《chocolate and ice》part46
Advertisement
وارد اتاقش شد و ماگ قهوه اش روی میز کوبید، دستی بین موهاش کشید و نگاهش روی کوه ورقه های روی میز خشک شد. آهی از بین لباش خارج شد، با حس کردن حضوری در اتاق به سمت راست اتاق که بخاطر خاموش بودن چراغ ها، چیزی واضح دیده نمیشد نگاهی انداخت.
با تکون خوردن سایه نفسی بیرون داد و سمت کلید چراغ اتاق رفت
-: اینجا.. چیکار میکنی؟ ترسیدم.
با روشن شدن اتاق، جثه ی مرد که به ستون کنارش تکیه داده بود معلوم شد
+: سورپرایز!!
چرخی به چشم هاش داد و بی حوصله خودش روی صندلیش انداخت. با ادامه ی سکوت، سمتش که با نگاه ناخوانایی بهش زل زده بود، تک ابرویی بالا انداخت.
مرد نیشخندی تحویلش داد و اسلحه ی نقره ای رنگش توی دستش چرخی داد، به لوله ی بلند نقره ای رنگش که حکاری اسمش داشت دستی کشید
+: چطوره با این شروع کنم که.. من میدونم تو کی هستی؟
نگاهش جدی شد، ماگ قهوه اش برداشت تا کمی کافئین مزه کنه
-: خسته نباشی.. معلومه که میدونی من کیم. میخوای بعد این همه وقت مثلا منو نشناسی سهون؟
خنده ی کوتاهی تحویلش داد
+: خوب میدونی منظورم چیه منشی کیم.
هفت تیری که شل دستش بود به طرفش گرفت و بعد تابی بهش داد
+: بیا سختش نکنیم اینجا نیومدم که باهم درگیر بشیم افسر ویژه؛ کیم جونمیون.
اخم هاش درهم کشید و صاف تر نشست. کمی گیج شده بود.
-: چیزی میخوای که بعد از این همه وقت.. داری خودتو بهم نشون میدی؟
هردوشون خوب میدونستن از کی و کجا همدیگرو پیدا کردن، فقط تا الان توی سکوت عجیبی که بنظر سوهو بی معنی میومد دست و پا میزدن.
خیلی وقت بود که سهون زیادی دور و برش میپلکید و مطمئن بود چند روزی تعقیبش کرده بود.
سهون سری تکون داد
+: تو، توی این موقعیت هیچی دستت نمیاد..
-: میخوای بگی میخوای مدرک برسونی دستم؟ در ازای چی؟
با چرخ دیگه ای که به هفت تیر توی دستش داد، توی غلاف چرمی روی کمربندش گذاشتش
-: اسم من و چانیول از همه چی خارج میشه، شرکت پارک دست چانیول میمونه. بقیه برام اهمیتی ندارن.
..................................................
.........................................
با خستگی پرونده ای روی میز پرت کرد و به صندلی پشتش تکیه داد. در اتاق خیلی زود زده شد، با لعنتی زیرلب به سرباز اجازه ی ورود داد و نگاه خسته اش روی سرباز جوانی که بنظر ۲۰ ساله هم نمیومد چرخید
بعد از احترام نظامی به حرف اومد
-: قربان، شخصی اومده و تقاضای ملاقات باهاتون داره. از داشتن اطلاعات مهمی که شما دنبالشین حرف میزنه
اخمی روی صورتش نشست. بعد از اجازه دادن به سرباز نگاه منتظرش به در نشست
با باز شدن دوباره ی در، مرد قدبلندی توی لباس های چرم مشکی رنگ، وارد اتاق شد
دست های سردش توی دست های مرد نشست.
-: اوه سهون؟
گفت و پسر نیشخندی زد
+: خودمم قربان.
اخمی کرد، روی صندلی نشست و با دست اشاره کرد تا اون هم بشینه
-: پس بالاخره با مدارک اومدی؟ مطمئنی بدرمون میخورن؟
پوشه ی توی دستش روی میز جلوش گذاشت.
+: اونقدری محکم هستن که بشه بهشون استناد کرد؛
دستش دراز کرد تا مدارک رو بتونه برداره که با دستی که روی پوشه گذاشت اجازه ی برداشتنش نداد
+: قبلا هم گفته بودم که براش شرط دارم سرهنگ مین.
سری به معنی تایید تکون داد و دست مرد شل شد
+: میدونم مدت هاس داری روی این پرونده کار میکنی..برای همین پیش شما اومدم.
با ذوق مشغول بررسی مدارک شد
+: ازونجایی که میدونم اونقدر قوی هستن که ممکنه همه ی این مدارک همینجا سوخت بشه؛ الان که داریم باهم حرف میزنیم؛ تمامی این خبرها داره تو فضای مجازی و اخبار اینترنتی پخش میشه.
Advertisement
سرهنگ که بنظر میومد در اواخر دوره ی چهل زندگیش باشه با شتاب سرش سمتش بالا اورد
-: چیکار کردی؟ قبل اینکه با ما هماهنگ کنی پخشش کردی؟
قبل ازینکه بتونه جواب بده در اتاق با شتاب باز شد و مرد قدبلندی وارد شد. مرد با دیدن سهون اخمی کرد
سرهنگ از جا بلند شد و احترام نظامی تقدیم کرد
-: فرمانده
نگاه سهون به نگاه مرد که با گیجی و بعد با خشم همراه با ترس نگاهش میکرد لب زد
-: اینجا.. چخبره؟
سرهنگ با ذوق جوابش داد: مدارکی که خیلی وقته دنبالشم دستم رسیده! بالاخره میتونیم دربرابر اون عوضیای مفت خور حرکتی بزنیم..
مرد نگاهش از سهون برنمیداشت
بالاخره زیرنگاه سنگین مرد شکست خورد و نگاهش روی انگشتر بنفش جواهرمانندش سر خورد
-: ولی.. اینکه..
نفسی بیرون داد و بقیه حرفش خورد
-: بهتره قبل از هرکاری مدارک رو چک کنیم.. نمیتونیم دوباره ریسک کنیم. برای این بار سالهاست که تلاش کردیم.
سهون نوچی گفت
+: متاسفم که توی نقشه هاتون پریدم اما برای این چیزا دیگه دیره.. همه ی مدارک رو از یکی از خبرگذاریا تا الان پخش کردن..!!
..................................................
.........................................
با سروصداهایی که از خارج شنیده میشد توجهش از نقشه ی درحال طراحیش پرت شد؛ با آهی کمی شقیقه هاش ماساژ داد ، خواست از فنجون قهوه ی روی میز کمی مزه کنه که با فنجون خالی رو به رو شد،
سروصداهه بیشتر که شد باعث شد با بی میلی از پشت میز بلند بشه و در اتاق باز کنه.
چند ثانیه ای طول کشید تا متوجه صحنه ی جلوی چشم هاش بشه، تقریبا تمام کارمندهای طبقه جلوی سالن اصلی جمع شده بودن؛ میتونست از بین جمعیت تعدادی مرد که بنظر میرسید فرم نظامی پوشیده باشن رو تشخیص بده.
همونطور که دکمه های پیراهن قهوه ای رنگش رو میبست سمت مرکز توجه ها حرکت کرد
-: اینجا چه خبره؟!
بلند گفت و باعث شد کارمندا برای رئیسشون راه باز کنن و سکوتی توی سالن پرهیاهو ایجاد بشه؛ چهار پنج مرد در فرم های رسمی پلیس انتظامی رو به روی آسانسور ایستاده بودن و مردی با کت شلوار ساده که از گردنش کارت شناساییش آویزان بود ایستاده بود.
کریس از جلوی مرد کت شلوار پوش کنار رفت و با اخمی سمت جونگین چرخید
-: چی شده؟
+: اینا اینجان و خواستار دسترسی به طبقه اسناد و بازرسی اتاق توئن.
پوزخندی گوشه ی لبش نشوند و سمت مرد چرخید: و اون وقت دقیقا به چه علت؟
مرد به کارت آویزان روی سینش اشاره کرد
-: من کارگاه اول پرونده ی شمام؛ ما هم باید با شما توی اداره کل صحبتی داشته باشیم هم الان باید دسترسی به اسناد شرکتتون به ما داده بشه.
لبخندش محو نشد
-: چی باعث شده فکر کنین اجازه ی همه ی اینکارارو دارین؟
نگاهی روی کارت شناسایی اش انداخت: کارگاه جانگ؟
مرد کمی گیج شد
-: خب؛ اخبار امروز رو انگار ندیدین! تعداد زیادی مدارک رو شده که اسم شرکت شماهم جزوش بوده!
نگاه مرد لحظه ای به نگاه جدی کریس گره خورد، اخم کریس بیشتر شد
+: هرچیزی که دستتونه، مطمئنن تا الان نمیتونین روی درست و غلطیش تصمیمی گرفته باشین! برای وارد شدن به شرکت گرید اولی مثل ما، شما باید حکم داشته باشین! نه که سرتو بندازی بیای تو انتظار دسترسی هم داشته باشی.
کارگاه اخمی کرد
-: یعنی چی؟ من بدون هیچی قطعا اینجا نیومدم، من با حکم اومدم اینجا و شماها
با دست به اطراف اشاره کرد
-: باید با مرد قانون درست برخورد کنین
جونگین خنده ی کوتاهی کرد و با دست کت مرد مقابلش که بهم ریخته بود و نشون از بی خوابی های شبانه اش بود تکوند
-: آه مرد قانون.. حداقل قبل اینجا اومدن کمی به سرو وضعت میرسیدی..
Advertisement
کاغذ توی دست مرد با بی حوصلگی گرفت و به کریس داد تا بخونتش، نیم چرخی زد تا به منشی اش اشاره کنه کتش براش بیاره
-: حتما میدونی که این ساختمون هر ساختمونی نیست که بخوای هرکاری دلت میخواد توش بکنی..
کتش از زن گرفت
-: اما ازونجایی که به قول خودت، مرد قانونی، من لطف میکنم و همراهتون میام. اما
لبخندش از بین رفت و قیافه جدی اش جایگزینش شد
-: هیچ کس حق نداره دست به چیزی توی شرکت من بزنه.
نگاه کارگاه لحظه ای مردد شد و بعد با آهی به افرادش اشاره کرد عقب وایسن و راه باز کنن.
..................................................
پا روی پا انداخت، روی حرف های مرد مقابلش نمیتونست تمرکز کنه، مرد چیزهایی راجب گرفتن پارک سودام میگفت؛ از مدارک رو شده که دستش بود و درحال توضیح بود
نگاه جونگین اما؛ روی توت فرنگی های توی ظرف میوه ای که روی میز شیشه ای قرار داشت خشک شده بود.
+: راهمون جدا شده... من، کارامو به روش خودم جلو میبرم کیم.
روش خودش؛ پوزخندی گوشه لبش نشست و نگاهش بالاخره از توت فرنگی های قرمز درشت گرفت و به مردی که رو به روش ایستاده بود داد
دستش به نشانه کافی بودن بالا برد
-: توضیحاتت شنیدم سرهنگ؛ میخوام تماسی بگیرم
سرهنگ با قیافه ای که انگار از خونسردیش بشدت متعجب و عصبانیه نگاهش کرد
+: اصلا توجه کردین چی داشتم میگفتم؟
بی حوصله سری تکون داد
-: اره..و حالا گفتم میخوام تماس بگیرم. تو خلوت.
لحظه ای بنظر میرسید که بخواد داد و هوار راه بندازه اما در اخر فقط نفس پرفشاری از بین لب های باریکش خارج شد و با چندین فحش زیرلبی تلفن بی سیم اداره ی کل رو سمت جونگین هل داد و از اتاق خارج شد.
..................................................
با عصبانیت در ماشین کوبید و کت و وسایل توی دستش که در لحظه ورودش به ایستگاه پلیس ازش گرفته بودن و حالا بهش پس داده بودن صندلی عقب پرت کرد.
کریس بدون حرف مشغول روندن ماشین شد. بعد از چند دقیقه ی طولانی که حس کرد کمی آروم تر شده لب زد
+: حالا میخوای چیکار کنی؟
سیگاری بین لب هاش گذاشت و روشنش کرد
-: همه ی اینا تقصیر توئه.. توی لعنتی سرخود سهونو وارد کردی.. حالا از من میپرسی چیکار کنیم؟
نفسی همراه خنده ی نصفه نیمه ای بیرون داد
+: چطوری ولت کردن؟ پارک رو فکر نمیکنم تا دادگاه ازاد کنن.. حداقل، بازداشت خانگی میخوره برای زیرنظر بودن تا زمان دادگاه اصلی.
-: زنگ زدم نماینده جیون؛ میگفت نمیتونه کار خاصی بکنه چون اخبار پخش عمومی شده.. حداقل تا یه سری مراحل رو نمیتونیم فعلا بپوشونیم..باید مراحل قانونیش طی بشه. تنها نکته ی مثبتش این بود که نمیدونستن از کجا و توسط کی این اخبار پخش شده.
اینبار خنده ی بلندتری کرد
+: سهون دیوونه تر از چیزی بود که فکر میکردم..همین که چند وقتی پای پارک گیر باشه بسه. مام میتونیم یه کوچولو هول بدیم و شاید پارک رو تونستیم کلا بندازیم کنار؟
فیلتر سیگارش از پنجره بیرون انداخت
-: خوش خیالی؟ تا وقتی بابا و بقیه پشتش باشن تهش یه حکم فساد مالی میخوره نه بیشتر.. قرار نیست کدهارو بتونن کاری کنن نه تا وقتی نصف قدرت اصلی دست ماس.. فقط هیچ جوره نباید بفهمن کار سهون بوده.. وگرنه قبل همه چی اون بچه ی احمقه که به خطر میوفته!!
سری به معنای تایید تکون داد: برم عمارت؟
سرش به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هاش بست
-: باید یه سری مدارک جا به جا کنیم.
سری به معنای تایید تکون داد: من نمیفهمم سهون از کجا به این سرهنگ مین رسیده؟ یه نفری این وسط واسطه بوده بنظرم. و جونگین حالا که اینطوری شده ما باید شرایط به نفع خودمون تغییر بدیم.
-: فعلا ساکت باش کریس.. نمیتونم الان به هیچی جز زدن یه مشت تو دهن اون بچه، فکر کنم.
..................................................
....................................
Baekhyun POV
حال خوبی نداشت، میدونستم حال خوبی نداره و ازون بدتر که میدونستم همه چی تقصیر خودشه پس نمیتونستم دلداریش بدم. با استرس زیادی اخبار رو برای بار دوازدهم نگاه میکرد، اخباری که الان تقریبا همه ی حرف های گوینده رو هردو حفظ بودیم.
تمام خبرهای امروز از صبح حول مدارک رو شده از فساد شرکت های بزرگ "هرمی" با پشتیبانی "دست های پشت پرده" میچرخید.
تصاویری از رسیدگی به پرونده ی تازه باز شده با احظار شدن متهم اصلی همراه متهم های دیگر ذکر شده به ایستگاه پلیس، درحال پخش بود.
این خبر خوبی بود مگه نه؟ یعنی پارک سودام الان تقریبا بازداشت شده بود؟!
نفسی بیرون داد و از جا بلند شد
-: باورم نمیشه اینکارو کردیم..جونگین هم الان درگیر شده.. من، نمیخواستم. بهت گفته بودم مدارک مرتبط رو باید حذف کنیم..
سهون چرخی به چشم هاش داد: احمقی؟ نمیشد!! نصف بیشتر مدارک همکاری متقابلشون بود! نمیتونستیم اونارو حذف کنیم چان.
دستی لای موهاش کشید و دوباره به تلوزیون خیره شد: هیچ حرفی از قاچاق و مواد مخدر زده نشده تا الان.. حتی اون خبرارم فیلتر کردن.
چیزی که عجیب بود این بود، مدارکی که چانیول میگفت پخش کرده بیشتر از قاچاق مواد مخدر و حتی قاچاق انسانی بود که توسط پارک انجام میشد؛ اما توی اخبار رسمی حرفی از این مسائل زده نشده بود و بیشتر روی فرارهای مالیاتی و اختلاس های بزرگ تمرکز شده بود، علاوه بر اینکه حرفی از کدهای سیاه به میان نیومده بود!!
قبل ازینکه کسی بتونه حرفی بزنه در خونه با صدای بلندی کوبیده شد، هرسه از جا پریدیم و سمت بیرون دویدیم.
جونگین درحالی که ته او رو تو بغل گرفته بود سمت اتاقش میرفت و دو سه نفر از ادم هاش همراه کریس با ساک های مشکی رنگ دنبالش حرکت میکردن
در اتاقش نشونشون داد
-: همه ی اسناد و پول هارو مرتب و جدا جدا جمع کنین.
سه رین سمتش اومد و ته او رو از بغلش گرفت
+: جونگ؟ حالا چی میشه؟
لپ پسرش بوس کرد و لبخند خسته ای رو به زن زد،
-: هیچی.. فقط ممکنه برای بازرسی بیان؛ جای نگرانی نیست.
نگاهش سمت ما چرخید و لبخندش محو شد؛ تاحالا اینطوری ندیده بودمش.
جلو اومد و من حس میکردم دلم میخواد فرار کنم اما نه جایی داشتم فرار کنم نه دلیلی.
رو به روی چانیول ایستاد و بعد از چند ثانیه نگاه خیره ، که بنظر چندسال طول کشید بالاخره لب زد
-: چی برات کم گذاشته بودم یول؟
چانیول کنارم منقبض شد، بغض به گلوم چنگ زد
-: نمیفهمم.. دلیل اینکارات نمیفهمم! ریاست میخواستی؟ داشتم کمکت میکردم.. دقیقا چی میخواستی که از پشت خنجر زدی؟
دنبال جواب نبود، فقط خسته بود
-: تقصیر خودمه.. منتی نیست، خودم خواستم، فقط اشتباه خواستم. قبول این اشتباه سخت بود برام یول.. اما خوب نشونم دادی کجارو اشتباه رفته بودم..!!
نگاهش به سهون افتاد، بدون اینکه حرفی بزنه کنار رفت و دستش سمت در عمارت گرفت
-: برین بیرون. همین الان از خونه ی من برین بیرون.
چانیول خواست حرفی بزنه که نذاشت
-: شما دوتا که انقدر زرنگ شدین..پس بقیه اشم با خودتون. هرطور دوست دارین بازی کنین.
گوشه ی لباسش توی مشت پسرش کشیده شد که باعث شد نگاه مرد سمتش بچرخه
-: ددی؟
بچه نگران شده بود، تنش توی خونه رو میتونست حس کنه، پسرش تو بغلش بالا کشید و سمت اتاقش راه افتاد
چند ثانیه ای سه تایی خشک شده بودیم و به جونگین و پسرش که توی اتاقش ناپدید شدن نگاه میکردیم.
انداختمون بیرون؟
الان از چانیول دست کشید؟ یا سهون؟
دست لرزون چانیول توی دستم قرار گرفت.
سهون با عصبانیت سمت اتاقش حرکت کرد و در اتاقش بهم کوبید.
نفس لرزونی بیرون دادم و چانیول همراه خودم سمت اتاقی که این مدت توش بودیم کشیدم.
..................................................
....................................
........................
مدارک روی میز جلوش پخش کرد
+: این مدارک ازش داریم، هفته ی دیگه دادگاه برگزار میشه و اگه بتونیم اینم به مدارک اضافه کنیم حداقل ۳ سال حبس به پارک سودام میخوره.
خودش جلوتر کشید تا به مدارک نگاه کنه
-: حبس بخوره چانیول جایگزین پارک میشه تو کدها.
کریس سری به معنای تایید تکون داد: وضعیت توهم زیاد خوب نیست جونگین! میدونی که دنبال دلیلن تا توهم بندازن کنار.. بابات سمت پارکه هنوزم
با عصبانیت صندلیش عقب هل داد
-: تا الان هم با بدبختی پای خودمو کشیدم بیرون ازین جریانا.. این همه بدبختی نکشیدم که تهش اینطوری حذف بشم کریس.
نفسی بیرون داد: فکر کردی من خوشحالم؟ یه کسی بوده که به سهون کمک کرده، من روی دو نفر شک دارم. همه میدونن یه طرف قضیه چانیول بوده احتمالا اما خوبیش اینه الان اون سمت قدرته، اگه همینطوری قوی پیش بره خیلی خوبه از سمتش نگرانی نداریم. سهون خوب تونسته کنترل کنه همه چیو تو این ماه. فقط اینکه پارک تا الان حرکتی نزده برای من عجیبه
خب این واضح بود، به طرز اعجاب انگیزی چانیول الان خیلی خوب توی جاش یعنی مدیرعامل PK بودن جا افتاده بود، توی جلسه های عمومی کدهاهم دو سه باری شرکت کرده بود، معلوم بود که چانیول میتونه جایگزین خوبی باشه و تا الان نظر خیلی هارو جلب کرده بود. همین شرایط ایجاد شده انقدر نظر مردم و همه رو سمت شرکت km و پارک سودام کشیده بود که چانیول خوب تونسته بود توی این وضعیت از آب گل آلود ماهی بگیره.
جونگین از طرف کی ام توی پیگیری پرونده فساد مالی همکاری کرده بود و حالا میتونست منتظر حبس سه ساله ی سودام و بعد حذفش باشه.
فقط کافی بود جونگین توی دادگاه شهادت بده و میدونست با اینکار باباش رو حسابی عصبانی میکنه، اما اهمیتی داشت؟ معلومه که نه.
در زده شد و قبل اینکه بخواد اجازه ی ورود بده درباز شد و چانیولی که نفس نفس میزد توی چارچوب در ظاهر شد
+: جونگین.. هیونگ!!
نگاه متعجبش روی پسر که حدود یک ماهی میشد نه دیده بودش و نه باهاش حرف زده بود خشک شد
سمتش اومد و با دست لرزون گوشیش رو جلوش روی میز گذاشت
نگاه جونگین از چشم های لرزون چانیول روی گوشی چرخید
-: این.. چیه؟
پسر روی زانوهاش خواست فرود بیاد که دست کریس که کتفش گرفت اجازه نداد
+: سهون و بکهیونو.. گرفتن! توروخدا هیونگ.. یبار دیگه..به کمکت احتیاج دارم.
نگاه جونگین دوباره به فیلم درحال پخش افتاد و با دست لرزون گوشی برداشت
سالن نسبتا تاریکی بود که با چراغ زرد ضعیفی روشن بود، در گوشه ی سمت راست پسری درحال کتک خوردن بود و در گوشه ی سمت چپ، شخصی درحال تقلا برای آزاد شدن، بسته به ستون بتنی بود.
چندثانیه ای طول کشید تا مغزش بتونه فریاد های سهون رو بین شوک حاصل از دیدن صحنه ی رو به روش تشخیص بده.
گوشی از دستش افتاد و نگاهش به نگاه لرزون چانیول گره خورد
-: کِی؟!
......................................................................
Advertisement
- In Serial113 Chapters
Until death? (Old Version)
This is the dated Version. Please search for the rewrite. Ever been a god? Well I was! Until I died.... and got judged by the other gods! Apparently they didn't like the whole idea that my Faith is the only true one! Oh and for the record: The Apocalypse wasn't intentional, ok? Though, I admit that ultimatively, I caused it. Seems like I got sent onto a vacation as punishment! Or so I hope? ——————————————————————————————— Reading Order of the Multiverse-Books ——————————————————————————————— Author's Comment: I was asked about reading my work on other sites. The answer is simple: Currently I am not active in any other networks than royalroadl.com. Only here, I correct mistakes and errors. If you read it anywhere else and have to pay for it, or have to deal with an annoying amount of advertisement, You Are Being Betrayed. You would do good if you make other people in that network aware of it. This is a free project of mine for the purpose of having fun. And if people try to make money with it you shouldn't bother visiting their website. The only one whom I actually allowed to have my work on his website is Armaell who invested the time to compile them into pdf. (http://armaell-library.net/author/andur)
8 198 - In Serial128 Chapters
Tatzelwyrm
The story follows the girl Nannade, who is a crolachan, a half-beast, half-human race that has become almost the stuff of legends in a world in the process of an enlightenment. By her teacher Garrett and the witch Elissa, she is trained to find, apprehend and even kill rogue mages to secure the power of the magic wielding governments. As she grows into a young woman, she dares to walk her own path and quickly sees herself confronted with the consequences and opportunities her mistakes and decisions open up for her.She needs to brace herself for incoming changes and be careful who she involves in her secret life as she travels the world and sees wondrous things in a world empowered but also controlled by mages, druids and warlocks.
8 165 - In Serial128 Chapters
Spirit King's Incarnation
I didn't know why I chose to save her. Was it to finally achieve something I could be proud of? Something was necessary in my other life. Change. I won't become the same person I was before. I reincarnated into another world of magic and fantasy. "I'll become the greatest mage in existence."
8 314 - In Serial8 Chapters
Son of Heaven
"Shed your moral integrity and sever your connections; for the True Dragon is not restricted by human constructs." "Do not mindlessly destroy; for a dragon leads and conquers their enemies with decisiveness and wisdom." "A pack of seasoned warriors that is led by a sheep is inferior to a herd of sheep led by a competent dragon." "One laceration can separate the heavens, one thrust can cause the mountains to tremble, and one mistake can mean the death of all." ... Son of Heaven is a tale that revolves around Zhuge Sai, a young man who is predominately driven by his thirst for knowledge and inexplicable origins. He, who values victory over his moral compass.
8 68 - In Serial35 Chapters
The Daily Life of Akashi Takabi (Draft I)
A teenage boy- Myself- was isekaid into another world during his sleep one night. They were born, and than orphaned a mere few hours later, left all alone in largely hostile world. Join them as they start the long and arduous journey to eventually make their way back their original world while still trying to live happily and fix the world around them. This is just a draft. Completely unedited with a lot of unnecessary things. (Probably) Please give any and all opinions. It'll really help. I promise not to take anything personally. If you have suggestions, DM/PM me. I'll at least consider it. I'm quite aware I have a lot of typos and misplaced words in my work. It would be very much appreciated if you were to comment or DM me regarding any Misplaced words. As for Typos, if you're especially annoyed, please do the same. Otherwise, typos will wait for draft II.
8 60 - In Serial8 Chapters
[1840s Popee x Eepop Oneshot]
An 1840's Popee x Eepop oneshot taking place in the Victorian period. Basically Eepop is a higher class lady while Popee's a middle-class inventor/scientist.. How will they meet? Is their love truly an illicit connection?Originally made this for an internet acquaintance from DA after some failed drafts. Her page - (https://www.deviantart.com/hurricanelorraine)[Initial Draft - February 25, 2020][Published - March 10, 2020][Completed - May 26, 2020]1st cover design by me and posted up on my DA: http://fav.me/ddo8jsi2nd one is the current cover, the link to the deviation is soon to be posted.Lastly have fun, it's rather cliche' and cringe
8 107

