《chocolate and ice》part25
Advertisement
با رسیدن به پله ها ، هولی به جونگین داد و سعی کرد از خودش جداش کنه
+: هی کمرم شکست! چرا کوالا شدی اخه!!
جونگین دوباره خودش اویزون گردن سهون کرد: خوابم میاد چون
سهون مشت ارومی به شکمش زد: بخوابی؟ عمرا! تازه ۸ شبه
جونگین بیشتر وزنش روی سهون انداخت: نوچ..ببرم بالا
بالاخره با کلی غرغر تونست مرد برنزه که عجیب چسبنده شده بود رو به اتاق برسونه و روی تخت پرت کنه
+: هوووف.. یطوری اینجا بزرگه انگار استادیوم برنابئو (استادیوم رئال مادرید).. چخبره کمرم شکست
جونگین کفش هاش از پاش دراورد و بیشتر روی تخت رفت: وای! چقد غر میزنی یه امشب بذار من غر بزنم
سهون چپ چپ نگاش کرد: تو چته امشب؟
مرد برنزه داشت سعی میکرد خوابیده کت شلوارش دربیاره: میگم خستم..
با خسته شدن از تقلا کردن لگدی توی هوا پروند: این تخمی چرا درنمیاد..
سهون باخنده سمتش رفت و با تکیه دادن زانوش روی تخت مشغول کمک کردن به دراورن لباس های جونگین شد ، بالاخره با کلی تقلا شلوار هم از پاش دراومد و یه جایی وسط اتاق پرت شد
جونگین با دیدن نگاه سهون غر زد: نه اصلا فکرشم نکن!
سهون مشتی به بازوی جونگین زد: یعنی چی؟!
مرد با سختی زیادی به حالت نشسته دراومد: یعنی قرص خوردم و خیلی گیجم اصلا نمیتونم. باید بخوابم
بلند شد و بدون توجه به پسری که درحال غرغر کردن بود سمت حموم حرکت کرد: میای دوش بگیریم باهم؟
........
با باز کردن شیر و تماس آب ولرم با بدنش ، پیشونی اش به دیوار سنگی تکیه داد و اجازه داد اب ولرم کمی ریلکسش کنه
نمیدونست چند دقیقه گذشته بود که در کابین باز شد و همزمان با حجوم هوای سرد داخل اتاق حمام، دستای سردی دور کمرش حلقه شدن
مرد برنزه تکیه اش رو از دیوار برداشته و به بدن سرد پشت سرش داد: چرا انقد طولش دادی؟!
بوسه ای به شونه ی جونگین زد: لباسام تنگ بودن؟!
جونگین با خنده ای سمت پسر برگشت: باز چه نقشه ای کشیدی؟! سهون گفتم من..
حرفش با قرار گرفتن لب های پسر سردتر روی لب هاش قطع شد ، بیخیال حرف زدن شده و بوسه رو جواب داد
آبی که از دوش روی سرهاشون میریخت نفس کشیدن براشون سخت تر میکرد، و باعث شد زودتر از همیشه سهون از اون لب های شیرین جدا بشه
+: چرا تو وان نرفتی؟
مرد مشغول شستن موهاش بود و همونطور که اب و کف از سرش روی بدنش لیز میخورد لب زد: چون حال نداشتم.. سهون هر نقشه ای داری بذار بعد ازینکه یکم خوابیدم! اینطوری نه توان کردن دارم نه به هیچ وجه کرده شدن! متوجهی؟
سهون غر زد: اره اره اره.. !
با چسبوندش خودش به بدن برنزه ی زیر دوش که بنظرش بیش از حد میدرخشید بیشتر غر زد: من همین الان میخوام خوب!
جونگین که عملیات شستن خودش تموم کرده بود مشغول شستن سهون شد: یعنی الان داری میگی اوه سهونِ استریت اینطوری کیوت داره برای یه مرد بی قراری میکنه؟!
با گرفتن لیف از دستش ، اونو طرف صورتش پرت کرد: خستگی روی میزان دیوثیت اثر نمیذاره .نه؟
باخنده ی بلندی پسر رو دوباره توی بغلش کشید: وقتی پیشی حرص میخوره خیلی دوست داشتنی میشه!
سهون که نمیتونست جلو خندش رو بگیره با حلقه کردن دستاش دور گردن مرد بهش بیشتر چسبید: لعنت بهت اینطوری عین یه دختر ۱۸ ساله باهام حرف نزن
جونگین بوسه ای به لب های پسر زد: اما تو خوشت میاد
سهون اخم کرد: نمیاد
بوسه ی دیگه ای زد: میاد میاد
سهون با گرفتن پشت سرش اجازه ی جدا کردن سرش بهش نداد و لب های پفکی مرد توی دهنش کشید: هیسس
دستای مرد روی کمر خیس سهون میچرخید ، و بعد روی باسنش نشست و سهون به خودش فشاری داد که باعث شد پسر ناله ی کوتاهی توی دهنش بکنه
Advertisement
سهون مرد به دیوار پشت سرش کوبید و بوسه هاش به سمت چونه و گردنش حرکت کردن
جونگ با نفس نفس شیر اب رو بست: سهون..
سهون غر زد: نه نمیخوام..
مرد برنزه با خنده ای ازش جدا شده و همانطور که توی بغلش گرفته بودش سمت بیرون کشیدش: من واقعا اول به خواب احتیاج دارم؟! دست خودم نیست نگا کن اون پایینی ام خوابه
سهون اروم با دست به عضو جونگین ضربه ای زد: پایینی غلط کرد!
هردو با خنده ای مشغول خشک کردن خودشون شدن ،
با بیرون اومدن از حمام میز پذیرایی گوشه اتاق پر از نوشیدنی و دسر شده بود و لباس های جونگین دیگه وسط اتاق نبودن
سهون سمت میز رفت و با پرکردن لیوان کوتاهی تا نصفه یخ و ریختن وودکا از شیشه ی استوانه ای شکل، حرف زد: هیچ وقت به طرز زندگی شاهانه ات عادت نمیکنم
جونگین که حالا زیر پتو روی تخت خزیده بود غر زد: بیا اینجا هون! میخوام بخوابم
سهون ابرویی بالا داد: خو بخواب!
کمی از نوشیدنیش مزه مزه کرد
جونگین بیشتر غر زد: حتما میخوای هی تکرار کنم که تو بغلم باشی خوابم میبره؟! وگرنه نمیتونم بخوابم؟ بیا گفتمش خیالت راحت شد؟!
سهون با خنده ای سمت تخت رفت؛ جام روی دراور کنار تخت گذاشت ، توی بغلش روی تخت خزید: خو من خوابم نمیاد
مرد سرش توی گودی گردن پسر فرو کرد و با رد کردن یکی از پاهاش از بین پاهای پسر سردتر کاملا بهش چسبید
سهون با نشنیدن جواب ، تکون ارومی به جونگین داد: هی..
با شنیدن صدای نفس های منظمش فهمید خوابش رفته ، با لبخندی جای جونگین توی بغلش راحت تر کرد: انقد خسته بودی؟!
مرد بیشتر توی بغلش فشار داد و با بستن چشم هاش سعی کرد بخوابه
..........
................
بی حوصله با تکون دادن پاهاش منتظر تموم شدن کلاس به ساعت زل زده بود ، این اخرین کلاسش بود و قرار بود بعدش چانیول دنبالش بیاد!و کلاسش تازه نیم ساعت بود شروع شده بود و هر دقیقه اندازه یک سال طول میکشید
با دست گرفتن گوشیش صفحه چتش با چانیول باز کرد و تایپ کرد
▪︎: یولی! احیانا i8 (ماشین BMW ) یا بوگاتی یا یچیزی تو این مایه ها توی پارکینگتون نداری امروز باهاش دنبالم بیای؟
پوست گوشه ی ناخن کوچیکش با دندون کند و زیر چشمی به جیبوم و دوستاش که هرزگاهی با نگاه کردن بهش چیزی اروم بهم میگفتن و میخندیدن نگاهی انداخت
جواب اومد : باید برم خونمون ببینم .. خونه خودم ندارم! چطور؟ میخوای برای بچه های دانشگاه شو آف کنی؟
بکهیون که خجالت زده شده بود نیشگونی از پای خودش گرفت و تایپ کرد
▪︎: اره تقصیر خودته اون دفعه اومدی دانشگا همه دیدنت و هی داستان شد بعدش.. ولی اگه سختت میشه ولش کن!
هرچی خواسته بود گفته بود و تهش گفته بود اگه سختت میشه نیار؟ وای خدایا از حرف مسخرش سرش به میز کوبید که کمی بیش از حد محکم بود و صدای بلندش باعث شد استادش شاکی بشه: چخبره؟!
پسر سریع سری تکون داد: هیچی استاد..!
مرد پیر با چشم غره ای عینک گردش بالا داد: اگه حوصله کلاس نداری میتونی تشریف ببری اگرم نه پس ساکت باش و انقد وول نخور حواسمو پرت میکنی
صدای یکی از بچه ها اومد: اوه نه ..فکر کنم بخاطر دادن دیشبش نمیتونه اروم بشینه!!
با بلند شدن صدای خنده ی بقیه ی بچه ها استاد داد زد: چخبره؟ کی بود مزه پروند؟
با سکوت بچه ها ، به همه نگاهی سرسری انداخت: کسی خوشمزه بازی میخواد بکنه خودش بره بیرون وقتمونو نگیره تفهیمه؟
با حرف استاد همه ساکت شده و کلاس به روال سابق برگشت ، بکهیون نیم چرخی زد و با نشون دادن انگشت وسطش به پسری که بهش تیکه انداخته بود گوشیش رو برای جواب چانیول چک کرد
Advertisement
-: ببینم چیکار میکنم! تا یک ساعت دیگه که کلاست تموم شه اونجام عزیزم
با لبخندی صفحه گوشیش رو قفل کرد و سعی کرد روی حرفای استاد پیر بی اعصابش تمرکز کنه
................
.....................
نمیدونست چقد گذشته ، فقط با تکون خوردن های زیاد کسی کنارش و سروصدای تخت ، از خواب بیدار شده بود ،
بدون باز کردن چشم هاش توی جاش غلتی زد و حواسش به موقعیت برگشت
سهون توی بغلش نبود اما حضورش روی تخت کاملا معلوم بود
سهون لعنتی معلوم نبود روی تخت چه غلطی میکرد که انقد درحال تکون خوردن بود و جونگین که هنوز خوابش براش کافی نبود با نیم نگاهی بهش سعی کرد پسری که روی زانوهاش بلند شده و درگیر اتصال چیزی به یکی از ستون چوبی که در دو طرف تاج تخت بود رو واضح تر ببینه
با فهمیدن قصد سهون ، با خنده ی ارومی که سعی در خوردنش داشت روی پهلوی راستش و پشت به سهون چرخید و خودش رو بخواب زد تا سهون کاری که انقد براش ذوق داره رو انجام بده
........
وقتی بالاخره اون زنجیرهای مسخره رو به پایه ها بست ، سمت جونگینی که هنوز بنظر خواب میومد چرخید، اروم سمتش رفت و با گرفتن یکی از دستاش، اروم به سمت راست و بالا اورد و مشغول بستن مچ بند به دور مچ مرد شد
فاصله ی جونگین بخاطر غلت زدنش از طرف راست تخت کمی زیاد بود و این باعث میشد راحت نتونه مچ بند دور دست جونگین بندازه و از طرفی میترسید که با تکون دادن بیشتر مرد بیدارش کنه و نقشه اش خراب بشه
پس با هر بدبختی بود سعی داشت بدون صدا کردن این زنجیر لعنتی به دست جونگین برسونه
بعد از چند دقیقه تقلا ، مرد برنزه با خنده ی ارومی خودش طرف راست کشید و اجازه داد سهون دستش رو ببنده: کشتی خودتو..!!
بعد از بستن و انداختن سگک در اندازه ی مناسب دست جونگین ، سمت مرد برگشت: تو.. بیدار بودی؟!
با تعجب پرسید و از روی شکم مرد رد شده و زنجیر سمت چپ رو کشید تا به دست چپ جونگین ببنده
مرد دستش رو براش بالا گرفت تا بتونه ببنده: اخه با اون سروصدایی که راه انداخته بودی انتظار داشتی خواب بمونم؟
سهون بعد از بستن دستبند دور مچ دست چپش روی شکمش نشست: پس..چطوریه اجازه دادی ببندمت؟
جونگین با نگاه مهربونی بهش لبخند زد: چون خیلی دلت میخواست؟!
همین لحظه ، با حرف ساده ی مرد و لرزش قلبش، مطمئن شد! مطمئن شد که این مرد با همه براش فرق میکنه، خوشحال بود؟ نمیدونست..
تاحالا این حس نداشت و این حس عجیب جدیدش ، یکم باعث ترسش شده بود
و درعین حال تپش قلبش و حس زنده بودنش وقتی کنار این مرد لعنتی برنزه بود اجازه عقب نشینی نمیداد
پس فقط با برداشتن چشم بند چرم مشکی رنگ اونو دور چشم های جونگین بست: امشب ، بهترین شبت میشه قول میدم
جونگین لبخندی زد: اوه واقعا؟
هیچ وقت نفهمیدم چرا ازین چیزای عجیب غریب کینکی انقد خوشت میاد
سهون از بوسیدن گونه ی خوش تراش مرد شروع کرد ، و ردی از بوسه ای که پر از احساسات سردرگمش بود ؛ به سمت گردن جونگین به جا گذاشت: شبیه پیرمردا حرف نزن
با بلند شدن از روی مرد بسته شده به تاج تخت ، سمت کوله اش رفت و با برداشتن چندتا وسیله سمت تخت اومد
روی تخت پرید و اسپریدر* مشکی رنگ توی دستش چرخی داد و به جونگینی که منتظر حرکاتش بود نگاهی انداخت: جونگین نمیدونی چقد اینطوری سکسی شدی..روی تخت ، با دستای بسته.. اوه خدایا
جونگین که از حرکات سهون سردر نمیورد کلافه شد: معلوم هست چیکار میکنی؟چرا هیچکاری نمیکنی؟
سهون خندید: صبر داشته باش بیبی! صبر..
سمت پاهای مرد رفت و با نشستن روی ران هاش ، میله ی مشکی رنگ بین پاهای مرد گذاشته و مشغول بستن ساق پای مرد به مچ بند میله شد
جونگین با یهویی بسته شدن پاش کمی از جا پرید: سهون.. اون لعنتی چیه؟
سهون بعد از بستن هردو پای مرد از روش بلند شد: گفتم صبر داشته باش
با برداشتن لیوان یخ دار کنار میز بعد از خوردن کمی الکل ، تکه یخی که نصفه اب شده بود بین دندوناش گرفت
مرد برنزه که از حرکات پسر سردر نمیورد با ضربان قلبی که ناخواسته بخاطر ندیدن پسر و خبر نداشتن از حرکاتش بالا رفته بود ، بی طاقت کمی تکون خورد و دستاش رو کمی کشید که با صدای بلند زنجیر رو به رو شد
دیگه داشت طاقتش سر میومد که پسر سرد تر روی شکمش نشست و لب هاش به لب های مرد منتظر کوبید
پیشی یخیش واقعا یخی شده بود !
با تماس یخ بین لب های سهون با لب هاش ، موجی از هیجان و گرما از بدنش رد شده و جریان خون سمت پایین تنش حجوم برد
با آه ناخواسته ای خواست یکی از پاهاش بلند کنه که با بسته بودنش موفق نشده و فقط کمی تکون خورد
سهون لب هاش به سمت گردن و بعد اروم اروم سمت سینه ی عضله ایش حرکت داد
با حرکت لب هاش ، سردی یخ باعث منقبض شدن عضلات و حساسیت بیش از حدش میشد
وقتی با یخ مشغول بازی کردن با نیپلش شد ، قوس زیبایی به کمرش داد و لب زد: فاک.. سه..هون!
با نیشخندی سمت پایین تر رفت، همونطور که با دست اروم عضو جونگین رو نوازش میکرد تیکه ی کوچیکی از یخی که بین لبش بود رو از پایین تا بالای عضو مرد کشید که باعث بلند شدن پایین تنه مرد از روی تخت و ناله ی قشنگش شد
یخ رو بین دندوناش شکوند و بعد قورت دادنش ، عضو جونگین رو وارد دهنش کرد و ناله ی بلند جونگین ، باعث شد یکی از دستاش سمت عضو خودش رفته و مشغول نوازش خودش بشه
بعد از اینکه از سخت بودن جونگین مطمئن شد از روش بلند شد و میله ی مشکی رنگ بین پاهای جونگین گرفت و پاهاش کمی بالا اورد
جونگین که هیجانزده شده و کمی نفس نفس میزد لب زد: چیکار...
قبل از تموم شدن حرفش، با چرخوندن پیچ روی میله و بعد کشیدن میله ی مشکی رنگ به سمت دو طرف ، اسپریدر با صدای تق بلندی افزایش سایز داده و پاهای مرد از هم باز شد
جونگین نفس بریده بریده ای کشید و کمی خودش با زنجیر به سمت بالا کشید: سهون.. این ..چی..
سهون با خنده ای حرفش قطع کرد: ریلکس بیبی!فقط پاهاتو باز کردم!
و بین پاهای باز جونگین اومد ، بعد از برداشتن لوب مقدار زیادی روی انگشت هاش و ویبراتور تخم مرغی سایز کوچیکی که خریده بود ریخت، و بعد لب هاش به لب های مرد رسوند
با بوسیدن لب های شیرین سهون ، لحظه ای موقعیت رو فراموش کرده و فقط غرق لب هایی شد که حرفه ای درحال بوسیدنش بودن
به زبونی که توی دهنش بود مک محکمی زد که باعث شد سهون توی دهنش ناله ای کنه
اون اینجا بود و جونگین حالش خوب بود
اون اینجا بود و تنها فکر جونگین لب هایی بود که درحال بوسیدنش بودن
و اینجا بودن اون برای جونگین کافی بود
سهون دوتا انگشتی که داخلش ضربه های اروم میزدن رو دراورد و جونگین تقریبا بخاطر حس خالی شدنش بین لب های سهون خواست ناله اعتراض امیزی کنه که با شنیدن صدای ویبراتور جدی اعتراض کرد: سهون! هر چی غیر از اعضای بدنت توم فرو کنی اخرین باری میشه که چیزی میتونی بکنی توم!
سهون مردد به ویبراتور و بعد به جونگین نگاه کرد
تا همینجاشم بنظر خودش زیادی بود پس بیخیال ویبراتور شد و توی ذهنش اون برای دفعه بعدی گذاشت
جونگین کمی وول خورد: لعنت بهت فقط اون دیک لعنتیت رو بکن توم چرا وایسادی
سهون قهقه زد و مشغول چرب کردن عضوش شد درحالی که حس میکرد از صحنه ی روبه روش میتونه همین الان ارضا شه: اووووه! نگاه کن! رئیس کیم سهونو میخواد؟
جونگین غر زد: اره میخوام زود باش
از حرفش ناله ای کرد و عضو خودشو محکم تر چنگ زد؛ قبل اینکه شروع نکرده ارضا بشه با هیجان بیشتری که باعث بالا رفتن شدید ضربان قلبش میشد با گرفتن اسپریدر پاهای جونگین بلند کرده و با انداختن میله مشکی روی شونه هاش جای خودش رو تنظیم کرد
این بار برخلاف دفعه قبل اونقد درد نداشت و دقیقا وقتی که ضربه ی محکم سهون به پروستاتش برخورد کرد با ناله بلندی سرش روی متکا عقب داد: اوه..
سهون متقابلا ناله کرد: فاک.. جونگین!
صدای برخورد پوست با پوست ؛ صدای خیس حرکت سهون داخل مرد برنزه ، نفس نفس هاشون و بوسه های خیسشون هوای اتاق بشدت داغ کرده بود
جونگین با ناله ای لب زد: فاک.. سهون.. من.. نزدیکم
غر زد: چشم بند! میخوام ببینمت
سهون چشم بند از چشم های مرد برداشت و با چشم تو چشم شدنشون لحظه ای از حرکت ایستاد
چرا اون چشم های درشت قهوه ای که برق خواستن و شهوت رو منعکس میکردن انقد خوشگل بودن؟!
ناخوداگاه لب زد: چشمات خیلی قشنگن!
با دیدن نگاه کمی متعجب شده ی مرد ، با لبخندی لب هاش به لب های مرد رسوند و ضربه هاش از سر گرفت
فقط چندتا ضربه ی دیگه و حرکت دست سهون کافی بود تا مرد با قوسی به کمرش به یکی از بهترین و قوی ترین ارگاسم های عمرش رسیده و توی دست های مرد یخیش خالی بشه
و برای چند ثانیه دیدش کاملا سفید بشه..
و قبل از اینکه کاملا از آسمون به زمین برگرده ، سهون هم با ناله ی بلند اسمش داخلش به اوج رسیده و روی جونگین ولو شد
جونگین که این دفعه با حس داغی داخلش دیگه حس بدی نداشت کمی زنجیرو کشید و با نفس نفس غر زد: دستم سهون.. میخوام بغلت کنم
سهون روی زانوهاش بلند شد و لبش بوس کرد:فاک جونگین بهترین سکس من بود.. به توام.. حال داد؟
با باز شدن دستاش ، اونارو دور کمر سهون حلقه کرده و محکم به خودش فشارش داد و به سهونی که تاحدودی نگران از حس جونگین بهش نگاه میکرد لبخند زد : حال داد.. خیلی حال داد
صورت پسر به وضوح شاد شد: اوه تنک گاد! نمیدونی چقد پورن دیده بودم تا یاد بگیرم باید چیکار کنم! دیدی کرده شدنم حال میده؟ منم اولش باورم نمیشد انقد حال بده..
یهو با فهمیدن چیزی نیشخندی زد: صبر کن..
الان رئیس کیم اقرار کرد که دوست داره سهون بکنتش؟
جونگین با قهقه ای بوسه ای به گونه ی پسر زد: کسی بفهمه کشتمت سهون! و درضمن
بوسه ی دیگه ای به لب های پسر زد: اره حال میده!!
بوسه ای به چونش زد: امشب زیادی شیرین بودی! و اون یخ؟! اون به طرز فاکی ای تحریکم کرد
سهون فقط دستاش دور گردن مرد حلقه کرد و بوسه ی محکمی به لب های پفکی متورمش زد: هنوز جون داری پیرمرد؟
جونگین خندید: اول شام ! نظرت چیه؟ به این پیرمرد اسون بگیر سهون
با خنده سرش توی گودی گردن مرد شکلاتی فرو کرد و عطرش نفس کشید: باشه شکلات!
..............
*اسپریدر(spreader): همچین چیزیه ^___^
..........
................
با تموم شدن و خروج استاد از کلاس
سریع وسایلاش هاش توی کیفش ریخت و خواست با عجله بیرون بره که دوباره جیبوم و دوست هاش جلوش رو گرفتن
-: کجا با این عجله؟!
بکهیون چرخی به چشم هاش داد: باز چته؟!
جیبوم با اخمی جلو اومد: یعنی توی لعنتی میخوای بگی ساعت منو ندزدیدی؟
.....................................................................
عام..
و بله ^___^
اینطوری جونگین رو سرحال اورد 😆
پوستر امروز دیدین چه خوشگله؟! خیلی هم با پارت مچ بود ^____^
مرسی سارای عزیزم (qk_SH) برای پوستر 🍃💚
و
ووت دادن یادتون نره🍃
Advertisement
- In Serial202 Chapters
Vell Harlan and the Doomsday Dorms
At the world’s top college of magic and technology, every day brings a new discovery -and a new disaster. The advanced experiments of the college students tend to be both ambitious and apocalyptic, with the end of the world only prevented by a mysterious time loop, and a small handful of students who retain their memories. Freshman Vell Harlan, the newest student to get caught in the loop, now has to deal with stopping the apocalypse on a daily basis on top of having to study for exams- but he takes every doomsday in stride. While the dragons, gun-wielding octopi, and alien tourists are new, this isn’t Vell’s first brush with death and resurrection...Updates Tuesdays and Fridays
8 312 - In Serial138 Chapters
Dungeons Are Bad Business
Vee Vales has been kicked out of his home and directed to make his own way in the world. Along with his friend Alforde Armorsoul, Vee travels to the city of Oar's Crest. Once a prosperous and well-to-do city, Oar's Crest has fallen into depression and disrepair. After finding a strange stone that takes up residence in a tattered top hat and introduces itself as Reginald, Vee and Alforde decide to open a dungeon in Oar's Crest to revitalize the city and, more importantly, make some fleurs. [participant in the Royal Road Writathon challenge] Author's Note: Dungeons are Bad Business (DABB) is a slow burn slice-of-life dungeon core litRPG citybuilder that's focused on the day to day experience of running a dungeon. There will be some action, but it won't be the focus of the story and Vee and his friends will usually overcome their problems with their minds and their pocketbooks instead of their weapons. Since I'm participating in the writeathon, I will probably be uploading chapters almost daily for the duration of the event. Thanks for reading!
8 101 - In Serial76 Chapters
Evil Eye: Hexcaller
In a broken world, once ruled by almighty Mage Kings, the chosen of the Gods are all that hold against total annihilation. Harald Horste, a naïve young man, humiliated, broken, and penniless, inadvertently changes his fate with a single act of spite, finding himself drawn into a life of conflict. Demon cultists, savage monsters, entities of the abyss, and more threaten the lands of men from the remnants of a long dead empire. For Harald, beloved of the goddess of misfortune to survive them, he must attend the academy of Ashmere, while nursing the pain of a lifetime of mistreatment. Join him in his struggle amongst scheming nobles, undead horrors, and the ever lurking threat of the Ruinlands. NOTE: This story is for the April national writing month contest and it is a Rough Draft! I appreciate all feedback, whether it be for typos, plot, pacing, and so forth. It has some light sexual content. It contains no Harem or Murder Hobo MC.
8 208 - In Serial44 Chapters
Pagebreak
Jean loved books but the world didn't. Unable to find enough books in her own world, Jean stumbles upon the House of Wisdom - a massive library in the magical world of Illustair. In Illustair, books are the source of magic and now Jean has more books than she could ever hope to read as well as access to magic beyond her wildest dreams! What could possibly go wrong? SEASON TWO WILL COME AFTER A QUICK REWRITE! Like the story? Vote for it on TopWebfiction! If you would like to follow it on my website, please click here. Additional genres: Drama, Tragedy.
8 259 - In Serial14 Chapters
Horsey Ashes
Brad Wu was just another boring schmuck like you and me until the fateful day he met his pet horse Betsy. The horse's speedy demise and cremation will lead Brad down a highly unlikely path full of cultists, slavers, alien gods, and abnormally terrible luck. But it seems that the horse isn't ready to be killed off just yet, as a strange twist of events has Brad accidentally inhaling the beast's ashes. Turns out that when snorted, horse ashes bestow incredible strength, speed, regenerative powers, and the ability to speak to ghosts. For a little while, at least. Follow him and his bizarre gang as they journey across Canada to the fabled city of Calgary in pursuit of fame, followers, and freedom. There's no way this story ends well.
8 235 - In Serial11 Chapters
Mine (Alec Volturi Fanfiction)
***Alec is seventeen in this***Diana was Bella's twin sister but they were different in too many ways to be seen as sisters.Bella used her and then ignored her when Diana wasn't useful.But when Bella had to go to Italy to save Edward she brought Diana along causing her to meet her true mate.Find out who it is.
8 72

