《chocolate and ice》part25
Advertisement
با رسیدن به پله ها ، هولی به جونگین داد و سعی کرد از خودش جداش کنه
+: هی کمرم شکست! چرا کوالا شدی اخه!!
جونگین دوباره خودش اویزون گردن سهون کرد: خوابم میاد چون
سهون مشت ارومی به شکمش زد: بخوابی؟ عمرا! تازه ۸ شبه
جونگین بیشتر وزنش روی سهون انداخت: نوچ..ببرم بالا
بالاخره با کلی غرغر تونست مرد برنزه که عجیب چسبنده شده بود رو به اتاق برسونه و روی تخت پرت کنه
+: هوووف.. یطوری اینجا بزرگه انگار استادیوم برنابئو (استادیوم رئال مادرید).. چخبره کمرم شکست
جونگین کفش هاش از پاش دراورد و بیشتر روی تخت رفت: وای! چقد غر میزنی یه امشب بذار من غر بزنم
سهون چپ چپ نگاش کرد: تو چته امشب؟
مرد برنزه داشت سعی میکرد خوابیده کت شلوارش دربیاره: میگم خستم..
با خسته شدن از تقلا کردن لگدی توی هوا پروند: این تخمی چرا درنمیاد..
سهون باخنده سمتش رفت و با تکیه دادن زانوش روی تخت مشغول کمک کردن به دراورن لباس های جونگین شد ، بالاخره با کلی تقلا شلوار هم از پاش دراومد و یه جایی وسط اتاق پرت شد
جونگین با دیدن نگاه سهون غر زد: نه اصلا فکرشم نکن!
سهون مشتی به بازوی جونگین زد: یعنی چی؟!
مرد با سختی زیادی به حالت نشسته دراومد: یعنی قرص خوردم و خیلی گیجم اصلا نمیتونم. باید بخوابم
بلند شد و بدون توجه به پسری که درحال غرغر کردن بود سمت حموم حرکت کرد: میای دوش بگیریم باهم؟
........
با باز کردن شیر و تماس آب ولرم با بدنش ، پیشونی اش به دیوار سنگی تکیه داد و اجازه داد اب ولرم کمی ریلکسش کنه
نمیدونست چند دقیقه گذشته بود که در کابین باز شد و همزمان با حجوم هوای سرد داخل اتاق حمام، دستای سردی دور کمرش حلقه شدن
مرد برنزه تکیه اش رو از دیوار برداشته و به بدن سرد پشت سرش داد: چرا انقد طولش دادی؟!
بوسه ای به شونه ی جونگین زد: لباسام تنگ بودن؟!
جونگین با خنده ای سمت پسر برگشت: باز چه نقشه ای کشیدی؟! سهون گفتم من..
حرفش با قرار گرفتن لب های پسر سردتر روی لب هاش قطع شد ، بیخیال حرف زدن شده و بوسه رو جواب داد
آبی که از دوش روی سرهاشون میریخت نفس کشیدن براشون سخت تر میکرد، و باعث شد زودتر از همیشه سهون از اون لب های شیرین جدا بشه
+: چرا تو وان نرفتی؟
مرد مشغول شستن موهاش بود و همونطور که اب و کف از سرش روی بدنش لیز میخورد لب زد: چون حال نداشتم.. سهون هر نقشه ای داری بذار بعد ازینکه یکم خوابیدم! اینطوری نه توان کردن دارم نه به هیچ وجه کرده شدن! متوجهی؟
سهون غر زد: اره اره اره.. !
با چسبوندش خودش به بدن برنزه ی زیر دوش که بنظرش بیش از حد میدرخشید بیشتر غر زد: من همین الان میخوام خوب!
جونگین که عملیات شستن خودش تموم کرده بود مشغول شستن سهون شد: یعنی الان داری میگی اوه سهونِ استریت اینطوری کیوت داره برای یه مرد بی قراری میکنه؟!
با گرفتن لیف از دستش ، اونو طرف صورتش پرت کرد: خستگی روی میزان دیوثیت اثر نمیذاره .نه؟
باخنده ی بلندی پسر رو دوباره توی بغلش کشید: وقتی پیشی حرص میخوره خیلی دوست داشتنی میشه!
سهون که نمیتونست جلو خندش رو بگیره با حلقه کردن دستاش دور گردن مرد بهش بیشتر چسبید: لعنت بهت اینطوری عین یه دختر ۱۸ ساله باهام حرف نزن
جونگین بوسه ای به لب های پسر زد: اما تو خوشت میاد
سهون اخم کرد: نمیاد
بوسه ی دیگه ای زد: میاد میاد
سهون با گرفتن پشت سرش اجازه ی جدا کردن سرش بهش نداد و لب های پفکی مرد توی دهنش کشید: هیسس
دستای مرد روی کمر خیس سهون میچرخید ، و بعد روی باسنش نشست و سهون به خودش فشاری داد که باعث شد پسر ناله ی کوتاهی توی دهنش بکنه
Advertisement
سهون مرد به دیوار پشت سرش کوبید و بوسه هاش به سمت چونه و گردنش حرکت کردن
جونگ با نفس نفس شیر اب رو بست: سهون..
سهون غر زد: نه نمیخوام..
مرد برنزه با خنده ای ازش جدا شده و همانطور که توی بغلش گرفته بودش سمت بیرون کشیدش: من واقعا اول به خواب احتیاج دارم؟! دست خودم نیست نگا کن اون پایینی ام خوابه
سهون اروم با دست به عضو جونگین ضربه ای زد: پایینی غلط کرد!
هردو با خنده ای مشغول خشک کردن خودشون شدن ،
با بیرون اومدن از حمام میز پذیرایی گوشه اتاق پر از نوشیدنی و دسر شده بود و لباس های جونگین دیگه وسط اتاق نبودن
سهون سمت میز رفت و با پرکردن لیوان کوتاهی تا نصفه یخ و ریختن وودکا از شیشه ی استوانه ای شکل، حرف زد: هیچ وقت به طرز زندگی شاهانه ات عادت نمیکنم
جونگین که حالا زیر پتو روی تخت خزیده بود غر زد: بیا اینجا هون! میخوام بخوابم
سهون ابرویی بالا داد: خو بخواب!
کمی از نوشیدنیش مزه مزه کرد
جونگین بیشتر غر زد: حتما میخوای هی تکرار کنم که تو بغلم باشی خوابم میبره؟! وگرنه نمیتونم بخوابم؟ بیا گفتمش خیالت راحت شد؟!
سهون با خنده ای سمت تخت رفت؛ جام روی دراور کنار تخت گذاشت ، توی بغلش روی تخت خزید: خو من خوابم نمیاد
مرد سرش توی گودی گردن پسر فرو کرد و با رد کردن یکی از پاهاش از بین پاهای پسر سردتر کاملا بهش چسبید
سهون با نشنیدن جواب ، تکون ارومی به جونگین داد: هی..
با شنیدن صدای نفس های منظمش فهمید خوابش رفته ، با لبخندی جای جونگین توی بغلش راحت تر کرد: انقد خسته بودی؟!
مرد بیشتر توی بغلش فشار داد و با بستن چشم هاش سعی کرد بخوابه
..........
................
بی حوصله با تکون دادن پاهاش منتظر تموم شدن کلاس به ساعت زل زده بود ، این اخرین کلاسش بود و قرار بود بعدش چانیول دنبالش بیاد!و کلاسش تازه نیم ساعت بود شروع شده بود و هر دقیقه اندازه یک سال طول میکشید
با دست گرفتن گوشیش صفحه چتش با چانیول باز کرد و تایپ کرد
▪︎: یولی! احیانا i8 (ماشین BMW ) یا بوگاتی یا یچیزی تو این مایه ها توی پارکینگتون نداری امروز باهاش دنبالم بیای؟
پوست گوشه ی ناخن کوچیکش با دندون کند و زیر چشمی به جیبوم و دوستاش که هرزگاهی با نگاه کردن بهش چیزی اروم بهم میگفتن و میخندیدن نگاهی انداخت
جواب اومد : باید برم خونمون ببینم .. خونه خودم ندارم! چطور؟ میخوای برای بچه های دانشگاه شو آف کنی؟
بکهیون که خجالت زده شده بود نیشگونی از پای خودش گرفت و تایپ کرد
▪︎: اره تقصیر خودته اون دفعه اومدی دانشگا همه دیدنت و هی داستان شد بعدش.. ولی اگه سختت میشه ولش کن!
هرچی خواسته بود گفته بود و تهش گفته بود اگه سختت میشه نیار؟ وای خدایا از حرف مسخرش سرش به میز کوبید که کمی بیش از حد محکم بود و صدای بلندش باعث شد استادش شاکی بشه: چخبره؟!
پسر سریع سری تکون داد: هیچی استاد..!
مرد پیر با چشم غره ای عینک گردش بالا داد: اگه حوصله کلاس نداری میتونی تشریف ببری اگرم نه پس ساکت باش و انقد وول نخور حواسمو پرت میکنی
صدای یکی از بچه ها اومد: اوه نه ..فکر کنم بخاطر دادن دیشبش نمیتونه اروم بشینه!!
با بلند شدن صدای خنده ی بقیه ی بچه ها استاد داد زد: چخبره؟ کی بود مزه پروند؟
با سکوت بچه ها ، به همه نگاهی سرسری انداخت: کسی خوشمزه بازی میخواد بکنه خودش بره بیرون وقتمونو نگیره تفهیمه؟
با حرف استاد همه ساکت شده و کلاس به روال سابق برگشت ، بکهیون نیم چرخی زد و با نشون دادن انگشت وسطش به پسری که بهش تیکه انداخته بود گوشیش رو برای جواب چانیول چک کرد
Advertisement
-: ببینم چیکار میکنم! تا یک ساعت دیگه که کلاست تموم شه اونجام عزیزم
با لبخندی صفحه گوشیش رو قفل کرد و سعی کرد روی حرفای استاد پیر بی اعصابش تمرکز کنه
................
.....................
نمیدونست چقد گذشته ، فقط با تکون خوردن های زیاد کسی کنارش و سروصدای تخت ، از خواب بیدار شده بود ،
بدون باز کردن چشم هاش توی جاش غلتی زد و حواسش به موقعیت برگشت
سهون توی بغلش نبود اما حضورش روی تخت کاملا معلوم بود
سهون لعنتی معلوم نبود روی تخت چه غلطی میکرد که انقد درحال تکون خوردن بود و جونگین که هنوز خوابش براش کافی نبود با نیم نگاهی بهش سعی کرد پسری که روی زانوهاش بلند شده و درگیر اتصال چیزی به یکی از ستون چوبی که در دو طرف تاج تخت بود رو واضح تر ببینه
با فهمیدن قصد سهون ، با خنده ی ارومی که سعی در خوردنش داشت روی پهلوی راستش و پشت به سهون چرخید و خودش رو بخواب زد تا سهون کاری که انقد براش ذوق داره رو انجام بده
........
وقتی بالاخره اون زنجیرهای مسخره رو به پایه ها بست ، سمت جونگینی که هنوز بنظر خواب میومد چرخید، اروم سمتش رفت و با گرفتن یکی از دستاش، اروم به سمت راست و بالا اورد و مشغول بستن مچ بند به دور مچ مرد شد
فاصله ی جونگین بخاطر غلت زدنش از طرف راست تخت کمی زیاد بود و این باعث میشد راحت نتونه مچ بند دور دست جونگین بندازه و از طرفی میترسید که با تکون دادن بیشتر مرد بیدارش کنه و نقشه اش خراب بشه
پس با هر بدبختی بود سعی داشت بدون صدا کردن این زنجیر لعنتی به دست جونگین برسونه
بعد از چند دقیقه تقلا ، مرد برنزه با خنده ی ارومی خودش طرف راست کشید و اجازه داد سهون دستش رو ببنده: کشتی خودتو..!!
بعد از بستن و انداختن سگک در اندازه ی مناسب دست جونگین ، سمت مرد برگشت: تو.. بیدار بودی؟!
با تعجب پرسید و از روی شکم مرد رد شده و زنجیر سمت چپ رو کشید تا به دست چپ جونگین ببنده
مرد دستش رو براش بالا گرفت تا بتونه ببنده: اخه با اون سروصدایی که راه انداخته بودی انتظار داشتی خواب بمونم؟
سهون بعد از بستن دستبند دور مچ دست چپش روی شکمش نشست: پس..چطوریه اجازه دادی ببندمت؟
جونگین با نگاه مهربونی بهش لبخند زد: چون خیلی دلت میخواست؟!
همین لحظه ، با حرف ساده ی مرد و لرزش قلبش، مطمئن شد! مطمئن شد که این مرد با همه براش فرق میکنه، خوشحال بود؟ نمیدونست..
تاحالا این حس نداشت و این حس عجیب جدیدش ، یکم باعث ترسش شده بود
و درعین حال تپش قلبش و حس زنده بودنش وقتی کنار این مرد لعنتی برنزه بود اجازه عقب نشینی نمیداد
پس فقط با برداشتن چشم بند چرم مشکی رنگ اونو دور چشم های جونگین بست: امشب ، بهترین شبت میشه قول میدم
جونگین لبخندی زد: اوه واقعا؟
هیچ وقت نفهمیدم چرا ازین چیزای عجیب غریب کینکی انقد خوشت میاد
سهون از بوسیدن گونه ی خوش تراش مرد شروع کرد ، و ردی از بوسه ای که پر از احساسات سردرگمش بود ؛ به سمت گردن جونگین به جا گذاشت: شبیه پیرمردا حرف نزن
با بلند شدن از روی مرد بسته شده به تاج تخت ، سمت کوله اش رفت و با برداشتن چندتا وسیله سمت تخت اومد
روی تخت پرید و اسپریدر* مشکی رنگ توی دستش چرخی داد و به جونگینی که منتظر حرکاتش بود نگاهی انداخت: جونگین نمیدونی چقد اینطوری سکسی شدی..روی تخت ، با دستای بسته.. اوه خدایا
جونگین که از حرکات سهون سردر نمیورد کلافه شد: معلوم هست چیکار میکنی؟چرا هیچکاری نمیکنی؟
سهون خندید: صبر داشته باش بیبی! صبر..
سمت پاهای مرد رفت و با نشستن روی ران هاش ، میله ی مشکی رنگ بین پاهای مرد گذاشته و مشغول بستن ساق پای مرد به مچ بند میله شد
جونگین با یهویی بسته شدن پاش کمی از جا پرید: سهون.. اون لعنتی چیه؟
سهون بعد از بستن هردو پای مرد از روش بلند شد: گفتم صبر داشته باش
با برداشتن لیوان یخ دار کنار میز بعد از خوردن کمی الکل ، تکه یخی که نصفه اب شده بود بین دندوناش گرفت
مرد برنزه که از حرکات پسر سردر نمیورد با ضربان قلبی که ناخواسته بخاطر ندیدن پسر و خبر نداشتن از حرکاتش بالا رفته بود ، بی طاقت کمی تکون خورد و دستاش رو کمی کشید که با صدای بلند زنجیر رو به رو شد
دیگه داشت طاقتش سر میومد که پسر سرد تر روی شکمش نشست و لب هاش به لب های مرد منتظر کوبید
پیشی یخیش واقعا یخی شده بود !
با تماس یخ بین لب های سهون با لب هاش ، موجی از هیجان و گرما از بدنش رد شده و جریان خون سمت پایین تنش حجوم برد
با آه ناخواسته ای خواست یکی از پاهاش بلند کنه که با بسته بودنش موفق نشده و فقط کمی تکون خورد
سهون لب هاش به سمت گردن و بعد اروم اروم سمت سینه ی عضله ایش حرکت داد
با حرکت لب هاش ، سردی یخ باعث منقبض شدن عضلات و حساسیت بیش از حدش میشد
وقتی با یخ مشغول بازی کردن با نیپلش شد ، قوس زیبایی به کمرش داد و لب زد: فاک.. سه..هون!
با نیشخندی سمت پایین تر رفت، همونطور که با دست اروم عضو جونگین رو نوازش میکرد تیکه ی کوچیکی از یخی که بین لبش بود رو از پایین تا بالای عضو مرد کشید که باعث بلند شدن پایین تنه مرد از روی تخت و ناله ی قشنگش شد
یخ رو بین دندوناش شکوند و بعد قورت دادنش ، عضو جونگین رو وارد دهنش کرد و ناله ی بلند جونگین ، باعث شد یکی از دستاش سمت عضو خودش رفته و مشغول نوازش خودش بشه
بعد از اینکه از سخت بودن جونگین مطمئن شد از روش بلند شد و میله ی مشکی رنگ بین پاهای جونگین گرفت و پاهاش کمی بالا اورد
جونگین که هیجانزده شده و کمی نفس نفس میزد لب زد: چیکار...
قبل از تموم شدن حرفش، با چرخوندن پیچ روی میله و بعد کشیدن میله ی مشکی رنگ به سمت دو طرف ، اسپریدر با صدای تق بلندی افزایش سایز داده و پاهای مرد از هم باز شد
جونگین نفس بریده بریده ای کشید و کمی خودش با زنجیر به سمت بالا کشید: سهون.. این ..چی..
سهون با خنده ای حرفش قطع کرد: ریلکس بیبی!فقط پاهاتو باز کردم!
و بین پاهای باز جونگین اومد ، بعد از برداشتن لوب مقدار زیادی روی انگشت هاش و ویبراتور تخم مرغی سایز کوچیکی که خریده بود ریخت، و بعد لب هاش به لب های مرد رسوند
با بوسیدن لب های شیرین سهون ، لحظه ای موقعیت رو فراموش کرده و فقط غرق لب هایی شد که حرفه ای درحال بوسیدنش بودن
به زبونی که توی دهنش بود مک محکمی زد که باعث شد سهون توی دهنش ناله ای کنه
اون اینجا بود و جونگین حالش خوب بود
اون اینجا بود و تنها فکر جونگین لب هایی بود که درحال بوسیدنش بودن
و اینجا بودن اون برای جونگین کافی بود
سهون دوتا انگشتی که داخلش ضربه های اروم میزدن رو دراورد و جونگین تقریبا بخاطر حس خالی شدنش بین لب های سهون خواست ناله اعتراض امیزی کنه که با شنیدن صدای ویبراتور جدی اعتراض کرد: سهون! هر چی غیر از اعضای بدنت توم فرو کنی اخرین باری میشه که چیزی میتونی بکنی توم!
سهون مردد به ویبراتور و بعد به جونگین نگاه کرد
تا همینجاشم بنظر خودش زیادی بود پس بیخیال ویبراتور شد و توی ذهنش اون برای دفعه بعدی گذاشت
جونگین کمی وول خورد: لعنت بهت فقط اون دیک لعنتیت رو بکن توم چرا وایسادی
سهون قهقه زد و مشغول چرب کردن عضوش شد درحالی که حس میکرد از صحنه ی روبه روش میتونه همین الان ارضا شه: اووووه! نگاه کن! رئیس کیم سهونو میخواد؟
جونگین غر زد: اره میخوام زود باش
از حرفش ناله ای کرد و عضو خودشو محکم تر چنگ زد؛ قبل اینکه شروع نکرده ارضا بشه با هیجان بیشتری که باعث بالا رفتن شدید ضربان قلبش میشد با گرفتن اسپریدر پاهای جونگین بلند کرده و با انداختن میله مشکی روی شونه هاش جای خودش رو تنظیم کرد
این بار برخلاف دفعه قبل اونقد درد نداشت و دقیقا وقتی که ضربه ی محکم سهون به پروستاتش برخورد کرد با ناله بلندی سرش روی متکا عقب داد: اوه..
سهون متقابلا ناله کرد: فاک.. جونگین!
صدای برخورد پوست با پوست ؛ صدای خیس حرکت سهون داخل مرد برنزه ، نفس نفس هاشون و بوسه های خیسشون هوای اتاق بشدت داغ کرده بود
جونگین با ناله ای لب زد: فاک.. سهون.. من.. نزدیکم
غر زد: چشم بند! میخوام ببینمت
سهون چشم بند از چشم های مرد برداشت و با چشم تو چشم شدنشون لحظه ای از حرکت ایستاد
چرا اون چشم های درشت قهوه ای که برق خواستن و شهوت رو منعکس میکردن انقد خوشگل بودن؟!
ناخوداگاه لب زد: چشمات خیلی قشنگن!
با دیدن نگاه کمی متعجب شده ی مرد ، با لبخندی لب هاش به لب های مرد رسوند و ضربه هاش از سر گرفت
فقط چندتا ضربه ی دیگه و حرکت دست سهون کافی بود تا مرد با قوسی به کمرش به یکی از بهترین و قوی ترین ارگاسم های عمرش رسیده و توی دست های مرد یخیش خالی بشه
و برای چند ثانیه دیدش کاملا سفید بشه..
و قبل از اینکه کاملا از آسمون به زمین برگرده ، سهون هم با ناله ی بلند اسمش داخلش به اوج رسیده و روی جونگین ولو شد
جونگین که این دفعه با حس داغی داخلش دیگه حس بدی نداشت کمی زنجیرو کشید و با نفس نفس غر زد: دستم سهون.. میخوام بغلت کنم
سهون روی زانوهاش بلند شد و لبش بوس کرد:فاک جونگین بهترین سکس من بود.. به توام.. حال داد؟
با باز شدن دستاش ، اونارو دور کمر سهون حلقه کرده و محکم به خودش فشارش داد و به سهونی که تاحدودی نگران از حس جونگین بهش نگاه میکرد لبخند زد : حال داد.. خیلی حال داد
صورت پسر به وضوح شاد شد: اوه تنک گاد! نمیدونی چقد پورن دیده بودم تا یاد بگیرم باید چیکار کنم! دیدی کرده شدنم حال میده؟ منم اولش باورم نمیشد انقد حال بده..
یهو با فهمیدن چیزی نیشخندی زد: صبر کن..
الان رئیس کیم اقرار کرد که دوست داره سهون بکنتش؟
جونگین با قهقه ای بوسه ای به گونه ی پسر زد: کسی بفهمه کشتمت سهون! و درضمن
بوسه ی دیگه ای به لب های پسر زد: اره حال میده!!
بوسه ای به چونش زد: امشب زیادی شیرین بودی! و اون یخ؟! اون به طرز فاکی ای تحریکم کرد
سهون فقط دستاش دور گردن مرد حلقه کرد و بوسه ی محکمی به لب های پفکی متورمش زد: هنوز جون داری پیرمرد؟
جونگین خندید: اول شام ! نظرت چیه؟ به این پیرمرد اسون بگیر سهون
با خنده سرش توی گودی گردن مرد شکلاتی فرو کرد و عطرش نفس کشید: باشه شکلات!
..............
*اسپریدر(spreader): همچین چیزیه ^___^
..........
................
با تموم شدن و خروج استاد از کلاس
سریع وسایلاش هاش توی کیفش ریخت و خواست با عجله بیرون بره که دوباره جیبوم و دوست هاش جلوش رو گرفتن
-: کجا با این عجله؟!
بکهیون چرخی به چشم هاش داد: باز چته؟!
جیبوم با اخمی جلو اومد: یعنی توی لعنتی میخوای بگی ساعت منو ندزدیدی؟
.....................................................................
عام..
و بله ^___^
اینطوری جونگین رو سرحال اورد 😆
پوستر امروز دیدین چه خوشگله؟! خیلی هم با پارت مچ بود ^____^
مرسی سارای عزیزم (qk_SH) برای پوستر 🍃💚
و
ووت دادن یادتون نره🍃
Advertisement
- In Serial10 Chapters
Legendary Farmer (available on Kindle July 2022!)
NOTE: Legendary Farmer is now COMPLETE. The first book, Clearing, was released on Kindle Unlimited July 5, 2022 with significant edits. I will post the first chapter of Clearing, as well as three chapters of Cuckoo's Dream, another novel in the LF universe, as a stub, with a link to the first book, so if you love LF and want me to be able to keep writing consistently, please go give Clearing five stars! In the VRMMORPG, Veritas Online, things are getting a little stale. Since the game launched, only one world- wide event has occurred, and that was a year ago.. The players are still having fun, but everyone agrees it’s about time for something big to happen. Everybody tends to forget that big things grow from small things, and little things are always changing in Veritas.The human country of Quarternell is at peace for the first time in... ever. Aspen, a former war hero, feels like he’s earned a quiet life together with his animal companions. They’re tired of fighting, and other people in general. They plan to live peacefully, far away from the city. As soon as Aspen figures out this farming thing out, he’s never going to go anywhere again. Unfortunately for Aspen, his country and his goddess aren’t quite done with him yet.Rouge the Rogue is a casual gamer in Veritas Online. She’s just a kid, and her focus is supposed to be on school and hanging out with friends. Emphasis on ‘supposed to’. She’s already pretty good at the school thing, and she doesn’t actually have that many friends. What she really loves is exploring all the cool ways the developers of Veritas found to make their game unique and realistic. Then she’s offered a very special quest, and an opportunity to go beyond the average player. She’s never been that much of a rule follower anyway....Clearing is appropriate for most ages. It has minimal foul language, no sex, and some violence. It is LGBTQ+ friendly. (P.S. IMPORTANT! This book contains very mild profanity, no sex, and is meant to be FUN. Yes, the characters sometimes think Deep Thoughts, and idealism pretty much runs rampant, but, in the end, I hope you just enjoy reading it. Laugh, cry, share it with your kids, read it to your dog, whatever makes you happy. My goal is for it to be accessible to everyone from ages 12ish on up, so you could definitely consider it YA, but with lots of big words because I don't believe in talking down to my readers.) Book Two: Harrowing (Starts after the original Chapter Fifty, now Sixteen, since I condensed chapters from the same perspective together.) Zoey has started her summer internship at Veritas Corporation, and she can honestly say that being an adult is boring. Until she starts learning secrets she was never supposed to know. In game, Rouge is finally making progress on her big quest. Apparently Duke Penbrooke took too long to return to the world, so the world is coming to get him... in the form of a few assassins. Aspen is going to have to face the life he left behind, and deal with the fact that it's not as easy being 'dead' as he thought. When what he'd hoped would be a short trip back to civilization to resupply turns into a whole lot more, he'll have to fight for his life, his friends, and his kingdom. Book Three: Sowing Rouge and Aspen have reached Bright, only to find that their enemies were already expecting them. They will have to quickly unravel the mysteries of who their opponents actually are, because they're already ten steps behind. Rouge and Aspen are finally home, but that doesn't mean they can return to their peaceful days of farming. Their enemies are hot on their heels and determined to destroy everything they've managed to achieve. Join them and all their friends for the final volume of Legendary Farmer.
8 218 - In Serial32 Chapters
Realm Eternal
Meet Nabi Elrick ; betrayed by the woman he loves, and blinded by anger he acts rashly and it nearly costs him everything.Nabi Elrick's actions have drastic consequences and he looses the prestige of his occupation and he sinks into an epic slump; a Deep depression. Fortunately the ?Alternate Reality Simulation? Realm Eternal rouses him from his melancholic abyss.Nabi Elrick sees an opportunity to Begin Again.Inspired by; Mushoku Tensei, Tate no Yuusha no Nariagari, Legendary Moonlight Sculptor, Daybreak on Hyperion, Log Horizon and Only Sense Online. I unashamedly draw some elements from my favourite light novels in writing this FanFic.For the Record; the Realm Eternal Mythology Revolves Around Ancient DragonsMy Chapter target is set at ?5000 words??Written in South African English which means closer to the British Standard.?Warning: Mature Content ?Violence, Language and Adult Themes ? List of My Novels:?Realm Eternal??Crystal Guardian ??Exiled Nomads of the Galaxy??Soul Vessel Psyche?
8 299 - In Serial26 Chapters
Shadow under Plato
King’s College has a reputation. To Leo, the sharp but cynical rebel, it is a place where the people he cares about are sentenced to a fate worse than death—to live the rest of their days on the surface of a dying Earth. To Morgan, the bright and strict overachiever, it is a vault in which she may find her dreams. And for the brightest six students of King’s College, even greater opportunities reside in the legendary Class Euripides; a class which she will fight for a seat at with all her wits and will. And to Lumia, the newly Ascended girl whose smile never fades, King’s College is a terrifying puzzle just like everything else in the floating city of Plato, the last bastion of humanity. As the class of 311 commences a grueling year of study and elaborately devious tests, none of the bright-eyed students could have anticipated the weight of expectation laid upon their shoulders. After all, a student’s hopes and dreams mean little in the fight against an ever-collapsing climate. For the Educators of King’s College offer only one lesson to their future students, to the future of a dying world: Burn bright.
8 140 - In Serial12 Chapters
Tales Of The Arcane
After dying, Josh, the world's best scientist, was sent to a different realm. A realm in which magic isn't just a fantasy but a real and very tangible thing. After being reborn, Josh receives a new name and a restart in life. During his new life, Josh faces many hardships and difficulties. After all that happened in his past, Josh just wants to live a normal life. But the gods. They have a different plan in store for him.
8 114 - In Serial13 Chapters
War Of Mortal Gods
In the universe, twelve beings created everything, they then created the gods and gave them unique domains to rule and tasked them with overseeing and maintaining the natural equilibrium of the worlds containing sentient life, but restricted them from interacting with the worlds directly. The gods, who could only interact with souls that are crossing worlds in the reincarnation cycle discovered that there were two types of souls as well. There were normal mortal souls and unique souls that they called the heroes soul that are born at random. These gods then commincate with these unique souls after their first life ends and gives them a deal, either complete a certain number of tasks on various worlds to maintain the natural balance or go through the reincarnation cycle which will cleanse the soul and the memories they hold. This story is of heroes that sometimes must commit to maintaining the natural balance at any cost. There are times that these heroes save millions of innocent lifes and times that they must kill billions of innocent lifes to protect the natural balance, they arent always pure and righteous or corrupt and villaneous, these are just souls that walk the path of legendary figures and infamous killers, but who can save these heroes when they are broken and must suffer repeatedly from their role as defenders. This is the journey of a group of heroes and their growth as warriors, their traumas that make them mortal humans, and the moments that define then as immortal legends, but can they survive when faced with their greatest challenge to come that threatens to destroy whole worlds. This is the story of war that happens among mortals, Stories of wars on the inside and outside the realm of the soul, and war between mortal gods. Only one thing is certain, the side that loses the war, loses absolutely everything.
8 149 - In Serial9 Chapters
Hualian (READ THE DAMN DESCRIPTION PLS)
This is before they met. So I'm doing the whole story. Hehehe There WILL be smut in this. Smut is Hualian and maybe a little NanYao
8 134

