خواهرش انداخت
از همیشه شکسته تر بنظر می رسید و خسته..
خستگی، شاید چیزی بود که همشون این روزا زیاد حسش میکردن.
..................
مازراتی شاسی بلند مشکی رنگ جلوی ورودی خونه ی دو طبقه، توقف کرد
نگاه چانیول به اطراف چرخید و با گرفتن کمر زن، سمت ورودی خونه هدایتش کرد
کریس کسی بود که در باز کرد
×: خوش گذشت؟
از زن پرسید و در برای ورودشون باز نگه داشت
-: بد نبود..
سه رین گفت و وارد خونه شد، نگاه کریس روی چانیول نشست
تک ابرویی بالا انداخت
+: اومدم دنبال ته او.. داخل نمیام.
بهش توضیح داد و کریس شانه ای بالا انداخت و در نیمه باز رها کرد تا داخل بره.
کمی طول کشید تا بالاخره کریس با کوله ای با طرح دایناسور ظاهر شد
×: این کوله اش..
کوله رو گرفت و روی شانه ی خودش آویزان کرد
و خیلی زود پسربچه همراه مادرش ظاهر شدن
=: ماااام.. گفتم که..نمیخوام.
داشت غر میزد که با دیدن چانیول، ساکت شد
و تعظیمی کرد
=: سلام
لبخندی روی لب هاش نقش بست. با اینکه دلش میخواد بغلش کنه و لپ های تپلش ماچ کنه اما فقط به تکان دادن دستش بسنده کرد
+: سلام بچه
سه رین که کنار کریس ایستاده بود، سعی داشت تی شرت نخی سرمه ای رنگی تن پسرش کنه.
ته او با نق زیرلبی بالاخره اجازه داد مادرش لباسش کامل تنش کنه کنه
+: بریم؟
ته او لبخند بزرگی زده و از حیاط کوچیک سمت ماشین پارک شده دوید
=: بریم!
.................
پاهای کوچیکش توی هوا تاب میداد و با هیجان از پنجره به خیابان نگاه میکرد
=: میتونم سرم از شیشه ببرم بیرون؟
با چشم های درشتش پرسید و چیزی توی سینه چانیول فشرده شد
با زدن دکمه ای، سان روف ماشین باز کرد
پسر خندید
=: ووعا.. چه باحال
به سرعت روی صندلی ایستاد تا بتونه از شیشه ی باز سقف به بیرون بره
=: این خیلی باحاله..!!!
داد زد و چانیول خندید
+: رستوران بریم؟ چی دوست داری بخوری شام ته؟
ازینکه این چیزهای عادی مثل ماشین های مدل بالا حالا برای پسر جونگین، جدید و باحال شده بود، متنفر بود
پسر کمی سرش سمت داخل ماشین خم کرد
=: پیتزاااا..
به حالت آواز گفت و بعد خندید
با کمی مکث، سمت بیمارستانی که حالا از دور پیدا بود حرکت کرد
+: بیا پایین ته..
کمر بچه رو با یه دست گرفته بود تا به بیرون پرت نشع
+: خطرناکه..
پسر بچه با جیغ دیگه ای داخل ماشین نشست
=: بعد از پیتزا بهم بستنی هم میدی؟
تک خند کوتاهی زد
+: بستنی؟ اگه بهم یه بوس بدی
پسربچه روی زانوهاش نشست و سمت عموش خم شد و بوس محکمی روی لپش نشوند
=: خوبه؟
با خجالت گفت و سریع سرجاش برگشت
چانیول لبخندی زد
+: خوبه..
جلوی بیمارستان ایستاد و نفس عمیقی کشید
+: ته.. میگم نظرت چیه بریم به بکهیون هم بگیم شاید باهامون اومد؟!
دست هاش بهم کوبید
=: بکی؟ بریم بریم..
با کمی تردید پیاده شده و با گرفتن دست بچه سمت بیمارستان حرکت کرد
اگه عصبانی میشد چی؟
........................................
...........................................................
درحال چک کردن وضعیت بیمار اورژانسی بود که بعد از تلاش های زیاد حالا وضعیتش پایدار شده بود
-: وقتی سرمش تموم شد بازم صدام کن یه نگاه بهش بندازم
به پرستار گفت و تخته ی فلزی رو به پایین تخت اویزان کرد
چرخی به گردنش داد و سمت پذیرش حرکت کرد
-: بیمار جدید؟
سرپرستار لبخندی زد
+: نه فعلا.. برو استراحت کن
سری تکان داده و خواست سمت اتاقش بره که پرستار مین، صداش زد
×: دکتر بیون.. بکهیون
بیون!
گاهی یادش میرفت که فامیلیش تغییر کرده و شاید برای همین بود که دیر واکنش نشان میداد
سمت پرستار چرخید
×: یه مرد با بچهاش اومدن و سراغ شمارو گرفتن. گفتن آشنا هستن منم گفتم تو اتاقتون منتظر بمونن تا کارتون با بیمار اورژانسی تمام بشه
مرد و بچش؟!
چانیول اومده بود؟!
آهی کشید و سمت اتاقش حرکت کرد.
..................
=: چان.. دهنت باز کن تا گلوت ببینم
ته او با وسایل مربوط به معاینه ی پزشک جلوش ایستاده و داشت باهاش دکتربازی میکرد
دهنش باز کرد و اجازه داد گلوش نگاه کنه
=: هیییع.. فکر کنم باید امپول بزنم بهت تا نمیری
سریع گفت و سمت سررنگ هایی که در بسته بندی های مختلف روی میز بود؛ رفت
+: ته.. نکن انقدر به همه چی دست نزن
درحال تلاش برای گرفتن سرنگ ها بود که سر خورد و تمام وسایل روی میز همراه خودش روی زمین افتادن
+: فاک.. ته او!
سریع سمتش رفت و بلندش کرد
+: چی شد؟ خوبی؟
اون بچه فسقلی درحال بلند خندیدن زانوش گرفته بود
=: چان.. حرف اف دار؟!
اون وسط به اینکه حرف بد زده بود گیر داده بود؟!
این عادتی بود که از کوچولویی داشت و ترک نکرده بود
ناخوداگاه خندید و لباس هاش می تکوند
+: از دست تو چیکار کنم ته؟ نگاش کن..
زانوش خراش کوچکی برداشته بود
+: زانوت زخم کردی.. اتاق بکهیونم بهم ریختی..
با گرفتن زیربغلش خواست بغلش کنه که صدای در اومد
-: اینجا چخبره؟
هردو سمت در برگشتن
بکهیون با روپوش سفید رنگ و اخم کم رنگی جلوی در ایستاده بود
چانیول سریع به ته او اشاره کرد
+: تقصیر این وروجکه
بچه صدای متعجبی دراورده و لپ چانیول رو گرفت
=: چی؟ نه.. این میزه خودش افتاد
هردو سمت پزشک عصبانی نگاهی انداخته و منتظر واکنشش ایستادن
چرخی به چشم هاش داده و در پشت سرش بست
-: چرا اومدین اینجا؟
چانیول بچه رو توی بغلش بالا کشید و روی تخت نشوند
= میخوایم بریم شام پیتزا بخوریم بعدشم بستنی بخوریم. اومدیم دنبالت تا باهم بریم.
بچه بجای چانیول توضیح داد و نمیتونست بگه چقدر ازینکه این بار از روی دوش چانیول برداشته بود، ازون بچه ی فسقلی متشکر بود.
بکهیون نگاه تیزی بهش انداخت
چانیول شانه ای بالا انداخت
+: بنظرم خوش میگذره..
آرام زمزمه کرد و بعد رو به ته او شد
+: اما اشکالی هم نداره اگه نتونی بیای.. مگه نه ته؟
و زانوی پسربچه رو دوباره نگاه کرد
+: فقط یه چسب زخم برای ته بزن پاش زخم شده
گفت و بعد آرام مشغول جمع کردن وسایل افتاده داخل اتاق شد. سعی کرد ناامیدیش خیلی مشخص نباشه.
وقتی بالاخره وسایل روی میز چید سمت ته او چرخید و بکهیون رو درحال زدن چسب روی زخم پاش دید
=: یعنی نمیای؟!
پسربچه درحال بازی با استتسکوپ دور گردن بکهیون، پرسید
پزشک نفسی بیرون فرستاده و زانوی درحال حرکت بچه رو کمی صاف نگه داشت
-: از دست تو ته.. یکم بیشتر مراقب خودت باش.
بچه با خوشحالی از بالای شونه ی پزشک به عموش نگاه کرد
=: میاد..!
بلند اعلام کرد و با خنده بوسه ای روی لپ پزشک گذاشت
و لبخند محوی روی لب های مردی که گوشه تخت ایستاده بود، نشست
....................................................................
....................................................................
Advertisement
- In Serial82 Chapters
Endless cage (Dropped)
This story follows a demihuman girl trapped in an expansive dungeon filled with monsters. Every time she dies trying her hardest to get out, she wakes up back at the start.Any memories, regarding who she is or how she got there in the first place, have long been forgotten.The only thing remaining, is the undying determination to finally escape.Just how long has she been trapped in there?Will she ever be able to escape?
8 690 - In Serial12 Chapters
The One Born from Stars
Death. The end to the story of a man’s pained journey. A journey of pain and suffering. Of sights no man should’ve seen or experienced. A life he wished to have taken no part of. But if he were given a chance to relive another life. Would he? Would he mould the future to what he sees fit? Or escape it’s grasp before it could do anymore harm to him or those he loves? What would he do? What will he do? Cover is found here and all credit goes to the origninal producer of the artwork: https://www.pinterest.com.au/pin/847732329833010318/ Note: There is not set release schedule and there likely won't be one. There may be a month's between releases which are only 1000 ish words in size. So I highly reccomend coming back when there is a decent amount of reading material present. There is also no set plan for this fiction and it'll be used to release some stress, improve my writing, and to list down concept ideas possibly.
8 108 - In Serial56 Chapters
Grand Simulation
A programmer trapped inside a simulation. He and a band of misfits selected as "test subjects" must successfully complete the "test run" to be able to return to their world... Or die trying. Follow along on his journey where he matches his wits against the creators and their eerily familiar creations in a vast fantastical world, seeking a way back home. --- Next Update : August 16th
8 137 - In Serial10 Chapters
Itas Adventure
Itas died and met god a got too many merits so he could choose ten wishes for donating his company for charity this story is about how he uses his wishes and his adventure through Nobuna no Yabou world This is a work of fiction that draws heavily upon the original source material of Nobuna no Yabou. Please support the official release and know I claim no ownership or credit regarding the existents of pre-existing characters or content or picture----------------------------Discord channel invite: https://discord.gg/5dyaagk------------------------------- 3 chapter a week until can work it proparly in 3-6 weeks - 1 july 2020
8 116 - In Serial20 Chapters
giving them what they want
katsuki bakugou has everything, a amazing quirk, loveing patients, loyal friends, what more could a guy want? even though he never showed it he loved his parents, friends, class mates, and even deku! he was happy even if he seemed angry at the world. but what happens when a video gets out? a video that shows everything he did with his yes men and fellow bullies before he went to U.A? before he changed his ways and stopped bullying deku and started to see others as people on the same level? what happens when he gets everyone and everything taken away? his loveing patients, friends, and class mates start to hate and shut him out. the world sees him as a the world's worst villain, and not the greatest hero he could be. what happens when katsuki bakugou has no one to go to?read to find out ;)...
8 137 - In Serial26 Chapters
The Last Weapon
In the seemingly normal, always supernatural streets of Mystic Falls resides Briana, a sibling to the infamous legends, the Mikaelsons. She's burdened with a treacherous, murderous purpose that she refuses to admit. With a destiny decided by witches she hears from no longer, she has irresponsibly avoided her duties for centuries. Now, she is ready to plan, kill, and fight to do what she knows she has to.The only problem is, the residents of that ho-hum town are growing on her, especially the infuriating Damon Salvatore and the painfully human Jeremy Gilbert. Her count of friends grows, and she's tempted to throw her destiny and responsibility behind her.Briana will struggle between the choices, love and friendship or duty, in this first installment of The Last Weapon. Be sure to check out its sequel, Shadow of Death!
8 223

