《chocolate and ice》part28
Advertisement
فلش بک سال 1993 |
زن درحالی که سعی داشت لرزش دست هاش رو نادیده بگیره ، نوزاد پیچیده شده لای پتوی آبی رنگ رو از دست پرستار گرفت و به خودش فشارش داد،
با حس سنگینیِ نگاه شخصی، نگاهش رو از روی نوزادی که توی بغلش خوابیده بود برداشت
با دیدن شخصی که لای چارچوب در و رو به روی در نیمه باز ایستاده بود لبخندی روی لب هاش قرار گرفت
-: هی عزیزدلم ، چرا نمیای تو؟
زن با صدای ارومی گفت تا نوزاد توی بغلش رو بیدار نکنه و همزمان با پشت دست های لرزونش اشک هاش رو از صورتش پاک کرد!
پسر توی اتاق وارد شد و کنار تخت زن قرار گرفت: مامی، خوبی؟
نگاه پسر نگران بود و باعث گرم شدن قلب زن میشد، یکی از دست هاش که ازاد بود رو دراز کرد و لپ های نرم پسرک رو نوازش کرد: خوبم عزیزم! هم من هم برادرت! میخوای ببینیش؟
پسر با کمی مکث ، به معنای اره سر تکون داد و روی تختی که کمی لکه های خون هنوز در قسمت هاییاش وجود داشت نشست، زن کمی خودش رو بالاتر کشید و نوزاد رو جلوی پسر گرفت
پسربچه نفس هیجان زده ای کشید و با چشم هایی که برق میزدند به موجود کوچولوی پیچیده شده لای پارچه های ابی رنگ خیره شد: مامی..چقد..خوشگله
زن با لبخندی گونه ی نوزاد رو نوازش کرد که باعث شد بچه کمی تکون بخوره و کمی نق نق کنه که باعث شد پسربچه ی بزرگتر باخوشحالی بخنده: اوه خدا اون خیلی نازه
زن موهای پسر بزرگ تر از صورتش کنار زد: دوست داری اسمش رو چی بذاریم؟
پسر به مادرش نگاه کرد: من ؛ میتونم انتخاب کنم؟
زن با چشم هایی که اشکی شده بود گونه ی پسرش رو نوازش کرد:بیا بگیرش بغلت
نوزاد رو با اینکه پسربچه از گرفتنش کمی میترسید دستش داد و با دیدن قرار گرفتن نوزاد توی دست های کوچولوی پسر بزرگترش لبخندی زد
-: مامان ازت یه قولی میخواد! به مامان قول میدی که دوسش داشته باشی و مواظبش باشی؟ اون یه هیونگ قوی میخواد که همیشه مواظبش باشه، به مامان قول میدی هیونگش باشی؟
پسر که از حس بچه ی کوچیک توی بغلش حس بزرگ بودن پیدا کرده بود سری به معنای تایید تکون داد: قول میدم! من همیشه مواظبتونم! هم مامی هم این کوچولو
زن با چشم های اشکی خنده ای کرد و گونه ی پسر بوسید: نمیخوای براش اسم بذاری؟
پسر کمی خم شد و روی دماغ کوچولو و صورتی رنگ نوزاد بوسه ی کوچیکی زد: چانیول چطوره؟..میخوام صداش کنم یولی!
.................
..........................
ساکت به بیرون زل زده بود و تو ذهنش داشت خودخوری میکرد؛ به صحنه ای که دیده بود و حالا دوباره یادش افتاده بود؛ فکر میکرد ، به حرفایی که شنیده بود!
جونگین امروز نبود ، سهون هم نبود! امکان نداشت پیش هم باشن ، داشت؟!
چانیول به پسر کناری که به طرز عجیبی ساکت شده بود نگاه کرد: هی بک؟! خوبی؟
پسر به طرف راننده برگشت: هوم؟ اره خوبم
مرد دستی لای موهاش کشید: اگه سختته و میخوای دو نفری باشیم میخوای زنگ بزنم بگم که ما نمیتونیم بریم دنبالش؟
بکهیون سریع دست هاش به معنی نه تکون داد: نه نه.. اتفاقا من خیلی دلم براش تنگ شده! من فقط یه لحظه رفتم تو فکر.. وگرنه خیلی هم خوش میگذره من مطمئنم
چانیول دستی لای موهاش کشید ،
شده تاحالا برای انجام ندادن یه کاری دنبال بهانه باشی؟ چون خیلی ساده فقط دلت نمیخواد انجامش بدی ، اما وجدان لعنتی همیشه وقتی نباید حضور داشته باشه حضور داره و نمیذاره که فقط کنسلش کنی
پس دنبال محرک و عامل های بیرونی برای اوردن دلیل موجه برای 'جناب وجدان' میشی تا بتونی اون کارو انجام ندی و درکنارش عذاب وجدان هم نداشته باشی!
Advertisement
اما همه ی عامل های بیرونی اطراف چانیول هم داشتن در راستای انجام شدن کار پیش رفتن
نفسش رو با کمی فشار بیش از حدی خارج کرد: اما من میخواستم امروز دوتایی باشیم.. میدونی؟ همه چی داشت فوق العاده پیش میرفت تا وقتی اون فسقلی تصمیم گرفت برنامه هامونو به فنا بده!!
............
فلش بک | دوساعت قبل
چند دقیقه ای میشد بیدار شده بود و خیلی اروم پسری که پشت بهش و نزدیک انتهای تخت مچاله شده بود رو سمت خودش کشیده بود تا توی بغلش قرار بگیره.
و مشغول نگاه کردن به چهره ی غرق خوابش شده بود؛ موهای عسلی رنگ پسر از صورتش کنار زد؛ اولین پسری غیر از جونگین بود که کنارش روی تخت بدون انجام عملیات خاصی خوابیده بود! خیلی ساده فقط کنارش خوابیده بود ولی یکی از بهترین خواب های عمرش بود! و بیدار شدنش؟! عاشق بیدار شدن کنارش بود.
کاش میتونست هرروزش رو با دیدن قیافه ی خوابیده ی بامزه ی پسر توی بغلش شروع کنه!
پسر توی خواب کمی تکون خورد و پشت به چانیول چرخید
مرد خندش گرفت و سعی کرد دوباره پسر رو توی بغلش به سمت خودش برگردونه که با زنگ خوردن گوشی روی دراور کنار تخت؛ از جا پرید و با ضربان قلبی که بشدت تند شده بود که دلیلش هم صدای بلند و مزخرف زنگ تلفنش بود ، بدون نگاه کردن به صفحه گوشی فقط برای خفه کردن صدای بلندش جواب داد:بله؟
لحنش ناخوداگاه کمی تند بود ، واقعا دلش میخواست کسی که این موقع روز تعطیل بهش زنگ زده رو درجا خفه کنه
با پیچیدن صدای بچهگونه توی گوشی سرجاش خشکش زد: چانی؟! چرا دعوام میکنی منکه هنوز چیزی نگفتم!
مرد خندش گرفت: دعوا نکردم کلوچه ، نفهمیدم تویی عزیزم
بکهیون که از سروصداها بیدار شده بود با چندبار کشیدن بدنش به راست و چپ و غرغرهای ریز درحالی که خمیازه میکشید روی تخت نشست!
موهاش توی هوا پخش شده بود ، تیشرت خواب ساتناش کج و کوله شده و سمت راست انتهایی لباس خوابش تا پهلوش بالا رفته بود، درحالی که چشم هاش همچنان نیمه باز بود و کاملا معلوم بود که هنوز ریاستارت نشده
واقعا بامزه شده بود و اگه ته او پشت خط درحال تند تند حرف زدن نبود ، حتما بغلش میکرد و حسابی فشارش میداد
که با حرف ته او نظرش به کوچولویی که تند تند درحال حرف زدن بود جلب شد: بابا امروز نیست ، مامان هم گفت امروز با دوست هاش مهمونی دعوته و من رو نمیتونه با خودش ببره و گفت که به لیزا زنگ میزنه تا بیاد پیشم! اما من جیغ زدم و گفتم دوسش ندارم و اومدم تو اتاقم، کار بدی کردم؟
چانیول کمی تعجب کرد، چرا باید روز تعطیل هم بچه رو به پرستار میدادن؟
-:خب چرا سر مامان داد زدی؟
بکهیون حالا که کامل بیدار شده بود و متوجه ی ته او پشت خط شده بود خودش رو سمت چانیول کشید و گوشش رو به تلفن نزدیک کرد تا بتونه بشنوه
-: چون امروز تعطیله، همش نیستن و من دلم میخواد حداقل اخر هفته پیششون باشم! اما اونا بازم نیستن!
چانیول به بکهیونی که حالا اخم کرده بود نگاهی انداخت: بابات که کار داره احتمالا ، مامانت هم ..
خوب واقعیت این بود که چانیول دلش میخواست هرچی از دهنش درمیاد نثار مادر گرامیش بکنه، اما خب
هرچی نباشه مادرشِ و چانیول هم قصدی برای خراب کردن خودش پیش برادرزاده اش نداشت پس با نفسی ادامه داد
-: مادرت گفتی چیکار داشت؟
ته او از اونور خط کمی بنظر بی حوصله میومد: مامی وقتی من باهاش دعوا کردم زنگ زد بابایی و کلی سرش داد زد!به بابا گفت که از هفته قبل گفته بود که امروز نیست و بابایی باید پیشم میموند!و بعد نمیدونم بابا چی بهش که مامان زد زیرگریه! من نمیدونم همه ی اینا یعنی چی! من فقط دیگه نمیخوام پیش لیزا باشم حداقل امروز! میخوام برم بیرون
Advertisement
صدای ته او طوری به نظر میومد که انگار هرلحظه ممکنه زیر گریه بزنه!
با سردرگمی کمی سرش رو خاروند و به بکهیونی که هرچی میگذشت بیشتر اخم میکرد نیم نگاهی انداخت! حالا اونقدرم به نظر سه رین مقصر نمیومد! جونگین اگه میدونست چرا خونه نبود؟
یا اصلا به چانیول چه ربطی داشت که درحال پیدا کردن مقصر این وسط بود؟
درحال فکر کردن به این بود که دقیقا چطوری باید یه بچه ی کوچولو رو دلداری بده که دست بکهیون سمتش دراز شد و بهش اشاره کرد گوشی رو بهش بده
چانیول پوفی کشید: هی ته او عزیزم .. میگم بکهیونی اینجاس میخواد باهات حرف بزنه
صدای ته او به سرعت شاد شد: بکی؟
چانیول با خنده گوشی رو دست بکهیون داد
پسر کوچک تر همانطور که سعی میکرد موهاش رو مرتب کنه گوشی رو از دستش گرفت
▪︎: سلام فسقلی.. چطوری؟
چانیول به بکهیونی نگاه میکرد که حالا از تخت بلند شده و توی اتاق رژه میرفت و همزمان با ته او حرف میزد
▪︎: نظرت چیه که من و چانی بیایم امروز دنبالت و کل امروزو با ما باشی؟هوم؟ اینطوری دیگه لازم نیست ناراحت باشی
چانیول لبخندی زد که با گذشت چند ثانیه با هضم معنی جمله خشک شد و به سرعت از جا پرید: چی؟!
این یعنی هرچی برنامه چیده بود از دست رفته بود! با دست به بکهیون اشاره کرد که حرفش رو پس بگیره اما درجواب فقط چشم غره ای نصیبش شده بود
............
....................
ته او توی بغل بکهیون نشسته بود و یکی از دست هاش دور گردن پسر حلقه شده بود ، چانیول واقعا این حجم از علاقه ای که بین بکهیون و ته او بود رو درک نمیکرد
اصلا مگه چندبار همدیگه رو دیده بودن؟!
و این اصلا درست نبود به هیچ وجه اما چانیول به اون کوچولو حسودی میکرد؟!
نه به هیچ وجه!
وقتی ته او با خنده ی کوتاهی بکهیون رو بوس کرد چانیول پوفی کشید: هی هی..
با انگشت اشاره لپ ته او رو به عقب هل داد: کلوچه بوس نداریم! بکهیون رو فقط میتونی بغل کنی.
و دقیقا همون موقع ذهنش بهش تلنگر زد "داری به یه بچه ی ۴ ساله حسودی میکنی"
اوه گاد..
از کی انقد اوضاعش خراب شده بود؟!
ته او روی دست مرد که صورتش رو عقب داده بود زد: هرکار دلم بخواد میکنم به تو چه؟
بکهیون زیرخنده زد: هی مرد کوچولو با عمو درست حرف بزن
چانیول چشم غره ای به پسر کوچولوی روی پای بکهیون رفت
-:اولا که به من ربط داره چون دوست پسرشم! همه چیز بک به من مربوطه
دوما ، تو اصلا باید روی صندلیکودک عقب میشستی نه روی پای بک جلو!
سوما ، من عموتم محض رضای خدا! این چه طرز حرف زدنه؟
پسرکوچولو یکی از انگشت های تپلیاش رو به نشانه ی شماره اول بالا گرفت: دوست پسر منم هست اگه دوست توئه
انگشت دوم اش رو بالا برد: خود بکهیونی اجازه داد
و انگشت سوم: تو اصلا هم شبیه عموها نیستی! چرا داری با من دعوا میکنی؟
چانیول چرخی به چشم هاش داد و با زدن راهنما سمت چپ پیچید: بکهیونی دوست پسر تو نیست! اون فقط دوست توئه ولی دوست پسر منه
پسر کوچولو با لب هایی که کمی اویزون شده بود غر زد: دوست با دوست پسر چه فرقی داره؟اون دوستیه که پسره! فرقش چیه؟
چانیول هوفی کرد: فرقش اینه که با دوست پسر کارایی میکنی که با دوستی که پسره نمیکنی.
ته او با چین بامزه ای که بخاطر فکر کردن به ابروهاش داده بود سمت بکهیون چرخید: مثلا چه کارایی؟
قبل ازینکه بکهیون فرصت جمع کردن حرف های احمقانه ی چانیول رو داشته باشه، مرد بزرگتر شروع به حرف زدن کرد: خب مثل اون کارایی که مثلا مامان بابات میکنن! یا مثلا مردا با زن هایی که دوستشون دارن! ازون مدل کارا
بکهیون یهو هشداد داد: چان! تمومش کن اون فقط یه بچه اس
ته او با لبخندی که به صورت تعجب اوری روی لب هاش ظاهر شده بود دست هاش بهم کوبید: مثل بوس کردن؟اما اونطوری هردوتا بابا میشن که! پس مامان چی؟
چانیول خیلی سریع پروند:عشق ربطی به جنسیت نداره کلوچه! لزومی نداره حتما یه مامان این وسط باشه! مگه دوتا بابا ..؟
با نیشگونی که بکهیون از بازوی مرد گرفت ، مرد ساکت شد و دستی لای موهاش کشید:محض رضای خدا، چی دارم میگم؟جونگین منو میکشه!
کوچیک ترین پسر توی ماشین یهو پرسید: جنسیت یعنی چی؟
بکهیون که هم خندش گرفته بود و هم بخاطر بحث احمقانه ای که چانیول وسط انداخته بود عصبانی بود ، ضبط ماشین رو روشن کرد تا اهنگ لایتی توی فضای ماشین پخش بشه: خب بنظرم بسه دیگه! ته او با شهربازی موافق تری بریم یا باغ وحش؟
-: باغ وحش ! باغ وحشش!!
پسر کوچولو درحالی که با خوشحالی از جاش بلند شده و کاملا موضوعات قبلی رو فراموش کرده و دور گردن بکهیون رو دو دستی چسبیده بود گفت و ماچ محکمی روی لپ بکهیون کاشت که باعث خنده ی بلند بکهیون و چلونده شدن پسر کوچیک تر توی بغلش شد
...........
.......................
اون مرد لعنتی که به مبل چرم تکیه داده بود و بخاطر نور کم اتاق نیمه ی صورتش کمی تاریک تر دیده میشد سیگارش رو روی جاسیگاری فیکس کرد و با اشاره ی سرش، مرد کناریش که شلوار ساده ی مشکی رنگی همراه پیراهن سفیدرنگ ساده اما چسبونی تنش بود پوشه ی قهوه ای رنگی روی میز قرار داد و به سمت مخالف سر داد
مرد مقابل پوشه رو برداشت و بعد از باز کردن با نگاهی سرسری اون رو سمت مردی که کنارش خشک شده بود گرفت و رو به مردی که به مبل انتهای میز تکیه زده بود پرسید: اشکالی نداره که اول متن رو بخونیم دیگه؟ البته قصد بی احترامی ندارم بالاخره هر قراردادی رو بدون خوندن نمیشه امضا کرد.
مرد یکی از پاهاش رو روی اون یکی پاش انداخت: فقط سریع!
با قرار گرفتن پوشه قهوه ای رنگ جلوش ، به سختی نگاهش رو از مردی که با جلیقه ی مشکی رنگ روی اون پیرهن مردونه ی سفید ، همراه کیف کنارپهلوی چرم قهوه ای رنگی که از دوطرف شونه هاش رد شده و روی کمربندش ست میشد که در دوطرف پهلو دو کاور کلت کمری قرار داشت رو به روش نشسته بود؛ گرفت و به پوشه ی توی دستش داد
اون چرا هیچی از جونگین نمیدونست؟!
اگه اونی که رو به روش نشسته بود کای بود ، پس کیم جونگینی که تا همین دو ساعت پیش پیشش بود کی بود؟
این لعنتی که رو به روش نشسته بود هیچ شباهتی به مردی که دیشب توی بغلش خوابیده بود نداشت!
اون کای بود! محض رضای خدا! رئیس بزرگ ترین باند مافیایی شهر
و بازهم این جمله دوباره و دوباره توی ذهنش تکرار میشد
'اون هیچی از جونگین نمیدونست!'
یعنی چانیول هم میدونست؟!
چانیول کجای این بازی بود پس؟
چطوری سهون تا الان این همه خارج از گود ایستاده بود و بازی ای رو بازی میکرد که جونگین لعنتی ،کای یا هر کوفتی که اسمش هست براش چیده بود؟
و خودش و مهم تر از همه برادرش رو صاف وارد بازیای کرده بود که خیلی بزرگ تر از چیزی بود که سهون فکر میکرد!
حالا باید چیکار میکرد؟
بعد از چندین دقیقه کلنجار رفتن با خودش تونست روی متن قرار داد تمرکز کنه.
کمی بیشتر از حد معمول طول کشید تا بتونه متن رو بخونه
با بستن پوشه ، اون رو روی میز قرار داد و به مردی که رو به روش نشسته بود نگاه کرد: نوشته که سود سالیانه به با کارمزد ۵۰ درصد برای ما میشه
مرد رو به رو با نیشخند کجی یکی از ابروهاش رو بالا برد: خب؟
پسر به پشتی صندلی تکیه زد: سود ما خیلی کمه! حداکثر باید بشه ۳۰! تقسیم سود ۷۰ ؛ ۳۰!
با محو شدن لبخند روی لب های مرد رو به رو ، جو کمی متشنج شده و میونگجو کنار سهون کمی تکون خورد و به سهون چشم غره ای رفت
مرد ایستاده نزدیک کای ، اخمی کرد: ما داریم یه گروه رو به شما انتقال میدیم و اسم شما میاد جزو زبرمجموعه ی کی ام!همین خودش برای گروهی مثل شما خیلی ام زیادیه! سودش اونقد هست که اصن نمیتونی تصورش رو بکنی! پس جای حرف های زیادی فقط باید تشکر کنی
پسر که یقه اسکی سبز پررنگی پوشیده بود سیگاری روشن کرد
+:اینکه برای ما چی زیادیه چی کم تو تعیین نمیکنی! این سود بدردما نمیخوره! اگه مشکل دارین میتونین یه شرکت دیگه انتخاب کنین!
پسر گفت درحالی که به مردی که حس میکرد دیگه نمیشناستش زل زده بود
با حرف سهون ، مرد اسلحه اش رو از کیف کمری اش خارج کرد و همزمان با حرکت مرد ، تعداد زیادی اسلحه سمت پسر و مرد کنارش نشونه گرفته شد
-: تو واقعا زبونت به حلقت زیادی کرده؟ اصن حواست هست که جلوی کی داری حرف میزنی؟
میونگجو دست پاچه شده دست هاش رو به معنای تسلیم بالا برد: نه سهون قصدش این نبود که توهین کنه ، اصن شما..
با حرکت دست مرد که بالا اومده بود مرد ساکت شد ،
کای همونطور که به پسری که بدون توجه به اسلحه های نشونه رفته به سمتش بهش چشم غره میرفت، نگاه میکرد چرخی به دستش داد: اسلحه ها پایین ،
مرد پای راستش رو روی پای چپش انداخت: با توام هستم تیونگ!
مرد کناری که بشدت از دست پسر عصبانی بنظر میومد اسلحه اش رو بالاخره پایین اورد و سرجاش برگردوند
کای همونطور که به پسر نگاه میکرد کمی سرش رو به طرفی کج کرد: ۶۰ ، ۴۰ ؛ چطوره؟
سهون که نمیدونست دقیقا به چه علت انقدر دلش میخواد بلند شه و تا جون داره مرد رو به روش رو بزنه خواست اعتراض کنه که توسط عموش ساکت شد: خیلی عالیه!
پوشه ی قهوه ای رنگ رو باز کرد ، و با خودکاری که تیونگ دستش داد شروع به امضا کردن قرار داد کرد: میتونم بپرسم که بین این همه انتخاب چرا ما؟
کای پوک محکمی از سیگار مشکی رنگ توی دستش گرفت و نیشخند کجش دوباره خودنمایی کرد: شاید چون از سهونیتون خوشم اومده؟
......................................................
خب ، هم دیگر رو دیدن ^____^
این ملاقات ادامه داره و قسمت بعدی به جلو و عقب پرش خواهیم داشت :)
و اینکه فلش بک ها مهمن بهشون توجه کنین😂
و ووت بدین لطفا اگه شکلات و یخ رو دوست دارین🍃💚
Advertisement
- In Serial43 Chapters
Cybernetic Dragon
Idea Seven, or Inter Dimensional Explorer Automaton Unit-7, has had a bit of an accident. Hijacking the egg of a dragon rather than its intended target of a bird egg, it isn't fully in control of its host brain. Rather the two, dragon and cybernetic AI interface, must work together to survive in a hostile world of magic, dungeons, beasts and adventurers. The AI must deal with being a machine from a world of science trying to carry out its mission of exploration, while the dragon, Rex, must deal with being a cyborg living with symbiotic nanotech that sets him apart from other dragons. What adventures await them? Author Note: I tagged this story GameLit because it contains concepts like levels, classes, and dungeon/beast cores. But, it isn't tagged LitRPG because no one has status screens, other than occasionally Idea Seven who likes to organize data into blue boxes. It isn't a natural function of the world to display level ups or skill ups with an announcer voice. I mention this to set expectations, because otherwise I feel like LitRPG fans might be disappointed by my lack of LitRPG elements while others might be turned off thinking I have a lot of LitRPG elements. I think that if you approach the story with an open mind you will appreciate the gradual way in which the main character learns and expands his understanding of how the world works, but the game mechanics aren't meant to take center stage to the actual story.
8 406 - In Serial7 Chapters
Hope beyond the Horizon
What would you do if you had a fatal disease and only one more year to live?Doing all the fun things life can still offer to you or would you think about how to take care of your family the best way?What would you do if you were offered 10 Million to take part in a test that will take this last year of time you would have with your family?Would you take the money or the time with your family?Xiang Xinya was asked these questions. Bravely moving on, knowing that her body will fail her any time soon.Taking up the offer she ignores all the resistance of her family and her friends. To make sure that her parents are taken care of, to make sure not to leave behind anything unsettled.But the heavens don't want her gone yet, the cards of her destiny were played again. What might wait for her when she activates the unstable prototype of a VR-implant?Follow her to explore a new world with new dangers, and new friends. No regular release - I write whenever I find the time in my busy shedule so please bear with it.
8 192 - In Serial23 Chapters
An Anthology of Ninja and Glass
Rori Kestler, often called "The Telepathic Ninja" behind her back, is a young government agent trying to make her way in a confusing world, made only more confusing by the constant noise of others' thoughts. Minnie Fox, self proclaimed vigilante "Looking Glass," is a research scientist with invisibility powers and a penchant for whacking people on the back of the head. Concussions are okay if they're in the name of justice, after all. When these two collide, evil geniuses will fall, government conspiracies will be cut off, and nothing will ever be the same. That is, if they can get along. An Anthology of Ninja and Glass will update weekly.
8 218 - In Serial23 Chapters
The Rise Of An Evil Monarch
Uric is an orphan who is fed up with his life. Then, one day, he has an accident and reincarnates into his favorite web novel, Aaron’s Quest.Everything will be fine for Uric? As it usually happens in other worlds? Well, not really. He soon realizes not only was he born as an orc who are sworn enemy of humans, but he is an orc used by the main character as a stepping stone in his growth. Humans? Elves? Dwarves? Dragons? Uric has many challenges in this world, but Uric is sure of one thing. He needs power in order to survive, not only individually but also collectively. But how he is going to become powerful? By doing hard work? Or by stealing MC’s hidden opportunities? Join Uric on his journey as he attempts to rise in an unknown world along with his tribe.
8 146 - In Serial21 Chapters
When I'm with You
**NO TRANSLATIONS ALLOWED** Razor's misunderstood and Bennett seems to be the only one who understands that even with all the misfortune he faces.A cute high school romance filled with fluff.
8 233 - In Serial6 Chapters
Stuck with the British Men
Basically, this book is about Socks being left alone with Jooice and Laff. This story is only written in Socks' POV. THIS BOOK IS NOT MET TO BE RUDE IN ANYWAY. All art in this book belongs to me so DONT STEAL OR USE WITHOUT PERMISSON
8 210

