《chocolate and ice》•3•
Advertisement
Baekhyun POV
احساس امنیتی که کنارش دارم، برای خودمم غیرمنطقی و احمقانه است. از کی این احساسات غیرمنطقی و احمقانه ایجاد شده؟
-: دیروز رفتم تراپی..
حرف زدن باهاش برام راحته،
حتی راحت تر از همکاری که به عنوان تراپیست پیشش میرم. انگار باید نظرش بدونم تا متوجه بشم راهی که دارم میرم درسته یا نه
مثل بچه ی گم شده ای که تو تاریکی دست پدرش محکم میچسبه که مبادا گم بشه
هومی میشنوم
+: چطور بود؟
آهی میکشم و با دراز کردن دستم قرص فشاری براش درمیارم و دستش میدم
-: میگه قابل درمانم.. فقط طول میکشه
قرص ازم گرفته و با بطری آبی که روی میز کوچیک کنار تخته، میخوره
+: همونطوری که من قابل درمانم؟
بهم نگاه میکنیم و هردو میخندیم.
کوتاه و آرام
و فقط خودمون دلیلش میدونیم
موهاش کامل بلند شده، اونقدری که چند تار مو کج روی صورتش ریخته
-: تازگیا ته او توی مدرسه دعواش شده بود.
از موضوعی براش حرف میزنم که میدونم دوست داره بدونه
اخم میکنه
+: سر چی؟
شونه ای بالا میندازم و از بغلش درمیام.
مشغول آماده کردن سرنگ برای خون گرفتن ازش میشم
-: یکی از بچه هایی که سر به سرش میذاشته.. باهاش دعواش شده و کتکش زده. چیز خاصی نبود فقط خانواده ی بچه زیادی شلوغش کرده بودن
به پشتی آهنی تخت تکیه میده، عضلاتش منقبضن و چهره اش خشن شده
فقط اینطور موقع هاست که پیداست داره بهش سخت میگذره
که شکستگی و خستگی از چهره اش داد میزنه
شایدم تاثیر لباساشه و فضای دلگیر زندان
اما
شکسته تر از همیشه دیده میشه
با چندتا تار موی سفید رنگی که بین موهای خوش حالتش تازگی ها دیده میشه
+: فردا میتونم باهاش تماس تصویری بگیرم..
بالاخره بعد از چند دقیقه میگه.
میگه و من میفهمم که میخواد بگه که ازینکه لحظاتِ سخت بزرگ شدن پسرش کنارش نبوده از خودش متنفره
ازینکه باید داستان بزرگ شدن پسرش از آدم های دیگه بشنوه، متنفره
بازوش میگیرم و سمت خودم میکشم تا بتونم ازش خون بگیرم
-: خودش خیلی از حرکتش راضی بود. میگفت اینطوری از خودش دفاع کرده. البته که سه رین اصلا موافق نبود و سر این قضیه چند روز با سهون دعوا داشتن
با اوردن اسم سهون، عضلات دستش تو دستم قفل میکنه و من لحظه ای مکث میکنم
به خودم لعنتی میفرستم و سوزن توی رگی که حالا بخاطر فشارای زیادی که جونگین به خودش میورد بیرون زده بود، فرو کردم
-: اخه این اتفاق دقیقا روزی افتاد که "اون" برده بودش مدرسه
توضیح بیشتری دادم،
نمیپرسه
هیچ وقت بیشتر نمیپرسه اما من براش میگم
میدونم که میخواد ازش بدونه اما انگار حس میکنه که نباید بخواد
دستش رو با پنبه از ارنج خم کرده و به سمت بالا میگیرم تا خون ریزی قطع بشه
-: میدونی که اوضاع قلب و فشارت خوب نیست؟ مواد که نمیزنی؟
نگاهم نمیکنه و من اخم میکنم
-: جونگین..
شونه ای بالا میندازه
+: نمیزنم.. حداقل نه هرروز
-: دیوونه شدی؟ این زهرماریارو چند دفعه بهت گفتم بذار کنار؟ اصلا اون تو چطوری همه چی پیدا میشه؟
بهم چشم غره میره
+: ببینم خودت وقتی مجبور باشی توی یه اتاق دو در سه هر روز یه روتین فاکی تکراری داشته باشه مواد میزنی یا نه..
میغره
حق داره.. ته دلم چیزی سقوط میکنه
-: مواد راهش نیست..
این دفعه طوری میگم که حتی برای خودمم قانع کننده نیست
-: منطقه چهار هم رفت هوا.. فکر کنم همینطوری پیش بره سودام یا بابات بهمون مشکوک بشن..!
+: خودشون چیزی هم گفتن؟
سری به معنای نه تکان میدم
-: بابات چندباری به سه رین پیشنهاد جا و پول داده بود. میگفت نمیخواد نوه اش سختی بکشه اما سه رین قبول نکرد و گفت پیش کریس میمونه اونم گفته بود پس تا وقتی توی سایه باشن و کاری نکنن اون حواسش هست که سودام و بقیه ی کدها کاری باهاشون نداشته باشن
Advertisement
فکش منقبض میشه ولی چیزی نمیگه
-: فعلا خونه ی کریس میمونیم. کسی بهش شک نکرده و همه میدونن که بهت وفاداره و برای همین داره از خانواده ات محافظت میکنه. گفته بودم بهت که چانیولم نقش اون کسی رو بازی میکنه چشم نداره تو و بابات رو ببینه.. سودام هم فعلا شک نکرده
+: باید قبل اینکه شک کنه ..
-: میدونم.. میدونستی اگه با کریس حرف بزنی خیلی راحت تر میشه؟ اینطوری که نقشه هارو به من میگی و من مجبور میکنی از دور حواسم به کارای این کریس و سهون لجباز باشه حسابی اعصاب خورد کنه..
روش برمیگردونه و روی تخت دراز میکشه
+: یچیزی بهشون بگو تا من بتونم اینجا یکی دو ساعت بخوابم..
سری از تاسف تکان میدم و از روی تخت بلند میشم. لوازم کمی جمع میکنم و نگاه دیگه ای بهش میندازم
ساعدش روی چشم هاشه و یکی از پاهاش از زانو جمع شده
یکم لاغرتر شده و اینطوری روی تخت به نظر خیلی آسیب پذیر میاد
دلم به شکل عجیبی پیچ میخوره و ازش رو میگیرم
کیم جونگینِ توی ذهنِ من با این کیم جونگینی که جدیدا میبینم انقدر متفاوت هست که دیدنش باعث مچاله شدن تمام عصب های روانیم میشه.
با اثر انگشتم در سفید رنگ اهنی باز میشه
خداحافظی نمیکنم
از خداحافظی، متنفره
..........................................
..............................................................
صدای زیاد آهنگ و بوی الکل و عرق ناشی از جمعیت زیاد داخل کلاب
به کانتر سنگی تکیه داده و نگاهی دور تا دور کلاب چرخوند.
نگاهش مکث طولانی تری روی قسمت وی ای پی سالن، داشت
همونجا بود که برای اولین بار دیده بودش.
نیشخندی روی لب هاش نشست و شات مارتینی توی دستش سر کشید
اون موقع یه کارگر پاره وقت اینجا بود که دنبال جیبی برای زدن میگشت و حالا
نگاهش سمت بارمن افتاد و سری که معنی احترام به سمتش خم شد
حالا رئیس اینجا حساب میشد؟
اون جونگین لعنتی فکر همه جا کرده بود
بعد از متهم شدنش هیچ اسمی از سهون، جایی برده نشده بود
کارگاه و این کلاب عموش به سهون رسیده و کسی از اتفاقات افتاده و تهمت نفوذی بودنش بویی نبرده بود
خبری پخش نشده بود تا سهون بتونه راحت به زندگیش ادامه بده..
راحت!!
گلس شیشه ای کوچیک توی دستش فشار داد و نگاهش دوباره به همان سمتی که اولین بار دیده بودش کشیده شد
دل تنگی توی معدش پیچ خورد و تا گلوش بالا اومد
........
تند شدن ریتم نفس هاش کنار گوشش و بهم ریختگی ریتم ضربه هاش نشان از نزدیکیش بود
لب های داغش از روی فکش به سمت پایین سر خورد و ناله ی بمی از ته گلوش خارج شد
-: لعنت.. هون.. من عاشق اینم
+: این؟
به سختی تونست زبانش وادار کنه بین حجوم لذت های مختلف به بدنش؛ حرف بزنه
-: توی هم بودنمون..
ضربه های عمیق لعنتیش محکم به پروستاتش برخورد میکردن و باعث میشد بخواد از لذت زیاد جیغ بزنه
-: حس داخلت بودن.. حس داخلم بودنت.. فاک.. عاشق هر چیزی که مربوط به تو باشه..!!
چنگش به ران هاش محکم تر شد. این جمله های احساسی اثر عجیبی روی حس کردن همه چیز داشتن، مثل یه تقویت کننده ی لذت،
چشم هاش به عقب برگشتن
+: لعنت..
غرولندهای هردو بلندتر شد و خیلی زود باهم به اوج رسیدن و مرد شکلاتی وزنش روش انداخت
به سقف زل زد و سعی کرد نفس هاش مرتب کنه، نگاهش از سقف چوبی به دیوار تمام شیشه ی رو به رو کشیده شد. توی تاریکی اتاق، جنگل برفی دست نخورده، خیلی واضح پیدا بود.
+: این یکی راند نرم ترین و رمانتیک ترین سکسی بود که تاحالا داشتم
مرد شکلاتی، خنده ای کرده و لب های داغش روی فکش نقش میزد
-: چونکه سکس نبود..بهش میگن عشق بازی..!
Advertisement
"عشق بازی" به صورت معمول باید باعث میشد بخنده
این کلمه ی عادی نباید انقدر باعث واکنش قلب و بدنش میشد
اونشب چش شده بود؟
احساساتی که تو سینه اش پیچ خورده و قلبش بلرزه دراورد زیادی عجیب بودن
و البته زیادی شیرین
اون شب توی اون ویلا، برای اولین بار احساسِ عمیق پشت کلمه ی "عشق بازی" رو درک کرده بود
مرد شکلاتی بالاخره تکان خورده و به سختی خودش کنارش ولو کرد.
دست های داغش دور شکم سردش پیچیده شده و تو بغلش کشیدش
جونگین عاشق بغل کردنای بعد سکس بود، بعد سکس یه خرس کوالای چسبنده، میشد
و سهون نمیتونست انکار کنه که عاشق توجه هایی که بعد از رابطه هاشون ازش میگیره، نیست.
بوسه های ریزی به فک و گردنش میزد
+: نرو تو فکر دلبر.. خطرناک میشی
بهش گفت و باعث شد بخنده
سرش سمتش چرخوند. موهاش کاملا بهم ریخته تو هوا پخش بود و چند تار توی پیشونیش کمی خیس شده بود. لپ هاش کمی گل انداخته و لب هاش ورم کرده بود
احساس گرمای عجیبی تو دلش پیچ خورد و سهون لعنتی زیرلبی فرستاد
بعد از چند راند سکس توی اون شب، بدنش کاملا از انرژی خالی شده بود اما عطشی که با نگاه کردن به مرد حس میکرد هیچ ارتباطی با عطش های بدنیش نداشتن
سرش جلو برد و لب هاشون بهم وصل کرد
خیلی سریع تسلیم لب های سهون شده و اجازه داد هرطور میخواد ببوسه
لب هاشون خیلی راحت توی هم چفت شده و باهم میرقصیدن
جونگین با کم اوردن نفس، سهون به عقب هل داده و به زور تونست لب هاش از بین دندون های سهون دربیاره
-: هون..تو واقعا جون داری بازم؟ مهلت بده نفس بکشم لعنتی..
معلومه که نداشت.
سمتش چرخید و به لب های خیس و ورم کردش زل زد
+: خوردن لب هات که به جون داشتنم ربطی نداره.. تا فردا صبح میتونم یه سره بوست کنم..
هربار که بهش حرفی از احساساتش میزد، تعجب و بهت کاملا توی چشم هاش برق میزد. انگار که توقع ابراز علاقه به هیچ وجه از سمت سهون نداشته باشه. این نگاهی بود که وقتی توی جکوزی امشب برای اولین بار بهش گفته بود که عاشقش شده تحویلش داده بود. همراه یه غمِ خاص که متوجه ی دلیلش نمیشد
+: گشنمه..!
خیلی یهویی گفت تا این نگاه عجیب جونگین تموم بشه
مگه نه اینکه جونگین هم گفته بود دوسش داره؟ همه ی اینا نشونه ی خوبی بودن مگه نه؟
مرد مقابل بهش چشم غره ای رفت
-: تقصیر خودت شد.. نذاشتی شام بخوریم
+: تقصیر منه که توی لعنتی اون دم گربه رو فرو کردی توم؟
دستش سینه و شکمش رو نوازش میکرد
یکی از عادت های شکلاتش بود که قرار نبود بهش بگه چقدر براش دوست داشتنی شده
-: نه ولی تقصیر توئه که بهم گفتی دوسم داری تا من حشری شم
گاهی ازینکه میدید کسی اندازه ی خودش دیوانس، تعجب میکرد
با خنده سرش توی گودی گردنش فرو کرد و نفس عمیقی کشید
احساس سرخوشی میکرد، مثل وقت هایی که کوک یا ماریجوانا میزد با این تفاوت که امشب چیزی مصرف نکرده بود جز عطر تن مرد شکلاتیش
بوسه ای روی گردنش گذاشت
دست های داغش حالا کامل دور کمرش پیچیده شده و به خودش چسبونده بودش
+: گشنمه جونگ.. فکر نکن که بذارم بخوابی. یچیزی میخوریم و بعد نوبت منه
دستش بین موهاش فرو رفت
-: گزینه ی دیگه ای نداریم؟
خندید
+: نخیر خرس گنده.. پاشو
ازش جدا شد و جونگین قبل اینکه کامل بلند بشه دست هاش دور صورتش قاب کرده و لب هاش روی لب های سردش نشست*
..............
سینه ای که فشرده شد
به خودش سیلی آرامی زد تا از فکر اون شب بیرون بیاد
چه مرگش بود؟
نگاهش دوباره به گلس توی دستش داد و با انزجار لیوان روی کانتر سنگی گذاشته و از جیب تنگ شلوارش رول ماریجوانا خارج کرد
گاهی یه گوشه هایی از ذهنش آرزو میکرد که جونگین بهش نگفته بود. حداقل میذاشت تا کمی بیشتر اون احساسِ عجیبِ خوشحالی و خوشبختی رو تجربه کنه
فقط یک شب، زیادی کم بود
خنده ی بدبختانه ای از گلوش در رفت
نگاهی به مردهای داخل کلای انداخت.
هیچ مردی هرچقدرم جذاب، نمیتونست جذبش کنه
جونگین لعنتی چرا فرق داشت؟
نگاهش به دخترهای درحال رقص در پیست رقص کشوند
اون حتی دیگه تمایلی به سکس نداشت
حتی فکر ِخوابیدن با دخترهایی که نمیشناخت، عذاب اور شده بود
شاید نیاز داشت که سری به روان پزشک بزنه؟
پک محکمی از رول توی دستش زد
-: اوه سهون؟
با صدا زده شدن اسمش، از فکر خارج شده و سرش سمت منبع صدا چرخید
دختری با موهای لخت مشکی رنگ و لب های درشت صورتی رنگش بهش نگاه میکرد
چندبار پلک زد
+: جیا..؟! تویی؟
با بهت گفت و دختر خندید
لپ هاش چال شدن و سهون ناخواسته لبخند زد
-: شناختیم؟ فکر نمیکردم بشناسی..
+: بزرگ ترین کراشم تو سالهای دانشجوییم اینجاس.. مگه میشه یادم بره؟!
سالهای دانشجوییش..
سالهایی که انقدر دور بنظر میرسیدن که گاهی فکر میکرد اصلا وجود نداشتن.
اون روزهایی که یه پسر ساده با خواسته های معمولیش توی یه دانشگاه معمولی بود
از یاد اون دوران نیمچه لبخندی روی لب هاش نشست
مثل همه ی پسرهای معمولی دیگه، دانشگاه میرفت
روی یکی از خوشگل ترین دخترهای دانشگاهشون کراش داشت و حسابی برای بدست اوردنش تلاش کرده بود
و البته که دختر باکلاس دانشگاه هیچ وقت جواب مثبتی به پسر ساده ی کلاسشون نداده بود
و سهون هیچ وقت از تلاش دست نکشید
تا قبل اینکه مجبور بشه برای همیشه از دانشگاه و زندگی عادی دست بکشه
دختر لبخند زیبایی زد
-: چقدر تغییر کردی..!
شونه ای بالا انداخت
+: بهتر شدم؟
.................................
وارد کلاب شلوغ شده و چشم هاش برای پیدا کردنش چرخی خورد. با دیدن شلوغی زیاد لعنتی زیرلب فرستاده و سمت اولین جایی که بنظرش برای گشتن مناسب بود، پاتند کرد.
خیلی زود تونست چند نفری که نزدیکی پیشخوان بار باهم درگیر بودن ببینه.
-: خدا لعنتت کنه..
با بی حالی غر زد و نزدیک سه مردی که درحال زد و خورد بودن ایستاد.
نگاهش سمت دختری که با وحشت سعی در جدا کردنشون داشت چرخید و تک ابرویی بالا انداخت
دختر تقریبا جیغ کشید
+: چرا وایسادی نگاه میکنی؟ یکاری بکن
نگاهش دوباره سمت پسر قدبلندی که از حرکاتش مستی کاملا واضح بود، چرخید
حرکاتش نه سرعت داشتن نه قدرت کافی و برای همین هربار که میخواست ضربه ای بزنه سکندری خورده و بیشتر کتک میخورد
با آهی کتش دراورده و دست مردی که پشت سرش ایستاده بود، داد
مرد که درواقع منشی جدیدش حساب میشد جلوتر اومد
×: میخوای من کمک کنم؟
-: نه.. تو کاری نمیخواد بکنی لوکاس، فقط برو ماشین آماده کن من میارمش
و با بالا فرستادن آستین پیراهن مردانه ی طوسی رنگش سمت مرد احمق قدبلند رفت
با گرفتن کمرش عقب کشیدش و بین سه نفر ایستاد
-: بسه دیگه..
داد زد و دو مرد رو به رویی با نفس نفس سرجا ایستادن
مرد عقبی اما، همچنان با حرکات شلی سعی داشت کنارش بزنه و به دو نفر رو به رویی برسه
-: بس کن سهون..
بهش تشر زد و دوباره رو به دو مرد رو به رویی شد که کاملا شلخته و کبود بنظر میومدن، شد
قبل اینکه بخواد چیزی بگه، هردو با غرغرهای زیرلبی مبنی بر خل بودن سهون، به سمت سرویس بهداشتی کلاب حرکت کردن
بدن سنگین سهون روی یکی از صندلی ها انداخت
سهون که انگار یادش رفته باشه اصلا برای چی درحال دعوا بود روی صندلی ولو شد
-: چه مرگته؟ مگه بچه ای که دعوا میکنی سهون؟
با عصبانیت سرش غر زد و بطری ویسکی که دست های رنگ پریده اش برای برداشتنش تلاش میکرد از روی میز برداشت
غرولندی کرده و سمتش خم شد
+: بدش من..
نچ نچی کرده و بطری رو به بارمن داد
-: دیگه انقدر بهش نده که اینطوری بشه..
با تعداد زیادی دستمال کاغذی صورت سهون توی دست گرفت و سعی کرد صورت عرقی و خونیش که از پارگی گوشه ی لبش بود پاک کنه
-: نگاش کن آخه..
+: چانیول.. تویی؟
با چشم های نیمه بازش نگاهش میکرد و انگار که تازه متوجه حضورش شده بود.
صدای دختری توجهش جلب کرد
×: حالش خوبه؟
سمتش نگاه کرد
با دیدن نگاه تیز چانیول، انگار کمی خجالت کشیده باشه لباس هاش جمع و جور کرد
×: من از دوست های قدیمیشم.. داشتیم حرف میزدیم و من میدونستم که زیادی مست شده بهش گفتم دیگه نخوره اما گوش نکرد، تا اینکه یکی از اون مردا تیکه ای بهم انداخت و بعد.. دیگه نمیتونستم ازهم جداشون کنم..
غرولندی کرد و ناخودآگاه فشار دستش روی زخم دهنش بیشتر کرد
سهون آخی گفته و مشت بی جونی نصیب دستش کرد
×: از تو گوشیش شماره ی شمارو پیدا کردم و زنگ زدم. حالش خوب میشه؟ نباید بریم بیمارستان؟
-: چیزیش نیست.. من حواسم بهش هست. تو میتونی بری
خیلی خونسرد بهش گفت و با بلند کردن سهون به خودش تکیه اش داد
-: لاقل سعی کن خودت راه بیای مرتیکه نره خر
+: خفه شو یول.. من خودم میتونم راه بیام ولم کن
-: دهنت ببند خفه شدم از بوی الکل
دختر سمتش اومده و گوشی سهون رو بهش داد
×: گوشی سهون.. وقتی حالش بهتر شد بهش بدین. مراقبش باشید من دیگه میرم.
نگاهی به تیپ دختر انداخت. تیپ ساده و معقولی داشت و شکل بقیه ی دخترهایی که برای رابطه های یک شنبه به بار میان بنظر نمی رسید. عجیب بود
با سنگینی وزن سهون روی شونه اش با اخی، سمت درخروجی حرکت کرد
توی ماشین انداختش و خودش سوار شد
-: برو خونه ی کریس لوکاس
سهون اما، با بی جونی سعی کرد در باز کنه
+: نه.. نمیخوام برم. هنوز نه
حرف هاش کمی کشیده تلفظ میکرد
ولی چیزی توی صداش، باعث مکث چانیول شد
-: سهون؟ چی شده؟
این بار آرام و با صدای چانیولی که رفیقش بود پرسید
صورت سهون سمت پنجره ی ماشین چرخید
+: رفتم ملاقاتش..
با صدای خفه شده ای که نشان از بغضش بود، گفت
+: نمیخواد ببینتم..
سکوت کرده و با بغض جدیدی که راه گلوش بسته بود به طرف دیگه ی خیابون های تاریک سئول زل زد
میدونست که اگه نگاهش کنه، معذب میشه
+: احساس خفگی میکنم.. دوسال لعنتی که ندیدمش.. دو سال که پرپر زدم و اون.. نمیخواد ببینتم.. بعضی وقتها میترسم
خیابان ها حالا تار شده بودن. توی این دو سال خیلی چیزها توی زندگیش تغییر کرده بود
اگه چانیول امروز با چانیول دو سال پیش رو به رو بشن قطعا همدیگرو نخواهند شناخت.
گریه؟ ترس؟ خیلی وقت بود که از همه ی گزینه هاش پاک شده بود
اما چرا انقدر ترسی که توی صدای سهون موج میزد براش آشنا بود؟
+: میترسم که بالاخره کنار گذاشته باشتم. بالاخره دلش زده باشم..برای همینه که نمیخواد ببینتم؟
صدای محو شده و خیلی آرام به گوش میرسید
اما چانیول میشنید
میشنید چون تفکرات و ترسهای خودش بودن که از زبان سهون میشنید
نفس لرزونی بیرون فرستاد
+: من میدونم که فهمیده.. از همون بار اولی که رفتم ملاقاتش و نیومد فهمیدم که حتما فهمیده.. توی دادگاه خیلی چیزها رو شده بود اما.. من فقط یه راز داشتم که ازش میترسیدم.. میترسیدم چون میدونستم قراره چه اثری بذاره..
بیشتر توی صندلی فرو رفت.
سیگاری بین لب هاش نشست و صدای فندکی سکوت خفه ی اتاقک ماشین شکست
گذاشت که براش حرف بزنه، احتمالا فردا ازینکه برای چانیول حرف زده پشیمون میشد اما مگه اهمیتی داشت؟
اون حالا تنهاتر از همیشه فقط دنبال گوش شنوایی میگشت که شاید کمی از داغ دلش، کم بشه
+: همیشه ته دلم میدونستم که لوهان برای جونگین با من فرق داره.. من هیچ وقت نمیتونستم به جایگاه لوهان توی قلب جونگین برسم.. هیچ وقتم نخواستم که برسم.. من یک سال طول کشید تا بفهمم حسم به جونگین دقیقا از چه جنسیه.. یک سال سردرگم بودم.. برای من سخت بود..
نفس لرزونی کشید و لحظه ای سکوت کرد
+: سخت بود که بخوام از اون اوه سهون به این سهون تبدیل بشم اما ...شدم.. جونگین لعنتی منو خیلی عوض کرد. زندگیم خیلی عوض کرد..
شیشه پایین داده و اجازه داد باد موهاش بهم بریزه و به صورت تب دارش ضربه بزنه
+: اونی که این وسط با همه ی این احساسات عجیب غریب دست و پا میزد من بودم..
-: سهون..
خواست اعتراض کنه اما بهش اجازه نداد
+: اعتراضی ندارم.. اما.. درد داره.. میدونی؟ درد داره
درد داشتن درک میکرد
شاید نه به اندازه ی سهون اما، حسش میکرد
-: میدونم.. اما سهون. همه ی اینا شاید بخاطر این باشه که اون هیچ وقت پایانی به رابطش با لوهان نداده بود. اونا هیچ وقت یه خداحافظی درست حسابی نداشتن
حواس سهون حالا کمی بهش جلب شده و سرش سمتش چرخید
-: مثل یه زخم که اگه روش بسته نشه تا ابد خون ریزی میکنه.. لوهان برای جونگین هیچ وقت کامل تمام نشد. درست تمام نشد
+: و کاری که من کردم؟ این تمام شدن تقصیر من بوده.. معلومه که قرار نیست راحت ازین قضیه و لوهانش..بگذره
باصدای دردمندی گفت. طوریکه انگار حتی به زبان اوردن اسمش براش دردناکه
-: تقصیر تو نبوده.. تو فقط جزئی ازین اتفاق بودی سهون. جونگین همه ی اینارو میدونه. میدونم که میدونه.. فقط این قضیه ی ناتمام لوهان اونقدر براش عذاب اور هست که میدونم از روی عذاب وجدان تصمیم گرفته که خودش زجر بده..
اونقدر از جونگین شناخت داشت که بشناسه برادرش برای چی تصمیم به این کار گرفته
اون درحال زجر دادن خودش بود
با ندیدن بقیه خودش زجر میداد نه که قصد برعکسش داشته باشه
+: اما.. دل لعنتی من این چیزا حالیش نمیشه.. دیگه دارم کم میارم.
همین یه جمله انگار جرقه ی انتهایی بود
جمله ی سنگینی بود که هردو میدونستن شدت وزنش حس کنن
در سکوت و تاریکی شب، شاید اشکالی نداشت اگه کمی میشکستند
-: سهون.. تنها راهش اینه که اون زخم بسته بشه. جونگین باید اول خودش ببخشه. و کلید این فقط و فقط یک نفره
نگاه سرخ و کمی مات مرد سمتش چرخید و نیازی به زبان اوردن اسمی نبود.
سهون منظورش رو خوب متوجه شده بود.
.................................................................
* فلش بکی بود به اتفاقات شب سالگرد توی پارت ۳۲ ، ۳۳ (remember ؟)
...................................................................
Advertisement
- In Serial140 Chapters
Number One Commander
Life is an unfair game. If you were born rich and smart, then you were more than likely arrogant and cunning. If you were born poor and dumb, you were probably simple and ignorant. A commander is someone who protects his people regardless of their faults, position, and riches, but the Number One Commander is someone who would even protect the Galaxy itself. Join Luon Fate, an engineer and a bookworm simpleton who changed the fate of humanity. Orcs? Elves? Demons? Cultivators? Follow Luon in another fantasy, sci-fi, martial artist novel in the making. Releases on: When I have time, maybe once a week hopefully? Available On: https://creativenovels.com/novel/number-one-commander/
8 107 - In Serial7 Chapters
Truthsend
People disappeared. And nobody remembers. Florence lives in Truthsend Village, her life governed by two principles: - Nobody leaves - Nobody lies But when Outsiders come to the village, she begins to question both of these Truths.
8 146 - In Serial8 Chapters
The Lonesome Island and the Infinite Sea
All of humanity--concentrated on one small island. It's always been this way. Right? Right. Join Ness and Lynn as they uncover secrets about their world, their people, and themselves. Be prepared for: - Oceangoing vessels embarking upon harrowing adventures - Relics from a fogotten age being uncovered (and eaten?) - Coming of age and true love? - An orthodoxy (maybe a cult?) which mustn't be qestioned - Harpoons, large parabolic mirrors, and class divisions
8 62 - In Serial159 Chapters
SEMINȚELE RĂULUI. PĂDUREA ROPHION. [Romanian]
La începutul acestei lumi, când Primul Război dintre Bine și Rău a avut loc, Balanța Timpurilor s-a despărțit și multiplele ei părți s-au ascuns pe Pământ. Acei care au în puterea lor restabilirea Balanței sunt Rophionii, despre care profeția spune că v-or da naștere Unului, ființa cu sânge de om și lup curgându-i prin vene și singurul care v-a fi capabil să controleze timpul. Dar răul nu doarme. El spionează de pretutindeni, dar acolo unde este casa Rophionilor, în pădurea cu același nume, este și ascunzătoarea întunericului, care așteaptă doar momentul potrivit pentru a ataca Lumea și a o supune pe vecie. Cu toate acestea Lumea are propriile planuri și va fi cea care va decide cine va fi cel care o va conduce, în Ultima Bătălie, din Valea Tăcerii, acolo unde totul a început și unde totul se v-a sfârși, dând Rophionilor Putea Magică și darul Iubirii. Semințele Răului. Pădurea Rophion este prima carte din seria de 10 romane, care se v-or axa pe relatarea istoriilor interesante născute din Magie, Fraternitate, Iubire și Devotament, care sunt capabile să lupte împotriva răului, doar pentru a-și controla propriul suflet și pulsațiile vieții lor pe pământ. Pentru ce tip de cititor este această carte? Este posibil să-ți placă Semințele Răului. Pădurea Rophion, dacă… iubești să citești povești pline de secrete, trădări, lupte pentru supremație și o mulțime de secrete și Evenimente Epice relatate în Mitologia Internațională. **** Acest roman conține în sine Magie, Acțiune, Iubire și Suspans, incluzând în sine puterea cititorului care iubește să citească povești fantastice în care frăția prevalează asupra trădării, iar iubirea învinge Răul. (Traducere a originalului „Seeds of Evil. Rophion Forest”) (Translation into Romanian of the Original Novel "Seeds of Evil. Rophion Forest.")
8 165 - In Serial13 Chapters
Far From Home
Alexandria has never been your typical girl. She loves adventure and she loves the wild. Maybe it's because of the secret she holds. A secret she is about to tell the most unlikely group imaginable. But maybe this is her chance to finally be accepted
8 133 - In Serial56 Chapters
Falling for Autumn | Jacob Black
Bella Swan isn't the only new girl in town when the news of the police chief's daughter coming home spread through Forks and La Push. Three houses down, in the cute yellow house on the corner, lives recently-moved-in Autumn Watson and her newly divorced mother, both looking for a fresh start.While Forks High School is focused on Bella and Edward Cullen, Autumn finds herself drawn to the mysterious but sweet Jacob Black, who struggled with his misguided feelings for the other brunette. That is until he met Autumn.{BOOK ONE IN THE ❝LEAF & PEACHES❞ ➵ THE BLACK PACK SERIES}{JACOB BLACK X OC}{TWILIGHT/NEW MOON/ECLIPSE/BREAKING DAWN}[started: April 16, 2018][completed: October 5, 2021][second draft edits started: October 12, 2021][second draft edits completed: February 2, 2022][DISCLAIMERS]▪Chapter(s) marked with an * contain a trigger warning; please read the author's note at the beginning of the chapter with care.▪I do not own the Twilight characters and stories. Credit to Stephanie Meyer. I only own Autumn Watson and her storylines.▪If you are reading this story on another platform other than Wattpad, you are likely to be at risk of a malware (virus) attack. If you wish to read this story in its original, safe form, please read only on Wattpad. Thank you!
8 121

