《chocolate and ice》part 33
Advertisement
*
••••○○○○○••••
فلش بک سال 1998
زن به ارومی دست پسر فشار داد: بابا اومد فکر کنم، میتونی پیش یول بمونی؟
از پنجره ی قدی کنار تخت به باغ که از دروازه های بزرگ اهنی انتهاش ماشین مشکی رنگ وارد میشد نگاهی انداخت، با سکوتش، زن صورتش گرفت و به طرف خودش چرخوند.
-: هی، من حالم خوبه، نگران من نباش! فقط حواست به داداشت باشه، باشه؟
پسر سرش رو کنار کشید و از روی تخت بلند شد
+: خوب نیستی، من دیگه بچه نیستم که بتونی گولم بزنی! و چرا اینطوری شد؟، همه ی اینا تقصیر توئه مامان!
میدونست جمله هاش برای زن دردناکن، میدونست نباید به مامان مریضش این حرف هارو بزنه اما نمیفهید، واقعا نمیفهمید چرا زندگی ارومشون اینطوری نابود شده بود، و تاجایی که قلب و فکر نوجوانش تشخیص میداد شروع کننده ی این بدبختی مامانش بود!
چشم های پر شده از اشک مادرش قلبش رو لرزوند، نمیخواست اون چشم هارو اشکی ببینه، خواست عذرخواهی کنه اما مادرش زودتر از خودش به حرف اومد
-: من متاسفم جونگ! جدی میگم من خیلی خیلی متاسفم ، برای همه چی برای اینکه خودخواه بودم برای اینکه..
سرفه هاش همراه هق هق گریه هاش نذاشت جمله هاش رو ادامه بده، دستپاچه سمت مادرش رفت و لیوان ابی دستش داد: اشکالی نداره، نمیخواد به خودت فشار بیاری
در اتاق باز شد و قامت قدبلند پدرش توی اتاق سایه انداخت و عطر تلخش فضای گرفته ی اتاق رو پر کرد
پسر سریع اب رو کنار گذاشت و صاف ایستاد
+: سلام
مرد با تکون سر جواب داد و مشغول ازاد کردن کروات و دراوردن کتش شد
-: نمیخوای بری بیرون؟
پسر گیج شده نگاهش رو بالا اورد به پدرش و بعد به مادرش که هنوز درگیر سرفه های کوتاهی بود انداخت: ولی..
-: رو حرف من ولی نداریم. یادت که نرفته؟
سری به معنای نه تکون داد و از اتاق خارج شد، همون موقع برادر کوچیک ترش با سرعت داشت سمتش میومد
-: هی هی.. کجا با این عجله؟
پسر با نفس نفس ایستاد و به زانوهاش تکیه داد تا بتونه نفس بگیره
+: اومدم به بابا سلام کنم، دیدم که اومد
پسر بزرگ تر لبخند زد و شونه های پسر کوچیک تر گرفت: لازم نکرده ، با من میای بریم توی اتاقت و میشینی پای کارای مدرست!
+: ولی..
-: ولی نداره یول، زودباش، بابا فعلا میبینی که چطوریه، هرچی ازش دورتر باشیم بهتره. حالا بیا بریم.
پسربچه نگاه ناامیدی به در بسته ی اتاق پدر مادرش انداخت و توی همون حال به دنبال برادرش کشیده شد.
از وقتی یادش میومد، همین بود!
هرکاری که میکرد تا مورد تایید پدرش قرار بگیره، هرکاری میکرد که باباش نگاه های افتخارامیز و مهربونی که به جونگین داره به اون هم داشته باشه، فایده نداشت!
اون فقط یه بچه ی کوچیک بود که دنبال توجه پدرش بود، چیزی که نصیبش نمیشد
..........
صدای بلند بیس اهنگ؛ بوی اشنای الکل و سیگار و انواع ادکلن های مختلف،
دختری با کاستوم خرگوشی مشکی، از کنارش با کشیدن انگشتهاش به بازوی مرد، رد شد
چشم های مرد همراه دختر حرکت کردن تا دختر بین جمعیت ناپدید شد، نیشخندی زد
"اون هنوز دخترارو دوست داشت"
و این یه واقعیتِ خوشحال کننده براش بود.
تنها چیزی که باعث میشد همینجا همین الان یکی از همین دخترای جذابی که دستمالیش میکردن رو توی یکی از اتاق های اینجا نبره، شکلاتی بود که بدجور مزهاش بدعادتش کرده بود.
سه ماه از اون روزی که فهمیده بود شکلاتش دقیقا کیه گذشته بود
و این سه ماه؟
فوق العاده بود!!
اون حالا اوه سهونی بود که میدونست یه جایی از قلبش همیشه دلش میخواست باشه، قرارداد های بزرگ تر میبست، و میونگجو؟
از اون روز ملاقت حضوریش با کای، با احتیاط بیشتری با سهون برخورد میکرد.
Advertisement
نیشخندی لب هاش رو کش اورد، آوازه ی مشارکتشون با کی ام و این حرف که کای بخاطر سهون کوتاه اومده بود ، حالا همه جا پخش شده بود
و سهون این احترام توام با ترسی که از ادما میگرفت، دوست داشت،
خب بخواد صادق باشه زیادی دوست داشت!!
و اینکه الان داشت توی کازینوی "بلک پنتر" پوکر بازی میکرد، نشون از همه ی موفقیت هاش داشت.
این کازینو یکی از محل های رده بالا و امن برای مذاکرات و گذاشتن قرارهای تحویل و جابه جایی مواد و اجناس قاچاق بود.
و اون حالا اینجا بود!
و جونگین؟
از اون شب، تقریبا هرروز باهم حرف میزدن، حتی اگر توی شرکت همدیگر نمیدیدن، با پیام از هم خبر داشتن!
صدای مردی از فکر خارجش کرد
-: اوه سهون، زودباش
به دستش نگاه کرد و چهار ژتون ۱۰۰ تایی رو به وسط میز هل داد: رایز.*
ممکن بود حتی یه آس دیگه هم رو بشه، درهرصورت همین الانشم سه پیر بود، و با توجه به اینکه فقط یک نفر چک* داده و بقیه خارج شدن، احتمال بردش بالا بود.
مرد کناریش نیشخندی زد و با سُر دادن همه ی ژتون هاش به وسط میز بهش نگاه کرد: بهتر نیست که بکشی کنار؟
همه ی ژتون های باقی مانده رو به وسط هل داد: آل این،
به مرد نیشخند زد: من اهل کنار کشیدن نیستم جیم!
به هرحال، اینا پول میونگجو بود که داشت روش ریسک میکرد؛ با باخت هم چیزی از دست نمیداد.
توی این سه ماه اندازه ی کل همه ی سالهایی که کار کرده بود، پول دراورده بود!
+: برای تحویل محموله ی بعدی، راس ساعت توی قرار ملاقات باید باشی.
گفت و چشمش مجدد به همون دختری که مسئول پذیرایی از میزشون بود، افتاد.
نوبت رو شدن کارت ها بود. کمی از حالت لمیده خارج شد تا وقتی هَوس کارت های وسط رو میکنه دید داشته باشه،
و با روشدن آس بعدی، نیشخندی زد، اون روی دور خوش شانسیش بود!
کارت های دستش وسط انداخت
-: بلوف نمیزدم!
بلند شد و کاپشن چرم قهوه ای رنگی که همون دختری که از اول چشمش رو گرفته بود براش نگه داشته بود تا بپوشه، پوشید
-: بازی بعدی میبینمتون اقایون!
چرخید و بوسه ای برای چند ثانیه روی لب های دختری که تقریبا توی بغلش قرار گرفته بود، نشوند
-: عصر خوش.
و با گرفتن چک مبلغ بردش، سمت خروجی حرکت کرد.
با ورودش به فضای بیرون، هوای برفی توی صورتش خورد و باعث شد اخم کنه.
برف نرمی میومد و بخاطر اختلاف دمای داخل و خارج، کمی لرز به بدنش افتاد
سمت موتوری که گوشه ی پارکینگ روباز، پارک کرده بود رفت و با ارنج برف های نشسته روی صندلی رو تکوند.
حتی فکر کردن به رانندگی توی این هوا با موتور، باعث میشد لرز کنه،
بیخیال موتور شد و پیاده سمت ورودی پارکینگ رفت که مردی رو تکیه زده به کادیلاک قرمز رنگ اشنا، دید
لبخندی لب هاش رو کش اورد و قلبش به نشونه ی اشنایی به سینش کوبید.
هنوزم باورش سخت بود، برای کسی که نتونسته بود توی رابطه ای وارد بشه و بلا استثنا بعد از یک ماه از پارتنرش خسته نشه، اون تنوع طلب بود و این قانون اوه سهون بود!
اما چی به سر اون سهون اومده که حالا هرچی از این شکلاتِ لعنتی بیشتر میچشید فقط و فقط بیشتر میخواست؟
خجالت اور بود و قرار نبود هیچ وقت بلند گفته بشه، اما حتی با اینکه فاصله ی دیدارهاشون کم بود اما نمیتونست این واقعیت که دلش هرشب برای بغل های گرمش تنگ میشه رو ندید بگیره، حداقل برای خودش!
کت مشکی رنگی روی یقه اسکی بافت بادمجونی رنگ تنش بود و موهای قهوه ای رنگش به طرف راست صورتش کج شده بود،
Advertisement
روی سر شونه ها و بین موهای قهوه ای رنگش دونه های برف نشسته بود و نشون از منتظر بودنش میداد.
سردش نشده بود؟ چند وقت بوده که منتظرش بوده؟
بالاخره مرد سرش از توی گوشی بالا اورد و خیلی زود نگاه شکلاتی رنگش، پسری که رو به روش وسط ورودی پارکینگ خلوت، با کت چرم قهوه ای رنگ و یقه اسکی مشکی رنگش ایستاده بود، پیدا کرد
لبخندی، لب های درشتش رو به سمت بالا طرح داد
-: بالاخره اومدی هون؟
با باز شدن دست مرد به نشونه بغل، به سرعت خودش رو به مرد رسوند و توی بغلش فرو رفت
+: اینجا چیکار میکنی؟
برف های لای موهای مرد رو کنار زد
+: یخ زدی که.. دیوونه چرا تو ماشین ننشستی خوب
نگاه مرد به لب هاش بود
-: فکر کردم زود میای میخواستم ببینیم رد نشی بری
خندش گرفت: سورپرایز شدم مر..
قبل تموم شدن حرفش، دستمالی روی دهنش قرار گرفت و لب و دور دهنش رو پاک کرد
به دست مرد زد و اخم کرد
-: رژی بود، پاکش کردم!
اوه،
یادش رفته بود که اون دختر بوسیده بود!
مرد لبخندی زد و با جدا شدن ازش سوار ماشین شد
-: سوار شو یخ زدم.
چرا ازش هیچی نپرسید؟
انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده!
خب اتفاقی هم نیوفتاده بود اما جونگین که اینو نمیدونست، قائدتا باید حداقل کمی، کنجکاو میشد؟
چرا نپرسید؟
یعنی براش مهم نبود اگر سهون با هردختری رابطه برقرار میکرد؟
سوار ماشین شد.
.....
ماشین با بخاری گرم شده بود و سهون با تکیه دادن به شیشه و در، کامل به طرف جونگین چرخیده و پاهاش روی صندلی جمع بود. دود سیگاری که هردو تازه تمومش کرده بودن فضای ماشین کمی کدر کرده بود.
جونگین خیلی کم پیش میومد که توی سئول خودش رانندگی کنه و این وقت های دوتایی توی ماشین رو واقعا دوست داشت
+: کجا داری میری؟ راه اینوری نیست
برف پاک کن، با صدای قیژی برف های سبک روی شیشه رو پاک میکرد
-: داریم میریم یجای دیگه، امشب.
هومی کرد
+: چرا نمیپرسی؟
از سئول حالا خارج شده بودن، فک مرد منقبض شد، چی میگفت؟ اینکه در جایگاهی نبود که بخواد همچین سوالی رو بپرسه وقتی خودش اون کسی بود که زن داشت؟
چند لحظه طول کشید تا صداش شنیده بشه
-: میخواستم بپرسم اما فک..
بین حرف مرد پرید
+: اون هیچی نبود، فقط یه مسخره بازی.
حلقه ی دستش دور فرمون محکم تر شد، قرار نبود امشب رو خراب کنه پس فکرهای اضافی رو دور ریخت و سعی کرد فقط عادی رفتار کنه
-: میدونم، جرئت نکن که بخوای از مسخره بازی بیشتر پیش بری!
خنده ی پسر؛ لبخند رو به لب های مرد هدیه داد
خودش جلو کشید و به مرد چسبوند
+: باشه، بیا فرض کنیم من ازت ترسیدم.
مرد خندید: خوبه
سر سهون روی پای مرد قرار گرفت.
.........
دستی لای موهای بلوندش کشید
-: بلند شو هونی ، رسیدیم.
چشم هاش باز شد و نشست،
هوا تاریک شده بود، توی باغی بودن که با برف پوشیده شده بود، ویلای سبک مدرنی در نزدیکی دیده میشد.
+: کجاییم؟
پرسید و کت چرمش رو پوشید تا با مرد پیاده بشه، صدای جریان اب از نزدیکی شنیده میشد، همه جا سکوت بود و فقط صدای له شدن برف های نرم زیر پاهاشون بود که شنیده میشد
دست پسر گرفت
-: اطراف شهر،
با تعجب سمت مرد نگاهی انداخت: به چه مناسبت؟
جوابش فقط لبخند جذابی بود، با رسیدن به ویلا در به روشون باز شد و کریس در دید قرار گرفت
×: دیر کردین،
سهون اخمی کرد: تو اینجا چیکار..
با حرکت دست ساکتش کرد
×: دارم میرم، فقط،
پاکت تزئینی ابی رنگی دست جونگین داد: این از طرف من! همه چی حاضره، خوش بگذره.
مشت ارومی به بازوی جونگین کوبید و از کنارشون رد شد
با تعجب به جونگینی که داخل ویلا کشیدش نگاه کرد و بعد با دیدن فضای ویلا، دهنش کمی باز موند
ویلا بزرگ نبود، پارکت، با دیوارهایی که در قسمتی که هال حساب میشد تماما شیشه ای بود و تراس بزرگی که با چراغ های نارنجی و آبی رنگ روشن بود رو نشون میداد.
توی تراس، جکوزی کوچیک مشکی رنگی دیده میشد که بخاطر چراغ های طراحی شده داخلش، آب به رنگ آبی کمرنگ میدرخشید و حرارت های خارج شده از سطح اب، اختلاف دمای اب درحال جوشش و دمای هوای اطراف رو نشون میداد.
و چیزی که از همه جالب تر بود گلبرگ های گل رز پرپرشده و بادکنک های مشکی رنگی بود که همه جا دیده میشدن. میز چوبی وسط هال، از انواع نوشیدنی ها و خوراکی و میوه تزئین شده یود
با نگاه کردن به جونگین، پرسید
+: قضیه.. چیه؟
مرد با نفسی سمت پسر چرخید و با گرفتن کمرش اونو سمت خودش کشید
-: خوشت میاد؟
فقط به چشم های براقش نگاه میکرد که مرد ادامه داد
-: یک سال شد
اخمی از تعجب کرد
-: دقیقا یک سال از وقتی دیدمت میگذره
مرد گفت و سمت جعبه ی روی میز رفت و به دست پسر که از روی میز توت فرنگیای توی دهنش گذاشته بود، داد
-: دیدنت، ارزش جشن گرفتن داشت هونی
یک سال؟ یک سال شده بود که مرد شکلاتی رو به روش وارد زندگیش شده بود
و سهون حس میکرد همه ی عمرش رو پیشش گذرونده،
زندگی قبل از شکلاتش مثل یه تصور مبهم از خاطراتی دور توی ذهنش چرخ میخورد،
و اون لعنتی داشت از ارزشش حرف میزد؟
جعبه ی توی دستش رو باز کرد و با دیدن هفت تیری با دیزاین کلاسیک نقره ای رنگ، که روی لوله ی بلندش oh sehun به زیباترین شکل ممکن هک شده بود، نفسش توی گلوش گیر کرد
نگاهش از روی هفت تیر روی مردی که با نگاه براقش نگاهش میکرد سرخورد،
با قفل شدن نگاهشون توی هم ، چیزی انگار توی قفسه سینه اش منفجر شد.
جعبه رو کنار گذاشت و قبل اینکه قلبش برای رسیدن به مرد، قفسه ی سینهاش بشکافه و بیرون بپره خودش به مرد رسوند و لب هاش به اون لب های اعتیاداور چسبوند.
ولی قلبش؟ اروم؟ نه
ذوب شد،
احساس سوختن میکرد، دست های مرد به هرجایی که میخوردن، میسوزوندن،
جاش داغ میشد و سوزن سوزن میشد
دست های داغ مرد کتش رو با خشونتی غیرمعمول از شونه هاش به پایین سر دادن، و به دیوار پشت سرش کوبیده شد، دستش به ضبط پایه بلند کنارش برای برقراری تعادلش اویزون شد،
و با فشرده شدن انگشت های کشیده اش به باند، اهنگی پخش شد
Remember when we first met?
(دیدار اولمون رو یادت میاد؟)
You said, "Light my cigarette"
(گفتی "سیگارمو روشن کن".)
یکی از پاهاش بین پاهای پسر فرو برد و پایین تنش رو به پایین تنه پسر فشاری داد که باعث شد هردو توی دهن هم ناله کنن
So you sat and stared at my lips
(پس نشستی و به لب هام خیره شدی)
And I could already feel your kiss
(و من میتونستم بوسهات رو حس کنم)
به کمر مرد چنگ زد و به خودش بیشتر فشارش داد، بیشتر میخواست
خیلی بیشتر
یچیزی مثل حل شدن مرد توی بغلش.
Long nights, daydreams
(شب های طولانی، رویابافی ها)
Sugar and smoke rings, I've been a fool
(شیرینی و حلقه های دود، من یه احمق بودم)
But strawberries and cigarettes always taste like you
(اما، توت فرنگی و سیگار همیشه مزه ی تورو میدن)
حتی دهن مرد هم بخاطر توت فرنگی ای تقریبا باهم و توی دهن هم خورده بودنش مزه ی توت فرنگی میداد،
بی طاقت به کمک دست های داغ مرد بافت بادمجونی رنگ مرد از تنش خارج کرد.
Remember when you taught me fate?
(یادت میاد که بهم از سرنوشت گفتی؟)
Said it'd all be worth the wait
(گفتی همه ی اینا ارزش صبر کردن داره)
لب های مرد روی گردنش سر خوردن، روی رگ تپنده ی پسر بوسه ی محکمی زد و پسر بی طاقت پایین تنش رو به مرد ضربه ای زد و ناله ای از دهنش در رفت
When your fingers walked in my hand
( انگشتات بین دستام لغزیدن)
Next day, nothin' on my phone
(فرداش، هیچ اثری ازت روی گوشیم نبود)
But I can still smell you on my clothes
(اما من هنوزم میتونم بوی تورو از لباس هام حس کنم)
دست مرد سمت کمربند پسر رفت، به سینه ی عضلانیاش کشیده شد، روی شکم شیش تیکه اش سرخورد و روی دکمه اش ایزون شد
Always hoping that things would change
(همیشه امید داشتم که شرایط عوض میشه)
But we went right back to your games
(اما ما همیشه توی بازیِ تو بودیم)
سرش به دیوار تکیه داد و یکی از دست هاش برای کمک به مرد سمت شلوار خودش رفت.
Long nights, daydreams
(شب های طولانی، رویا بافی )
Sugar and smoke rings, I've been a fool
(شیرینی و حلقه های دود، من یه احمق بودم)
But strawberries and cigarettes always taste like you
(اما توت فرنگی و سیگار؛ همیشه مزه ی تورو دارن)
دست هاش دور گردن مرد حلقه و با کمی زور و پریدن، پاهاش دور کمر عضله ای مرد حلقه کرد،
یانگشت های کشیده ی مرد دور چونه اش قرار گرفتن و صورتش سمت شیشه و به سمت جکوزیای که توی تراس قرار گرفته بود، چرخوند
-: توی اب زیر برف؟
صدای دورگه ی مرد جرقه ی اتیش دیگه ای روی قلب درحال تپشش شد
-: توی اب.زیر برف
And even if I run away
(و حتی اگه من فرار کنم)
Give my heart a holiday
(به قلبم فرصتی برای استراحت بدم)
Still, strawberries and cigarettes always taste like you
(هنوزم، توت فرنگی و سیگار، همیشه مزه ی تورو میدن)
برف نم نم روی شونه های لخت و خیسش میبارید؛ بخار زیادی که از اب داغ بلند میشد، دیدش تار کرده،
بدنش؟
داغ بود
دست هاش محکم به لبه های جکوزی چنگ زده بود، با هرضربه ی محکم مرد داخلش انگار لحظه ای دیدش سفید میشد،
نگاهش به حیاط سفیدپوش بود، حواسش اما
به اتیشی بود که توی وجودش بلند شده بود
دست های مرد روی ستون فقراتش کشیده شدن و لب های گرمش به پشت گردنش چسبیده شدن.
You always leave me wanting more
(تو همیشه باعث تمنای من برای خواستنِ بیشتر میشی)
I can't shake my hunger for
(نمیتونم عطشم رو سیراب کنم)
Strawberries and cigarettes always taste like you
(سیگار و توت فرنگی همیشه مزه ی تورو میدن)
فایده نداشت
ناله هاش و خواستن "محکم تر"
با محکم تر ضربه ی مرد داخلش جبران نمیشد
بیشتر میخواست،
بیشتر و بیشتر
یچیزی مثلِ
قلب مرد
مثل نگرانی هاش
مثل همه ی وجودش
دست های مرد دور عضوش حلقه شدن
از حالت خمیده بلند شد و کمر خیسش به سینه ی خیس جونگین چسبید و دست هاش به موهای مرد چنگ زدن
نفس نفس های مرد کنار گوشش
ضربه های نامرتبش
حرکات دست مرد روی عضوش
Long nights, daydreams
(شب های طولانی، خیال بافی ها)
With that sugar and smoke rings
Always taste like you
(با همه ی اینا، شیرینی و حلقه های دود، مزه ی تورو میدن)
ناله ی بلند جونگین کنار گوشش،
هون گفتنی که هرم نفسش پوست گردنش سوزوند
ارگاسمش توی دست های داغ مرد با ناله ای بلندی،
شل شدن هردو توی اب داغ
سمت مرد چرخید
اون بالاخره فهمیده بود مشکلش چیه
این نگاه خمار،
لب های قرمز ورم کرده
پوست کاراملی رنگ
چروک های خیلی کمی که گوشه ی چشمش موقع خندیدن میوفته
چال خاص گونه اش موقع خنده
صدای بمِ مخملی اش
بوی شکلاتیش
اون عاشق همه ی جزئیات مرد رو به روش شده بود
+: جونگین!
نفس نفس زد
مرد با نفس نفس متقابلی، موهای خیسش از صورتش کنار زد.
-: جانم؟
گفت و لب هاش به لب های متورمش چسبوند و تو بغلش شل شد.
...........
.......................
(توضیحات:
*اصطلاحات مربوط به بازی پوکر هست،
رایز: وقتی بازیکن مبلغ رو بالا میبره
چک: با همون مبلغ قبلی به بازی ادامه میده یا مبلغ رایز شده رو وسط میذاره و بازی میکنه
سه پیر: وقتی سه کارت یکسان از یک چیز توی دست و زمین باهم باشه، برای سهون آس بود.
هوس: شخصی که کارت هارو پخش میکنه و کلا توی بازی نیست بازی رو اداره میکنه
آل این: با همه ی پول(ژتون) هاش وارد بازی میشه و اگه اون راند رو از دست بده حذف میشه و کل پول میسوزه.)
(جکوزی توضیح داده یه همچین چیزیه درواقع اسمش Hot tube میشه اما بخاطر راحت تر بودنش نوشتم جکوزی فرق زیادی ندارن و کاربری تقریبا یکیه!)
اهنگ از troye sivan به اسم strawberries and sigarette
.............
....................
🍂❤
Advertisement
- In Serial1363 Chapters
VRMMO: The Unrivaled
Lu Chen used to be a ranker of the most popular VRMMO game, Spirit of Grief. After a car accident turned his dreams into dust, his disability left him incapable of escaping the pit of mediocrity he was thrown into. Helpless and defeated, his story ended.Two years later, the Eternal Moon Corporation launched a new VRMMO called "Heavenblessed", and Lu Chen stumbled into another terrible accident that left him in a complicated situation far beyond his ability to handle. That won't stop him from rising to the top, however. Not again.Come witness the rise of the sword-wielding zombie and the relationships he makes during his journey to the apex! For riches and bi- ahem, for career and love!He wields a demonic sword from Hell, he dons armor shining with Heaven's light. His boots stride across the sky as his helmet devours the souls of his enemies. On his left side sits the Goddess of Death. On the other, the Angel of Beauty.From the land of ice and death, a generation of Asura Kings rises, their roars reverberating throughout the world.Tremble in fear, noobs!
8 8156 - In Serial1353 Chapters
Refining the Mountains and Rivers
A young man's life changes when he stumbles upon a mysterious item. Qin Yu had never been a lucky person. Weak of body, bullied by his peers, and with only his friend as his family, he struggles day-by-day to live. But everything changes when he stumbles upon a little blue lamp. An immortal and demonic cultivating adventure.
8 3344 - In Serial2455 Chapters
Mortal Cultivation Biography
A poor and ordinary boy from a village joins a minor sect in Jiang Hu and becomes an Unofficial Disciple by chance. How will Han Li, a commoner by birth, establish a foothold for himself in in his sect? With his mediocre aptitude, he must successfully traverse the treacherous path of cultivation and avoid the notice of those who may do him harm. This is a story of an ordinary mortal who, against all odds, clashes with devilish demons and ancient celestials in order to find his own path towards immortality.
8 1050 - In Serial1503 Chapters
Dragon Prince Yuan
Destiny stolen at birth, the prince of the once mighty Great Zhou Empire, Zhou Yuan, has been plagued all his life by a fatal poison, forced to suffer powerlessly until one day when fate draws him into a mysterious domain where he meets a beautiful girl in green, a bizarre dog-like creature and an unfathomable old man in black.Join Zhou Yuan as he is thrust into the whirlpool of destiny while he seeks the pinnacle of cultivation.
8 1057 - In Serial677 Chapters
Ranker's Return
In the early days of the virtual reality game, Arena, meleegod was the strongest ranked player! He deleted his character and suddenly left. In order to restore his bankrupt family, he returned to Arena!"Do you want to create a character?"
8 1715 - In Serial1525 Chapters
Monarch of Evernight
Qianye rose from hardship but was felled by betrayal. From then, one man, one gun; he tread the path between Evernight and Daybreak and became a legend. Even if Evernight was destined to be his fate, he still intends to become the ruler who dictates.
8 22861

