《chocolate and ice》•5•
Advertisement
سکوت معذب کننده اتاق، با صدای تیک تاک ساعت دیواری بزرگ سالن پذیرایی، خش می افتاد.
نگاه نگران پسر روی ویلچر، کمی آرام گرفته بود اما بدن منقبضش هنوز آرام نشده بود
+: میدونه؟
بالاخره، سهون سکوت شکست. بعد از صحبت های کمی که بینشون رد و بدل شده بود و احساس ترسی که پسر ازش داشت، همه چی پیچیده شده بود
-: کی؟
با تعجب پرسید و سهون با سر به دری که چند لحظه ی پیش مرد برنزه ازش خارج شده بود، اشاره کرد
+: اینکه چقدر شبیهِ جونگینِ؟
دست های رنگ پریده اش، مشت شد
-: متیو.. راجع همه چی میدونه..!
لبخند محوی بهش زد
+: جالبه که معیارهات تغییری نکردن.. برنزه.. قدبلند.. موهای قهوه ای..
لرزش ریزی که از بدن مرد نحیف گذشت از چشم های تیزبین سهون دور نموند
-: به چی میخوای برسی؟ پرونده من و جونگین خیلی وقت که بسته شده.. بعد این همه سال اومدی اینجا که چی؟ من فراموشش کردم.. خیلی وقته..
آه کوتاهی کشید
+: بسته شده؟ برای همینه که با شنیدن اسمش، لرز گرفتی؟
دست های لرزان لوهان داخل موهای بلوندش فرو رفت
-: به چی میخوای برسی؟!
کمی صاف تر روی صندلی نشست، این مرد اونقدرم که بنظر میرسید، ساده نبود. با دیدن قیافه ی معصومش انگار یادش رفته بود که بالاخره، اون کسی بوده که از اول توی داستان های جونگین بوده.
+: هیچ وقت فکر نکردی که چطوری، هزینه های درمانت انقدر راحت پرداخت شد؟ که انقدر راحت بورس شدی برای بهترین دانشگاه؟ اونم تو مقطع هنر و توی رشته ای که توان حرکت داشتن یکی از مهم ترین ارکانشِ؟ یا اینکه این خونه ای که توش زندگی میکنی از کجا انقدر راحت و با این مقدار کم تونستی بخری؟ اصلا با عقل جور درمیومد؟ یا اینکه..
-: تمومش کن..
با صدای تقریبا بلندی گفت و با دست های لرزانش دهنش پوشاند
-: بسه.. نمیخوام بدونم.. نمیخوام..
اینبار با لحن خواهشی، التماس کرد
اشک هایی که چشم هاش تار کرده بودن و بدن لرزونش، همه نشان حال بدش بودن
-: من هیچ کدوم ازین چیزارو ازش نمیخواستم.. من فراموش کردم، گذشتم.. گذشتم که الان جلوی تو هنوز پنیک نکردم.. بعد دیدنت..
با صدای خفه ای زمزمه کرد
+: داستان بین شما تموم نشده..
از گفتن این جمله متنفر بود.
از حضورش توی این خونه متنفر بود
اما این حقیقتی بود که لازم بود گفته بشه.
چشم های قرمز شده ی لوهان روی نگاه خشن سهون نشست
چند دقیقه ای طول کشید اما بالاخره اعتراف کرد
-: نشده.. هیچ وقت نفهمیدم چرا حتی خداحافظی نکرد..
وقتی نگاهش روی زمین کشیده شد، زمزمه کرد
و وقتی نگاهش دوباره به بالا کشیده شد، نگاهش حس خوبی به سهون متتقل نمیکرد
+: اومدم اینجا تا ازت بخوام یبار برای همیشه این داستان رو تموم کنی..
نفس لرزانی از بین لب های مرد روی ویلچر خارج شد
-: چرا بعد این همه سال؟ چرا حالا که..
لب های خشک شده اش رو با زبانش خیس کرد
و دستش کنارش مشت شد
+: مطمئنم خبراش دنبال میکنی و میدونی که چرا لازمه اونی که قدم جلو میذاره تو باشی..
هردو به شکل محسوسی از اوردن اسمش جلوگیری میکردن
انگار که تلفظ اسمش برای هردو دردآور باشه
+: اونی که مقصر بود اون نبوده.. من؟ باباش؟ اونی که باید ازش متنفر باشی ماییم نه اون. لازم داره که دوباره ببینتت..
این بار با لحن نرم تری گفت و تقریبا خواهش کرد.
برای کاری که با این مرد کرده بود پشیمون نبود
نه،
اون کاری بود که مجبور به انجامش بود..
برای بخشش خودش، قرار نبود به کسی خواهش کنه، هیچ وقت.
همونطور که قرار نبود از جونگین برای بخشیدنش خواهس کنه
اما باید جونگین میفهمید اونی که مقصره سهونه نه خودش..
Advertisement
و برای فهموندن این قضیه به جونگین؛ هرکاری میتونست، انجام میداد
حتی خواهش کردن!
............................................................................
......................................................
Chanyeol POV
با صدای غرولندی، لب تاب از روی میز به سمت دیوار پرتاب کرد و بعد مشتش وسط میز بزرگ چوبی فرود اومد
-: لعنت .. این هشتمین آشپزخونه ای بود که از دست دادیم..
رگ های گردنش بیرون زده و حسابی سرخ شده بود.
افراد داخل اتاق از ترس کمی به عقب متمایل شده بودند اما نگاه خنثی من روی عموی جدیدم چرخ میخورد.
با گرفتن اسلحه ی مرد کنارش، سمتش هجوم برد
-: تو چه غلطی میکردی پس؟ مگه تو نباید حواست به کارامون باشه؟
مرد کمی به من من افتاد
×: قربان.. من کاملا حواسم بود اما.. میدونین که بین افراد تفرقه افتاده.. خیلی ها به ما کامل وفادار نیستن.. از وقتی آشپزخونه هاهم دارن یکی یکی از دست میرن همه چی بدتر شده..
فریادی زد و مرد به عقب هل داد
-: این همه زحمت نکشیدم که حالا به این وضعیت برسم.. نه وقتی که بالاخره لیدر کد شدم.
نفس نفس میزد و همچنان با صدای بلند فریاد میکشید.
درسته بعد از جونگین، لیدر کدی به اون رسیده بود. جونگوو یا درواقع بابا، هنوزم نمیتونست برای لیدر کدی، انتخاب بشه، نه بعد از کشتن پدر واقعی من.
نگاهش بالاخره روی من چرخید
-: اون کای لعنتی حتی توی زندانم دست از سرمون برنمیداره..
اینبار با صدای ضعیف تری زمزمه کرد و سمت من حرکت کرد
-: چانیول.. تو توی همین زمان کم کلی از توجه هارو به خودت جلب کردی. نظر تو چیه؟
با خونسردی که به تازگی کاملا باهاش خو گرفته بودم نگاهی دور اتاق انداختم
+: مشخصه که شخصی که پشت این قضایاس از خیلی چیزا خبر داره. و بهترین حدس هم همون کای میتونه باشه.
به سختی اسمش به زبان اوردم. سختی ای که کسی متوجه اش نشد
+: البته.. اینکه خیلی ها میخواستن جای شما لیدر بشن هم قابل چشم پوشی نیست..و البته اینکه چطوری و با چه کسایی داره اینکار میکنه از اینکه اون شخص پشت این داستانها دقیقا کیه مهم تره
سعی میکنم توجهاش رو از روی جونگین بردارم. انگار فکرش درگیر میشه چون نفس هاش کمی آرام تر میشن
-: باید با جونگوو هم حرف بزنم..
اینبار به دستیار شخصیش گفت.
نگاهی به ساعت مچیم میندازم
+: من باید برم..
زمزمه کرده و از جا بلند شدم.
روبه روی آسانسور ایستاده و نگاهم بی هدف روی سرامیک های براق کف زمین میچرخید
با صدای دنگ ایستادن آسانسور نگاهم بالا اومد و با نگاه آشنای پدرم گره خورد.
پدر؟!
سنگ سختی راه نفسم بست.
سرم به احترام کمی خم کردم و سعی کردم به قلب درحال خون ریزیم بفهمونم که این مرد، پدرش نیست
که هیچ وقت نبوده
موهای سفیدش بیشتر از همیشه شده و کمی گوشه های چشمش خط افتادن.
موهای بلندش مثل همیشه پشت سرش بسته شده اما هیکل همیشه استوارش و نگاه همیشه قویش انگار کمی شکسته تر شده
بابا هم روزهای سختی رو میگذروند؟!
کمی طول کشید تا بفهمم که دقایق زیادی که رو به رو هم ایستادیم.
انگار بابا هم همزمان متوجه شد چون، خیلی سریع چیزی سمت دستیار شخصیش زمزمه کرد و بعد طوری از کنارم رد شد که انگار وجود ندارم.
لحظه ای چشم هام بهم فشار میدم تا از ریزش اشک هایی که پشت پلکم رو به سوزش انداخته بودن، جلوگیری کنم.
چه فرقی میکرد که اون مرد پدر واقعیم بود یا نبود؟
اون همواره کسی میمونه که دلم میخواد بهش ثابت کنم که من، میتونم پسرِ خوبی براش باشم.
پوزخند دردناکی روی لبم نشست
..............................................
...................................................................
به ماشین تکیه داد و به ساختمان نگاهی انداخت، پک آخر به سیگار توی دستش زد و ته سیگار روی زمین انداخت.
Advertisement
دست هاش داخل جیب شلوار پارچه ایش فرو رفت و از حس نرمی شلوار، نیشخند محوی زد.
از کِی تاحالا کت و شلوار میپوشید؟
نفس عمیقی کشید و قبل ازینکه باز به ساعت مچیش نگاه کنه، در شیشه ای بزرگ ساختمان باز شد.
زن خوش اندام توی لباس ماکسی مشکی رنگش، همراه تعدادی زن و مرد خارج شدن و نگاه زن خیلی زود نگاهش پیدا کرد
لبخندی زده و صاف ایستاد و سری به معنای احترام سمت گروه خم کرد
لب های زن به لبخند قشنگی کش اومد
با خداحافظی سریعی، از جمع جدا شده و سمتش اومد
-: واقعا اومدی؟
با تعجبِ آمیخته با شادی پرسید.
+: معلومه که اومدم..
در ماشین براش باز کرد
سه رین جلوتر اومد و قبل ازینکه بفهمه چه چیزی داره اتفاق میوفته، بوسه ی آرامی روی گونه اش نشست
-: ممنونم که وقت گذاشتی..
چند ثانیه ای طول کشید تا از حالت شوک خارح بشه و بعد با لبخندی که پررنگ تر شده در ماشین ببنده و ماشین دور بزنه تا پشت فرمان بشینه.
وجود یه زن که بین هیاهوی زندگی خطرناکشون، کمی شادی و عشق تزریق کنه، مثل یه روزنه ی نجات میمونه
ماشین راه انداخت
+: برای امشب میخوام ته او رو ببرم خونه خودم بمونه پیشم، کل فردام میخوام پیشش باشم. تو هم اگه میتونی بیا که بریم یکم بچرخونیمش..
موهای بلند خرمایی رنگش که صاف دورش ریخته بود، کمی کنار زد
-: خیلی عالی میشه اما..
سمتش لبخندی زد
-: چرا از بکهیون نمیخوای که بیاد پیشتون؟ ته او خیلی دوسش داره و مطمئنم باهم بهتون خوش میگذره..
انگشت هاش دور فرمان قفل شد،
اون قدیما؛ هرچیزی که میشد، هرچیزی که اذیتش میکرد، اولین جایی که میرفت و حرف میزد تا آرام بشه، برادرش بود
برادری که حالا بیش از ۲ سال بود که ندیده بودش..
بغض سمجی راه گلوش گرفت.
هیچ وقت فکر نکرده بود که برادرش همیشه برای همه تکیه گاه بوده اما کسی رو برای تکیه نداشته
حالا که کمی، فقط کمی فشارهای کار روی شانه هاش افتاده بود، احساس میکرد اندازه ی یک عمر خسته اس..
جونگین تنهایی چی تحمل میکرده همه ی این سالها؟
+: بکهیون.. نمیدونم قبول میکنه یا نه..میدونی که چطوری شده..
دست ظریف خواهرش روی ران پاش قرار گرفت
-: میدونم.. اما اون هنوز بکهیونه.. یکم وقت میخواد اما من توی چشم هاش میبینم که رفتاری که نشان میده چیزی نیست که دلش بخواد. فقط داره این مدلی از خودش و غرورش محافظت میکنه
نفس لرزانی بیرون فرستاد
شایدم فکر بدی نبود، شاید میتونستن یه روز مثل قدیما باهم بگذرونن
+: ممنونم سهرین
آرام لب زد اما مطمئن شد که شنیده.
دست ظریف زن روی پاش ضربه ای زد و بعد جدا شد
و چانیول تقریبا همه انرژیاش رو جمع کرد تا اعتراض نکنه
الان وقت این نبود که دنبال نوازش های آرامش بخش باشه، بود؟!
آهی کشید و نیم نگاهی به نیم رخ خواهرش انداخت
از همیشه شکسته تر بنظر می رسید و خسته..
خستگی، شاید چیزی بود که همشون این روزا زیاد حسش میکردن.
..................
مازراتی شاسی بلند مشکی رنگ جلوی ورودی خونه ی دو طبقه، توقف کرد
نگاه چانیول به اطراف چرخید و با گرفتن کمر زن، سمت ورودی خونه هدایتش کرد
کریس کسی بود که در باز کرد
×: خوش گذشت؟
از زن پرسید و در برای ورودشون باز نگه داشت
-: بد نبود..
سه رین گفت و وارد خونه شد، نگاه کریس روی چانیول نشست
تک ابرویی بالا انداخت
+: اومدم دنبال ته او.. داخل نمیام.
بهش توضیح داد و کریس شانه ای بالا انداخت و در نیمه باز رها کرد تا داخل بره.
کمی طول کشید تا بالاخره کریس با کوله ای با طرح دایناسور ظاهر شد
×: این کوله اش..
کوله رو گرفت و روی شانه ی خودش آویزان کرد
و خیلی زود پسربچه همراه مادرش ظاهر شدن
=: ماااام.. گفتم که..نمیخوام.
داشت غر میزد که با دیدن چانیول، ساکت شد
و تعظیمی کرد
=: سلام
لبخندی روی لب هاش نقش بست. با اینکه دلش میخواد بغلش کنه و لپ های تپلش ماچ کنه اما فقط به تکان دادن دستش بسنده کرد
+: سلام بچه
سه رین که کنار کریس ایستاده بود، سعی داشت تی شرت نخی سرمه ای رنگی تن پسرش کنه.
ته او با نق زیرلبی بالاخره اجازه داد مادرش لباسش کامل تنش کنه کنه
+: بریم؟
ته او لبخند بزرگی زده و از حیاط کوچیک سمت ماشین پارک شده دوید
=: بریم!
.................
پاهای کوچیکش توی هوا تاب میداد و با هیجان از پنجره به خیابان نگاه میکرد
=: میتونم سرم از شیشه ببرم بیرون؟
با چشم های درشتش پرسید و چیزی توی سینه چانیول فشرده شد
با زدن دکمه ای، سان روف ماشین باز کرد
پسر خندید
=: ووعا.. چه باحال
به سرعت روی صندلی ایستاد تا بتونه از شیشه ی باز سقف به بیرون بره
=: این خیلی باحاله..!!!
داد زد و چانیول خندید
+: رستوران بریم؟ چی دوست داری بخوری شام ته؟
ازینکه این چیزهای عادی مثل ماشین های مدل بالا حالا برای پسر جونگین، جدید و باحال شده بود، متنفر بود
پسر کمی سرش سمت داخل ماشین خم کرد
=: پیتزاااا..
به حالت آواز گفت و بعد خندید
با کمی مکث، سمت بیمارستانی که حالا از دور پیدا بود حرکت کرد
+: بیا پایین ته..
کمر بچه رو با یه دست گرفته بود تا به بیرون پرت نشع
+: خطرناکه..
پسر بچه با جیغ دیگه ای داخل ماشین نشست
=: بعد از پیتزا بهم بستنی هم میدی؟
تک خند کوتاهی زد
+: بستنی؟ اگه بهم یه بوس بدی
پسربچه روی زانوهاش نشست و سمت عموش خم شد و بوس محکمی روی لپش نشوند
=: خوبه؟
با خجالت گفت و سریع سرجاش برگشت
چانیول لبخندی زد
+: خوبه..
جلوی بیمارستان ایستاد و نفس عمیقی کشید
+: ته.. میگم نظرت چیه بریم به بکهیون هم بگیم شاید باهامون اومد؟!
دست هاش بهم کوبید
=: بکی؟ بریم بریم..
با کمی تردید پیاده شده و با گرفتن دست بچه سمت بیمارستان حرکت کرد
اگه عصبانی میشد چی؟
........................................
...........................................................
درحال چک کردن وضعیت بیمار اورژانسی بود که بعد از تلاش های زیاد حالا وضعیتش پایدار شده بود
-: وقتی سرمش تموم شد بازم صدام کن یه نگاه بهش بندازم
به پرستار گفت و تخته ی فلزی رو به پایین تخت اویزان کرد
چرخی به گردنش داد و سمت پذیرش حرکت کرد
-: بیمار جدید؟
سرپرستار لبخندی زد
+: نه فعلا.. برو استراحت کن
سری تکان داده و خواست سمت اتاقش بره که پرستار مین، صداش زد
×: دکتر بیون.. بکهیون
بیون!
گاهی یادش میرفت که فامیلیش تغییر کرده و شاید برای همین بود که دیر واکنش نشان میداد
سمت پرستار چرخید
×: یه مرد با بچهاش اومدن و سراغ شمارو گرفتن. گفتن آشنا هستن منم گفتم تو اتاقتون منتظر بمونن تا کارتون با بیمار اورژانسی تمام بشه
مرد و بچش؟!
چانیول اومده بود؟!
آهی کشید و سمت اتاقش حرکت کرد.
..................
=: چان.. دهنت باز کن تا گلوت ببینم
ته او با وسایل مربوط به معاینه ی پزشک جلوش ایستاده و داشت باهاش دکتربازی میکرد
دهنش باز کرد و اجازه داد گلوش نگاه کنه
=: هیییع.. فکر کنم باید امپول بزنم بهت تا نمیری
سریع گفت و سمت سررنگ هایی که در بسته بندی های مختلف روی میز بود؛ رفت
+: ته.. نکن انقدر به همه چی دست نزن
درحال تلاش برای گرفتن سرنگ ها بود که سر خورد و تمام وسایل روی میز همراه خودش روی زمین افتادن
+: فاک.. ته او!
سریع سمتش رفت و بلندش کرد
+: چی شد؟ خوبی؟
اون بچه فسقلی درحال بلند خندیدن زانوش گرفته بود
=: چان.. حرف اف دار؟!
اون وسط به اینکه حرف بد زده بود گیر داده بود؟!
این عادتی بود که از کوچولویی داشت و ترک نکرده بود
ناخوداگاه خندید و لباس هاش می تکوند
+: از دست تو چیکار کنم ته؟ نگاش کن..
زانوش خراش کوچکی برداشته بود
+: زانوت زخم کردی.. اتاق بکهیونم بهم ریختی..
با گرفتن زیربغلش خواست بغلش کنه که صدای در اومد
-: اینجا چخبره؟
هردو سمت در برگشتن
بکهیون با روپوش سفید رنگ و اخم کم رنگی جلوی در ایستاده بود
چانیول سریع به ته او اشاره کرد
+: تقصیر این وروجکه
بچه صدای متعجبی دراورده و لپ چانیول رو گرفت
=: چی؟ نه.. این میزه خودش افتاد
هردو سمت پزشک عصبانی نگاهی انداخته و منتظر واکنشش ایستادن
چرخی به چشم هاش داده و در پشت سرش بست
-: چرا اومدین اینجا؟
چانیول بچه رو توی بغلش بالا کشید و روی تخت نشوند
= میخوایم بریم شام پیتزا بخوریم بعدشم بستنی بخوریم. اومدیم دنبالت تا باهم بریم.
بچه بجای چانیول توضیح داد و نمیتونست بگه چقدر ازینکه این بار از روی دوش چانیول برداشته بود، ازون بچه ی فسقلی متشکر بود.
بکهیون نگاه تیزی بهش انداخت
چانیول شانه ای بالا انداخت
+: بنظرم خوش میگذره..
آرام زمزمه کرد و بعد رو به ته او شد
+: اما اشکالی هم نداره اگه نتونی بیای.. مگه نه ته؟
و زانوی پسربچه رو دوباره نگاه کرد
+: فقط یه چسب زخم برای ته بزن پاش زخم شده
گفت و بعد آرام مشغول جمع کردن وسایل افتاده داخل اتاق شد. سعی کرد ناامیدیش خیلی مشخص نباشه.
وقتی بالاخره وسایل روی میز چید سمت ته او چرخید و بکهیون رو درحال زدن چسب روی زخم پاش دید
=: یعنی نمیای؟!
پسربچه درحال بازی با استتسکوپ دور گردن بکهیون، پرسید
پزشک نفسی بیرون فرستاده و زانوی درحال حرکت بچه رو کمی صاف نگه داشت
-: از دست تو ته.. یکم بیشتر مراقب خودت باش.
بچه با خوشحالی از بالای شونه ی پزشک به عموش نگاه کرد
=: میاد..!
بلند اعلام کرد و با خنده بوسه ای روی لپ پزشک گذاشت
و لبخند محوی روی لب های مردی که گوشه تخت ایستاده بود، نشست
....................................................................
....................................................................
Advertisement
- In Serial33 Chapters
Consume
*Dropped* What would you do if your world changed? If your neighbours suddenly turned into savage beasts, their nature changed on a fundamental level. What if that savage beast was you? Johnathan Simmons was not a successful man, nor did he have a particularly interesting life, he lived alone with his sick mother and worked whatever jobs he could to pay the bills but his world changes completely when he becomes a monster. Note- This is the first time I have written anything but I have a solid idea of where the story is going and what I want to happen, I can't promise my uploading rate won't be sporadic as I have other committments but if this gets big enough I'll definitely work up a schedule. Please leave comments if I've made any errors/ if you have anything you'd like to see in the story. This is pretty much just for fun so I don't mind working things in. Thank you ever so much!
8 222 - In Serial13 Chapters
Rise of the Paladin (Dungeon Hero Book 1)
Michael Peters had it all: a great group of gaming pals, a spot on the varsity track team, and a full-ride scholarship to a top ranked computer science program that would help carry him to his ultimate dream of making full-immersion VR games an actual reality. But then the unthinkable happened. Both parents dead in a car crash in one afternoon. His 5-year old sister, Brianna, left with no one to care for her and no family to help. He had to choose: sacrifice his dreams to stay and care for Brianna, or follow his passion and lose the only family he had left? Michael made the hard choice, and he never regretted his decision. Now, his sister is everything to him. But when Brianna goes missing at a local arcade with a strange new machine, nothing will stop him from finding and rescuing her, no matter where he has to follow to save her...
8 97 - In Serial31 Chapters
Hunter x Hunter: Gon Freecs, The Multiverse Gamer.
Disclaimer: I don't own Hunter x Hunter or any of the material used in the cover. Lesser Tags #No harem, no Yaoi. #Slow Romance -------------------------------------------------------------------- Gon discovers Kite's corpse and is promptly struck with fiery rage. Moments before he unleashes the most lopsided mutation in Hunter x Hunter lore and chucks his enormous potential, something Hisoka secretly concocted, is ignited. The frenzied teen's nen is sealed and at the mercy of his foe. The former departs more chaotic and bitter than ever. ----------------------------------------------------------------- Nearly a decade later, an innocent Gon finds himself distressed by a series of nightmares. After the discomfort, the anxiety, and the sorrow, the young boy's memories resurface along with something exotic. More enthusiastic than vindictive, Gon only has three years before the old gang can convene. But this time around, he resolves himself to take the Hunter examination with adequate strength. Investigating that sadistic clown should be a delightful bonus...
8 185 - In Serial140 Chapters
Guns in another world
A gun designer from Earth is transmigrated to another world, where he quickly realises that this world is not like Earth, here people can use magic to perform superhuman feats. Join our MC on his exciting new journey. (A.N: try it you won't regret it, thank you.) Cover source:- Upsplash
8 143 - In Serial7 Chapters
Our Chaoz ; Our Reality [New Breath]
We've all at one point, imagined living in a game-like reality. We've read the books, we've watched the shows. So has Kyle, but not even he could see it coming. Delving into a brand new game, Kyle and his guild find themselves in the very center of a war-torn world. His past, present, and future all converge on him, as his very emotions threaten to shred him apart from the inside. Kyle and his guild take it upon their shoulders to survive this world of Chaoz. The Gods of this world only toying with them, Kyle shuns them, he and his guild listen to no one. He and his guild align themselves with no one, no one but themselves. Have you ever thought about what would happen? What would happen if a guild of assholes were stuck in a "summoned to a fantasy game-world" setting? Take my hand and read on, I'll lead you through it. Through the discovery of one's self. The loss of one's everything. The surrender of one's beliefs. And the sacrifice, of one's life, for another. Take my hand dear reader, and allow me to show you, my world of Chaoz.
8 181 - In Serial42 Chapters
The summoner
Jack is living a normal life with his foster mother but he he is always worried about his father who was captured by an organization. He can't save his father because he is weak but after obtaining the Summoner's heritage he gains unbelievable powers and he starts his journey to save his father.
8 122

