《chocolate and ice》part46
Advertisement
وارد اتاقش شد و ماگ قهوه اش روی میز کوبید، دستی بین موهاش کشید و نگاهش روی کوه ورقه های روی میز خشک شد. آهی از بین لباش خارج شد، با حس کردن حضوری در اتاق به سمت راست اتاق که بخاطر خاموش بودن چراغ ها، چیزی واضح دیده نمیشد نگاهی انداخت.
با تکون خوردن سایه نفسی بیرون داد و سمت کلید چراغ اتاق رفت
-: اینجا.. چیکار میکنی؟ ترسیدم.
با روشن شدن اتاق، جثه ی مرد که به ستون کنارش تکیه داده بود معلوم شد
+: سورپرایز!!
چرخی به چشم هاش داد و بی حوصله خودش روی صندلیش انداخت. با ادامه ی سکوت، سمتش که با نگاه ناخوانایی بهش زل زده بود، تک ابرویی بالا انداخت.
مرد نیشخندی تحویلش داد و اسلحه ی نقره ای رنگش توی دستش چرخی داد، به لوله ی بلند نقره ای رنگش که حکاری اسمش داشت دستی کشید
+: چطوره با این شروع کنم که.. من میدونم تو کی هستی؟
نگاهش جدی شد، ماگ قهوه اش برداشت تا کمی کافئین مزه کنه
-: خسته نباشی.. معلومه که میدونی من کیم. میخوای بعد این همه وقت مثلا منو نشناسی سهون؟
خنده ی کوتاهی تحویلش داد
+: خوب میدونی منظورم چیه منشی کیم.
هفت تیری که شل دستش بود به طرفش گرفت و بعد تابی بهش داد
+: بیا سختش نکنیم اینجا نیومدم که باهم درگیر بشیم افسر ویژه؛ کیم جونمیون.
اخم هاش درهم کشید و صاف تر نشست. کمی گیج شده بود.
-: چیزی میخوای که بعد از این همه وقت.. داری خودتو بهم نشون میدی؟
هردوشون خوب میدونستن از کی و کجا همدیگرو پیدا کردن، فقط تا الان توی سکوت عجیبی که بنظر سوهو بی معنی میومد دست و پا میزدن.
خیلی وقت بود که سهون زیادی دور و برش میپلکید و مطمئن بود چند روزی تعقیبش کرده بود.
سهون سری تکون داد
+: تو، توی این موقعیت هیچی دستت نمیاد..
-: میخوای بگی میخوای مدرک برسونی دستم؟ در ازای چی؟
با چرخ دیگه ای که به هفت تیر توی دستش داد، توی غلاف چرمی روی کمربندش گذاشتش
-: اسم من و چانیول از همه چی خارج میشه، شرکت پارک دست چانیول میمونه. بقیه برام اهمیتی ندارن.
..................................................
.........................................
با خستگی پرونده ای روی میز پرت کرد و به صندلی پشتش تکیه داد. در اتاق خیلی زود زده شد، با لعنتی زیرلب به سرباز اجازه ی ورود داد و نگاه خسته اش روی سرباز جوانی که بنظر ۲۰ ساله هم نمیومد چرخید
بعد از احترام نظامی به حرف اومد
-: قربان، شخصی اومده و تقاضای ملاقات باهاتون داره. از داشتن اطلاعات مهمی که شما دنبالشین حرف میزنه
اخمی روی صورتش نشست. بعد از اجازه دادن به سرباز نگاه منتظرش به در نشست
با باز شدن دوباره ی در، مرد قدبلندی توی لباس های چرم مشکی رنگ، وارد اتاق شد
دست های سردش توی دست های مرد نشست.
-: اوه سهون؟
گفت و پسر نیشخندی زد
+: خودمم قربان.
اخمی کرد، روی صندلی نشست و با دست اشاره کرد تا اون هم بشینه
-: پس بالاخره با مدارک اومدی؟ مطمئنی بدرمون میخورن؟
پوشه ی توی دستش روی میز جلوش گذاشت.
+: اونقدری محکم هستن که بشه بهشون استناد کرد؛
دستش دراز کرد تا مدارک رو بتونه برداره که با دستی که روی پوشه گذاشت اجازه ی برداشتنش نداد
+: قبلا هم گفته بودم که براش شرط دارم سرهنگ مین.
سری به معنی تایید تکون داد و دست مرد شل شد
+: میدونم مدت هاس داری روی این پرونده کار میکنی..برای همین پیش شما اومدم.
با ذوق مشغول بررسی مدارک شد
+: ازونجایی که میدونم اونقدر قوی هستن که ممکنه همه ی این مدارک همینجا سوخت بشه؛ الان که داریم باهم حرف میزنیم؛ تمامی این خبرها داره تو فضای مجازی و اخبار اینترنتی پخش میشه.
Advertisement
سرهنگ که بنظر میومد در اواخر دوره ی چهل زندگیش باشه با شتاب سرش سمتش بالا اورد
-: چیکار کردی؟ قبل اینکه با ما هماهنگ کنی پخشش کردی؟
قبل ازینکه بتونه جواب بده در اتاق با شتاب باز شد و مرد قدبلندی وارد شد. مرد با دیدن سهون اخمی کرد
سرهنگ از جا بلند شد و احترام نظامی تقدیم کرد
-: فرمانده
نگاه سهون به نگاه مرد که با گیجی و بعد با خشم همراه با ترس نگاهش میکرد لب زد
-: اینجا.. چخبره؟
سرهنگ با ذوق جوابش داد: مدارکی که خیلی وقته دنبالشم دستم رسیده! بالاخره میتونیم دربرابر اون عوضیای مفت خور حرکتی بزنیم..
مرد نگاهش از سهون برنمیداشت
بالاخره زیرنگاه سنگین مرد شکست خورد و نگاهش روی انگشتر بنفش جواهرمانندش سر خورد
-: ولی.. اینکه..
نفسی بیرون داد و بقیه حرفش خورد
-: بهتره قبل از هرکاری مدارک رو چک کنیم.. نمیتونیم دوباره ریسک کنیم. برای این بار سالهاست که تلاش کردیم.
سهون نوچی گفت
+: متاسفم که توی نقشه هاتون پریدم اما برای این چیزا دیگه دیره.. همه ی مدارک رو از یکی از خبرگذاریا تا الان پخش کردن..!!
..................................................
.........................................
با سروصداهایی که از خارج شنیده میشد توجهش از نقشه ی درحال طراحیش پرت شد؛ با آهی کمی شقیقه هاش ماساژ داد ، خواست از فنجون قهوه ی روی میز کمی مزه کنه که با فنجون خالی رو به رو شد،
سروصداهه بیشتر که شد باعث شد با بی میلی از پشت میز بلند بشه و در اتاق باز کنه.
چند ثانیه ای طول کشید تا متوجه صحنه ی جلوی چشم هاش بشه، تقریبا تمام کارمندهای طبقه جلوی سالن اصلی جمع شده بودن؛ میتونست از بین جمعیت تعدادی مرد که بنظر میرسید فرم نظامی پوشیده باشن رو تشخیص بده.
همونطور که دکمه های پیراهن قهوه ای رنگش رو میبست سمت مرکز توجه ها حرکت کرد
-: اینجا چه خبره؟!
بلند گفت و باعث شد کارمندا برای رئیسشون راه باز کنن و سکوتی توی سالن پرهیاهو ایجاد بشه؛ چهار پنج مرد در فرم های رسمی پلیس انتظامی رو به روی آسانسور ایستاده بودن و مردی با کت شلوار ساده که از گردنش کارت شناساییش آویزان بود ایستاده بود.
کریس از جلوی مرد کت شلوار پوش کنار رفت و با اخمی سمت جونگین چرخید
-: چی شده؟
+: اینا اینجان و خواستار دسترسی به طبقه اسناد و بازرسی اتاق توئن.
پوزخندی گوشه ی لبش نشوند و سمت مرد چرخید: و اون وقت دقیقا به چه علت؟
مرد به کارت آویزان روی سینش اشاره کرد
-: من کارگاه اول پرونده ی شمام؛ ما هم باید با شما توی اداره کل صحبتی داشته باشیم هم الان باید دسترسی به اسناد شرکتتون به ما داده بشه.
لبخندش محو نشد
-: چی باعث شده فکر کنین اجازه ی همه ی اینکارارو دارین؟
نگاهی روی کارت شناسایی اش انداخت: کارگاه جانگ؟
مرد کمی گیج شد
-: خب؛ اخبار امروز رو انگار ندیدین! تعداد زیادی مدارک رو شده که اسم شرکت شماهم جزوش بوده!
نگاه مرد لحظه ای به نگاه جدی کریس گره خورد، اخم کریس بیشتر شد
+: هرچیزی که دستتونه، مطمئنن تا الان نمیتونین روی درست و غلطیش تصمیمی گرفته باشین! برای وارد شدن به شرکت گرید اولی مثل ما، شما باید حکم داشته باشین! نه که سرتو بندازی بیای تو انتظار دسترسی هم داشته باشی.
کارگاه اخمی کرد
-: یعنی چی؟ من بدون هیچی قطعا اینجا نیومدم، من با حکم اومدم اینجا و شماها
با دست به اطراف اشاره کرد
-: باید با مرد قانون درست برخورد کنین
جونگین خنده ی کوتاهی کرد و با دست کت مرد مقابلش که بهم ریخته بود و نشون از بی خوابی های شبانه اش بود تکوند
-: آه مرد قانون.. حداقل قبل اینجا اومدن کمی به سرو وضعت میرسیدی..
Advertisement
کاغذ توی دست مرد با بی حوصلگی گرفت و به کریس داد تا بخونتش، نیم چرخی زد تا به منشی اش اشاره کنه کتش براش بیاره
-: حتما میدونی که این ساختمون هر ساختمونی نیست که بخوای هرکاری دلت میخواد توش بکنی..
کتش از زن گرفت
-: اما ازونجایی که به قول خودت، مرد قانونی، من لطف میکنم و همراهتون میام. اما
لبخندش از بین رفت و قیافه جدی اش جایگزینش شد
-: هیچ کس حق نداره دست به چیزی توی شرکت من بزنه.
نگاه کارگاه لحظه ای مردد شد و بعد با آهی به افرادش اشاره کرد عقب وایسن و راه باز کنن.
..................................................
پا روی پا انداخت، روی حرف های مرد مقابلش نمیتونست تمرکز کنه، مرد چیزهایی راجب گرفتن پارک سودام میگفت؛ از مدارک رو شده که دستش بود و درحال توضیح بود
نگاه جونگین اما؛ روی توت فرنگی های توی ظرف میوه ای که روی میز شیشه ای قرار داشت خشک شده بود.
+: راهمون جدا شده... من، کارامو به روش خودم جلو میبرم کیم.
روش خودش؛ پوزخندی گوشه لبش نشست و نگاهش بالاخره از توت فرنگی های قرمز درشت گرفت و به مردی که رو به روش ایستاده بود داد
دستش به نشانه کافی بودن بالا برد
-: توضیحاتت شنیدم سرهنگ؛ میخوام تماسی بگیرم
سرهنگ با قیافه ای که انگار از خونسردیش بشدت متعجب و عصبانیه نگاهش کرد
+: اصلا توجه کردین چی داشتم میگفتم؟
بی حوصله سری تکون داد
-: اره..و حالا گفتم میخوام تماس بگیرم. تو خلوت.
لحظه ای بنظر میرسید که بخواد داد و هوار راه بندازه اما در اخر فقط نفس پرفشاری از بین لب های باریکش خارج شد و با چندین فحش زیرلبی تلفن بی سیم اداره ی کل رو سمت جونگین هل داد و از اتاق خارج شد.
..................................................
با عصبانیت در ماشین کوبید و کت و وسایل توی دستش که در لحظه ورودش به ایستگاه پلیس ازش گرفته بودن و حالا بهش پس داده بودن صندلی عقب پرت کرد.
کریس بدون حرف مشغول روندن ماشین شد. بعد از چند دقیقه ی طولانی که حس کرد کمی آروم تر شده لب زد
+: حالا میخوای چیکار کنی؟
سیگاری بین لب هاش گذاشت و روشنش کرد
-: همه ی اینا تقصیر توئه.. توی لعنتی سرخود سهونو وارد کردی.. حالا از من میپرسی چیکار کنیم؟
نفسی همراه خنده ی نصفه نیمه ای بیرون داد
+: چطوری ولت کردن؟ پارک رو فکر نمیکنم تا دادگاه ازاد کنن.. حداقل، بازداشت خانگی میخوره برای زیرنظر بودن تا زمان دادگاه اصلی.
-: زنگ زدم نماینده جیون؛ میگفت نمیتونه کار خاصی بکنه چون اخبار پخش عمومی شده.. حداقل تا یه سری مراحل رو نمیتونیم فعلا بپوشونیم..باید مراحل قانونیش طی بشه. تنها نکته ی مثبتش این بود که نمیدونستن از کجا و توسط کی این اخبار پخش شده.
اینبار خنده ی بلندتری کرد
+: سهون دیوونه تر از چیزی بود که فکر میکردم..همین که چند وقتی پای پارک گیر باشه بسه. مام میتونیم یه کوچولو هول بدیم و شاید پارک رو تونستیم کلا بندازیم کنار؟
فیلتر سیگارش از پنجره بیرون انداخت
-: خوش خیالی؟ تا وقتی بابا و بقیه پشتش باشن تهش یه حکم فساد مالی میخوره نه بیشتر.. قرار نیست کدهارو بتونن کاری کنن نه تا وقتی نصف قدرت اصلی دست ماس.. فقط هیچ جوره نباید بفهمن کار سهون بوده.. وگرنه قبل همه چی اون بچه ی احمقه که به خطر میوفته!!
سری به معنای تایید تکون داد: برم عمارت؟
سرش به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هاش بست
-: باید یه سری مدارک جا به جا کنیم.
سری به معنای تایید تکون داد: من نمیفهمم سهون از کجا به این سرهنگ مین رسیده؟ یه نفری این وسط واسطه بوده بنظرم. و جونگین حالا که اینطوری شده ما باید شرایط به نفع خودمون تغییر بدیم.
-: فعلا ساکت باش کریس.. نمیتونم الان به هیچی جز زدن یه مشت تو دهن اون بچه، فکر کنم.
..................................................
....................................
Baekhyun POV
حال خوبی نداشت، میدونستم حال خوبی نداره و ازون بدتر که میدونستم همه چی تقصیر خودشه پس نمیتونستم دلداریش بدم. با استرس زیادی اخبار رو برای بار دوازدهم نگاه میکرد، اخباری که الان تقریبا همه ی حرف های گوینده رو هردو حفظ بودیم.
تمام خبرهای امروز از صبح حول مدارک رو شده از فساد شرکت های بزرگ "هرمی" با پشتیبانی "دست های پشت پرده" میچرخید.
تصاویری از رسیدگی به پرونده ی تازه باز شده با احظار شدن متهم اصلی همراه متهم های دیگر ذکر شده به ایستگاه پلیس، درحال پخش بود.
این خبر خوبی بود مگه نه؟ یعنی پارک سودام الان تقریبا بازداشت شده بود؟!
نفسی بیرون داد و از جا بلند شد
-: باورم نمیشه اینکارو کردیم..جونگین هم الان درگیر شده.. من، نمیخواستم. بهت گفته بودم مدارک مرتبط رو باید حذف کنیم..
سهون چرخی به چشم هاش داد: احمقی؟ نمیشد!! نصف بیشتر مدارک همکاری متقابلشون بود! نمیتونستیم اونارو حذف کنیم چان.
دستی لای موهاش کشید و دوباره به تلوزیون خیره شد: هیچ حرفی از قاچاق و مواد مخدر زده نشده تا الان.. حتی اون خبرارم فیلتر کردن.
چیزی که عجیب بود این بود، مدارکی که چانیول میگفت پخش کرده بیشتر از قاچاق مواد مخدر و حتی قاچاق انسانی بود که توسط پارک انجام میشد؛ اما توی اخبار رسمی حرفی از این مسائل زده نشده بود و بیشتر روی فرارهای مالیاتی و اختلاس های بزرگ تمرکز شده بود، علاوه بر اینکه حرفی از کدهای سیاه به میان نیومده بود!!
قبل ازینکه کسی بتونه حرفی بزنه در خونه با صدای بلندی کوبیده شد، هرسه از جا پریدیم و سمت بیرون دویدیم.
جونگین درحالی که ته او رو تو بغل گرفته بود سمت اتاقش میرفت و دو سه نفر از ادم هاش همراه کریس با ساک های مشکی رنگ دنبالش حرکت میکردن
در اتاقش نشونشون داد
-: همه ی اسناد و پول هارو مرتب و جدا جدا جمع کنین.
سه رین سمتش اومد و ته او رو از بغلش گرفت
+: جونگ؟ حالا چی میشه؟
لپ پسرش بوس کرد و لبخند خسته ای رو به زن زد،
-: هیچی.. فقط ممکنه برای بازرسی بیان؛ جای نگرانی نیست.
نگاهش سمت ما چرخید و لبخندش محو شد؛ تاحالا اینطوری ندیده بودمش.
جلو اومد و من حس میکردم دلم میخواد فرار کنم اما نه جایی داشتم فرار کنم نه دلیلی.
رو به روی چانیول ایستاد و بعد از چند ثانیه نگاه خیره ، که بنظر چندسال طول کشید بالاخره لب زد
-: چی برات کم گذاشته بودم یول؟
چانیول کنارم منقبض شد، بغض به گلوم چنگ زد
-: نمیفهمم.. دلیل اینکارات نمیفهمم! ریاست میخواستی؟ داشتم کمکت میکردم.. دقیقا چی میخواستی که از پشت خنجر زدی؟
دنبال جواب نبود، فقط خسته بود
-: تقصیر خودمه.. منتی نیست، خودم خواستم، فقط اشتباه خواستم. قبول این اشتباه سخت بود برام یول.. اما خوب نشونم دادی کجارو اشتباه رفته بودم..!!
نگاهش به سهون افتاد، بدون اینکه حرفی بزنه کنار رفت و دستش سمت در عمارت گرفت
-: برین بیرون. همین الان از خونه ی من برین بیرون.
چانیول خواست حرفی بزنه که نذاشت
-: شما دوتا که انقدر زرنگ شدین..پس بقیه اشم با خودتون. هرطور دوست دارین بازی کنین.
گوشه ی لباسش توی مشت پسرش کشیده شد که باعث شد نگاه مرد سمتش بچرخه
-: ددی؟
بچه نگران شده بود، تنش توی خونه رو میتونست حس کنه، پسرش تو بغلش بالا کشید و سمت اتاقش راه افتاد
چند ثانیه ای سه تایی خشک شده بودیم و به جونگین و پسرش که توی اتاقش ناپدید شدن نگاه میکردیم.
انداختمون بیرون؟
الان از چانیول دست کشید؟ یا سهون؟
دست لرزون چانیول توی دستم قرار گرفت.
سهون با عصبانیت سمت اتاقش حرکت کرد و در اتاقش بهم کوبید.
نفس لرزونی بیرون دادم و چانیول همراه خودم سمت اتاقی که این مدت توش بودیم کشیدم.
..................................................
....................................
........................
مدارک روی میز جلوش پخش کرد
+: این مدارک ازش داریم، هفته ی دیگه دادگاه برگزار میشه و اگه بتونیم اینم به مدارک اضافه کنیم حداقل ۳ سال حبس به پارک سودام میخوره.
خودش جلوتر کشید تا به مدارک نگاه کنه
-: حبس بخوره چانیول جایگزین پارک میشه تو کدها.
کریس سری به معنای تایید تکون داد: وضعیت توهم زیاد خوب نیست جونگین! میدونی که دنبال دلیلن تا توهم بندازن کنار.. بابات سمت پارکه هنوزم
با عصبانیت صندلیش عقب هل داد
-: تا الان هم با بدبختی پای خودمو کشیدم بیرون ازین جریانا.. این همه بدبختی نکشیدم که تهش اینطوری حذف بشم کریس.
نفسی بیرون داد: فکر کردی من خوشحالم؟ یه کسی بوده که به سهون کمک کرده، من روی دو نفر شک دارم. همه میدونن یه طرف قضیه چانیول بوده احتمالا اما خوبیش اینه الان اون سمت قدرته، اگه همینطوری قوی پیش بره خیلی خوبه از سمتش نگرانی نداریم. سهون خوب تونسته کنترل کنه همه چیو تو این ماه. فقط اینکه پارک تا الان حرکتی نزده برای من عجیبه
خب این واضح بود، به طرز اعجاب انگیزی چانیول الان خیلی خوب توی جاش یعنی مدیرعامل PK بودن جا افتاده بود، توی جلسه های عمومی کدهاهم دو سه باری شرکت کرده بود، معلوم بود که چانیول میتونه جایگزین خوبی باشه و تا الان نظر خیلی هارو جلب کرده بود. همین شرایط ایجاد شده انقدر نظر مردم و همه رو سمت شرکت km و پارک سودام کشیده بود که چانیول خوب تونسته بود توی این وضعیت از آب گل آلود ماهی بگیره.
جونگین از طرف کی ام توی پیگیری پرونده فساد مالی همکاری کرده بود و حالا میتونست منتظر حبس سه ساله ی سودام و بعد حذفش باشه.
فقط کافی بود جونگین توی دادگاه شهادت بده و میدونست با اینکار باباش رو حسابی عصبانی میکنه، اما اهمیتی داشت؟ معلومه که نه.
در زده شد و قبل اینکه بخواد اجازه ی ورود بده درباز شد و چانیولی که نفس نفس میزد توی چارچوب در ظاهر شد
+: جونگین.. هیونگ!!
نگاه متعجبش روی پسر که حدود یک ماهی میشد نه دیده بودش و نه باهاش حرف زده بود خشک شد
سمتش اومد و با دست لرزون گوشیش رو جلوش روی میز گذاشت
نگاه جونگین از چشم های لرزون چانیول روی گوشی چرخید
-: این.. چیه؟
پسر روی زانوهاش خواست فرود بیاد که دست کریس که کتفش گرفت اجازه نداد
+: سهون و بکهیونو.. گرفتن! توروخدا هیونگ.. یبار دیگه..به کمکت احتیاج دارم.
نگاه جونگین دوباره به فیلم درحال پخش افتاد و با دست لرزون گوشی برداشت
سالن نسبتا تاریکی بود که با چراغ زرد ضعیفی روشن بود، در گوشه ی سمت راست پسری درحال کتک خوردن بود و در گوشه ی سمت چپ، شخصی درحال تقلا برای آزاد شدن، بسته به ستون بتنی بود.
چندثانیه ای طول کشید تا مغزش بتونه فریاد های سهون رو بین شوک حاصل از دیدن صحنه ی رو به روش تشخیص بده.
گوشی از دستش افتاد و نگاهش به نگاه لرزون چانیول گره خورد
-: کِی؟!
......................................................................
Advertisement
- In Serial33 Chapters
The Riddle of Lead: Requiem of the Gun Knights
Imperial Gun Knight Rathus McGaff must journey through fantastic lands filled with mythical beasts, murderous civil servants, and delusional assassins as he attempts to right wrongs and survive. Armed with an assortment of firearms and trained in the ancient art of Puroreso, Rathus travels with a motley crew of friends and associates as he navigates through the collapsing Empire and a dangerous Rebellion. All the while, the invention of a new weapon looms on the horizon, threatening to overturn the very nature of the world, and forever change the face of battle. (Cover is temporary. Glory is eternal. Please make my cover your phone wallpaper) Boost Riddle of Lead on TopWebFiction Click here to join the Riddle of Lead Discord!
8 171 - In Serial488 Chapters
Undetermined
Death and Taxes. The two insurpassable laws of the universe. So long as humans exist in this world, these things will remain. However, there is a 3rd law which has always, and will always implement itself on people. Suffering. Reincarnated in a new world, five people are forced to learn this the hard way. Placed on 'Nightmare mode' and being reincarnated as monsters, they are forced to survive under incomprehensible conditions. However it is only through suffering, that we grow as people. And it is only through suffering, that we truly become monsters. "Nightmare mode.... eh? Tell me, what exactly was this mode supposed to mean again? Were our lives supposed to become nightmares?" Without suffering, there is no change in anything. "Or were we supposed to become the nightmares?" This is the story of the antiheroes. [participant in the Royal Road Writathon challenge]
8 334 - In Serial38 Chapters
Blackout ✓
Untameable Vivian Sok works hard and plays even harder, but her carefree senior year is ruined when the infuriating yet irresistible varsity linebacker moves into her dorm.⋆☆⋆Controlled chaos. Vivian Sok lives by it.With emotional walls that rival Everest, Vivian strives for organised mess in all areas of her life. She sets careful rules to have both fun and her future: getting into Med school comes first. Vodka comes a close second. Screw the patriarchy at every opportunity.And never, ever, fall in love again.When college linebacker Jamie Tanner moves into a new hall of residence, he does not expect to meet wildfire personified. Fiery, powerful, and a little destructive, Viv becomes a temptingly bad idea he cannot shake.Except, the thing about chaos?It can't be controlled.⋆☆⋆[ Winner of @ContemporaryLit's Spring Write-Off Challenge 2021 ][ Stand-alone. Completed. Word Count: 80K - 90K ]
8 75 - In Serial13 Chapters
World Master
Hey! I once lived on your world back in 2056. But that was a long time ago and there’s probably no records of my existence. Or, maybe, I haven’t even been born yet… …I’m still figuring out of the timelines correspond. Anyways, I was or will be, or whatever you want to call it (maybe I am?), John Pitcher, a resident at St. Jude’s Hospital for the Mentally Ill. I was a computer programmer and my parents had me admitted there because I was convinced that I had been contacted by Set, the Egyptian god of chaos, about creating a world. Well, apparently, I’m something akin to the great times a hundred grandson of over 10 000 gods, and they didn’t want me to live an ordinary, dull life (well, except for the god of normalcy, but he doesn’t count). Set gave me three years to prepare myself. This begins right at the end of those three years. [participant in the NaNoWriMo Royal Road challenge] I originally had this as part of the prologue, then I realized that it made a better synopsis. Please note: this might seem a bit clunky because I haven't done a lot of writing, and this is supposed to be a kind of prequel to another story that I plan on doing in the future. I will not be fully explaining everything but instead will be explaining things in that other story. This is mainly to help fill in the lore of the world so that people will have at least a basic idea of how things function. Regardless of that, that story won't be written for at least another year, so deal with it. Note: I am using ideas from several different authors in order to make sure that this can be a proper story. You may or may not recognize where I got them. I am not writing a Fanfiction and do not claim these as my own. I will add to a list of titles below as I find myself using those ideas. World Keeper (obviously) The Wandering Inn The Legend of Randidly Ghosthound (not yet, but eventually) A bunch of others that I haven't thought of yet
8 187 - In Serial53 Chapters
Stay With Me
"Unexpressed emotions will never die. They are buried alive and will come forth later in uglier ways." - Sigmund FreudWe're good in the day. The slogan "Fake it til you make" can never go out of style. That's til we're alone by ourselves.The mask begins to crack, there's no fixing it.The bottle of emotions begins to burst , you can tell all over your face , you're in agony. You're not alone.I'm here with you through every page. Stay with me, we'll push through together. Stay with me til the end, I promise we'll all here together."Stay with me" contains substances, raw emotions, and trauma. If sensitive to any of these topics, you have been advised.
8 65 - In Serial16 Chapters
The Falcon And The Winter Soldier: Made This Way
Gabriella 'Gabby' was rescued from hydra by Steve when she was 13, Hydra had been experimenting on her and using her as a weapon, She was given the power of Sound Manipulation and Telepathy.
8 280

