《chocolate and ice》part 24
Advertisement
Baekhyun prov
با ذوق گوشیم رو قفل کردم و دوباره سرمو روی میز گذاشتم و این بار به جای درس و فکرای مسخره فقط به همه کارایی که تو این دو روز میتونیم بکنیم فکر میکردم
نمیدونم چقد وقت گذشته بود، بین خواب و بیداری بودم که با ضربه ی محکمی به ارنجم که کمی از میز بیرون زده بود ، از جا پریدم
با بلند شدن صدای خنده ی بچه ها فهمیدم استاد رفته ، بی حوصله موهامو مرتب کردم، بدون توجه به خنده هاشون و حرف های تکراریِ مسخره اشون مشغول جمع کردن وسایلم شدم و با پرت کردن کلاسورم توی کیفم پاشدم و با انداختن یکی از بندای کوله ام به شونه ام سمت در رفتم که زیرپایی یکی از بچه هارو ندیدم و محکم با پهلو به میز ردیف کناری خوردم
با اخ ارومی عصبانی سمت پسر برگشتم: چه مرگته؟!
جیبوم؛ دوست همونی که یبار باهاش توی ازمایشگاه تشریح دعوام شده بود رو دیدم ، اصلا نمیفهمیدم مشکلشون با من چیه! من باهاشون کاری نداشتم اما اگه میخوان باهام کاری داشته باشن عواقبش هم باید قبول کنن ، نگاهم به ساعت رادو ی جدیدش افتاد که چند وقتی بود پزش رو به بچه ها میداد
پوزخندی بهم تحویل داد: چه مرگمه؟! مشکل ما تویی! توی لعنتی نباید اینجا درس بخونی نه وقتیکه پولش رو نداری
بیخیال شونه ای بالا انداختم: فعلا که اینجام و توام هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
سمت کیفم که روی زمین جلوی پای جیبوم افتاده بود خم شدم تا برش دارم ، کمی بیشتر از چیزی که لازم بود سریع دولاشدم و کمی به جلو سکندری خوردم و با برخورد ارومم به جیبوم همزمان با برداشتن کیفم ، خودمو با گرفتن دست جیبوم صاف نگه داشتم
صدای خنده بچه ها بلند شد و چیزی که هیچ کس نفهمید ساعتی بود که حالا دیگه دور مچ جیبوم بسته نشده بود!!
همونی که ازم کتک خورده بود داد زد: توی احمق حتی نمیتونی صاف راه بری!! فقط بلدی بری هرزه ی پولدارا شی و با دادن پول دربیاری اره؟!
سعی کردم با نفس عمیقی جلوی حس شدیدم برای حمله بهش رو بگیرم، بعد از دعوای اون دفعه و خرابکاریم توی ازمایشگاه واقعا جای درست کردن دردسر حداقل توی دانشگاه نداشتم ؛ خواستم رد بشم که یکیشون جلوم رو گرفت : کجا به این زودی؟! نمیخوای توضیح بدی بهمون از کجا مشتری پیدا میکنی؟ پیر ترجیح میدی یا نه یکم جوون تر؟!
فقط با خنثی ترین حالتی که میتونستم داشته باشم که بین خنده های بچه ها سخت بود گفتم: چیه؟ بازم دلت کتک میخواد؟ هوم؟
لبخندش خشک شد: یبار بهت اسون گرفتم پررو شدی فکر کردی خبریه؟!
پوزخندی زدم و با زدن شونه ام به شونه اش کنارش زدم: هروقت کتک خواستی فقط لازمه بیای یه سر خارج دانشگاه! لازم نیست انقد اینجا تلاش کنی!
و با فیکس کردن کیفم روی شونه ام ، با نیشخند پررنگی ، ایفون ۱۱ ی پرو ی توی دستم رو که از جیبش برداشته بودم سُر دادم توی جیب هودی اورسایزم . خب درسته که نمیتونستم بزنمش ولی میتونستم جبران کنم!!!
.............
.....................
وارد مغازه ی قدیمی که روی سردر بزرگش "خدمات تتو" با لامپ نئونی بنفش رنگی روشن خاموش میشد ؛ شد ؛ با نگاهی به دور و بر به سمت پیشخوان رفت و موبایل روی میز گذاشت
" میخوام آبش کنم"
مردی که رکابی سفیدی تنش بود و بازوهاش پر از خالکوبی های به شکل گل بود و سر کچلش توی ذوق میزد به پسر ریزه میزه نگاهی انداخت: کی باشی که میخوای اینجا چیزی اب کنی؟
پسر ، کلاه هودیش رو به عقب هول داد: منم
مرد بعد از چند ثانیه چپ چپ نگاه کردن به پسر بالاخره قهقه زد: بک تویی؟ توی وروجک دوباره برگشتی تو کار؟
Advertisement
پسر شونه ای انداخت بالا: نه. یکی اذیت میکرد جیبشو زدم
مرد گوشی رو برداشت و مشغول نگاه کردن بهش شد: این خیلی تمیزه! فک کنم چند هفته ام نبوده خریدتش!! ولی چون باید بازش کنم و قطعات رو بفروشم نهایت میتونم 500 دلار پاش بدم
پسر اخم کرد: چرا چرت میگی؟! این الان حداقل هزارتا می ارزه!!
مرد ادامس صورتی رنگش رو باد کرد و بعد با صدای تقی ادامس رو ترکوند: باشه جوجه .. حرص نخور تهش ۸۵۰ میدم! باید برا منم سود داشته باشه یا نه؟!
بکهیون با چرخی به چشم هاش سری به معنی تایید تکون داد: باشه قبوله
...................
با باز کردن در ، بوی گوشت کبابی بهش خوشامد گفت ، با خوشحالی کیف و کتش روی مبل پرت کرد و سمت آشپزخونه رفت
-: به.. چه بوهای خوبی میاد!
با ورودش به آشپزخونه ، بکهیون سمتش چرخید: اومدی هیونگ؟ بدو تا سرد نشده لباس عوض کن بیا سر شام
سهون بدون توجه به حرف برادر کوچیک ترش فقط استین پیراهن طوسی رنگش رو تا بالای ارنج تا کرد و با برداشتن دولایه کاهو ، یه تیکه گوشت از روی توریِ روی اجاق برداشت که باعث شد بخاطر سوختن دستش هیسی بکشه و گوشت سریع روی کاهو ول کنه
-: لعنت! سوختم..
و بدون اینکه فرصت اعتراض به بکهیون بده ، لقمه ی درست شده اش توی دهنش گذاشت
بکهیون با چرخوندن چشمش توی حدقه سهون رو سمت اپن اشپزخونه هل داد: برو تا بیارم! ناخونک نزن
سهون با دهن پر سمت میز رفت و با دست یه تیکه کاهوی کوچیک از کیمچی توی دهنش چپوند و خودش رو روی صندلی پرت کرد : خوب شد غذا پختیا.. خیلی گشنه بودم
تقریبا غذاشون تموم شده بود که چشمش به ساعتی که دور مچ بکهیون بسته شده بود افتاد
با اخم کم رنگی ، ساق دست بکهیون رو گرفت: این چیه؟
+: چی؟
با اشاره ی سر به ساعت دور مچش اشاره کرد: این
بیخیال شونه ای انداخت بالا: ساعته دیگه
-: میدونم نابغه.. از کجا اوردیش؟ قیافش میخوره اصل باشه
پسر کوچیک تر ، از حواس جمعی برادرش حرصش گرفت : اصله چون! امروز بلندش کردم!
اخم پسر بزرگ تر واضح تر شد: بلندش کردی؟! مگه تو هنوزم ازین کارا میکنی بک؟!
بکهیون پوزخندی زد: اره.. اذیتم کردن منم تلافی کردم! حالا تو که خودت تو کار خلاف و موادی ؛ یه جیب زدن من خار داره؟
سهون عصبانی چاپ استیکش روی میز کوبید: توی لعنتی نمیتونی ادم وار حرف بزنی؟ ازین به بعد برای تلافی جیب نزن!! این چه کاریه اخه بعدم باید سریع میفروختیش نه اینکه دستت کنی
بکهیون مشغول جمع کردن ظرفا شد: خوب خوشگل بود دلم خواست یه چند روی دستم باشه!!
سهون با هوفی بلند شد: به اینکه چانیول بفهمه برای تلافی جیب میزنی فکر کردی؟
خواست کمک بکهیون کنه که نذاشت: برو لباساتو عوض کن .. خودم میشورم!
و با فکری که حالا درگیر شده بود مشغول جمع کردن شد
..................
کنارش روی مبل نشست: فردا گفتم چان بیاد پیشت من جایی ام شب
بکهیون بدون نگاه کردن بهش درحالی که نگاهش به درامای درحال پخش از تلوزیون بود به حرف اومد: خودش بهم گفت..
درحالی که به کاراکترهای درحال حرف زدن توی فیلم نگاه میکرد ادامه داد: شبم میمونه.. مشکلی که نداری؟
لبخند کوچیکی روی لب های پسرکوچک تر نشست: نه هیونگ..
گوش پسر کوچک تر گرفت و اروم کشید: که نه هوم؟ اون لبخند چی میگه؟
بکهیون دست برادرش رو از گوشش پس زد که سهون دماغش رو گرفت و باعث شد پسر کوچک تر سمتش بچرخه و دو دستی دستای سهون رو که سعی میکردن یکی از اعضای بدنش رو گرفته و بکشن، دور کنه : نکنننن!!! خوب دوست پسرمه خوشحال نباشم؟
سهون با خنده ی ارومی دستاش عقب کشید: هراتفاقی افتاد بهم زنگ بزن باشه؟!
Advertisement
بکهیون لپ پسر بزرگ تر کشید: باشه هیونگ نگران نباش..!!
...........
....................
با ضربه ای محکم به پشت زانوی مرد ، مرد روی زانوهاش افتاد ، سعی کرد سرش بلند کنه و به دور و بر نگاهی بندازه که دستی که لای موهاش پیچیده شد و با کشیدن موهاش و بلند کردن سرش اجازه ی انتخاب حرکت بهش نداد
مردی که درحال کشیدن موهای مرد روی زمین بود به حرف اومد: قربان اوردیمشون!
و با پرت کردن سر مرد به جلو ، از مرد بسته شده فاصله ای به اندازه دو قدم گرفت.
مرد با تف کردن خونابه ی توی دهنش بالاخره تونست سرش بلند کنه و نگاهی به محیط بزرگی که توش بود نگاهی بندازه
سوله ای با سقف بلند با دیوارها و کف از جنس اپوکسی به رنگ توسی روشن ، به فاصله ی زیادی از افرادِ داخل سوله ، ماشین آلات سنگین بزرگی که خاموش بودند دیده میشدند
یکی از ماشین هایی که چشم مردی که روی زانوهاش نشسته بود رو گرفت ، ماشینی بود که شبیه یک چرخ گوشت بزرگ بود ؛ و تیغه های بزرگش از همینجا هم قابل دیدن بود ، با عرق سردی که از دیدن ماشین آلات روی کمرش نشسته بود ، نگاهش به سمت افرادِ داخل سوله چرخوند و سعی کرد به همه چیزایی که به عنوان "شایعه" از سر به نیست شدن ادمای مختلف توی "کمپ" شنیده بود فکر نکنه!! اونا فقط شایعه بودن قرار نبود واقعی باشن!
در این قسمت از سوله که با جداکننده ی کوتاهی از بخش ماشین الات جدادشده بود؛ به فاصله ی ۴ متر از مرد روی زمین ، یک دست مبل مشکی چرم و یک میز چوبی قهوه ای رنگ قرار داشت ،
که روی مبل بزرگ وسطی مردی با کت شلوار سرمه ای نشسته و پای راستش روی چپش افتاده بود
بالاخره مرد بسته ی دومی که تازه اورده بودنش به حرف اومد
-:این کارا برای چیه؟!
مرد قدبلندی که روی مبل تک نفره نشسته بود بلند شد و سمت دو مرد روی زمین اومد: چطوره که شما خودتون به ما بگین؟! هوم؟
با سکوت هردو مرد ، مرد بلوند سمت مردی که با لباس های روشن روی زمین بود رفت و با گرفتن چونش سرش بالا اورد: نمیخوای حرف بزنی لعنتی؟!
و بعد طرف مردی که پر از تتو بود رفت: تو چی جیسون؟ هوم؟! تو نمیدونی چرا اینجایی؟
مرد با پیراهن مردونه آبی روشن به حرف اومد: این مسخره بازیا چیه؟! شما حق ندارین با من اینطوری برخورد کنین!
مردی که روی مبل نشسته بود به حرف اومد: راس میگه کریس! ما داریم زیادی روی خوش نشون میدیم! چرا بقیه مهمونارو نمیاری؟!
با صدای باز شدن در و شنیدن تقلاهایی ، سر هردو مرد روی زمین به سمت سروصداها چرخید و با دیدن دوتا زن ، یه دختر و یه پسر که با زور درحال کشیده شدن به محلی که افراد وایساده بود؛ هردو خواستن بلند بشن و سمت زن و بچه اشون برن که افراد پشت سرشون با گرفتنشون اجازه ی تکون خوردن بهشون ندادن
با نشوندن افراد جدید کنار دومرد روی زمین ،
مردی که جیسون صدا شده بود به حرف اومد: به زن و بچه ی من چیکار دارین؟
کریس با دستی که انگشتر داشت مشتی توی دهن مرد زد که باعث شد به مرد به عقب پرت شه: چیکار داریم؟ مگه توی لعنتی وقتی اون دختر ۱۲ ساله رو اتیش زدی دلت سوخت که ما دلمون بسوزه؟
با اشاره ی سر کریس ، مردِ پشت سر جیسون ، مرد رو دوباره به حالت نشسته دراورد
مردی که لباس روشن تنش بود داد زد: اتش سوزی به ما چه ربطی داره؟! کای تمومش کن! تو حق نداری اینکارارو بکنی! منم توی حوزه ی شمام یادت رفته؟
کای همونطوری که نشسته بود نوشیدنی اش رو برداشت: که حق ندارم مین جی؟ مین جی بودی دیگه؟!
قلوپی از مایع خنک نوشید: بذار بهت بگم که این "حق" برای تو تا زمانی بود که راه نیوفتاده بودی تو خیابون به اموال من تجاوز کنی..
مرد کمی تقلا کرد: این اتش سوزیا به من هیچ ربطی نداره.. توام هیچکاری نمیتونی بکنی! بیشتر ازین خودتو تو دردسر ننداز
کریس خندید:فقط همه چیو خودتون بگین تا به مرحله های سخت نرسیم
جیسون پوزخندی زد: مرحله های سخت؟! ادا درنیارین فقط بازمون کنین بریم!
همین بود، جرقه ای که باعث شد مردِ روی مبل از سر جاش بلند شه ، کتش اروم دربیاره: که هیچکاری نمیتونم بکنم؟!
مشغول باز کردن دکمه سراستینش شد و بعد استین هاش تا ارنج بالا زد: که ادا درنیاریم؟!
همه نگاه های افراد حاضر در سوله ، به مردی بود که سمت افراد روی زمین میرفت
مرد وقتی کنار یکی از افرادش رسید ، دست دراز کرد و کلت برتا ۹۲ ی مشکی رنگی از پشت کمر مرد کشید بیرون و سمت جیسون رفت و با گرفتن یقش و کمی خم شدن به پایین، مرد به سمت خودش کشید: مرحله ی سخت!!
و با لبخندی مرد ول کرد و صدای بلند شلیک گلوله و بعد جیغ بلند زنی توی سوله شنیده شد
جیسون وحشت زده به زنی که بخاطر برخورد تیر با بازوش درحال گریه بود چرخید: سارااا
مرد برنزه با لگد محکمی ، به شکم جیسون ، باعث شد کمی به عقب پرت شه: فقط خودتون بهم توضیح بدین
مین جی سمت مرد شد: تمومش کن! من اصلا دخالتی نداشتم! چرا داری زن و بچمونو دخالت میدی؟
کای ابرویی بالا داد: چون دیروز یه زن و یه دختر ۱۲ ساله کشته شد!
و دوباره سمت چهار نفری که حالا یکیشون تیر خورده و بقیه با وحشت درحال گریه بودن چرخید ، سر تفنگ سمت پسر ۱۷ ۱۸ ساله نشونه گرفته شد: خوب چی میگی مین جی؟ باید چندتا تیر دیگه بزنم تا یکیتون حرف بزنه؟!
مین جی داد زد: نه نه .. به پسرم کار نداشته باش! خوب چی بگم وقتی من هیچی نمیدونم!
کای با اشاره سر به افرادش اشاره کرد و دو نفر پسر از روی زمین بلند کردن
کای به مین جی نگاه کرد: هیچی نمیدونی؟!
مرد فقط لعنتی گفت که با صدای بلند شلیک بعدی و داد پسر به زور شنیده شد
کای رو به روی مین جی به پایین خم شد و با گرفتن موهاش سرش رو به سمت عقب کشید: تیر زدم به زانوش! احتمالا دیگه نتونه درست راه بره! پس قبل اینکه اون یکی پاش هم از کار بندازم حرف بزن!!
سر تفنگ رو به روی زانوی دوم قرار گرفته بود که مین جی داد زد: من نبودم! جیسون کارارو میکرد من فقط کمکش میکردم
اون فکرش رو کرده بود من فقط به فکرهاش جهت دادم و انبارهای مهم ترو پیشنهاد! بخدا همه اش همینه!
کریس با ابرو بالا رفته به کای که حالا سر اسلحه اش پایین رفته بود نگاه کرد
..............
.........................
با خروج اخرین نفر و خوابیدن سروصدای جیغ و گریه ، با کشیدن دستی لای موهاش ، به خون های روی زمین اشاره کرد: چند نفرتون سریع این خونارو تمیز کنین
و با روشن کردن سیگاری دنبال جونگین رفت ، میدونست الان کجا باید پیداش کنه
به چارچوب در تکیه داد و به جونگینی که با وسواسیت بیش از حد درحال شستن دستای خونیش بود خیره شد
با اینکه دیگه خونابه ی قرمز از دستش نمیرفت ولی فقط میخواست با شستن بیشتر ، بوی آهن مانند این مایع لعنتی دیگه توی بینیش نباشه! انگار فایده ای هم داشت!!
بالاخره با دیدن اینکه جونگین قصد تموم کردن نداره صداش دراومد: بس کن جونگین دستات تمیزه الان!
جونگین لگدی به سینک روشویی زد و با بستن شیر از دستشویی خارج شد، با تنه ی ارومی از کنار مرد قدبلند رد شد و سمت مبل حرکت کرد
دنبالش راه افتاد: تیونگ از بیمارستان زنگ زد و گفت اوضاع اون زن و بچه استیبل شده! چیزیشون نمیشه
جونگین با پوفی خودش روی مبل انداخت و سیگاری لای لب هاش گذاشت: میدونستم نمیمیرن! حواسم بود کجا بزنم
و با روشن کردن نخ سیگار مشکی رنگش ، فندک روی میز پرت کرد
کریس روی مبل کنار جونگین نشست: مین جی رم سپردم فعلا تو خونه خودش نگه دارن تا براش تصمیم بگیرین تو مجمع! احتمالا اونم میکشن
جونگین بعد از قورت دادن دود های حبس شده درحالی که با هر حرف ذره ای دود از دهنش بیرون میومد حرف زد: برای جیسون باید جایگزین پیدا کنیم گروهو بدیم دستش..
هومی گفت که با دیدن لرزش دست جونگین ، جلو رفت و قرص هایی که حالا توی دست های جونگین بود از دستش کشید و انداخت زمین: بس کن جونگین! انقد این کوفتیارو نخور! چرا تمومش نمیکنی؟! لعنتی چرا عادت نمیکنی؟! میخوای خودتو بکشی؟
جونگین دستش رو کشید: دیوونه شدی؟
و دوباره دوتا قرص از توی جعبه ی استوانه ای شکل دراورد: دوتا قرصم نمیتونم بخورم؟! بس کن کریس دارم روانی میشم! دست از سر من بردار الان وقتش نیست
کریس جلو کشید و یقه جونگین توی مشتش گرفت:توی احمق قرار نبود اینطوری باشی! قرار نبود انقد مسئله رو برای من برای خودت برای همه انقد سخت کنی!
از روی مبل بلند شد: جیسون حقش بود! تاحالا خیلی ادم کشته بود و دست قانون بهش نمیرسید
برای اون حداقل عذاب وجدان نداشته باش!
بعضی وقتا ، توی یه موقعیتی قرار میگیری که نه راه پیش داری ، نه راه پس
مثل وقتی که توی یه جاده ی برفی با شیب در کنار یه پرتگاه که زمین یخ زده ، درحال رانندگی باشی و زنجیر چرخ نداشته باشی!
اون موقع است که با سرعتی که راه افتادی باید بری ، ترمز کنی لیز خوردی! فقط باید با سرعت ثابتت سعی کنی اون قسمت رو رد کنی! زندگی جونگین دقیقا توی همچین وضعیتی بود! دیگه راه ترمز نداشت! راه برگشتم نداشت!
رفتن و ادامه دادن تنها انتخابش بود..
مرد برنزه قوطی قرصش توی دیوار پرت کرد: من سختش نکردم خودت سختش کردی! من از اول بهت گفته بودم من نمیتونم! تو اما باور نکردی.. خسته شدم کریس
با بلند شدن از جاش کریس دوباره یقش گرفت و به دیوار رو به رو کوبیدش: تو تونستی لعنتی! خوبم تونستی! بقیه اشم میتونی! فقط بچه بازی رو تمومش کن و مردونه پای چیزی که باید انجامش بدی وایسا! تا اینجا نیومدیم که وسطش جا بزنی! میفهمی؟
جونگین بعد از چند ثانیه سکوت ، با هول محکمی مرد قدبلند تر کنار زد و مشتی توی دهنش زد: با رئیست درست حرف بزن!
و بعد از برداشتن کتش سمت در رفت تا از اون فضای لعنتی خارج بشه تا بتونه نفس بگیره..
..............
........................
با رسیدن به عمارت و توقف ماشین جلوی دروازه اهنی بزرگ ، صدای داد و بیداد دو نفر جلوی در باعث شد با کنجکاوی نگاهی به بیرون بندازه و با دیدن سهونی که درحال جروبحث با یکی از نگهبان های ورودی بود ، با خوشحالی پیاده شد
کاملا قرارش با این پسر یادش رفته بود و حالا با دیدنش انگار همه ی چیزی که برای جلوگیری از دیوانه شدنش از شدت فکرهای مختلف لازم بود رو بهش جایزه دادن!!
سمت سهون و نگهبان رفت: چخبره؟!
سهون کلافه سمت جونگین چرخید و با دیدنش جلو رفت و با گرفتن بازوی جونگین اونو سمت نگهبان کشید: این مرتیکه غول بیابونی ۱۵ دقیقه اس نذاشته من برم تو عمارت! هرچی بهش میگم من دوستتم باور نمیکنه! تا نزدم همینجا اسفالتش نکردم یچیزی بهش بگو
جونگین سوالی به نگهبان نگاه کرد
و نگهبان کاملا خنثی جواب داد: من تاحالا ندیده بودمش! پس اجازه ورود بدون شما نداشتن
سهون با عصبانیت پوفی کشید: تخم سگ رو نگا! د لعنتی خود جونگین اینجاس هنوز داری با من بحث میکنی..
اگه تا الان جلوی خودش برای تو دهنی زدن به مردی که حداقل ۱۰ سانت ازش بلندتر و شاید ۵۰ کیلو چاق تر بود گرفته بود حالا میتونست جبران کنه چون جلوی جونگین نگهبان اجازه ی پس زدن بهش رو نداشت پس بالاخره مشتی که تمام این ۱۵ دقیقه دلش میخواست بزنه رو اومد بزنه که دستای جونگین دور کمرش حلقه و با کمی از زمین بلند کردنش از نگهبان فاصلش داد : سهون امشب نه.. دیگه دعوا بسه باشه؟!
فردا .. فردا بیا هرچقدر دوست داری بزنش!
سهون متوجه ی لهن خسته ی جونگین شد و با اینکه این نگهبان لعنتی نذاشته بود تا جونگین نیست بره عمارت و با خیال راحت نگاهی به وسایل و مدارکی که میتونه پیدا کنه بندازه اما لحن جونگین خسته تر از اونی بود که بخواد بحث رو ادامه بده پس بیخیال شد و با چشم غره ای به نگهبان کوله اش از روی زمین برداشت و با انداختنش روی شونه اش خواست سمت داخل باغ بره که جونگین سریع توی بغلش کشیدش و سهون باخنده درحالی که نصف وزن جونگینی که خودشو بهش اویزون کرده بود هم حمل میکرد به سمت عمارت سنگِ مرمر در انتهای جاده ی سنگ چین قدم میزد
.........
...............
خب خب..
کمی وارد زندگی جونگین هم شدیم..🍃
بیاین کمی راجب زندگی جونگین حرف بزنیم..
بنظرتون جونگین چقدر غرق شده توی زندگیش؟! منتظر چیه؟!
و من گفته بودم سکای نزدیکه نگفته بودم پارت بعده😅🤭
پوسترایی که بچه ها میزنن و میذارم روی عکس پارت میبینین دیگه؟! حتما ببینین خیلی خوشگلن🥰
و مرسی @RamonaSK برای پوستر خوشگلت جانم🍃💚
Advertisement
- In Serial39 Chapters
The Shard Legacy
(Cover Art by JackofHeart) Shara. A beautiful world full of wonders and excitement, full of sights that are worth finding, and people that are worth meeting. Although riddled with monsters, and with threats from The Great 13, it is still a place with much wonder and exciitement. And yet, the dangers that they face also cannot be ignored. And perhaps because of that, a certain someone has taken action. After a terrible bus accident on Earth, a class of twenty students and their teacher are reincarnated into the world of Shara. Given new lives and a bit of special power, they will end up awakening in this world through unexpected ways. And they will have to fight the darkness that threatens them all. But also, in this world where they do not all agree with each other, with different ideologies, it is not just the approaching darkness that they will have to fight...but they will need to deal with each other as well as the factions form. The faction formed by the popular Class President, who wants them all to become the heroic shield, selflessly devoting themselves to protect everyone at all times and disturbing the culture and nature of this world as little as possible. The faction formed by the ambitious top student in the class, which believes by unifying the world under the rule of him and other reincarnators, they can live luxuriously while also leading the world to prosperity. The faction formed by the loyal and determined teacher, who will do everything in her power to take every single one of them back home to their world, no matter what, and abandon this world. And then, the fourth faction...led by the boy who would come to be known as Rikuo. Whose journey throughout this world will shape him, change him, and as a result, make him choose the most chaotic option of all. This is their story. The Great Battle has begun. But in the end, who will win? What will the goal of the fourth faction even be? And how will these desires end up shaping the world? The fight is on. Arc 1: Introduction Arc (1-15) Arc 2: Imperial Capital Arc (16-35) Arc 3: Adventure Arc (36-)
8 192 - In Serial57 Chapters
MHA: The Birth of a Vampire
A guy is going down the street when he suddenly sees how a man is about to be run over, in a moment of courage the guy throws himself and manages to save the man from being run over, but he ends up dying instead.When he opens his eyes again he finds himself as a soul and the opportunity to reincarnate. What his quirk be? What kind of quirk is that. He accompanies our protagonist in the world of My Hero Academia where he will enjoy his new life and seek to reach the top. (Also trying to conquer one or another girl along the way). If you want to support me for pa *** I will be very grateful, there you will also find some early chapters and it will be of great help to me, thanks for reading: P*** /acoms I will also be publishing this work on Webnovel, you can find it with the same name.**************************DISCLAIMER:I do not own My Hero Academia and any of its characters. The only thing that belongs to me is the OC characters and some changes in the story.
8 226 - In Serial11 Chapters
Reincarnated as a noble
Daniel Roberts is a normal 16 year old until he gets rejected by his crush. He is so upset that he doesn't notice the store he's walking into is getting robbed. He gets shot and reincarnated. Will his life as a noble's son be any better than his last life? Will the he survive the brewing storm?
8 135 - In Serial11 Chapters
The extra special neighbor (debanya❤️)
Our lead is falling in love with his extra special neighbor 😂
8 95 - In Serial6 Chapters
Mujahadah
"Aku nak move on." Bibir milik Qurrotun Inn tak pernah lekang dengan ucapan sebegitu."Aku dah bosan dengan move on kau tu." Komen Farhana yang merupakan kawan baru yang paling rapat sejak Inn pindah sekolah.Bibir mudah menyebut tapi hatinya masih berbolak-balik dek kerana dicengkam dengan perasaan yang mendalam.***"Saya solat 5 waktu Alhamdulillah cukup,tapi saya banyak buat dosa.Saya nak berubah, tapi susah. Ustaz tolong beri tips untuk saya."Luahan itu ditulis atas kertas kecil oleh Ahmad Seth Yusuf sebaik sahaja Ustaz Syafi'e membuka sesi soal jawab setelah selesai talaqi kitab di surau sekolahnya.
8 91 - In Serial35 Chapters
Memento Mori
(a poetry book)Darling, are we foreign in time, or often overlooking the love we held for one another? the hush of the aftermath; sinks into your skin deeper than my staples, the chasm of my voice, that alerts the pool between your legs. lover of i, was i a lover of you, or a distant stranger? there is a devil on your shoulder, who doesn't understand, that we're alone together, in mori's playground. but this is the tragedy of love, when we end up beholding and withdrawing, and end up in a swift tune of memento mori.welcome, to the depth of every 'i hate you', and every suppressed 'i love you'. after all, we're wishing upon a fault star, my one.A book for the lost, for love, for the pain; for you.
8 347

