《chocolate and ice》part22
Advertisement
Chanyeol prov
بابا لبخند خیلی کم رنگی زد: نمیخوای بهم معرفیش کنی؟ یه شب شام دعوتش کن، هرچه زودتر بهتر!
با تکون دادن اروم سرم تایید کردم: حتما.. چرا که نه!
خوب درواقع حرف بابا خواهش نبود دستور بود ، اما تایید حرفش از طرف من هم لازم بود؛ یکم گیج شده بودم ، بابا چه کار با سهون داشت؟!به سهون چی میگفتم؟ اوه خدایا رابطم با سهون مثل قبل نشده و وقتی پیش هم باشیم هنوز هردو به شکل افتضاحی معذبیم ؛ با سر چنگال با غذام بازی میکردم تا وقت شام تموم شه ، قوانین !
"کسی میز غذارو تا وقتی بابا بگه ترک نمیکنه!"
امشب قرار بود هیونگ هم باشه ولی مثل چندسال گذشته ازینکه باهم شام بخوریم امتناع میکرد و اگرم میومد برای یکی دوساعت بعد از شام میومد و سریع میرفت
داشتم خودم رو با مزه مزه کردن نوشابه سرگرم میکردم که خدمتکاری سر میز اومد: قربان ، جناب کیم تشریف اوردن!
لبخند تازه روی لب هام شکل گرفته بود که صدای نازک زن زرشکی پوش ، باعث شد لبخندم روی لب هام خشک شه
-: وسط غذاخوردن باید بیای مزاحم شی؟!
خدمتکار کمی معذب شده توی جاش تکونی خورد : اوه خانوم متاسفم اخه جناب کیم بودن و خب خب..من فکر کردم نباید منتظرشون بذارم..
صدای زن دوباره بلند شد: ساکت شو فقط..! باید صبر میکردی تا غذای ما تموم شه..
هرکی که میخواد منتظر باشه ، باشه فرقی نمیکنه اون اگه خیلی عجله داشت میتونست برای شام بیاد
اوه خدایا ، کاش میشد با یه مشت توی دهنش جلوی صحبت کردنش رو میگیرفتم تا اینطوری با صدای جیغ جیغویِ روی اعصابش جلوی من به داداشم توهین نکنه ، محکم به چنگال توی دستم چنگ زده بودم که صدای بابا افکارمو بهم زد : سویون! جونگین هرچی که هست پسرمه!
با حرف بابا ؛ زن سریع خودش رو جمع و جور کرد و لبخند ضایعی روی لباش اومد: اوه عزیزم قصد توهین نداشتم من فقط بخاطر خودت گفتم وگرنه جونگین هم مثل پسرم میمونه خودت که میدونی!
به زور جلوی حس شدیدم برای چرخوندن چشم هام از حرف مسخره ی زن رو گرفتم و با حرکت دست بابا رو به خدمتکار که به معنای اجازه ی ورود به جونگین بود با خوشحالی از روی صندلی بلند شدم تا از جونگین و اون فسقلیِ خوردنیش استقبال کنم
درباز شد و همونطور که انتظار داشتم ته او با جیغ بلندی سمتم دوید و من روی زانوهام نشستم تا راحت خودش رو توی بغلم پرت کنه ! بدن کوچولوش رو به خودم فشاری دادم و با خودم از روی زمین بلندش کردم
دستای کوچولوش فوری دور گردنم حلقه شد: چانی!
لپ تپلش رو ماچ کردم که باعث شد بخاطر محکم بودنش غرغرای کیوتش بلند شه؛ با خنده بیشتر به خودم فشارش دادم: اخ دلم برات تنگ شده بود!
رو به جونگین و سه رین که داشتن با بابا سلام احوالپرسی میکردن شدم و ته او رو روی زمین گذاشتم: بدو به بابابزرگ سلام کن
ته او با لب و دهن اویزون که نشون میداد ازینکه گذاشتمش زمین ناراحته سمت بابا رفت و با حلقه کردن یکی از دست های کوچیکش دور انگشت اشاره ی جونگین که رو به روی بابا ایستاده بود رو به بابا شد: سلام !
بابا ته او رو از روی زمین بلند کرد و توی بغلش گرفت: سلام مرد کوچک!
بابا همیشه با ته او مهربون برخورد میکرد و باعث میشد با دیدنش لبخند بزنم!
بابا بهمون نگاهی انداخت: بریم سالن بتونیم بشینیم!
از سالن غذاخوری خارج شد و سمت سالن پذیرایی رفت
جونگین سمتم اومد و با انداختن دستش دور گردنم سمت سالن راه افتادیم
.........
..........
جلوی اینه ، کت چرمش رو تنش کرد و به تیپش توی آینه نیشخند زد
Advertisement
و چاقوی کمری تاشو رو توی جیب پشتی شلوار تنگ چرمش فرو کرد ،
این لباسا حس خونه رو بهش میدادن
سهون مردِ کت شلوارای گرون و اتوکشیده نبود
اون همه عمرش رو با این لباسا گذرونده بود ؛ جدای ازینکه کارایی که کرده بود و هنوزم درحال انجامشون بود انسانی و درست نبودن ولی نمیتونست منکر این بشه که این قسمت تاریک زندگیش ، یه بخش تاریک وجودش رو ارضا میکرد و حس زندگی رو تو رگ هاش جریان میداد!
شاید میونگجو راست میگفت! این روش زندگی توی خون اش بود
نمیتونست منکر این بشه که دیدن برق ترس توی چشم یه سری ادم که باید باهاشون سروکله میزد ، یا کشیدن چاقو روی پوستشون و خون قرمزی که بیرون میزد باعث گز گز شدن پوستش از هیجان نمیشد!
با کشیدن دستی لای موهاش ، یقه ی بلند بافت توی تنش رو تو گردنش مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت
با بیرون اومدنش ، بکهیون که روی مبل درحال تلوزیون دیدن بود سریع خودشو به خواب زد
سهون سعی کرد جلوی خندش رو بگیره ، جلو رفت و با پا به مبلی که بکهیون روش ولو شده بود محکم ضربه ای زد که باعث شد بکهیون از جا بپره و با وحشت به سهون نگاه کنه
سهون لبش رو زبان زد تا جلوی خندش رو بگیره: معلوم هست چه مرگته؟ چرا هی داری فرار میکنی از من؟!
بکهیون فقط صاف نشست و نگاهش رو به هرجایی جز چشم های سهون میچرخوند و از شدت خجالت دلش میخواست فقط زمین دهن باز کنه و توی خودش ببلعتش: من؟ من فرار نمیکنم
سهون چشم هاش رو توی حدقه چرخوند: بعد از اون آبروریزی دیشبت توضیحی نداری بخاطر رفتار مسخرت بهم بدی؟ حداقل یه معذرت خواهی؟
بکهیون دستی لای موهاش کشید و با صدای ارومی نالید: نمیشه به روم نیاری؟! همینطوری دارم از خجالت آب میشم..
سهون بالاخره خنده ی کوتاهی کرد: تو واقعا خیلی بد مستی بکهیون.. امیدوارم وسط سکس با چانیول یهو بحث بچه هارو نیاری وسط!
بکهیون قرمز شده متکای روی مبل رو سمت سهون پرت کرد: لعنتی..!! من فقط مست بودم چرا داری اذیتم میکنی اخه!
سهون با قهقه ای لپ قرمز شده ی بکهیون رو کشید: نمیخوای بگی چت شده؟ واقعا عجیب شده بودی..حرف خاصی هست که بخوای بهم بزنی؟
بکهیون آب دهنش رو قورت داد و به بازی با انگشت هاش مشغول شد:من .. نمیدونم! شاید یچیزی باشه که باید بهت بگم! ولی واقعا نمیدونم جایگاه من هست که همچین چیزی رو بهت بگم یا نه!
یعنی حس میکنم زمان بیشتری برای هضمش میخوام..!
سهون که از چرت و پرت هایی که داداشش داشت بهش تحویل میداد هیچی نمیفهمید شونه ای بالا انداخت: اوکی!
یکم به برادرش که تو خودش جمع شده بود نگاه کرد: میدونی که اگه بخوای حرف بزنی من هستم..
یا اگرم فقط میخوای بهت مکان بدم با اون چان تنها باشی تا بچه بسازین فقط بهم بگو باشه؟!
با جیغ بکهیون و پرت شدن متکای بعدی به سمت صورتش با خنده سمت در رفت و قبل بستن در پشت سرش به بکهیون خبر داد: من امشب دیر میام کار داریم تو تنها بخواب
......
............
پسربچه ی کوچولو ، روی پای بابابزرگش خودش رو راحت تر کرد و سمت مرد مسن چرخید و دستای کوچولوش با سبیل جوگندمی رنگ مرد مشغول بازی شد
مرد با خنده ی ارومی سعی کرد دست پسربچه رو از سبیلش جدا کنه که خیلی زود متوجه شد کار خیلی اشتباهی بوده چون حالا اون فسقلی محکم درحال کشیدن سبیل پشت لبش بود و باعث شد مرد اخی بگه: اخ ته او.. ول کن سبیلامو
و خوب حرف زدن بدتر باعث کشیده شدن سبیل ها میشد و این افتضاح بود
Advertisement
ته او با خنده ای اون یکی دستش رو هم برای کَندن سبیلای زبر بابابزرگش بالا اورد و دوستی به سبیلای مرد چسبید: اینا زبرن! باید برات بِکَنمشون راحت شی
با کشیدن محکم تر اون موهای نازک ، مرد کمی از جا پرید و با چشم به دوتا پسرش که از خنده درحال ترکیدن بودن ولی جرئت بلند خندیدن نداشتن چشم غره رفت و محکم دستای ته او رو گرفت: نکن بچه! ول کن سبیلامو
ته او برای غر زدن لباش رو کمی جلو داد که کاملا معلوم بود حرکتیه که از باباش به ارث برده: نوچ! ول نمیکنم
و مرد میتونست قسم بخوره که اون بچه ی فسقلی بهش نیشخند شیطانی تحویل داد
دقیقا قبل اینکه دوباره ته او با نیروی بیشتری مشغول کشیدن اون سبیلا برای کَندشون از روی صورت بابابزرگش بشه ، جونگین دستای پسرشو گرفت: ته او! ول کن .. کار زشت نباید بکنی
ته او جیغ زد: ولی میخوام اینارو بکنم تا صورت بابابزرگ هم مثل تو بشه! بدون این موهای زشت روی صورتش خوشگل تر میشه
جونگین گوشه ی لبش رو از داخل گاز گرفت تا قهقه نزنه : ته او نکن عزیزم .. بابا دردش میاد
مرد مسن تر غر زد: محض رضای خدا این شیطون کوچولو رو از سبیلای عزیز من دور کن جونگین
جونگین شونه انداخت بالا: خوب ول نمیکنه چیکار کنم؟
و حقیقت اینجا بود که جونگین از دیدن باباش درحال اذیت شدن توسط یه فسقلی که از قضا پسر خودش هم بود داشت لذت میبرد پس سعی جدی ای برای جدا کردن پسرش از سبیل های با ارزش باباش نکرد
با کشیدن محکم تر دستای ته او مرد مسن انگار بهش جریان برق وصل شده باشه کمی از جا پرید:اخخخ
مطمئنن حالا تعداد زیادی از اون سبیلای جو گندمی که مرد مسن عاشقشون بود لای انگشت های اون وروجک کنده شده بودن
چانیول با صورتی که از خنده قرمز شده بود جلو اومد و ته او رو گرفت : هی کلوچه! ول کن سبیلای بابابزرگ رو
ته او به عموش نگاه کرد: نِنیخوام!
چانیول که واقعا داشت تلاش میکرد از قرمز شدن صورت باباش که از شدت درد بود قهقه نزنه ، دستای ته او رو گرفت: ولی باید ول کنی! ببین بابابزرگ دردش گرفته.. ولش کن
ته او به بابابزرگش و بعد دوباره به عموش نگاه کرد: اگه ولش کنم زنگ میزنی با بکی حرف بزنم؟
چانیول با اورده شدن اسم بکهیون جلوی باباش احساس میکرد قلبش تو دهنش داره میزنه سریع نگاهی به باباش انداخت که با دیدن تمرکز باباش روی دست های کوچولوی قفل شده توی سبیلاش نفس راحتی کشید و فقط با سر تایید کرد: اره فقط ول کن
ته او مشت گره خورده لای سبیل هارو باز کرد و با عقب کشیدن دستش و باز کردن مشتش ، کاملا موهای کنده شده ی جوگندمی لای انگشت هاش مشخص بود
مرد مسن دست روی دهنش گذاشت و تقریبا داد زد: خدای من! بچه این چه کاری بود؟! نگا همه دستش پر از سبیلای نازنین منه!
و چشم غره ای به بچه ی روی پاش رفت
ته او سریع خودشو تو بغل عموش پرت کرد: فرار کنیمممم
چانیول که دوباره زیرخنده زده بود با فسقلیِ تو بغلش از مرد مسن که بشدت عصبانی بنظر میومد فاصله گرفت
جونگین خنده های ارومش رو تموم کرد و با برداشتن فنجون چای روی مبل کناری نشست
کیم جونگ وو ، بعد از کمی غصه خوردن برای سبیل هاش ، به جونگین چشم غره رفت: چقدم که تلاش کردی پسرت رو ازم جدا کنی
جونگین قورتی از چای خوش بو نوشید و با نگاهی به سه رین و سویونی که وارد سالن شده و روی مبل های یشمی رنگ نشستند خیلی بی تفاوت جواب داد: سعی کردم ولی شما که بچه هارو میشناسی..! نمیشه مجبورشون کرد به هیچکاری!
جونگ وو چرخی به چشم هاش داد و فنجون چای خودش رو از روی میز برداشت: قبل ازینکه بیای داشتم به چانیول میگفتم که میخوام منشی جدیدش رو ببینم! اسمش چی بود؟ سهون فکر کنم؟!
میخوام شام دعوتش کنم و تو و سه رین هم میخوام باشین
فنجان چای بین راه تا لب های جونگین خشک شد و چند ثانیه برای جونگین طول کشید تا دوباره فنجون رو به لبش برسونه: چه لزومی داره شما بخوای منشی یول رو ببینی؟
کیم بزرگ به حالت تمسخر ابرویی بالا انداخت: انگار خیلی چیزا یادت رفته جونگین.. منشی شخصی خیلی مهمه و باید من ببینم که این فرد بدرد ما میخوره یا نه!
جونگین فنجان رو روی میز برگردوند و به پدرش خیره شد : سالگرد تاسیس شرکت نزدیکه، و ما مثل هرسال جشن کوچیکی میگیریم! من به عنوان مدیرعامل ؛ منشی یول رو تایید کردم اما اگه خیلی دلتون میخواد شماهم ببینی اش همون روز ببین! من و سه رین هم هستیم
زودتر و تو شرایط دیگه ای من صلاح نمیبینم
سکوت چالش برانگیز توی سالن رو فقط تکون های ریز بچه ی روی پاهای چانیول میشکست
بالاخره بعد از چند لحظه نگاه های خیره ی پدر و پسر بهم ؛ بالاخره مرد مسن سکوت رو شکست: میبینم که پسرم خوب رئیس شده..
و آه دراماتیکی کشید: خوشحالم که میبینم انقد رئیس شدی که داری تو روی پدرت وایمیسی!
باشه اگه این خواسته ی توئه من بهش احترام میذارم
مرد سمت دختری که حالا داشت دور دهن ته او رو که روی پای عموش درحال خوردن کوکی شکلاتی بود پاک میکرد شد: سه رین جان؟!
دختر سریع صاف شد : جانم ؟
مرد به پسرش که به فنجان چای روی میزش خیره شده بود نگاه سریعی انداخت و دوباره به دختر نگاه کرد: خوبی؟! اوضاع با این (با سر به پسرش اشاره کرد) پسرما چطوره؟ ببینم شمادوتا نمیخواین برای من یه وارث دختر بیارین؟ من دلم یه نوه ی دختر کوچولو هم میخواد
دختر نگاه سریعی به جونگین که حالا به پدرش درحال چشم غره رفتن بود انداخت و لبخند شل و ولی زد: همه چی خوبه..مرسی! اما خوب میدکنین که ته او هنوز کوچولوئه و رسیدگی بهش همه انرژی مارو میگیره!
مرد خنده ای کرد: اوه بیخیال این همه خدمتکار دارن بهتون کمک میکنن.. مطمئنم ته او هم دلش یه خواهر میخواد مگه نه مرد کوچک؟!
ته او که باز دوباره همه دور لب و دست هاش شکلاتی شده بود توی بغل عموش تقلایی کرد تا بتونه بایسته: نخیرم! اگه خواهر داشته باشم اونوقت بابایی ، مامان ، چانی و حتی بابابزرگ عاشق اون میشن و دیگه منو دوست ندارن
صدای خنده ی جمع بلند شد و فقط جونگین بود که با لبخند بی جونی به نمونه ی کپی شده ی خودش در ابعاد کوچک تر نگاه میکرد
...........
....................
وارد بار شد ، بوی تند الکل ، دود، عرق و ادکلن های مختلف به صورتش خورد و مجبورش کرد کمی صورتش رو جمع کنه
راهش رو از بین جمعیت باز کرد و خودش رو روی صندلی چوبی پایه بلند پرت کرد: هی مارک
پسر صدا شده سمتش چرخید و لیوانِ کوتاه گرد پر از یخ رو سمتش هل داد: سلام هون
متصدی بار سمت دو مرد اومد و شات هاشونو با دو مدل تکیلا پر کرد و سمت مشتری های دیگه چرخید
سهون نوشیدنی اش رو مزه مزه میکرد: امشب چه کاره ایم؟
مارک لیوان شیشه ای طرح دار توی دستش رو چرخی داد: تحویل بار..زود اومدی امشب؟!
سهون شات رو کامل سرکشید: ازت سوال دارم..این چند سالی که تو کار نبودم از خیلی چیزا پرت شدم.. و حالا خبر میخوام
پسر دور دهنش رو با استینش پاک کرد: خوب چرا معطلی .. بپرس
مارک همیشه تنها کسی بود که سهون توی این بار لعنتی و توی همه ی موقعیت هاش با عموش ، بهش اعتماد داشت! پس با گرفتن بطریه مستطیلی شکل تکیلا از دست متصدی و پر کردن شات هاشون شروع کرد: بهم راجب شرکت کی ام بگو.. چقد میشناسیش؟!
نگاه مارک سریع به دور و بر چرخید تا افراد دورشون رو چک کنه ، و بعد به سهون نگاه کرد: تو خودت توش کار میکنی از من میپرسی؟
سهون کمی متعجب شد: تو از کجا میدونی؟
مارک خندید: شوخی میکنی؟! اینکه توی لعنتی اونجا کار میکنی الان خیلی بین بچه های OJ محبوبه! بعد اومدی از من راجبش میپرسی؟!
سهون اخم کرد، چرا از هیچی خبر نداشت؟!
غر زد: باهام بازی نکن! فقط خفه شو و بگو این کی ام لعنتی دقیقا چه غلطی میکنه! چون توی اون ساختمون من هیچ چیز غیرقانونی ای ندیدم!
مارک چشم هاش رو تو حدقه چرخوند و صندلیش رو کمی به سهون نزدیک کرد تا راحت تر حرف بزنه: راجب "بلک کُدز " چیزی شنیدی؟!
سهون با سر تایید کرد:یچیزایی شنیدم خوب این چه ربطی به کی ام داره؟
-: خوب همونطور که "باید " بدونی بلک کُدز در اصل همه کد ها و دستورهای بازار سیاه و معاملات غیرقانونی رو تعیین میکنه!
همه چی زیرنظر اونا انجام میشه ، شرکت هایی مثل ماها فقط کاری رو انجام میدیم که اونا تعیین کردن!
میدونی میونگجو میگفت شاخص بورس روز رو هم اونا تعیین میکنن و بازار رو مثبت و منفی میکنن!
سهون اخمی کرد و منتظر ادامه ی صحبت های مارک شد
مارک با قورت دیگه ای از نوشیدنی توی دستش ادامه داد:کل مافیای معاملات غیرمجاز و حتی مجاز هم ؛ دست اوناس
سهون چشم هاش رو تو حدقه چرخوند: خوب اینا چه ربطی به شرکت کی ام داره؟!
مارک با خنده ای به بازوی سهون کوبید: خوب ابله کی ام الان رئیس یا درواقع لیدرکُد شده..
چشم های سهون به وضوح گشاد شد: چی؟! من فک میکردم فونیکس..
مارک چشم هاش رو چرخی داد: میدونی که خود کد هاهم باهم مشکل دارن ، چند سال پیش یه سری مشکلات پیش اومد ، تو تازه رفته بودی! درگیری شد و کُد پارک کشته شد ! بعد از اون درگیری ها نمیدونم دقیقا چی شد ولی کدهای پارک جدید و کی ام باهم شدن و فونیکس عقب نشینی کرد
و بعد کد کی ام هم عوض شد و یه جدید روی کار اومد البته کد کی ام قبلی هم هنوز توی هیئت مدیره هست
الان قدرت دست کی امه! و برای همینه میونگجو هم تو منطقه کی ام وارد شده
اون معاملات تو جزیره با کی ام و پارک بود! این معاملات مستقیم با این کد ها خیلی اعتبار شرکت رو بالا برده حتی برای خرده ریزه ترین معاملات که الان ما داریم انجام میدیم
سهون حس میکرد از حجم اطلاعات وارد شده به مغزش حالت تهوع گرفته ، حالا همه چیز بهم میخورد ، اون فاکتورا با اون رقم های نجومی حالا معنی پیدا کرده بود..
سهون لبش رو زبون زد: میدونی اونی که رئیس کی امه کیه؟! من دیدیمش؟
مارک خندید: توی لعنتی توی اون ساختمون چه غلطی میکنی که هیچی نمیدونی؟!
و بعد شونه ای انداخت بالا: نه من که ندیدمش.. اونایی که میومدن تو معاملات از پارک بودن! میگن خود کُد کی ام اصلا توی معاملات خرد نمیاد! باید خیلی مهم باشه تا شخصا شرکت کنه! بهش میگن "کای" ، میونگجو میگفت یبار توی یه جلسه دیدتش ولی نمیدونم راست میگه یا فقط الکی میخواد کلاس بذاره! از وقتی اومده چندسالی میگذره و من که خیلی نمیدونم ولی میونگجو میگه خیلی خوب داره همه چیو کنترل میکنه مخصوصا فونیکس رو
سهون اخم کرد "کای"؟!
حالا باید دنبال این شخص میگشت؟!
مارک پرسید: چطور؟! نکنه باز میخوای خر بازی دربیاری؟ ببین سهون اینا خیلی گنده تر از اندازه ی من و تو و همه این تشکیلات ان! اصن سعی نکن خودتو باهاشون درگیر کنی میفهمی چی میگم؟! ازشون فاصله بگیر..
سهون فقط هومی گفت و همه فکرش درگیر این شخصی شد که حالا باید توی کمپانی دنبالش میگشت
رو باید پیدا میکرد
....................................................................
Advertisement
- In Serial7 Chapters
Badass
At the end of everything, Taylor Hebert realized something. She didn't want to be a superhero. No, she wanted to be a badass. And then her prayers were answered. Imbued with the power of mimetic badassery and the ability to channel a different real-life badass every week, she set out in search for all the best things in life - well, according to Conan, at least. Modeling herself after Conan have been a mistake. Join her on her high-octane, pulp-fiction journey for vengeance, adventure, victory and mayhem. This isn't just uncensored. It's anti-censored! =========================== (Worm/Fate/Badass of the Week) Warning: crack-taken-seriously, over-the-top pulp-fiction style violence, overpowered protagonist, banned on two other sites. Hell, even the light-hearted omake jokes in this were considered too subversive to persist. ============================ AN: There’s this really, really excellent website called Badass of the Week. I’ve wasted many an hour browsing through, marveling at all the crazy shit some humans are capable of. Check it out, then come back and read this in a few days when the awesome starts to wear off. It’s worth it (all 576 entries). Back? Good! Anyways, I was looking through it recently while thinking about who I wanted to make expy’s of for my The Flying Dutchman quest ship captains (which now languishes in indefinite hiatus), and I had this idea. What if Taylor, wanting to be a badass, triggered with the power to be a different Badass every week? With a bit of Fate-style ability to draw on the tools associated with the legend (but to a just marginally less ridiculous degree), and a drive and aura to be and do badass? And thus, Badass was born in it’s somewhat cracky glory. Enjoy.
8 188 - In Serial36 Chapters
The adventourus healer [HIATUS]
Su Ming is born to a second life in a fantasy realm. No one and nothing gives him any reason or goal. Su Ming is a gentle and modern man, so he hides for the first ten years. While trying to learn about the world, he grows to love his family and friends. When he finds the opportunity to cultivate his spirit of adventure reignites, and he begins to look for opportunities to help. I am working on a rewrite of the story. The picture is named "Spirited Away" by SeerLight and published on DeviantArt.
8 178 - In Serial25 Chapters
The Day You Conquered the World
You wake up in a forest with no memories. The world is filled with magic — but an underlying corruption lies underneath. The story is told from the 2nd person view — or your view. The story is pure railroad. You won't have any control on how it goes — but info dumps and 3rd person reactions/narratives won't be a big part of the story.
8 155 - In Serial124 Chapters
Deadly Touch Series
Deadwood meets The Vampire Diaries in this tale of brother versus brother and blood-magic set in a gaslamp fantasy world. Healer's Touch is available on Amazon Kindle. Llew has a gift. Her body heals itself from any injury, at a cost to anyone nearby. Llew’s father disappeared when she was eleven, leaving her orphaned, as far as she knew. Since then, Llew has learned to survive the streets of the gold-mining town of Cheer – full of opportunistic men and desperation. It’s a hard existence made tougher when her so-called friend accuses Llew of murder, sending her to the gallows. Llew’s Aenuk ability to absorb life means she doesn’t stay dead for long, but she does leave a trail of death behind her. Escaping the hangman’s noose sees Llew fall into the hands of Jonas: the man with the knife and the Karan power to kill Llew’s kind. If Llew can nurture the attraction he has to her, maybe she can keep that knife from her heart. But lurking in the shadows is Jonas’s half-brother, Braph: the man who has learned to combine Aenuk and Karan powers into infinite and addictive magical potential. Healer's Touch is a fantasy novel flavoured with a wild west setting, steampunk-like technology, enough romance to draw you in, horror to keep you hooked, and just enough sex to keep things spicy. The story continues in Warrior's Touch and concludes in Magician's Touch.
8 406 - In Serial9 Chapters
Space Side Echoes
The First Galactic War came and went. The Beryons were defeated but dozens of species died out and now the surviving races are rapidly expanding across the galaxy trying to find fortune and empire. Aden and his mentor Julian are veterans looking to cash in on this new era but crippled and without any money they’re left with only one choice - carrying out jobs for the seedy underworld. Their first job was to steal and transport an experimental prosthetic arm and deliver it to Echo Station to a mysterious benefactor. Unfortunately powerful factions are pitting their agents against each other and Aden, along with anyone who has the misfortune to meet him, are about to get swept up into a race that takes him across the galaxy and maybe try and prevent yet another Galactic War.
8 58 - In Serial20 Chapters
A Normal Day... | Monster Girls X Male Reader
Monster girls, everywhere.You were just a normal dude. 18 years old, good job, nice house.But what happens when you throw monster girls into the mix?One day you get a call from an Agent Smith, and your life is turned upside down.Hope you enjoy :)
8 222

