《chocolate and ice》part29
Advertisement
با حس سرمای شدید ، به دنبال پتو دست دراز کرد و با گرفتن گوشه ی پتو ، سعی کرد پتو رو روی بدنش که از شدت سرما درحال بی حس شدن بود بکشه ، اما با گیر کردن پتو و تکون نخوردنش پوفی کشید و با غلتی ، سمتی که پتو گیر کرده بود چرخید تا بتونه بفهمه دقیقا به چه علتی داره از سرما یخ میزنه
با دیدن صحنه ی رو به روش نمیدونست بخنده یا عصبانی بشه.
سهون کل پتو رو دور خودش پیچیده بود و از زاویه ای که جونگین خوابیده بود فقط موهای لخت بلوندی از قسمت انتهایی از لا به لای ِ کوه مشکی رنگ پتو پیدا بود.
با لگدی اروم به سهونِ پتوپیچ شده زد: هی.. یخات آب میشن اینطوری خودتو پیچوندی.
در جواب فقط تکون ارومی از پسر دریافت کرد،
خب خیلی دلش میخواست محکم پتو رو از روی پسر بکشه و با لگدی از تخت پایین پرتش کنه تا همه ی یخ زدن هاش رو جبران کنه اما با بیرون اومدن پای کشیده و سفید رنگ سهون از لابه لای پتو و ملافه ی مشکی رنگ و غرغر ارومش، دلش نیومد و فقط پوفی کشید و بالاخره از تخت جدا شد و قبل از اینکه از سرما بمیره روب پشمیاش رو دور خودش پیچید و سمت کلید گرمایش اتاق رفت و درجه ی حرارت رو بالا برد.
از اونجایی که سرما از تنش بیرون نمیرفت با برداشتن گوشی از دراور کنار تخت، سمت حمام رفت تا با نشستن توی اب داغ شاید بتونه این سرمای لعنتی رو از بدنش بیرون کنه.
درحال تنظیم میزان داغیِ آبِ درحال پرشدن توی وان بود که با صدای زنگ گوشیش سمتش رفت.
قبل از اینکه بتونه چیزی بگه صدای سه رین توی گوشی پیچید
-: معلوم هست کجایی؟
خب این لحن سه رین چیزی نبود که دلش بخواد روزش رو باهاش شروع کنه ، اما بدون توجه فقط با بیشتر کردن فشار آب و نشستن لبه ی وان مشغول ریختن شامپو بدنش داخل آب شد: عمارت، چطور؟
صدای سه رین بیش از چیزی که انتظارش رو داشت ازرده و عصبانی به نظر میومد: عمارت؟ واقعا جونگین؟ پاشو بیا خونه ببینم ، من از یه هفته پیش بهت گفته بودم که یه امروزو باید خونه باشی.
اوه ،
به کل فراموش کرده بود که قرار بود امروز خونه باشه ؛ دستی لای موهاش کشید و شامپویی که از روی بی حواسی نصفش رو توی آب خالی کرده بود لبه ی وان گذاشت
-: باور کن یادم نبود ولی جلسه ی امروز رو خودم گذاشتم نمیشه کنسلش کنم.
صدای شبیه به جیغ سه رین بلند شد: یعنی چی یادم نبود؟ وای جونگین من امروز نمیتونم خونه بمونم به دوستام قول دادم و وقتی به ته او گفتم خیلی ناراحت شد کلی جیغ زد و الان من اصن نمیدونم چیکار کنم.
درحین غر غر کردن های پشت سرهم سه رین ، از جا بلند شد و رو به آینه ی میز کنار وان قرار گرفت ؛
با دیدن کبودیِ پایین گردن و نزدیک ترقوه اش ناخواسته لب زد.
-: فاک!
و خب حرکت بشدت اشتباهی بود و یا شایدم بدشانسی بود که این 'فاک' گفتن دقیقا وسط جمله های اعتراضی و احساسی سه رین بود!
با زیر گریه زدن سه رین ، دستی لای موهاش کشید و سعی کرد خودش رو کنترل کنه
-: الان چرا گریه میکنی؟ ببین سه رین تو ففط پاشو برو به مهمونیت برس و فقط شب یکم زودتر برگرد. من بعدا با ته او حرف میزنم. ته او با من.
دختر جیغ زد: یعنی میخوای بگی شب هم نمیای؟ یعنی چی من این بچه رو نمیتونم ول کنم همینطوری.
جونگین که کم کم درحال عصبانی شدن بود کمی صداش بالاتر رفت: نمیدونم! شاید اومدم شایدم نیومدم انقد بامن بحث نکن من برنامه هام مشخص نیست!
Advertisement
با شروع غرهای سه رین ، گوشی رو از گوشش فاصله داد و روی میز سنگی جلوی آینه پرت کرد ،
دستی روی کبودی پایین گردنش و روی سینه اش کشید
و دوباره فقط لب زد: فاک!!
تاحالا هزاربار به سهون گفته بود کبودش نکنه و اون بچه ی عوضی اصلا به حرفش توجه نمیکرد
و بعدش هم که شب تا صبح پتو رو دور خودش پیچیده بود و باعث شده بود جونگین از سرما یخ بزنه!
گوشی رو دوباره کنار گوشش گذاشت و همچنان با غرغرهای سه رین مواجه شد.
اما با توی وان رفتن وسط حرفش پرید: سه رین بس کن تمومش کن ، انقد بحث کردن نداره تو برو به مهمونیت برس مشکل من بود خودم ته او رو یکاریش میکنم.فعلا پیش لیزا باشه میگم چانیول بیاد دنبالش.
و قبل ازینکه فرصت بیشتری برای خورد شدن اعصابش به سه رین بده گوشی رو قطع کرد و به چانیول پیام داد
-: هی یول ، میدونم شاید ازم بخاطر اینکه وسط خوشگذرونی ات با بک مزاحم شدم متنفر بشی اما یه امروزو برو پیش ته او و ارومش کن، با بکهیون هم که خیلی رفیقه!
دو هیچ به نفع تو. جبران میکنم
و بعد گوشی رو دوباره روی میز پرت کرد و با فرو رفتن توی اب داغ سعی کرد خودش رو اروم کنه.تقصیر جونگین نبود که خیلی زود پدر شده بود ؛ تقصیر اون نبود که خیلی زودتر از چیزی که انتظارش رو داشته باشه مسئولیت یه خانواده روی دوشش بود و اون مثل هرکس دیگه ای گاهی کم میورد ،
اما چرا باید همیشه بین خواسته های خودش و مسئولیت هاش گیرمیوفتاد؟
و این وسط عذاب وجدان لعنتی فقط برای تجزیه کردن مغزش به صورت خیلی آهسته و دردناک دست بکار میشد ،
و این کشمش های زیاد بین خواسته هاش و وجدانش
خسته اش کرده بود!
خیلی زیاد.!
.............
با صدای باز شدن در حمام بدون برداشتن بازوش از روی چشم هاش غر زد: سهون برو نبینمت
پسر چرخی به چشم هاش داد و جلوی اینه مشغول مسواک زدن شد: چته پاچه میگیری اول صبح؟
خب جونگین عصبانی بود و زبون درازی های سهون اصلا کمکی به اعصاب بهم ریخته اش نمیکرد؛ نفس عمیقی کشید و توی وان نشست: نگفتم منو کبود نکن؟ این کبودیا چیه لعنتی؟
به کبودیای روی گردن و سینه اش اشاره کرد ، کبودی هایی که حالا برای پنهان کردنشون باید خیلی تلاش میکرد و یا زندگیش ازین هم بهم ریخته تر میشد.
سهون که بنظرش عصبانیت جونگین بی منطق میومد فقط شونه ای انداخت بالا ، خب جونگین رو خیلی کم عصبانی دیده بود و حالا بنظرش واقعا عصبانی میومد
پس سعی کرد بیشتر از این تحریکش نکنه که یهو منفجر نشه.
+: تو لوسی زود کبود شدی نمیخواستم کبودت کنم
انگار جمله اش اونقدرم برای اروم کردن مرد جلوش انتخاب خوبی نبود چون یه لحظه واقعا بنظر میومد که مرد جلوش میخواد بهش حمله کنه
اما بعد از چند ثانیه مرد فقط نفسش رو بیرون داد و از وان خارج شد ،
مشغول پیچیدن حوله کرم رنگی دور خودش شد
-: اینم که تا صبح پتو رو کامل پیچیده بودی دور خودت منو فیریز کردی اونورتخت؛ لوس بودن منه؟
پسر لبخندی تحویلش داد: افرین خوب خودتو شناختی.
و جونگین فقط تونست از پررویی پسر بخنده: کم نیاری یه وقت؟
پسر از حمام خارج شد و هم زمان صداش رو بالا برد تا مرد بشنوه
+: من یکاری پیش اومده برام بعد از صبحونه برم خیلی غصه میخوری؟
مرد با لباس های راحتی اش که دکمه هاش نصفه نیمه باز بود ، کمی بعد از پسر به دنبالش خارج شد و وارد اتاق شد
-: اوه، داری منو تنها میذاری؟ من باید چیکار کنم بدون تو؟
Advertisement
مرد به شکل دراماتیک طوری گفت و روی مبل نشست و با گرفتن دست های سهون ، پسر روبه روی خودش کشوند
سهون چشم غره ای به مرد رفت:
گریه نکن شکلات، زود برمیگردم
متقابلا شبیه لحن مرد گفت و جونگین خندید؛
با گذاشتن دست هاش دور کمر پسر ، سهون رو مجبور کرد با گذاشتن زانوهاش دو طرف ران هاش روی پاش بشینه
-: اما فکر کنم بعد از اینکه بری و برگردی یکم چیزا عوض شه.
سهون یکی از ابروهاش رو بالا انداخت: چی مثلا؟
جونگین با یه دست صورت پسر رو گرفت و انگشت شستش رو روی لبش کشید: خب نمیدونم اما یکی از احتمالات خوبش یه سکس اتیشیه
+: و احتمالات بدش؟
مرد که حالا کمی احساس خطر کرده بود پسرو بیشتر توی بغلش کشید: اینکه تلاش کنی منو بکشی !
پسر خندش گرفت: خل شدی کیم؟چرا چرت و پرت داری میگی؟ اصن مگه دارم کجا میرم؟
جونگین سری تکون داد: تو داری میری من بدونم؟
آهی کشید: حس میکنم روز خیلی مزخرفی در پیشه!
و لب هاش رو لب های پسر روی پاش گذاشت.
-: بذار یکم بهترش کنم
روی لب های سهون زمزمه کرد و بعد بوسه رو عمیق تر کرد.
.............
......................
مرد مسن به پسر کنارش که با بافت یقه اسکی یشمی رنگش کنارش توی ماشین نشسته بود ، نگاهی انداخت: چیشده افتخار همراهی دادی؟
پسر بهش چشم غره ای رفت: بالاخره که برای قرارداد بستن منو لازم داری!نباشم گند میزنی . قبل اینکه بخوای التماسم کنی لطف کردم بهت.
مردمسن تر خندید: اوه چقد دلم برای زبون درازی هات تنگ شده بود!
پسر به معنای واقعی کلمه از حرف هاش منزجر میشد ، واقعا دلش میخواست یه روزی یه گلوله توی اون دهن که بنظرش زیادی گشاد میومد خالی کنه
اما فعلا مجبور بود تحملش کنه و این 'فعلا' دقیقا معلوم نبود که چند وقت قرار بود طول بکشه!
-: حواست باشه سهون، جایی که داریم میریم برای همیشه شرکت رو از لِولی که داشته خارج میکنه و بالاخره مام قاطی پروژه های بزرگتر میشیم! و این خیلی مهمه! گند نزنی یه وقت که اصن شوخی بردار نیس!
پسر درجواب چرخی به چشم هاش داد
و مرد ادامه داد: تو که اون شرکت کار میکنی حضورت ممکنه خوب باشه ممکنم هست باعث به فنا رفتن هممون بشه! اما من دارم این ریسک رو میپذیرم و توام سعی کن کلا زیاد حرف نزنی که کلا حرف زدنت خطرناکه. سعی کن جلوی کای هم زبون درازی نکنی که بحث خون هردومون وسطه.
وای خدایا تا کی میخواست سخنرانی کنه؟ باشه ی بی اعصابی زمزمه کرد و رو به شیشه ی ماشین درحال حرکت چرخید.
.................
بعد از گذشتن از ورودی بزرگ و نگهبانی ،
ماشین در قسمت پارکینگ ایستاد ، درطول تحویل دادن اسلحه ها به افرادی که حالا نزدیک بهشون و دور تا دورشون ایستاده بودن ، سهون نگاهی با اطراف انداخت
محوطه ی بزرگی بود که چند ساختمان دو طبقه و چندین سوله ی بزرگ در نزدیک تر و در پشت اونها مخازن ذخیره، جرثقیل های غول پیکر و لوله های بزرگی که سهون نمیتونست حدس بزنه دقیقا برای چه کاریه دیده میشد
مردی که بنظر رئیس میومد به سمت ساختمون سفید رنگی اشاره زد: ازینور
و موقعی که سهون و میونگجو همراه با ۵ ، ۶ نفری که به عنوان افرادشون باهاشون بودن خواستن حرکت کنن مردی که موهای نقره ای رنگی داشت و جلو تر بود برگشت: احتیاجی به همراه ندارین اقای اوه! افرادتون میتونن همینجا بمونن
لحن مرد دستوری بود و قبل ازینکه سهون بتونه اعتراضی بکنه ، مرد مسن تر به افرادش اشاره زد عقب بایستن ،
سهون نگاه چپی بهش انداخت
اونا داشتن توی دهن شیر پا میذاشتن و اون مرد پیر احمق همه جوره داشت باهاشون راه میومد
اول که اسلحه هارو تحویل داده بودن و حالا نفراتشون هم پیششون نبودن!
و حالا دونفری درحالی که هم پشت و هم جلوترشون چندین نفر قرار داشت، درحال وارد شدن به جایی بودن که هیچ معلوم نبود چه اتفاقی قراره بیوفته!
محض رضای خدا الان میخواستن با یکی از مهم ترین شخصیت های غیرقانونیِ کره ملاقات کنن و سهون هیچی به جز چاقوی جیبی کوچیکش که توی بوت کاترپیلای مشکی رنگش جاساز کرده بود نداشت!
و این درحالی بود که سر کوچیک ترین و جزئی ترین مخالفتی ممکن بود هراتفاقی بیوفته!
نگاهی به ساختمونی انداخت که آرم شرکت کی ام روی درهای شیشه ایِ اتوماتیکش طراحی شده بود،
با نفس عمیقی بعد از مردی که جلوتر وارد شده بود پا توی ساختمون گذاشت.
فقط امیدوار بود که توی شرکتی که دوست پسرش ، مدیرعاملش بود ، کشته نشه!
اینطوری خیلی غم انگیز بنظر میومد که بدونه ممکنه توی ساختمونی بمیره که..
وایسا، چی؟
دوست پسر؟!
همه ی فکرهای دیگه ای که توی ذهنش درحال چرخ خوردن بودن لحظه ای ایستاد
این حس خوبی که از بکار بردن لفظ دوست پسر برای اون مرد برنزه ، بهش دست داده بود اصلا منطقی نبود
حتی نشونه ی خوبی هم نبود!
همونطور که پشت سرِ مرد مو نقره ای درحال عبور از سالن های مختلف بود گوشه ی ذهنش داشت فکر میکرد که باید این بحث رو به زودی پیش جونگین وسط بکشه.
اینطوری ادامه دادن هرچیزی که بینشون بود با این رفتار های عجیبی که قلب سهون از خودش نشون میداد اصلا فکر خوبی نبود!
بالاخره با ورود به سالن نسبتا بزرگی که باوجود روز بودن انقد تاریک بود که تنها با نور لوستر ظریفی با طرح چوب که در وسط سالن بود روشن شده بود ، اخمی کرد.
اتاق بزرگی با دیوارهای آکوستیک فوم قهوه ای سوخته و مشکی بود ، میز نسبتا بزرگی که در وسط قرار داشت تنها وسیله ی داخل سالن بود
و از همه عجیب تر نبودن هیچ پنجره ای توی سالن بود
با اشاره ی دست مرد مو نقره ای ، سمت میز حرکت کردن
مرد دوباره مخاطب قرارشون داد: بشینین تا رئیس بیان.
سهون خودش رو روی صندلی ولو کرد و به افرادی که درهر گوشه از سالن ایستاده بودن نگاهی انداخت و بعد به دری که مرد مو نقره ای حالا ازش خارج شده بود!
اگه درگیری پیش میومد حتی اگه اسلحه هایی که همه ی افراد در کنار پهلوشون بسته شد رو نادیده میگیرفت امکان نداشت بتونه از پس این همه ادم بربیاد و بعد به در برسه!
بیشتر توی صندلی فرو رفت و به مرد کنارش چشم غره ای رفت که با لبخند حرص درارش مواجه شد: استرس نداشته باش سهونی! فکر نمیکنم اتفاقی بیوفته
سهون چرخی به چشم هاش داد: بهتره که نیوفته
میونگجو که معلوم بود اون هم کمی استرس داره به در نگاهی انداخت: نمیخوام به احتمال ۵۰ ، ۵۰ بودنش فکر کنم.
سهون صدایی از ته حلقش که نشون از اعتراض و بی حوصلگیش بود دراورد: اینکه بخوام کنار تو بمیرم خیلی مرگ تخمی و مسخره ایه.
همزمان با لگد مردمسن تر به ساق پای پسر ، صدای باز شدن در و بعد وارد شدن چند نفر باعث شد سر هردو به سمت تنها دربِ موجود درسالن بچرخه
مرد مو نقره ای اول وارد شد و بعد در رو برای مردی که کنار چندین نفر دیگه وارد شدن باز نگه داشت.
..........
....................
چند دقیقه ی طولانی طول کشیده بود تا سهون بفهمه ، مردِ آشنای مقابلش ، همون شخصیه که این همه وقت دنبالش میگشته.
مغزش اصلا نمیتونست اتفاقاتی که درحال رخ دادن بود رو پردازش کنه،
توی مرحله ی انکار ، دنبال شخص دیگه ای به عنوان 'کای' بین مردهای وارد شده میگشت ،
اما با کای خطاب شدن جونگین توسط میونگجو ، وارد مرحله ی جدیدِ شوک ؛ شده بود.
چرا تاحالا حتی به فکرش هم نرسیده بود که جونگین میتونه کای باشه؟!
چرا؟!
خب واضح بود ، جونگین اصلا به رئیس بزرگ ترین باند مافیایی کره بودن نمیخورد!
پس لعنت بهش چرا این مرد جلیقه پوشِ رو به روش با موهایی که به طرف راست صورتش حالت داده شده بود ، انقد کای بودن رو فریاد میکشید؟!
در یه لحظه ی کاملا خجالت اور ، فکر کرد شاید کای برادر دو قلوی جونگین باشه؟!
اما مکثِ طولانی تر از حد معمول مرد وقتی نگاهشون باهم تلاقی میکرد ؛ این فرضیه رو هم رد میکرد!!
اون مرد لعنتی که به مبل چرم تکیه داده بود و بخاطر نور کم اتاق نیمه ی صورتش کمی تاریک تر دیده میشد سیگارش رو روی جاسیگاری فیکس کرد و با اشاره ی سرش، مرد کناریش که شلوار ساده ی مشکی رنگی همراه پیراهن سفیدرنگ ساده اما چسبونی تنش بود پوشه ی قهوه ای رنگی روی میز قرار داد و به سمت مخالف سر داد
مرد مقابل پوشه رو برداشت و بعد از باز کردن با نگاهی سرسری اون رو سمت مردی که کنارش خشک شده بود گرفت و رو به مردی که به مبل انتهای میز تکیه زده بود پرسید: اشکالی نداره که اول متن رو بخونیم دیگه؟ البته قصد بی احترامی ندارم بالاخره هر قراردادی رو بدون خوندن نمیشه امضا کرد
مرد یکی از پاهاش رو روی اون یکی پاش انداخت: فقط سریع!
با قرار گرفتن پوشه قهوه ای رنگ جلوش ، به سختی نگاهش رو از مردی که با جلیقه ی مشکی رنگ روی اون پیرهن مردونه ی سفید ، همراه کیف کنارپهلوی چرم قهوه ای رنگی که از دوطرف شونه هاش رد شده و روی کمربندش ست میشد که در دوطرف پهلو دو کاور کلت کمری قرار داشت رو به روش نشسته بود؛ گرفت و به پوشه ی توی دستش داد
اون چرا هیچی از جونگین نمیدونست؟!
اگه اونی که رو به روش نشسته بود کای بود ، پس کیم جونگینی که تا همین دو ساعت پیش پیشش بود کی بود؟
این لعنتی که رو به روش نشسته بود هیچ شباهتی به مردی که دیشب توی بغلش خوابیده بود نداشت!
اون کای بود! محض رضای خدا! رئیس بزرگ ترین باند مافیایی شهر
و بازهم این جمله دوباره و دوباره توی ذهنش تکرار میشد
'اون هیچی از جونگین نمیدونست!'
یعنی چانیول هم میدونست؟!
چانیول کجای این بازی بود پس؟
چطوری سهون تا الان این همه خارج از گود ایستاده بود و بازی ای رو بازی میکرد که جونگین لعنتی ،کای یا هر کوفتی که اسمش هست براش چیده بود؟
و خودش و مهم تر از همه برادرش رو صاف وارد بازیای کرده بود که خیلی بزرگ تر از چیزی بود که سهون فکر میکرد!
حالا باید چیکار میکرد؟
بعد از چندین دقیقه کلنجار رفتن با خودش تونست روی متن قرار داد تمرکز کنه.
کمی بیشتر از حد معمول طول کشید تا بتونه متن رو بخونه
با بستن پوشه ، اون رو روی میز قرار داد و به مردی که رو به روش نشسته بود نگاه کرد: نوشته که سود سالیانه به با کارمزد ۵۰ درصد برای ما میشه
مرد رو به رو با نیشخند کجی یکی از ابروهاش رو بالا برد: خب؟
پسر به پشتی صندلی تکیه زد: خیلی کمه! حداکثر باید بشه ۳۰! تقسیم سود ۷۰ ؛ ۳۰!
با محو شدن لبخند روی لب های مرد رو به رو ، جو کمی متشنج شده و میونگجو کنار سهون کمی تکون خورد و به سهون چشم غره ای رفت
مرد ایستاده نزدیک کای ، اخمی کرد: ما داریم یه گروه رو به شما انتقال میدیم و اسم شما میاد جزو زبرمجموعه ی کی ام!همین خودش برای گروهی مثل شما خیلی ام زیادیه! سودش اونقد هست که اصن نمیتونی تصورش رو بکنی! پس جای حرف های زیادی فقط باید تشکر کنی
پسر با خونسردیای که سعی داشت روی صورت و حرفاش حفظ کنه و مطمئن بود موفقه ، سیگاری روشن کرد
+:اینکه برای ما چی زیادیه چی کم تو تعیین نمیکنی! این سود بدردما نمیخوره! اگه مشکل دارین میتونین یه شرکت دیگه انتخاب کنین!
پسر گفت درحالی که به مردی که حس میکرد دیگه نمیشناستش زل زده بود
با حرف سهون ، مرد اسلحه اش رو از کیف کمری اش خارج کرد و همزمان با حرکت مرد ، تعداد زیادی اسلحه سمت پسر و مرد کنارش نشونه گرفته شد
-: تو واقعا زبونت به حلقت زیادی کرده؟ اصن حواست هست که جلوی کی داری حرف میزنی؟
میونگجو دست پاچه شده دست هاش رو به معنای تسلیم بالا برد: نه سهون قصدش این نبود که توهین کنه ، اصن شما..
با حرکت دست مرد که بالا اومده بود مرد مسن تر ساکت شد ،
کای همونطور که به پسری که بدون توجه به اسلحه های نشونه رفته به سمتش بهش چشم غره میرفت، نگاه میکرد چرخی به دستش داد: اسلحه ها پایین ،
مرد پای راستش رو روی پای چپش انداخت: با توام هستم تیونگ!
مرد کناری که بشدت از دست پسر عصبانی بنظر میومد اسلحه اش رو بالاخره پایین اورد و سرجاش برگردوند.
کای همونطور که به پسر نگاه میکرد کمی سرش رو به طرفی کج کرد: ۶۰، ۴۰ ، چطوره؟
سهون که نمیدونست دقیقا به چه علت انقدر دلش میخواد بلند شه و تا جون داره مرد رو به روش رو بزنه خواست اعتراض کنه که توسط عموش ساکت شد: خیلی عالیه!
با تعجب و هیجانی که بخاطر کوتاه اومدن مرد مقابل بود ، سریع قبل از اینکه شرایط فوق العاده بخواد عوض بشه ، پوشه ی قهوه ای رنگ رو باز کرد ، و با خودکاری که تیونگ دستش داد شروع به امضا کردن قرار داد کرد: میتونم بپرسم که بین این همه انتخاب چرا ما؟
کای پوک محکمی از سیگار مشکی رنگ توی دستش گرفت و نیشخند کجش دوباره خودنمایی کرد: شاید چون از سهونیتون خوشم اومده؟
اوه ،
دست سهون ناخوداگاه به سمت غلاف چرم کلت کمریش که حالا خالی بود رفت ،
چقدر دلش میخواست بلند شه یه مشت محکم توی صورت خوش قیافه ی عوضیش بکوبه و بعد تاجایی که نفس داره بوسش کنه!
چی؟!
نه ، اصن امکان نداشت
نه نه
اصلا و ابدا توی این شرایط نباید به این چیزا فکر میکرد
محض رضای خدا ، چش شده بود؟!
با صدای میونگجو به واقعیت برگشت: سهونِ ما؟!
مرد رو به رو سری به معنای تایید تکون داد: حتما میدونی که میدونم تو کمپانی ما پیش برادرمه!
و بازهم اون نیشخند اعصاب خورد کن و درعین حال جذاب روی لب هاش نشست: مهره ی خوبیه ، حواست بهش باشه که اگه چیزیش بشه داداشِ من خیلی ناراحت میشه ، میدونی که چی میگم؟
مرد مسن تر سری به معنای تایید تکون داد: اوه اره حتما! سهونی مثل پسرم میمونه خیالتون راحت باشه، حواسم بهش هست!
سهون برای لحظه ای نگاه تیزش رو از جونگین گرفت تا به مرد مسن چشم غره ای بره ،
-: خوبه،
مرد به پشتیِ صندلیاش تکیه داد: کارمون فعلا تمومه ، میتونین برین!
میونگجو و سهون بانگاهی بهم از جا بلندشدن و خواستن سمت در برن که صدای مرد متوقفشون کرد
-: سهون بمونه ، بقیه همه بیرون.
مرد مسن تر با نگاه متعجبی سمت کای چرخید که کای همونطور که سیگارش رو تو جاسیگاری خاموش میکرد تک ابرویی بالا انداخت: مشکلی هست؟
میونگجو سری به معنای نه تکون داد: اوه نه اصلا! لبخندی زد: مطمئن باشین از کار با پشیمون نمیشین!
سمت سهون چرخید و به شونهاش زد: دم ماشین منتظرت میمونم.
.............
.....................
سهون همونطور ایستاده بهش زل زده بود
و جونگین نمیتونست حدس بزنه توی ذهنش چی داره میگذره ، صورتش هم که مثل همیشه توی بیحالت ترین شکل ممکن بود!
اما از نگاه تیزش توی کل مدت جلسه میدونست که سهون نیاز داره باهاش حرف بزنه ، پس این موقعیت رو براش فراهم کرده بود،
دقیقا با صدای قدم های اخرین افراد موجود در سالن و بعد بسته شدن در ، به مردی که انگار توی حالت ایستادهاش فیریز شده بود لبخند افتضاحی زد،
و قبل ازینکه بتونه حرف بزنه ، ضربه ی محکمی که به صورتش خورد باعث شد با تعجب به سمت چپ خم بشه
با اخ بلندی ، دستی به لبش کشید: وات د ..!!
با بلند شدن از روی صندلی رو به پسر که حالا با دست های مشت شده و نگاه عصبانی بهش چشم غره میرفت ، شد: باشه قبول دارم این حقم ب..
مشت بعدی که دوباره به لب بیچاره اش و دقیقا از همون زاویه ی قبلی برخورد کرد باعث شد طعم آهنی خون توی دهنش بپیچه و قبل ازینکه از حالت خم شده از درد صاف بشه؛ دست سهون دراز شد و یکی از کلت های کمری از غلاف کمری که روی پهلوش فیکس شده بود ، برداشته شده بود
با پشت دستش خون های دهنش رو پاک کرد و قبل از اینکه بتونه حرف بزنه سهون غرید: خفه شو! اصلا سعی نکن حرف بزنی لعنتی.
کای با ابروی بالا انداخته نگاهش کرد ،
به طرز فاجعه آمیزی مرد آروم بنظر میومد و این آروم بودن باعث میشد عصب های سهون بیشتر و بیشتر تحریک بشن
اسلحه ای که از مرد برداشته بود سمتش نشونه رفت.
+: کای ، اره؟!
مرد با احتیاط به سمتش حرکت کرد: تو میتونی شکلات صدام کنی!!
و نیشخندی زد
...................................................................
.
Advertisement
- In Serial36 Chapters
The World of Argos
Description: Zachary Alan Lee was a computer programmer who died in his sleep. Having been a fan of LitRPG and a writer on his favorite website. Little did he know that a God of a different universe was one of his fans. Upon his death, Zach was reborn on the World of Argos. Having a second chance at life and the ability to live in a world with Magic and system that would allow him to upgrade his body and soul, Zach sets off to forge a new destiny. One of his own making. Author’s Note: Hey, if you like Town building please come in and read my story. My main focus will be writing a fun story about a struggling MC trying to gain power and a little bit of safety in his new life. Since I am starting a business and have a family I will be posting infrequently. Additionally, there will be errors in spelling and grammar, but I am being up front about it, please leave specific feedback and I will gladly correct it. Cover art is not my own and I will be returning from Hiatus soon 4/27/18
8 101 - In Serial40 Chapters
Rush to Level 0
Equipped with nothing but a promise and her childhood AI companion, Sarah triggered an event that shouldn’t occur. From that moment darkweb hackers, information brokers, and secret techno cults plagued her as she raced to find the hidden clues and complete the challenge before time runs out. The closer she got, the more it becomes apparent that reaching the hidden level was merely the beginning Cover commissioned from Ligerstorm Edited by Take Walker
8 181 - In Serial6 Chapters
The Beauty Of The End
William was abandoned by his family and left with a mother who detests him. He is forced into a life of crime, stealing just to feed his mother and himself. But that changes when he's given an opportunity to turn over a new leaf in a world of magic, war and tragedy. ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- The Beauty Of The End takes place in a fantasy medieval world where magic exists in multiple forms. William is a boy abandoned by his family and left with a mother who detests him, and at a young age is forced into crime just to feed the both of them. But one day he is visited by a knight order who tell him he has potential for magic. Listening to their words, he leaves to start a new life and train to become a mage like them. The Beauty Of The End updates every day and I'm hoping to push out 100+ chapters consisting off, at the minimum, five arcs. Sometimes there might be double uploads to make up for a break I might've taken. I have most of the story planned out in my head and am just writing down where I think the story should go. I have planned up to arc 2 and maybe some ideas for 3, but that's about it. Thoughts and criticism are appreciated, there's obviously going to be grammar and maybe spelling mistakes that'll I'll try to spot and fix. I might occasionally post chapters that explain certain parts of the world, e.g. lore, countries, organizations, species, magic etc.
8 212 - In Serial50 Chapters
The Cracks in the Labyrinth
Evoking the paranoid tension of Rosemary's Baby and the unnerving atmosphere of the cult horror film Jacob's Ladder, The Cracks in the Labyrinth is a disturbing psychological thriller set in present-day Caracas, where the government has devolved into a "democratic dictatorship"-a creepy suspense novel meant to challenge your deeper, subconscious fears of losing control.It consumed the sanity of an entire country...And it was not from this world. It couldn't have been. Whatever caused the incident known as "The Red Christmas" drove Venezuela into madness.Even ten years since it happened, none of the survivors of that night dare to attempt to make sense of it all, including Adam. Living ostracized to hide from the brutal way of life in Caracas, he's working tirelessly as an online writer to help his brother and sister flee the country. Now, as he's about to have enough money to take them to safety, he receives an email from his old girlfriend ... which is remarkable, considering she's been presumed dead for years. Adam tries to think nothing of the email or the broken video file attached to it. He convinces himself that it has to be a computer virus of some kind until he discovers something terrifying: the video might link his sister to the worst night of his life, the night his girlfriend went missing, the night of "The Red Christmas". Then he realizes this could be a threat; his sister's life could be in danger. As he starts to investigate who sent the video, Adam begins to uncover dark truths about his neighbors and finds evidence that there might be a larger conspiracy at play. The problem is that he's starting to suffer from hellish hallucinations that make him question what is real. Soon, the only clear thing to him is that someone doesn't want him to dig up the past. Will Adam be able to stay sane long enough to find out what really happened the night of "The Red Christmas"? Will he succeed in helping his family escape the country?
8 111 - In Serial13 Chapters
Ready, Set, Go! - GameLit Isekai
Meet the skeptical, ironical, slightly sadistic and manganime-loving -but definitively not otaku- fifteen years old junior high student: Eugene. He hates bothersome things. He hates bothersome people. But the thing he hates the most is... People talking about me behind my back. Oops... I got found out? What do you want? Also, who gave you permission to write about me, huh? Isn't that a crime? You are using my persona as a character without consent, isn't that illegal? I can, though? Because, I want to...? What kind of logic is that?! That's not a good reason at all! You'll understand when you grow older... What do you mean...? Hey... Hey! Don't ignore me! Stop raising your hand... What's up with that cliched magic circle?! This isn't funny! Don't, don't you dare casting that spell...! Hey, I'm talking to you, you bas—!!! *Fwip!* ...Ahem. Anyways. Watch in amuse as Eugene lives exciting adventures in the world I totally didn't send him to against his own will just now... A world of magic, monsters, and an oh-so cliched System that everyone seems to be going nuts about these days on. Ready, set, Go! Run, jump, till you can no more! Fight or flight, love and lie to live your life! Walk through this exciting GameLit Isekai from the start, and make company to this lonely God that is its author in the strive for true entertainment! And more important. Don't talk about what you saw here with anyone.
8 159 - In Serial32 Chapters
Star Wars IX- The Rise of Skywalker
"We've passed on all we know. A thousand generations live in you now, but this is your fight." A familiar voice, Luke's, whispers. Luke Skywalker stands net to R2-D2 the sky around him burns shades of orange, yellow and red and behind him a Jedi temple burns.Kylo feels his father's hand upon his face the watched as his father falls into the abyss."Your journey nears its end." A sinister voice now whispers, and a flash of blue light reveals a fleet of Imperial Star Destroyers filling the vastness of space as blue fire leaps between them.A powerful red laser of an unseen weapon obliterates the surface of a planet.Shrieks, whispers and screams and then the sound of a lightsaber igniting. A fiery red saber but behind that saber is Rey, her hand twitches and the saber becomes a double-pronged staff. A maniacal evil laugh cackles.Kylo woke with a start and sat upright on his bed.Written after the first trailer dropped and finished before the film was released. Contains references to previous films, novelisations and comics.I'm a Reylo shipper but there will be no major smut- one additional slightly adult chapter at the end of the book.#Bendemption#Reyloisendgame#1-starwarsfanfiction 25.12.19#1- Dyad 4.5.20 (May the 4th be with you)#1-Bendemption 4.4.20#17- Reylo 25.8.20#1-episode iv 30.11.20#2- reylofanficyion 6.1.22'This is legit my favourite reylo fan fiction OMG it's so in character and like literally perfect for episode 9 I'm dying this is amazing.''You definitely did justice to this story, so much warmth and hope at the end.''Why couldn't Rise of Skywalker be just THIS?? This story is miles better than what we got. This was wonderful and healed so many wounds inflicted by that movie. Thank you so much for sharing this. Your hard work is much appreciated!'Consider donating to Adam's charity Arts in the Armed Forces.https://www.gofundme.com/f/bensoloslegacy
8 108

