《chocolate and ice》part28
Advertisement
فلش بک سال 1993 |
زن درحالی که سعی داشت لرزش دست هاش رو نادیده بگیره ، نوزاد پیچیده شده لای پتوی آبی رنگ رو از دست پرستار گرفت و به خودش فشارش داد،
با حس سنگینیِ نگاه شخصی، نگاهش رو از روی نوزادی که توی بغلش خوابیده بود برداشت
با دیدن شخصی که لای چارچوب در و رو به روی در نیمه باز ایستاده بود لبخندی روی لب هاش قرار گرفت
-: هی عزیزدلم ، چرا نمیای تو؟
زن با صدای ارومی گفت تا نوزاد توی بغلش رو بیدار نکنه و همزمان با پشت دست های لرزونش اشک هاش رو از صورتش پاک کرد!
پسر توی اتاق وارد شد و کنار تخت زن قرار گرفت: مامی، خوبی؟
نگاه پسر نگران بود و باعث گرم شدن قلب زن میشد، یکی از دست هاش که ازاد بود رو دراز کرد و لپ های نرم پسرک رو نوازش کرد: خوبم عزیزم! هم من هم برادرت! میخوای ببینیش؟
پسر با کمی مکث ، به معنای اره سر تکون داد و روی تختی که کمی لکه های خون هنوز در قسمت هاییاش وجود داشت نشست، زن کمی خودش رو بالاتر کشید و نوزاد رو جلوی پسر گرفت
پسربچه نفس هیجان زده ای کشید و با چشم هایی که برق میزدند به موجود کوچولوی پیچیده شده لای پارچه های ابی رنگ خیره شد: مامی..چقد..خوشگله
زن با لبخندی گونه ی نوزاد رو نوازش کرد که باعث شد بچه کمی تکون بخوره و کمی نق نق کنه که باعث شد پسربچه ی بزرگتر باخوشحالی بخنده: اوه خدا اون خیلی نازه
زن موهای پسر بزرگ تر از صورتش کنار زد: دوست داری اسمش رو چی بذاریم؟
پسر به مادرش نگاه کرد: من ؛ میتونم انتخاب کنم؟
زن با چشم هایی که اشکی شده بود گونه ی پسرش رو نوازش کرد:بیا بگیرش بغلت
نوزاد رو با اینکه پسربچه از گرفتنش کمی میترسید دستش داد و با دیدن قرار گرفتن نوزاد توی دست های کوچولوی پسر بزرگترش لبخندی زد
-: مامان ازت یه قولی میخواد! به مامان قول میدی که دوسش داشته باشی و مواظبش باشی؟ اون یه هیونگ قوی میخواد که همیشه مواظبش باشه، به مامان قول میدی هیونگش باشی؟
پسر که از حس بچه ی کوچیک توی بغلش حس بزرگ بودن پیدا کرده بود سری به معنای تایید تکون داد: قول میدم! من همیشه مواظبتونم! هم مامی هم این کوچولو
زن با چشم های اشکی خنده ای کرد و گونه ی پسر بوسید: نمیخوای براش اسم بذاری؟
پسر کمی خم شد و روی دماغ کوچولو و صورتی رنگ نوزاد بوسه ی کوچیکی زد: چانیول چطوره؟..میخوام صداش کنم یولی!
.................
..........................
ساکت به بیرون زل زده بود و تو ذهنش داشت خودخوری میکرد؛ به صحنه ای که دیده بود و حالا دوباره یادش افتاده بود؛ فکر میکرد ، به حرفایی که شنیده بود!
جونگین امروز نبود ، سهون هم نبود! امکان نداشت پیش هم باشن ، داشت؟!
چانیول به پسر کناری که به طرز عجیبی ساکت شده بود نگاه کرد: هی بک؟! خوبی؟
پسر به طرف راننده برگشت: هوم؟ اره خوبم
مرد دستی لای موهاش کشید: اگه سختته و میخوای دو نفری باشیم میخوای زنگ بزنم بگم که ما نمیتونیم بریم دنبالش؟
بکهیون سریع دست هاش به معنی نه تکون داد: نه نه.. اتفاقا من خیلی دلم براش تنگ شده! من فقط یه لحظه رفتم تو فکر.. وگرنه خیلی هم خوش میگذره من مطمئنم
چانیول دستی لای موهاش کشید ،
شده تاحالا برای انجام ندادن یه کاری دنبال بهانه باشی؟ چون خیلی ساده فقط دلت نمیخواد انجامش بدی ، اما وجدان لعنتی همیشه وقتی نباید حضور داشته باشه حضور داره و نمیذاره که فقط کنسلش کنی
پس دنبال محرک و عامل های بیرونی برای اوردن دلیل موجه برای 'جناب وجدان' میشی تا بتونی اون کارو انجام ندی و درکنارش عذاب وجدان هم نداشته باشی!
Advertisement
اما همه ی عامل های بیرونی اطراف چانیول هم داشتن در راستای انجام شدن کار پیش رفتن
نفسش رو با کمی فشار بیش از حدی خارج کرد: اما من میخواستم امروز دوتایی باشیم.. میدونی؟ همه چی داشت فوق العاده پیش میرفت تا وقتی اون فسقلی تصمیم گرفت برنامه هامونو به فنا بده!!
............
فلش بک | دوساعت قبل
چند دقیقه ای میشد بیدار شده بود و خیلی اروم پسری که پشت بهش و نزدیک انتهای تخت مچاله شده بود رو سمت خودش کشیده بود تا توی بغلش قرار بگیره.
و مشغول نگاه کردن به چهره ی غرق خوابش شده بود؛ موهای عسلی رنگ پسر از صورتش کنار زد؛ اولین پسری غیر از جونگین بود که کنارش روی تخت بدون انجام عملیات خاصی خوابیده بود! خیلی ساده فقط کنارش خوابیده بود ولی یکی از بهترین خواب های عمرش بود! و بیدار شدنش؟! عاشق بیدار شدن کنارش بود.
کاش میتونست هرروزش رو با دیدن قیافه ی خوابیده ی بامزه ی پسر توی بغلش شروع کنه!
پسر توی خواب کمی تکون خورد و پشت به چانیول چرخید
مرد خندش گرفت و سعی کرد دوباره پسر رو توی بغلش به سمت خودش برگردونه که با زنگ خوردن گوشی روی دراور کنار تخت؛ از جا پرید و با ضربان قلبی که بشدت تند شده بود که دلیلش هم صدای بلند و مزخرف زنگ تلفنش بود ، بدون نگاه کردن به صفحه گوشی فقط برای خفه کردن صدای بلندش جواب داد:بله؟
لحنش ناخوداگاه کمی تند بود ، واقعا دلش میخواست کسی که این موقع روز تعطیل بهش زنگ زده رو درجا خفه کنه
با پیچیدن صدای بچهگونه توی گوشی سرجاش خشکش زد: چانی؟! چرا دعوام میکنی منکه هنوز چیزی نگفتم!
مرد خندش گرفت: دعوا نکردم کلوچه ، نفهمیدم تویی عزیزم
بکهیون که از سروصداها بیدار شده بود با چندبار کشیدن بدنش به راست و چپ و غرغرهای ریز درحالی که خمیازه میکشید روی تخت نشست!
موهاش توی هوا پخش شده بود ، تیشرت خواب ساتناش کج و کوله شده و سمت راست انتهایی لباس خوابش تا پهلوش بالا رفته بود، درحالی که چشم هاش همچنان نیمه باز بود و کاملا معلوم بود که هنوز ریاستارت نشده
واقعا بامزه شده بود و اگه ته او پشت خط درحال تند تند حرف زدن نبود ، حتما بغلش میکرد و حسابی فشارش میداد
که با حرف ته او نظرش به کوچولویی که تند تند درحال حرف زدن بود جلب شد: بابا امروز نیست ، مامان هم گفت امروز با دوست هاش مهمونی دعوته و من رو نمیتونه با خودش ببره و گفت که به لیزا زنگ میزنه تا بیاد پیشم! اما من جیغ زدم و گفتم دوسش ندارم و اومدم تو اتاقم، کار بدی کردم؟
چانیول کمی تعجب کرد، چرا باید روز تعطیل هم بچه رو به پرستار میدادن؟
-:خب چرا سر مامان داد زدی؟
بکهیون حالا که کامل بیدار شده بود و متوجه ی ته او پشت خط شده بود خودش رو سمت چانیول کشید و گوشش رو به تلفن نزدیک کرد تا بتونه بشنوه
-: چون امروز تعطیله، همش نیستن و من دلم میخواد حداقل اخر هفته پیششون باشم! اما اونا بازم نیستن!
چانیول به بکهیونی که حالا اخم کرده بود نگاهی انداخت: بابات که کار داره احتمالا ، مامانت هم ..
خوب واقعیت این بود که چانیول دلش میخواست هرچی از دهنش درمیاد نثار مادر گرامیش بکنه، اما خب
هرچی نباشه مادرشِ و چانیول هم قصدی برای خراب کردن خودش پیش برادرزاده اش نداشت پس با نفسی ادامه داد
-: مادرت گفتی چیکار داشت؟
ته او از اونور خط کمی بنظر بی حوصله میومد: مامی وقتی من باهاش دعوا کردم زنگ زد بابایی و کلی سرش داد زد!به بابا گفت که از هفته قبل گفته بود که امروز نیست و بابایی باید پیشم میموند!و بعد نمیدونم بابا چی بهش که مامان زد زیرگریه! من نمیدونم همه ی اینا یعنی چی! من فقط دیگه نمیخوام پیش لیزا باشم حداقل امروز! میخوام برم بیرون
Advertisement
صدای ته او طوری به نظر میومد که انگار هرلحظه ممکنه زیر گریه بزنه!
با سردرگمی کمی سرش رو خاروند و به بکهیونی که هرچی میگذشت بیشتر اخم میکرد نیم نگاهی انداخت! حالا اونقدرم به نظر سه رین مقصر نمیومد! جونگین اگه میدونست چرا خونه نبود؟
یا اصلا به چانیول چه ربطی داشت که درحال پیدا کردن مقصر این وسط بود؟
درحال فکر کردن به این بود که دقیقا چطوری باید یه بچه ی کوچولو رو دلداری بده که دست بکهیون سمتش دراز شد و بهش اشاره کرد گوشی رو بهش بده
چانیول پوفی کشید: هی ته او عزیزم .. میگم بکهیونی اینجاس میخواد باهات حرف بزنه
صدای ته او به سرعت شاد شد: بکی؟
چانیول با خنده گوشی رو دست بکهیون داد
پسر کوچک تر همانطور که سعی میکرد موهاش رو مرتب کنه گوشی رو از دستش گرفت
▪︎: سلام فسقلی.. چطوری؟
چانیول به بکهیونی نگاه میکرد که حالا از تخت بلند شده و توی اتاق رژه میرفت و همزمان با ته او حرف میزد
▪︎: نظرت چیه که من و چانی بیایم امروز دنبالت و کل امروزو با ما باشی؟هوم؟ اینطوری دیگه لازم نیست ناراحت باشی
چانیول لبخندی زد که با گذشت چند ثانیه با هضم معنی جمله خشک شد و به سرعت از جا پرید: چی؟!
این یعنی هرچی برنامه چیده بود از دست رفته بود! با دست به بکهیون اشاره کرد که حرفش رو پس بگیره اما درجواب فقط چشم غره ای نصیبش شده بود
............
....................
ته او توی بغل بکهیون نشسته بود و یکی از دست هاش دور گردن پسر حلقه شده بود ، چانیول واقعا این حجم از علاقه ای که بین بکهیون و ته او بود رو درک نمیکرد
اصلا مگه چندبار همدیگه رو دیده بودن؟!
و این اصلا درست نبود به هیچ وجه اما چانیول به اون کوچولو حسودی میکرد؟!
نه به هیچ وجه!
وقتی ته او با خنده ی کوتاهی بکهیون رو بوس کرد چانیول پوفی کشید: هی هی..
با انگشت اشاره لپ ته او رو به عقب هل داد: کلوچه بوس نداریم! بکهیون رو فقط میتونی بغل کنی.
و دقیقا همون موقع ذهنش بهش تلنگر زد "داری به یه بچه ی ۴ ساله حسودی میکنی"
اوه گاد..
از کی انقد اوضاعش خراب شده بود؟!
ته او روی دست مرد که صورتش رو عقب داده بود زد: هرکار دلم بخواد میکنم به تو چه؟
بکهیون زیرخنده زد: هی مرد کوچولو با عمو درست حرف بزن
چانیول چشم غره ای به پسر کوچولوی روی پای بکهیون رفت
-:اولا که به من ربط داره چون دوست پسرشم! همه چیز بک به من مربوطه
دوما ، تو اصلا باید روی صندلیکودک عقب میشستی نه روی پای بک جلو!
سوما ، من عموتم محض رضای خدا! این چه طرز حرف زدنه؟
پسرکوچولو یکی از انگشت های تپلیاش رو به نشانه ی شماره اول بالا گرفت: دوست پسر منم هست اگه دوست توئه
انگشت دوم اش رو بالا برد: خود بکهیونی اجازه داد
و انگشت سوم: تو اصلا هم شبیه عموها نیستی! چرا داری با من دعوا میکنی؟
چانیول چرخی به چشم هاش داد و با زدن راهنما سمت چپ پیچید: بکهیونی دوست پسر تو نیست! اون فقط دوست توئه ولی دوست پسر منه
پسر کوچولو با لب هایی که کمی اویزون شده بود غر زد: دوست با دوست پسر چه فرقی داره؟اون دوستیه که پسره! فرقش چیه؟
چانیول هوفی کرد: فرقش اینه که با دوست پسر کارایی میکنی که با دوستی که پسره نمیکنی.
ته او با چین بامزه ای که بخاطر فکر کردن به ابروهاش داده بود سمت بکهیون چرخید: مثلا چه کارایی؟
قبل ازینکه بکهیون فرصت جمع کردن حرف های احمقانه ی چانیول رو داشته باشه، مرد بزرگتر شروع به حرف زدن کرد: خب مثل اون کارایی که مثلا مامان بابات میکنن! یا مثلا مردا با زن هایی که دوستشون دارن! ازون مدل کارا
بکهیون یهو هشداد داد: چان! تمومش کن اون فقط یه بچه اس
ته او با لبخندی که به صورت تعجب اوری روی لب هاش ظاهر شده بود دست هاش بهم کوبید: مثل بوس کردن؟اما اونطوری هردوتا بابا میشن که! پس مامان چی؟
چانیول خیلی سریع پروند:عشق ربطی به جنسیت نداره کلوچه! لزومی نداره حتما یه مامان این وسط باشه! مگه دوتا بابا ..؟
با نیشگونی که بکهیون از بازوی مرد گرفت ، مرد ساکت شد و دستی لای موهاش کشید:محض رضای خدا، چی دارم میگم؟جونگین منو میکشه!
کوچیک ترین پسر توی ماشین یهو پرسید: جنسیت یعنی چی؟
بکهیون که هم خندش گرفته بود و هم بخاطر بحث احمقانه ای که چانیول وسط انداخته بود عصبانی بود ، ضبط ماشین رو روشن کرد تا اهنگ لایتی توی فضای ماشین پخش بشه: خب بنظرم بسه دیگه! ته او با شهربازی موافق تری بریم یا باغ وحش؟
-: باغ وحش ! باغ وحشش!!
پسر کوچولو درحالی که با خوشحالی از جاش بلند شده و کاملا موضوعات قبلی رو فراموش کرده و دور گردن بکهیون رو دو دستی چسبیده بود گفت و ماچ محکمی روی لپ بکهیون کاشت که باعث خنده ی بلند بکهیون و چلونده شدن پسر کوچیک تر توی بغلش شد
...........
.......................
اون مرد لعنتی که به مبل چرم تکیه داده بود و بخاطر نور کم اتاق نیمه ی صورتش کمی تاریک تر دیده میشد سیگارش رو روی جاسیگاری فیکس کرد و با اشاره ی سرش، مرد کناریش که شلوار ساده ی مشکی رنگی همراه پیراهن سفیدرنگ ساده اما چسبونی تنش بود پوشه ی قهوه ای رنگی روی میز قرار داد و به سمت مخالف سر داد
مرد مقابل پوشه رو برداشت و بعد از باز کردن با نگاهی سرسری اون رو سمت مردی که کنارش خشک شده بود گرفت و رو به مردی که به مبل انتهای میز تکیه زده بود پرسید: اشکالی نداره که اول متن رو بخونیم دیگه؟ البته قصد بی احترامی ندارم بالاخره هر قراردادی رو بدون خوندن نمیشه امضا کرد.
مرد یکی از پاهاش رو روی اون یکی پاش انداخت: فقط سریع!
با قرار گرفتن پوشه قهوه ای رنگ جلوش ، به سختی نگاهش رو از مردی که با جلیقه ی مشکی رنگ روی اون پیرهن مردونه ی سفید ، همراه کیف کنارپهلوی چرم قهوه ای رنگی که از دوطرف شونه هاش رد شده و روی کمربندش ست میشد که در دوطرف پهلو دو کاور کلت کمری قرار داشت رو به روش نشسته بود؛ گرفت و به پوشه ی توی دستش داد
اون چرا هیچی از جونگین نمیدونست؟!
اگه اونی که رو به روش نشسته بود کای بود ، پس کیم جونگینی که تا همین دو ساعت پیش پیشش بود کی بود؟
این لعنتی که رو به روش نشسته بود هیچ شباهتی به مردی که دیشب توی بغلش خوابیده بود نداشت!
اون کای بود! محض رضای خدا! رئیس بزرگ ترین باند مافیایی شهر
و بازهم این جمله دوباره و دوباره توی ذهنش تکرار میشد
'اون هیچی از جونگین نمیدونست!'
یعنی چانیول هم میدونست؟!
چانیول کجای این بازی بود پس؟
چطوری سهون تا الان این همه خارج از گود ایستاده بود و بازی ای رو بازی میکرد که جونگین لعنتی ،کای یا هر کوفتی که اسمش هست براش چیده بود؟
و خودش و مهم تر از همه برادرش رو صاف وارد بازیای کرده بود که خیلی بزرگ تر از چیزی بود که سهون فکر میکرد!
حالا باید چیکار میکرد؟
بعد از چندین دقیقه کلنجار رفتن با خودش تونست روی متن قرار داد تمرکز کنه.
کمی بیشتر از حد معمول طول کشید تا بتونه متن رو بخونه
با بستن پوشه ، اون رو روی میز قرار داد و به مردی که رو به روش نشسته بود نگاه کرد: نوشته که سود سالیانه به با کارمزد ۵۰ درصد برای ما میشه
مرد رو به رو با نیشخند کجی یکی از ابروهاش رو بالا برد: خب؟
پسر به پشتی صندلی تکیه زد: سود ما خیلی کمه! حداکثر باید بشه ۳۰! تقسیم سود ۷۰ ؛ ۳۰!
با محو شدن لبخند روی لب های مرد رو به رو ، جو کمی متشنج شده و میونگجو کنار سهون کمی تکون خورد و به سهون چشم غره ای رفت
مرد ایستاده نزدیک کای ، اخمی کرد: ما داریم یه گروه رو به شما انتقال میدیم و اسم شما میاد جزو زبرمجموعه ی کی ام!همین خودش برای گروهی مثل شما خیلی ام زیادیه! سودش اونقد هست که اصن نمیتونی تصورش رو بکنی! پس جای حرف های زیادی فقط باید تشکر کنی
پسر که یقه اسکی سبز پررنگی پوشیده بود سیگاری روشن کرد
+:اینکه برای ما چی زیادیه چی کم تو تعیین نمیکنی! این سود بدردما نمیخوره! اگه مشکل دارین میتونین یه شرکت دیگه انتخاب کنین!
پسر گفت درحالی که به مردی که حس میکرد دیگه نمیشناستش زل زده بود
با حرف سهون ، مرد اسلحه اش رو از کیف کمری اش خارج کرد و همزمان با حرکت مرد ، تعداد زیادی اسلحه سمت پسر و مرد کنارش نشونه گرفته شد
-: تو واقعا زبونت به حلقت زیادی کرده؟ اصن حواست هست که جلوی کی داری حرف میزنی؟
میونگجو دست پاچه شده دست هاش رو به معنای تسلیم بالا برد: نه سهون قصدش این نبود که توهین کنه ، اصن شما..
با حرکت دست مرد که بالا اومده بود مرد ساکت شد ،
کای همونطور که به پسری که بدون توجه به اسلحه های نشونه رفته به سمتش بهش چشم غره میرفت، نگاه میکرد چرخی به دستش داد: اسلحه ها پایین ،
مرد پای راستش رو روی پای چپش انداخت: با توام هستم تیونگ!
مرد کناری که بشدت از دست پسر عصبانی بنظر میومد اسلحه اش رو بالاخره پایین اورد و سرجاش برگردوند
کای همونطور که به پسر نگاه میکرد کمی سرش رو به طرفی کج کرد: ۶۰ ، ۴۰ ؛ چطوره؟
سهون که نمیدونست دقیقا به چه علت انقدر دلش میخواد بلند شه و تا جون داره مرد رو به روش رو بزنه خواست اعتراض کنه که توسط عموش ساکت شد: خیلی عالیه!
پوشه ی قهوه ای رنگ رو باز کرد ، و با خودکاری که تیونگ دستش داد شروع به امضا کردن قرار داد کرد: میتونم بپرسم که بین این همه انتخاب چرا ما؟
کای پوک محکمی از سیگار مشکی رنگ توی دستش گرفت و نیشخند کجش دوباره خودنمایی کرد: شاید چون از سهونیتون خوشم اومده؟
......................................................
خب ، هم دیگر رو دیدن ^____^
این ملاقات ادامه داره و قسمت بعدی به جلو و عقب پرش خواهیم داشت :)
و اینکه فلش بک ها مهمن بهشون توجه کنین😂
و ووت بدین لطفا اگه شکلات و یخ رو دوست دارین🍃💚
Advertisement
- End1596 Chapters
Spirit Realm
Thirty thousand years ago, the Heaven Fighting Race who called themselves “Gods” invaded the Spirit Realm. Hundreds of races rose up in resistance, but ultimately suffered a crushing defeat. The Human Race was the first to concede, and the rest of the Hundred Races soon followed in succession. During the subsequent ten thousand years, all of the races were enslaved by the Heaven Fighting Race. They were cruelly treated, and lived beneath the shadow of terror. The Heaven Fighting Race’s march of conquest did not stop there. With the Spirit Realm as the starting point, they invaded other secret dimensions, and spread war to all corners of existence. After greatly exhausting their combat strength, they were finally defeated by the Hundred Races who took advantage of this opportunity. With no other choice, they fled to the starry skies outside the realm. Thirty thousand years later, in an era where the Heaven Fighting Race has already faded to become ancient legend, an amnesiac youth possessing the Heaven Fighting Race’s bloodline is being fostered in an insignificant household. Whilst struggling to live on, he silently awaits the day of the bloodline’s awakening.Thank you for reading novel Spirit Realm @ReadWebNovels.net
8 3322 - In Serial18 Chapters
Tamashī Tensei
Warning: Very detailed novel - read prologue for a taster. A single hypothesis was all it took to initiate a triad of young geniuses to try their hand on a theory of magic. But be it as they try to peer into the preternatural abyss of this unknown world, a satellite plummets from the exosphere – their lives come to a sudden end. In death, they reincarnate into a macrocosm abundant with magic, living their lives oblivious of their past. That is, until the age of 8 when they regain their memories as a wakeup call to reality. Upon cognizance, they reach out in search of their dear ones from Earth while unravelling the mysteries of the universe. All genres: Action, Fantasy, Sci-fi, Psychological, Tragedy, Romance, Adventure, Mystery, Comedy(because RR is RR, lol)
8 201 - In Serial15 Chapters
Disciple.
I was there before Death was born. I was there when the Sea of Chaos formed. I was there when the first universe was born. I was there when life appeared for the first time. I was there at the dawn of time, and will be there for its twilight. Long story short I am old and powerful. I would be called an Eldritch Abomination by many among you. This however is not my story. This is the story of my favourite human, a man who managed to surpass my expectations until the day of his death. A man to whom I personally taught the deepest secrets of Creation. The story of my Disciple, born to a world within the Fayd. A man who was called many names. Godkiller, Guardian of the Gates of Death, My Left Hand, Destroyer, The End by his enemies. That Crazy Dude by his allies. I call him Sam-Sam, mainly to annoy him. But primarily, this is a story of a man doing his life right. With all my wisdom I can’t think of him living a better life than he did, given his circumstances. So gather round, for the story of my dear friend. Not a litrpg.
8 207 - In Serial6 Chapters
First Waves
The tides of power are rising again as new individuals begin to emerge ready to sweep up the world into a tsunami of chaos. The world has grown dull, forgetting of the times long before when singular beings were powerful enough to remodel landscapes if they were to clash. What will happen when new powers begin to emerge and start to shake the world once again?
8 156 - In Serial24 Chapters
I Love You to the Moon and Back.Isen x reader
It's just a normal day at Wellston when John's long lost sister shows up. She was taken by their mother so she could be trained and master her ability to use her as a secret weapon for Ember. She is on the run from her mom and keeps here power a secret to keep her safe. She soon takes interest to her friend Isen. Will they fall in love, or will her mother find her, and take her away again.
8 207 - In Serial97 Chapters
Her Terrifying Love
While being chased by her abusive boyfriend, Lyla turns the tables, shoving him into the path of an oncoming car. But rather than calling the police, she and her friend, Jack bury the body deep in the woods. Instead of finishing her senior year in peace, Lyla is horrified to discover that her dead ex has returned for revenge. This genre-bending supernatural thriller weaves elements of murder mystery, romance, high school drama, humor, and, of course, a terrifying ghost story.(Excerpt from "Her Terrifying Love")Jack's chest heaved. "You said he was dead."Lyla inched closer and whispered, "He had no pulse!" "Maybe he was just stunned.""We carried him all that way," she said. "He wasn't breathing.""But maybe he woke up after we left him down there.""Woke up?! His neck was broken."Jack hung his head. He couldn't make sense of this."I know how this is gonna sound, but..." He choked on his words. "When I went to pick up my car from the body shop yesterday, he was standing across the street. Watching me.""Who was?!""Keenan. I swear to God.""No way," she asserted. "That's crazy talk. He's dead.""It was him." Jack nodded. "He had a frickin' giant tattoo on his neck." A shiver flashed down Lyla's spine. Jack confirmed what she'd been dreading. He'd been seeing the ghost, too.If you enjoyed "Her Terrifying Love," check out the sequel, "Dirty Secrets." https://www.wattpad.com/822348938-dirty-secrets-prologue
8 291

