《chocolate and ice》part46
Advertisement
وارد اتاقش شد و ماگ قهوه اش روی میز کوبید، دستی بین موهاش کشید و نگاهش روی کوه ورقه های روی میز خشک شد. آهی از بین لباش خارج شد، با حس کردن حضوری در اتاق به سمت راست اتاق که بخاطر خاموش بودن چراغ ها، چیزی واضح دیده نمیشد نگاهی انداخت.
با تکون خوردن سایه نفسی بیرون داد و سمت کلید چراغ اتاق رفت
-: اینجا.. چیکار میکنی؟ ترسیدم.
با روشن شدن اتاق، جثه ی مرد که به ستون کنارش تکیه داده بود معلوم شد
+: سورپرایز!!
چرخی به چشم هاش داد و بی حوصله خودش روی صندلیش انداخت. با ادامه ی سکوت، سمتش که با نگاه ناخوانایی بهش زل زده بود، تک ابرویی بالا انداخت.
مرد نیشخندی تحویلش داد و اسلحه ی نقره ای رنگش توی دستش چرخی داد، به لوله ی بلند نقره ای رنگش که حکاری اسمش داشت دستی کشید
+: چطوره با این شروع کنم که.. من میدونم تو کی هستی؟
نگاهش جدی شد، ماگ قهوه اش برداشت تا کمی کافئین مزه کنه
-: خسته نباشی.. معلومه که میدونی من کیم. میخوای بعد این همه وقت مثلا منو نشناسی سهون؟
خنده ی کوتاهی تحویلش داد
+: خوب میدونی منظورم چیه منشی کیم.
هفت تیری که شل دستش بود به طرفش گرفت و بعد تابی بهش داد
+: بیا سختش نکنیم اینجا نیومدم که باهم درگیر بشیم افسر ویژه؛ کیم جونمیون.
اخم هاش درهم کشید و صاف تر نشست. کمی گیج شده بود.
-: چیزی میخوای که بعد از این همه وقت.. داری خودتو بهم نشون میدی؟
هردوشون خوب میدونستن از کی و کجا همدیگرو پیدا کردن، فقط تا الان توی سکوت عجیبی که بنظر سوهو بی معنی میومد دست و پا میزدن.
خیلی وقت بود که سهون زیادی دور و برش میپلکید و مطمئن بود چند روزی تعقیبش کرده بود.
سهون سری تکون داد
+: تو، توی این موقعیت هیچی دستت نمیاد..
-: میخوای بگی میخوای مدرک برسونی دستم؟ در ازای چی؟
با چرخ دیگه ای که به هفت تیر توی دستش داد، توی غلاف چرمی روی کمربندش گذاشتش
-: اسم من و چانیول از همه چی خارج میشه، شرکت پارک دست چانیول میمونه. بقیه برام اهمیتی ندارن.
..................................................
.........................................
با خستگی پرونده ای روی میز پرت کرد و به صندلی پشتش تکیه داد. در اتاق خیلی زود زده شد، با لعنتی زیرلب به سرباز اجازه ی ورود داد و نگاه خسته اش روی سرباز جوانی که بنظر ۲۰ ساله هم نمیومد چرخید
بعد از احترام نظامی به حرف اومد
-: قربان، شخصی اومده و تقاضای ملاقات باهاتون داره. از داشتن اطلاعات مهمی که شما دنبالشین حرف میزنه
اخمی روی صورتش نشست. بعد از اجازه دادن به سرباز نگاه منتظرش به در نشست
با باز شدن دوباره ی در، مرد قدبلندی توی لباس های چرم مشکی رنگ، وارد اتاق شد
دست های سردش توی دست های مرد نشست.
-: اوه سهون؟
گفت و پسر نیشخندی زد
+: خودمم قربان.
اخمی کرد، روی صندلی نشست و با دست اشاره کرد تا اون هم بشینه
-: پس بالاخره با مدارک اومدی؟ مطمئنی بدرمون میخورن؟
پوشه ی توی دستش روی میز جلوش گذاشت.
+: اونقدری محکم هستن که بشه بهشون استناد کرد؛
دستش دراز کرد تا مدارک رو بتونه برداره که با دستی که روی پوشه گذاشت اجازه ی برداشتنش نداد
+: قبلا هم گفته بودم که براش شرط دارم سرهنگ مین.
سری به معنی تایید تکون داد و دست مرد شل شد
+: میدونم مدت هاس داری روی این پرونده کار میکنی..برای همین پیش شما اومدم.
با ذوق مشغول بررسی مدارک شد
+: ازونجایی که میدونم اونقدر قوی هستن که ممکنه همه ی این مدارک همینجا سوخت بشه؛ الان که داریم باهم حرف میزنیم؛ تمامی این خبرها داره تو فضای مجازی و اخبار اینترنتی پخش میشه.
Advertisement
سرهنگ که بنظر میومد در اواخر دوره ی چهل زندگیش باشه با شتاب سرش سمتش بالا اورد
-: چیکار کردی؟ قبل اینکه با ما هماهنگ کنی پخشش کردی؟
قبل ازینکه بتونه جواب بده در اتاق با شتاب باز شد و مرد قدبلندی وارد شد. مرد با دیدن سهون اخمی کرد
سرهنگ از جا بلند شد و احترام نظامی تقدیم کرد
-: فرمانده
نگاه سهون به نگاه مرد که با گیجی و بعد با خشم همراه با ترس نگاهش میکرد لب زد
-: اینجا.. چخبره؟
سرهنگ با ذوق جوابش داد: مدارکی که خیلی وقته دنبالشم دستم رسیده! بالاخره میتونیم دربرابر اون عوضیای مفت خور حرکتی بزنیم..
مرد نگاهش از سهون برنمیداشت
بالاخره زیرنگاه سنگین مرد شکست خورد و نگاهش روی انگشتر بنفش جواهرمانندش سر خورد
-: ولی.. اینکه..
نفسی بیرون داد و بقیه حرفش خورد
-: بهتره قبل از هرکاری مدارک رو چک کنیم.. نمیتونیم دوباره ریسک کنیم. برای این بار سالهاست که تلاش کردیم.
سهون نوچی گفت
+: متاسفم که توی نقشه هاتون پریدم اما برای این چیزا دیگه دیره.. همه ی مدارک رو از یکی از خبرگذاریا تا الان پخش کردن..!!
..................................................
.........................................
با سروصداهایی که از خارج شنیده میشد توجهش از نقشه ی درحال طراحیش پرت شد؛ با آهی کمی شقیقه هاش ماساژ داد ، خواست از فنجون قهوه ی روی میز کمی مزه کنه که با فنجون خالی رو به رو شد،
سروصداهه بیشتر که شد باعث شد با بی میلی از پشت میز بلند بشه و در اتاق باز کنه.
چند ثانیه ای طول کشید تا متوجه صحنه ی جلوی چشم هاش بشه، تقریبا تمام کارمندهای طبقه جلوی سالن اصلی جمع شده بودن؛ میتونست از بین جمعیت تعدادی مرد که بنظر میرسید فرم نظامی پوشیده باشن رو تشخیص بده.
همونطور که دکمه های پیراهن قهوه ای رنگش رو میبست سمت مرکز توجه ها حرکت کرد
-: اینجا چه خبره؟!
بلند گفت و باعث شد کارمندا برای رئیسشون راه باز کنن و سکوتی توی سالن پرهیاهو ایجاد بشه؛ چهار پنج مرد در فرم های رسمی پلیس انتظامی رو به روی آسانسور ایستاده بودن و مردی با کت شلوار ساده که از گردنش کارت شناساییش آویزان بود ایستاده بود.
کریس از جلوی مرد کت شلوار پوش کنار رفت و با اخمی سمت جونگین چرخید
-: چی شده؟
+: اینا اینجان و خواستار دسترسی به طبقه اسناد و بازرسی اتاق توئن.
پوزخندی گوشه ی لبش نشوند و سمت مرد چرخید: و اون وقت دقیقا به چه علت؟
مرد به کارت آویزان روی سینش اشاره کرد
-: من کارگاه اول پرونده ی شمام؛ ما هم باید با شما توی اداره کل صحبتی داشته باشیم هم الان باید دسترسی به اسناد شرکتتون به ما داده بشه.
لبخندش محو نشد
-: چی باعث شده فکر کنین اجازه ی همه ی اینکارارو دارین؟
نگاهی روی کارت شناسایی اش انداخت: کارگاه جانگ؟
مرد کمی گیج شد
-: خب؛ اخبار امروز رو انگار ندیدین! تعداد زیادی مدارک رو شده که اسم شرکت شماهم جزوش بوده!
نگاه مرد لحظه ای به نگاه جدی کریس گره خورد، اخم کریس بیشتر شد
+: هرچیزی که دستتونه، مطمئنن تا الان نمیتونین روی درست و غلطیش تصمیمی گرفته باشین! برای وارد شدن به شرکت گرید اولی مثل ما، شما باید حکم داشته باشین! نه که سرتو بندازی بیای تو انتظار دسترسی هم داشته باشی.
کارگاه اخمی کرد
-: یعنی چی؟ من بدون هیچی قطعا اینجا نیومدم، من با حکم اومدم اینجا و شماها
با دست به اطراف اشاره کرد
-: باید با مرد قانون درست برخورد کنین
جونگین خنده ی کوتاهی کرد و با دست کت مرد مقابلش که بهم ریخته بود و نشون از بی خوابی های شبانه اش بود تکوند
-: آه مرد قانون.. حداقل قبل اینجا اومدن کمی به سرو وضعت میرسیدی..
Advertisement
کاغذ توی دست مرد با بی حوصلگی گرفت و به کریس داد تا بخونتش، نیم چرخی زد تا به منشی اش اشاره کنه کتش براش بیاره
-: حتما میدونی که این ساختمون هر ساختمونی نیست که بخوای هرکاری دلت میخواد توش بکنی..
کتش از زن گرفت
-: اما ازونجایی که به قول خودت، مرد قانونی، من لطف میکنم و همراهتون میام. اما
لبخندش از بین رفت و قیافه جدی اش جایگزینش شد
-: هیچ کس حق نداره دست به چیزی توی شرکت من بزنه.
نگاه کارگاه لحظه ای مردد شد و بعد با آهی به افرادش اشاره کرد عقب وایسن و راه باز کنن.
..................................................
پا روی پا انداخت، روی حرف های مرد مقابلش نمیتونست تمرکز کنه، مرد چیزهایی راجب گرفتن پارک سودام میگفت؛ از مدارک رو شده که دستش بود و درحال توضیح بود
نگاه جونگین اما؛ روی توت فرنگی های توی ظرف میوه ای که روی میز شیشه ای قرار داشت خشک شده بود.
+: راهمون جدا شده... من، کارامو به روش خودم جلو میبرم کیم.
روش خودش؛ پوزخندی گوشه لبش نشست و نگاهش بالاخره از توت فرنگی های قرمز درشت گرفت و به مردی که رو به روش ایستاده بود داد
دستش به نشانه کافی بودن بالا برد
-: توضیحاتت شنیدم سرهنگ؛ میخوام تماسی بگیرم
سرهنگ با قیافه ای که انگار از خونسردیش بشدت متعجب و عصبانیه نگاهش کرد
+: اصلا توجه کردین چی داشتم میگفتم؟
بی حوصله سری تکون داد
-: اره..و حالا گفتم میخوام تماس بگیرم. تو خلوت.
لحظه ای بنظر میرسید که بخواد داد و هوار راه بندازه اما در اخر فقط نفس پرفشاری از بین لب های باریکش خارج شد و با چندین فحش زیرلبی تلفن بی سیم اداره ی کل رو سمت جونگین هل داد و از اتاق خارج شد.
..................................................
با عصبانیت در ماشین کوبید و کت و وسایل توی دستش که در لحظه ورودش به ایستگاه پلیس ازش گرفته بودن و حالا بهش پس داده بودن صندلی عقب پرت کرد.
کریس بدون حرف مشغول روندن ماشین شد. بعد از چند دقیقه ی طولانی که حس کرد کمی آروم تر شده لب زد
+: حالا میخوای چیکار کنی؟
سیگاری بین لب هاش گذاشت و روشنش کرد
-: همه ی اینا تقصیر توئه.. توی لعنتی سرخود سهونو وارد کردی.. حالا از من میپرسی چیکار کنیم؟
نفسی همراه خنده ی نصفه نیمه ای بیرون داد
+: چطوری ولت کردن؟ پارک رو فکر نمیکنم تا دادگاه ازاد کنن.. حداقل، بازداشت خانگی میخوره برای زیرنظر بودن تا زمان دادگاه اصلی.
-: زنگ زدم نماینده جیون؛ میگفت نمیتونه کار خاصی بکنه چون اخبار پخش عمومی شده.. حداقل تا یه سری مراحل رو نمیتونیم فعلا بپوشونیم..باید مراحل قانونیش طی بشه. تنها نکته ی مثبتش این بود که نمیدونستن از کجا و توسط کی این اخبار پخش شده.
اینبار خنده ی بلندتری کرد
+: سهون دیوونه تر از چیزی بود که فکر میکردم..همین که چند وقتی پای پارک گیر باشه بسه. مام میتونیم یه کوچولو هول بدیم و شاید پارک رو تونستیم کلا بندازیم کنار؟
فیلتر سیگارش از پنجره بیرون انداخت
-: خوش خیالی؟ تا وقتی بابا و بقیه پشتش باشن تهش یه حکم فساد مالی میخوره نه بیشتر.. قرار نیست کدهارو بتونن کاری کنن نه تا وقتی نصف قدرت اصلی دست ماس.. فقط هیچ جوره نباید بفهمن کار سهون بوده.. وگرنه قبل همه چی اون بچه ی احمقه که به خطر میوفته!!
سری به معنای تایید تکون داد: برم عمارت؟
سرش به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هاش بست
-: باید یه سری مدارک جا به جا کنیم.
سری به معنای تایید تکون داد: من نمیفهمم سهون از کجا به این سرهنگ مین رسیده؟ یه نفری این وسط واسطه بوده بنظرم. و جونگین حالا که اینطوری شده ما باید شرایط به نفع خودمون تغییر بدیم.
-: فعلا ساکت باش کریس.. نمیتونم الان به هیچی جز زدن یه مشت تو دهن اون بچه، فکر کنم.
..................................................
....................................
Baekhyun POV
حال خوبی نداشت، میدونستم حال خوبی نداره و ازون بدتر که میدونستم همه چی تقصیر خودشه پس نمیتونستم دلداریش بدم. با استرس زیادی اخبار رو برای بار دوازدهم نگاه میکرد، اخباری که الان تقریبا همه ی حرف های گوینده رو هردو حفظ بودیم.
تمام خبرهای امروز از صبح حول مدارک رو شده از فساد شرکت های بزرگ "هرمی" با پشتیبانی "دست های پشت پرده" میچرخید.
تصاویری از رسیدگی به پرونده ی تازه باز شده با احظار شدن متهم اصلی همراه متهم های دیگر ذکر شده به ایستگاه پلیس، درحال پخش بود.
این خبر خوبی بود مگه نه؟ یعنی پارک سودام الان تقریبا بازداشت شده بود؟!
نفسی بیرون داد و از جا بلند شد
-: باورم نمیشه اینکارو کردیم..جونگین هم الان درگیر شده.. من، نمیخواستم. بهت گفته بودم مدارک مرتبط رو باید حذف کنیم..
سهون چرخی به چشم هاش داد: احمقی؟ نمیشد!! نصف بیشتر مدارک همکاری متقابلشون بود! نمیتونستیم اونارو حذف کنیم چان.
دستی لای موهاش کشید و دوباره به تلوزیون خیره شد: هیچ حرفی از قاچاق و مواد مخدر زده نشده تا الان.. حتی اون خبرارم فیلتر کردن.
چیزی که عجیب بود این بود، مدارکی که چانیول میگفت پخش کرده بیشتر از قاچاق مواد مخدر و حتی قاچاق انسانی بود که توسط پارک انجام میشد؛ اما توی اخبار رسمی حرفی از این مسائل زده نشده بود و بیشتر روی فرارهای مالیاتی و اختلاس های بزرگ تمرکز شده بود، علاوه بر اینکه حرفی از کدهای سیاه به میان نیومده بود!!
قبل ازینکه کسی بتونه حرفی بزنه در خونه با صدای بلندی کوبیده شد، هرسه از جا پریدیم و سمت بیرون دویدیم.
جونگین درحالی که ته او رو تو بغل گرفته بود سمت اتاقش میرفت و دو سه نفر از ادم هاش همراه کریس با ساک های مشکی رنگ دنبالش حرکت میکردن
در اتاقش نشونشون داد
-: همه ی اسناد و پول هارو مرتب و جدا جدا جمع کنین.
سه رین سمتش اومد و ته او رو از بغلش گرفت
+: جونگ؟ حالا چی میشه؟
لپ پسرش بوس کرد و لبخند خسته ای رو به زن زد،
-: هیچی.. فقط ممکنه برای بازرسی بیان؛ جای نگرانی نیست.
نگاهش سمت ما چرخید و لبخندش محو شد؛ تاحالا اینطوری ندیده بودمش.
جلو اومد و من حس میکردم دلم میخواد فرار کنم اما نه جایی داشتم فرار کنم نه دلیلی.
رو به روی چانیول ایستاد و بعد از چند ثانیه نگاه خیره ، که بنظر چندسال طول کشید بالاخره لب زد
-: چی برات کم گذاشته بودم یول؟
چانیول کنارم منقبض شد، بغض به گلوم چنگ زد
-: نمیفهمم.. دلیل اینکارات نمیفهمم! ریاست میخواستی؟ داشتم کمکت میکردم.. دقیقا چی میخواستی که از پشت خنجر زدی؟
دنبال جواب نبود، فقط خسته بود
-: تقصیر خودمه.. منتی نیست، خودم خواستم، فقط اشتباه خواستم. قبول این اشتباه سخت بود برام یول.. اما خوب نشونم دادی کجارو اشتباه رفته بودم..!!
نگاهش به سهون افتاد، بدون اینکه حرفی بزنه کنار رفت و دستش سمت در عمارت گرفت
-: برین بیرون. همین الان از خونه ی من برین بیرون.
چانیول خواست حرفی بزنه که نذاشت
-: شما دوتا که انقدر زرنگ شدین..پس بقیه اشم با خودتون. هرطور دوست دارین بازی کنین.
گوشه ی لباسش توی مشت پسرش کشیده شد که باعث شد نگاه مرد سمتش بچرخه
-: ددی؟
بچه نگران شده بود، تنش توی خونه رو میتونست حس کنه، پسرش تو بغلش بالا کشید و سمت اتاقش راه افتاد
چند ثانیه ای سه تایی خشک شده بودیم و به جونگین و پسرش که توی اتاقش ناپدید شدن نگاه میکردیم.
انداختمون بیرون؟
الان از چانیول دست کشید؟ یا سهون؟
دست لرزون چانیول توی دستم قرار گرفت.
سهون با عصبانیت سمت اتاقش حرکت کرد و در اتاقش بهم کوبید.
نفس لرزونی بیرون دادم و چانیول همراه خودم سمت اتاقی که این مدت توش بودیم کشیدم.
..................................................
....................................
........................
مدارک روی میز جلوش پخش کرد
+: این مدارک ازش داریم، هفته ی دیگه دادگاه برگزار میشه و اگه بتونیم اینم به مدارک اضافه کنیم حداقل ۳ سال حبس به پارک سودام میخوره.
خودش جلوتر کشید تا به مدارک نگاه کنه
-: حبس بخوره چانیول جایگزین پارک میشه تو کدها.
کریس سری به معنای تایید تکون داد: وضعیت توهم زیاد خوب نیست جونگین! میدونی که دنبال دلیلن تا توهم بندازن کنار.. بابات سمت پارکه هنوزم
با عصبانیت صندلیش عقب هل داد
-: تا الان هم با بدبختی پای خودمو کشیدم بیرون ازین جریانا.. این همه بدبختی نکشیدم که تهش اینطوری حذف بشم کریس.
نفسی بیرون داد: فکر کردی من خوشحالم؟ یه کسی بوده که به سهون کمک کرده، من روی دو نفر شک دارم. همه میدونن یه طرف قضیه چانیول بوده احتمالا اما خوبیش اینه الان اون سمت قدرته، اگه همینطوری قوی پیش بره خیلی خوبه از سمتش نگرانی نداریم. سهون خوب تونسته کنترل کنه همه چیو تو این ماه. فقط اینکه پارک تا الان حرکتی نزده برای من عجیبه
خب این واضح بود، به طرز اعجاب انگیزی چانیول الان خیلی خوب توی جاش یعنی مدیرعامل PK بودن جا افتاده بود، توی جلسه های عمومی کدهاهم دو سه باری شرکت کرده بود، معلوم بود که چانیول میتونه جایگزین خوبی باشه و تا الان نظر خیلی هارو جلب کرده بود. همین شرایط ایجاد شده انقدر نظر مردم و همه رو سمت شرکت km و پارک سودام کشیده بود که چانیول خوب تونسته بود توی این وضعیت از آب گل آلود ماهی بگیره.
جونگین از طرف کی ام توی پیگیری پرونده فساد مالی همکاری کرده بود و حالا میتونست منتظر حبس سه ساله ی سودام و بعد حذفش باشه.
فقط کافی بود جونگین توی دادگاه شهادت بده و میدونست با اینکار باباش رو حسابی عصبانی میکنه، اما اهمیتی داشت؟ معلومه که نه.
در زده شد و قبل اینکه بخواد اجازه ی ورود بده درباز شد و چانیولی که نفس نفس میزد توی چارچوب در ظاهر شد
+: جونگین.. هیونگ!!
نگاه متعجبش روی پسر که حدود یک ماهی میشد نه دیده بودش و نه باهاش حرف زده بود خشک شد
سمتش اومد و با دست لرزون گوشیش رو جلوش روی میز گذاشت
نگاه جونگین از چشم های لرزون چانیول روی گوشی چرخید
-: این.. چیه؟
پسر روی زانوهاش خواست فرود بیاد که دست کریس که کتفش گرفت اجازه نداد
+: سهون و بکهیونو.. گرفتن! توروخدا هیونگ.. یبار دیگه..به کمکت احتیاج دارم.
نگاه جونگین دوباره به فیلم درحال پخش افتاد و با دست لرزون گوشی برداشت
سالن نسبتا تاریکی بود که با چراغ زرد ضعیفی روشن بود، در گوشه ی سمت راست پسری درحال کتک خوردن بود و در گوشه ی سمت چپ، شخصی درحال تقلا برای آزاد شدن، بسته به ستون بتنی بود.
چندثانیه ای طول کشید تا مغزش بتونه فریاد های سهون رو بین شوک حاصل از دیدن صحنه ی رو به روش تشخیص بده.
گوشی از دستش افتاد و نگاهش به نگاه لرزون چانیول گره خورد
-: کِی؟!
......................................................................
Advertisement
- In Serial9 Chapters
Rebirth Online V3
*This is the reworked version of my original story Rebirth Online, due to the vast changes that will be taking place and a desire for a proper number of views and new comments on the changes I have made a new page and will include a link back to the original Rebirth Online for those interested in seeing the changes. Click Here for Rebirth Online* Adam Sterling, A man who through a series of events went from being a bouncer at the local biker bar to being a pro gamer in the world of Rebirth Online, a fantasy VRMMO based upon real life ancestry and myth. Players will each have a tailor made story much like a tabletop campaign, their choices in all things will have an effect on the game itself even if it is small. Players will have their DNA tested which will allow accurate placement within the old world, in the same general area as their ancestors would have been. Allowing them to chose their starting area from the many races that make up their ancestry. from there they will undergo the Trials, a series of events serving as their entry into adulthood which will start the players off at the age of Thirteen, with every trial completed they will be advanced in age until they are Eighteen, from there they will have the option of staying Eighteen or advancing to their physical age. From there the world is open for them to go where they please, be it becoming a blacksmith, a cook, or a lord, though they will have to earn everything through the proper ways, hard work, and dedication to their roles. After all, one can not show up to a city expecting to be its mayor for nothing.
8 203 - In Serial60 Chapters
Celestial Teahouse System [Slice Of Life LitRPG]
“I guess this is the end of my lifespan? How pathetic.” An infamous Immortal Emperor from Black Heaven Realm was at the end of his lifespan as he shut his old and wrinkled eyelids, awaiting his impending death with a hint of regret. However, when he was on his last breath– the serenity was disrupted by a simple-looking pebble that started glowing intensely out of nowhere as it entered his dantian and he lost consciousness. After what seemed like forever, he finally woke up and to his amazement– he discovered that his body had recovered to the state of his once youthful self with his cultivation only regressing by a little, while ending up in a foreign world filled with modern technology– Earth. He realized that a mysterious robotic voice had suddenly established its presence in his mind unknowingly, issuing him missions and rewards that would help and guide him in a certain direction. Enjoying his new life with a carefree attitude in a new world, running a teahouse with the help of the Celestial Teahouse System– Li Qu will slowly unravel the mysteries behind the pebble and the reason for his transmigration. Was he the only one to do so? Or was there a deeper meaning behind all of this? Will be releasing chapters daily until it gets knocked off the Rising Star list. From then on, it'll be Monday - Friday. Important Note: It's written in a style of a 'Chinese-translated-to-English' type of story. I get the confusion in the earlier chapters, however– NO harem. It's mostly a turn-off-your-brain chill type of story. Author's Note: As this is the first story that I've ever written, there will be occasional errors and as such, please forgive me in advance.
8 156 - In Serial9 Chapters
NOX
After dying in a crash, a girl awakes to find herself trapped in a world of powerful super villains desperately seeking their own acclaim. Revival comes with more than just a fresh start, however, and from that dark place she now emerges with nothing short of a killing power - and a strange desire to use it. Black Vine academy is a particularly harsh prep school, funded by the nefarious upper-echelons to unleash new generations of villainy upon the world. In order to rise through the years of training, one cannot take flight or teleport their way up, the path to such heights will be set atop the failings of those too timid, too uncertain of themselves - and the reward will be nothing short of eternity itself.
8 71 - In Serial11 Chapters
The World of Alaris: The Chronicles of Darkness
Fifteen years ago the Kingdom of Livnar was overthrown by a coven of vampires that lied in waiting and plotted for years before making their move and claiming their prize. The world was shocked, as in a single bloody night the ruling nobles of the kingdom were either killed, fled, or aided in the vampiric coup. As such, the Sanguinium was formed. To south the Kingdom of Dragons--Draconia did little, and even begrudgingly accepting the new vampire Kingdom. To the east, the Yfanorisian Republic eagerly opened trade with the newly formed kingdom eager to monopolize trade rights within the land. However, to the east, the Empire of Nimastar refused to acknowledge the fledgling kingdom.An unsteady peace has hovered over the land for the past fifteen years--but in the shadows, there are forces at work to stoke the flames of hatred and disdain between the Empire, and Vampiric kingdom. Tyrius and Leanna Elmount, a pair of orphans living in the southwestern part of the empire are caught in the middle of the plot to stoke the flames of war--and are forced to flee east for fear of their lives.
8 192 - In Serial12 Chapters
This is Where you Want to Be (Barlyle)
Phillip Carlyle, as if joining the circus was bad enough, is found at the centre of a scandal. He turns to the only person he trusts and loves: the showman himself, P.T. Barnum.Just a Story... (Each chapter is 500-1200 words long, supposed to be 11 chapters by the time I've finished)
8 130 - In Serial14 Chapters
from battle to love
სპოილერები არ იქნება
8 153

