《chocolate and ice》part22
Advertisement
Chanyeol prov
بابا لبخند خیلی کم رنگی زد: نمیخوای بهم معرفیش کنی؟ یه شب شام دعوتش کن، هرچه زودتر بهتر!
با تکون دادن اروم سرم تایید کردم: حتما.. چرا که نه!
خوب درواقع حرف بابا خواهش نبود دستور بود ، اما تایید حرفش از طرف من هم لازم بود؛ یکم گیج شده بودم ، بابا چه کار با سهون داشت؟!به سهون چی میگفتم؟ اوه خدایا رابطم با سهون مثل قبل نشده و وقتی پیش هم باشیم هنوز هردو به شکل افتضاحی معذبیم ؛ با سر چنگال با غذام بازی میکردم تا وقت شام تموم شه ، قوانین !
"کسی میز غذارو تا وقتی بابا بگه ترک نمیکنه!"
امشب قرار بود هیونگ هم باشه ولی مثل چندسال گذشته ازینکه باهم شام بخوریم امتناع میکرد و اگرم میومد برای یکی دوساعت بعد از شام میومد و سریع میرفت
داشتم خودم رو با مزه مزه کردن نوشابه سرگرم میکردم که خدمتکاری سر میز اومد: قربان ، جناب کیم تشریف اوردن!
لبخند تازه روی لب هام شکل گرفته بود که صدای نازک زن زرشکی پوش ، باعث شد لبخندم روی لب هام خشک شه
-: وسط غذاخوردن باید بیای مزاحم شی؟!
خدمتکار کمی معذب شده توی جاش تکونی خورد : اوه خانوم متاسفم اخه جناب کیم بودن و خب خب..من فکر کردم نباید منتظرشون بذارم..
صدای زن دوباره بلند شد: ساکت شو فقط..! باید صبر میکردی تا غذای ما تموم شه..
هرکی که میخواد منتظر باشه ، باشه فرقی نمیکنه اون اگه خیلی عجله داشت میتونست برای شام بیاد
اوه خدایا ، کاش میشد با یه مشت توی دهنش جلوی صحبت کردنش رو میگیرفتم تا اینطوری با صدای جیغ جیغویِ روی اعصابش جلوی من به داداشم توهین نکنه ، محکم به چنگال توی دستم چنگ زده بودم که صدای بابا افکارمو بهم زد : سویون! جونگین هرچی که هست پسرمه!
با حرف بابا ؛ زن سریع خودش رو جمع و جور کرد و لبخند ضایعی روی لباش اومد: اوه عزیزم قصد توهین نداشتم من فقط بخاطر خودت گفتم وگرنه جونگین هم مثل پسرم میمونه خودت که میدونی!
به زور جلوی حس شدیدم برای چرخوندن چشم هام از حرف مسخره ی زن رو گرفتم و با حرکت دست بابا رو به خدمتکار که به معنای اجازه ی ورود به جونگین بود با خوشحالی از روی صندلی بلند شدم تا از جونگین و اون فسقلیِ خوردنیش استقبال کنم
درباز شد و همونطور که انتظار داشتم ته او با جیغ بلندی سمتم دوید و من روی زانوهام نشستم تا راحت خودش رو توی بغلم پرت کنه ! بدن کوچولوش رو به خودم فشاری دادم و با خودم از روی زمین بلندش کردم
دستای کوچولوش فوری دور گردنم حلقه شد: چانی!
لپ تپلش رو ماچ کردم که باعث شد بخاطر محکم بودنش غرغرای کیوتش بلند شه؛ با خنده بیشتر به خودم فشارش دادم: اخ دلم برات تنگ شده بود!
رو به جونگین و سه رین که داشتن با بابا سلام احوالپرسی میکردن شدم و ته او رو روی زمین گذاشتم: بدو به بابابزرگ سلام کن
ته او با لب و دهن اویزون که نشون میداد ازینکه گذاشتمش زمین ناراحته سمت بابا رفت و با حلقه کردن یکی از دست های کوچیکش دور انگشت اشاره ی جونگین که رو به روی بابا ایستاده بود رو به بابا شد: سلام !
بابا ته او رو از روی زمین بلند کرد و توی بغلش گرفت: سلام مرد کوچک!
بابا همیشه با ته او مهربون برخورد میکرد و باعث میشد با دیدنش لبخند بزنم!
بابا بهمون نگاهی انداخت: بریم سالن بتونیم بشینیم!
از سالن غذاخوری خارج شد و سمت سالن پذیرایی رفت
جونگین سمتم اومد و با انداختن دستش دور گردنم سمت سالن راه افتادیم
.........
..........
جلوی اینه ، کت چرمش رو تنش کرد و به تیپش توی آینه نیشخند زد
Advertisement
و چاقوی کمری تاشو رو توی جیب پشتی شلوار تنگ چرمش فرو کرد ،
این لباسا حس خونه رو بهش میدادن
سهون مردِ کت شلوارای گرون و اتوکشیده نبود
اون همه عمرش رو با این لباسا گذرونده بود ؛ جدای ازینکه کارایی که کرده بود و هنوزم درحال انجامشون بود انسانی و درست نبودن ولی نمیتونست منکر این بشه که این قسمت تاریک زندگیش ، یه بخش تاریک وجودش رو ارضا میکرد و حس زندگی رو تو رگ هاش جریان میداد!
شاید میونگجو راست میگفت! این روش زندگی توی خون اش بود
نمیتونست منکر این بشه که دیدن برق ترس توی چشم یه سری ادم که باید باهاشون سروکله میزد ، یا کشیدن چاقو روی پوستشون و خون قرمزی که بیرون میزد باعث گز گز شدن پوستش از هیجان نمیشد!
با کشیدن دستی لای موهاش ، یقه ی بلند بافت توی تنش رو تو گردنش مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت
با بیرون اومدنش ، بکهیون که روی مبل درحال تلوزیون دیدن بود سریع خودشو به خواب زد
سهون سعی کرد جلوی خندش رو بگیره ، جلو رفت و با پا به مبلی که بکهیون روش ولو شده بود محکم ضربه ای زد که باعث شد بکهیون از جا بپره و با وحشت به سهون نگاه کنه
سهون لبش رو زبان زد تا جلوی خندش رو بگیره: معلوم هست چه مرگته؟ چرا هی داری فرار میکنی از من؟!
بکهیون فقط صاف نشست و نگاهش رو به هرجایی جز چشم های سهون میچرخوند و از شدت خجالت دلش میخواست فقط زمین دهن باز کنه و توی خودش ببلعتش: من؟ من فرار نمیکنم
سهون چشم هاش رو توی حدقه چرخوند: بعد از اون آبروریزی دیشبت توضیحی نداری بخاطر رفتار مسخرت بهم بدی؟ حداقل یه معذرت خواهی؟
بکهیون دستی لای موهاش کشید و با صدای ارومی نالید: نمیشه به روم نیاری؟! همینطوری دارم از خجالت آب میشم..
سهون بالاخره خنده ی کوتاهی کرد: تو واقعا خیلی بد مستی بکهیون.. امیدوارم وسط سکس با چانیول یهو بحث بچه هارو نیاری وسط!
بکهیون قرمز شده متکای روی مبل رو سمت سهون پرت کرد: لعنتی..!! من فقط مست بودم چرا داری اذیتم میکنی اخه!
سهون با قهقه ای لپ قرمز شده ی بکهیون رو کشید: نمیخوای بگی چت شده؟ واقعا عجیب شده بودی..حرف خاصی هست که بخوای بهم بزنی؟
بکهیون آب دهنش رو قورت داد و به بازی با انگشت هاش مشغول شد:من .. نمیدونم! شاید یچیزی باشه که باید بهت بگم! ولی واقعا نمیدونم جایگاه من هست که همچین چیزی رو بهت بگم یا نه!
یعنی حس میکنم زمان بیشتری برای هضمش میخوام..!
سهون که از چرت و پرت هایی که داداشش داشت بهش تحویل میداد هیچی نمیفهمید شونه ای بالا انداخت: اوکی!
یکم به برادرش که تو خودش جمع شده بود نگاه کرد: میدونی که اگه بخوای حرف بزنی من هستم..
یا اگرم فقط میخوای بهت مکان بدم با اون چان تنها باشی تا بچه بسازین فقط بهم بگو باشه؟!
با جیغ بکهیون و پرت شدن متکای بعدی به سمت صورتش با خنده سمت در رفت و قبل بستن در پشت سرش به بکهیون خبر داد: من امشب دیر میام کار داریم تو تنها بخواب
......
............
پسربچه ی کوچولو ، روی پای بابابزرگش خودش رو راحت تر کرد و سمت مرد مسن چرخید و دستای کوچولوش با سبیل جوگندمی رنگ مرد مشغول بازی شد
مرد با خنده ی ارومی سعی کرد دست پسربچه رو از سبیلش جدا کنه که خیلی زود متوجه شد کار خیلی اشتباهی بوده چون حالا اون فسقلی محکم درحال کشیدن سبیل پشت لبش بود و باعث شد مرد اخی بگه: اخ ته او.. ول کن سبیلامو
و خوب حرف زدن بدتر باعث کشیده شدن سبیل ها میشد و این افتضاح بود
Advertisement
ته او با خنده ای اون یکی دستش رو هم برای کَندن سبیلای زبر بابابزرگش بالا اورد و دوستی به سبیلای مرد چسبید: اینا زبرن! باید برات بِکَنمشون راحت شی
با کشیدن محکم تر اون موهای نازک ، مرد کمی از جا پرید و با چشم به دوتا پسرش که از خنده درحال ترکیدن بودن ولی جرئت بلند خندیدن نداشتن چشم غره رفت و محکم دستای ته او رو گرفت: نکن بچه! ول کن سبیلامو
ته او برای غر زدن لباش رو کمی جلو داد که کاملا معلوم بود حرکتیه که از باباش به ارث برده: نوچ! ول نمیکنم
و مرد میتونست قسم بخوره که اون بچه ی فسقلی بهش نیشخند شیطانی تحویل داد
دقیقا قبل اینکه دوباره ته او با نیروی بیشتری مشغول کشیدن اون سبیلا برای کَندشون از روی صورت بابابزرگش بشه ، جونگین دستای پسرشو گرفت: ته او! ول کن .. کار زشت نباید بکنی
ته او جیغ زد: ولی میخوام اینارو بکنم تا صورت بابابزرگ هم مثل تو بشه! بدون این موهای زشت روی صورتش خوشگل تر میشه
جونگین گوشه ی لبش رو از داخل گاز گرفت تا قهقه نزنه : ته او نکن عزیزم .. بابا دردش میاد
مرد مسن تر غر زد: محض رضای خدا این شیطون کوچولو رو از سبیلای عزیز من دور کن جونگین
جونگین شونه انداخت بالا: خوب ول نمیکنه چیکار کنم؟
و حقیقت اینجا بود که جونگین از دیدن باباش درحال اذیت شدن توسط یه فسقلی که از قضا پسر خودش هم بود داشت لذت میبرد پس سعی جدی ای برای جدا کردن پسرش از سبیل های با ارزش باباش نکرد
با کشیدن محکم تر دستای ته او مرد مسن انگار بهش جریان برق وصل شده باشه کمی از جا پرید:اخخخ
مطمئنن حالا تعداد زیادی از اون سبیلای جو گندمی که مرد مسن عاشقشون بود لای انگشت های اون وروجک کنده شده بودن
چانیول با صورتی که از خنده قرمز شده بود جلو اومد و ته او رو گرفت : هی کلوچه! ول کن سبیلای بابابزرگ رو
ته او به عموش نگاه کرد: نِنیخوام!
چانیول که واقعا داشت تلاش میکرد از قرمز شدن صورت باباش که از شدت درد بود قهقه نزنه ، دستای ته او رو گرفت: ولی باید ول کنی! ببین بابابزرگ دردش گرفته.. ولش کن
ته او به بابابزرگش و بعد دوباره به عموش نگاه کرد: اگه ولش کنم زنگ میزنی با بکی حرف بزنم؟
چانیول با اورده شدن اسم بکهیون جلوی باباش احساس میکرد قلبش تو دهنش داره میزنه سریع نگاهی به باباش انداخت که با دیدن تمرکز باباش روی دست های کوچولوی قفل شده توی سبیلاش نفس راحتی کشید و فقط با سر تایید کرد: اره فقط ول کن
ته او مشت گره خورده لای سبیل هارو باز کرد و با عقب کشیدن دستش و باز کردن مشتش ، کاملا موهای کنده شده ی جوگندمی لای انگشت هاش مشخص بود
مرد مسن دست روی دهنش گذاشت و تقریبا داد زد: خدای من! بچه این چه کاری بود؟! نگا همه دستش پر از سبیلای نازنین منه!
و چشم غره ای به بچه ی روی پاش رفت
ته او سریع خودشو تو بغل عموش پرت کرد: فرار کنیمممم
چانیول که دوباره زیرخنده زده بود با فسقلیِ تو بغلش از مرد مسن که بشدت عصبانی بنظر میومد فاصله گرفت
جونگین خنده های ارومش رو تموم کرد و با برداشتن فنجون چای روی مبل کناری نشست
کیم جونگ وو ، بعد از کمی غصه خوردن برای سبیل هاش ، به جونگین چشم غره رفت: چقدم که تلاش کردی پسرت رو ازم جدا کنی
جونگین قورتی از چای خوش بو نوشید و با نگاهی به سه رین و سویونی که وارد سالن شده و روی مبل های یشمی رنگ نشستند خیلی بی تفاوت جواب داد: سعی کردم ولی شما که بچه هارو میشناسی..! نمیشه مجبورشون کرد به هیچکاری!
جونگ وو چرخی به چشم هاش داد و فنجون چای خودش رو از روی میز برداشت: قبل ازینکه بیای داشتم به چانیول میگفتم که میخوام منشی جدیدش رو ببینم! اسمش چی بود؟ سهون فکر کنم؟!
میخوام شام دعوتش کنم و تو و سه رین هم میخوام باشین
فنجان چای بین راه تا لب های جونگین خشک شد و چند ثانیه برای جونگین طول کشید تا دوباره فنجون رو به لبش برسونه: چه لزومی داره شما بخوای منشی یول رو ببینی؟
کیم بزرگ به حالت تمسخر ابرویی بالا انداخت: انگار خیلی چیزا یادت رفته جونگین.. منشی شخصی خیلی مهمه و باید من ببینم که این فرد بدرد ما میخوره یا نه!
جونگین فنجان رو روی میز برگردوند و به پدرش خیره شد : سالگرد تاسیس شرکت نزدیکه، و ما مثل هرسال جشن کوچیکی میگیریم! من به عنوان مدیرعامل ؛ منشی یول رو تایید کردم اما اگه خیلی دلتون میخواد شماهم ببینی اش همون روز ببین! من و سه رین هم هستیم
زودتر و تو شرایط دیگه ای من صلاح نمیبینم
سکوت چالش برانگیز توی سالن رو فقط تکون های ریز بچه ی روی پاهای چانیول میشکست
بالاخره بعد از چند لحظه نگاه های خیره ی پدر و پسر بهم ؛ بالاخره مرد مسن سکوت رو شکست: میبینم که پسرم خوب رئیس شده..
و آه دراماتیکی کشید: خوشحالم که میبینم انقد رئیس شدی که داری تو روی پدرت وایمیسی!
باشه اگه این خواسته ی توئه من بهش احترام میذارم
مرد سمت دختری که حالا داشت دور دهن ته او رو که روی پای عموش درحال خوردن کوکی شکلاتی بود پاک میکرد شد: سه رین جان؟!
دختر سریع صاف شد : جانم ؟
مرد به پسرش که به فنجان چای روی میزش خیره شده بود نگاه سریعی انداخت و دوباره به دختر نگاه کرد: خوبی؟! اوضاع با این (با سر به پسرش اشاره کرد) پسرما چطوره؟ ببینم شمادوتا نمیخواین برای من یه وارث دختر بیارین؟ من دلم یه نوه ی دختر کوچولو هم میخواد
دختر نگاه سریعی به جونگین که حالا به پدرش درحال چشم غره رفتن بود انداخت و لبخند شل و ولی زد: همه چی خوبه..مرسی! اما خوب میدکنین که ته او هنوز کوچولوئه و رسیدگی بهش همه انرژی مارو میگیره!
مرد خنده ای کرد: اوه بیخیال این همه خدمتکار دارن بهتون کمک میکنن.. مطمئنم ته او هم دلش یه خواهر میخواد مگه نه مرد کوچک؟!
ته او که باز دوباره همه دور لب و دست هاش شکلاتی شده بود توی بغل عموش تقلایی کرد تا بتونه بایسته: نخیرم! اگه خواهر داشته باشم اونوقت بابایی ، مامان ، چانی و حتی بابابزرگ عاشق اون میشن و دیگه منو دوست ندارن
صدای خنده ی جمع بلند شد و فقط جونگین بود که با لبخند بی جونی به نمونه ی کپی شده ی خودش در ابعاد کوچک تر نگاه میکرد
...........
....................
وارد بار شد ، بوی تند الکل ، دود، عرق و ادکلن های مختلف به صورتش خورد و مجبورش کرد کمی صورتش رو جمع کنه
راهش رو از بین جمعیت باز کرد و خودش رو روی صندلی چوبی پایه بلند پرت کرد: هی مارک
پسر صدا شده سمتش چرخید و لیوانِ کوتاه گرد پر از یخ رو سمتش هل داد: سلام هون
متصدی بار سمت دو مرد اومد و شات هاشونو با دو مدل تکیلا پر کرد و سمت مشتری های دیگه چرخید
سهون نوشیدنی اش رو مزه مزه میکرد: امشب چه کاره ایم؟
مارک لیوان شیشه ای طرح دار توی دستش رو چرخی داد: تحویل بار..زود اومدی امشب؟!
سهون شات رو کامل سرکشید: ازت سوال دارم..این چند سالی که تو کار نبودم از خیلی چیزا پرت شدم.. و حالا خبر میخوام
پسر دور دهنش رو با استینش پاک کرد: خوب چرا معطلی .. بپرس
مارک همیشه تنها کسی بود که سهون توی این بار لعنتی و توی همه ی موقعیت هاش با عموش ، بهش اعتماد داشت! پس با گرفتن بطریه مستطیلی شکل تکیلا از دست متصدی و پر کردن شات هاشون شروع کرد: بهم راجب شرکت کی ام بگو.. چقد میشناسیش؟!
نگاه مارک سریع به دور و بر چرخید تا افراد دورشون رو چک کنه ، و بعد به سهون نگاه کرد: تو خودت توش کار میکنی از من میپرسی؟
سهون کمی متعجب شد: تو از کجا میدونی؟
مارک خندید: شوخی میکنی؟! اینکه توی لعنتی اونجا کار میکنی الان خیلی بین بچه های OJ محبوبه! بعد اومدی از من راجبش میپرسی؟!
سهون اخم کرد، چرا از هیچی خبر نداشت؟!
غر زد: باهام بازی نکن! فقط خفه شو و بگو این کی ام لعنتی دقیقا چه غلطی میکنه! چون توی اون ساختمون من هیچ چیز غیرقانونی ای ندیدم!
مارک چشم هاش رو تو حدقه چرخوند و صندلیش رو کمی به سهون نزدیک کرد تا راحت تر حرف بزنه: راجب "بلک کُدز " چیزی شنیدی؟!
سهون با سر تایید کرد:یچیزایی شنیدم خوب این چه ربطی به کی ام داره؟
-: خوب همونطور که "باید " بدونی بلک کُدز در اصل همه کد ها و دستورهای بازار سیاه و معاملات غیرقانونی رو تعیین میکنه!
همه چی زیرنظر اونا انجام میشه ، شرکت هایی مثل ماها فقط کاری رو انجام میدیم که اونا تعیین کردن!
میدونی میونگجو میگفت شاخص بورس روز رو هم اونا تعیین میکنن و بازار رو مثبت و منفی میکنن!
سهون اخمی کرد و منتظر ادامه ی صحبت های مارک شد
مارک با قورت دیگه ای از نوشیدنی توی دستش ادامه داد:کل مافیای معاملات غیرمجاز و حتی مجاز هم ؛ دست اوناس
سهون چشم هاش رو تو حدقه چرخوند: خوب اینا چه ربطی به شرکت کی ام داره؟!
مارک با خنده ای به بازوی سهون کوبید: خوب ابله کی ام الان رئیس یا درواقع لیدرکُد شده..
چشم های سهون به وضوح گشاد شد: چی؟! من فک میکردم فونیکس..
مارک چشم هاش رو چرخی داد: میدونی که خود کد هاهم باهم مشکل دارن ، چند سال پیش یه سری مشکلات پیش اومد ، تو تازه رفته بودی! درگیری شد و کُد پارک کشته شد ! بعد از اون درگیری ها نمیدونم دقیقا چی شد ولی کدهای پارک جدید و کی ام باهم شدن و فونیکس عقب نشینی کرد
و بعد کد کی ام هم عوض شد و یه جدید روی کار اومد البته کد کی ام قبلی هم هنوز توی هیئت مدیره هست
الان قدرت دست کی امه! و برای همینه میونگجو هم تو منطقه کی ام وارد شده
اون معاملات تو جزیره با کی ام و پارک بود! این معاملات مستقیم با این کد ها خیلی اعتبار شرکت رو بالا برده حتی برای خرده ریزه ترین معاملات که الان ما داریم انجام میدیم
سهون حس میکرد از حجم اطلاعات وارد شده به مغزش حالت تهوع گرفته ، حالا همه چیز بهم میخورد ، اون فاکتورا با اون رقم های نجومی حالا معنی پیدا کرده بود..
سهون لبش رو زبون زد: میدونی اونی که رئیس کی امه کیه؟! من دیدیمش؟
مارک خندید: توی لعنتی توی اون ساختمون چه غلطی میکنی که هیچی نمیدونی؟!
و بعد شونه ای انداخت بالا: نه من که ندیدمش.. اونایی که میومدن تو معاملات از پارک بودن! میگن خود کُد کی ام اصلا توی معاملات خرد نمیاد! باید خیلی مهم باشه تا شخصا شرکت کنه! بهش میگن "کای" ، میونگجو میگفت یبار توی یه جلسه دیدتش ولی نمیدونم راست میگه یا فقط الکی میخواد کلاس بذاره! از وقتی اومده چندسالی میگذره و من که خیلی نمیدونم ولی میونگجو میگه خیلی خوب داره همه چیو کنترل میکنه مخصوصا فونیکس رو
سهون اخم کرد "کای"؟!
حالا باید دنبال این شخص میگشت؟!
مارک پرسید: چطور؟! نکنه باز میخوای خر بازی دربیاری؟ ببین سهون اینا خیلی گنده تر از اندازه ی من و تو و همه این تشکیلات ان! اصن سعی نکن خودتو باهاشون درگیر کنی میفهمی چی میگم؟! ازشون فاصله بگیر..
سهون فقط هومی گفت و همه فکرش درگیر این شخصی شد که حالا باید توی کمپانی دنبالش میگشت
رو باید پیدا میکرد
....................................................................
Advertisement
- In Serial44 Chapters
Solo Apocalypse
An event involving destruction or damage on an awesome or catastrophic scale. Evahn Wynst was no more prepared for the apocalypse than the next person. When disaster struck, it came swiftly and without warning, turning over the world in a mere instant. Order one moment, chaos the next. In an unfamiliar world, teeming with equal danger and wonder, he will have to find his place amongst the rubble. All while navigating a new and dangerous reality. Luckily, he's not alone. He had himself. And himself.
8 196 - In Serial374 Chapters
Tur Briste
A Druid cultivation novel. Borrows concepts from Wuxia and Xianxia but using Druid myth and lore. More on this at the bottom. Crow is son of Maddox, a Druid with an ancient bloodline and a people with a story spanning toward the beginning of time. Cursed, unfated, and a heap of bad luck have brought him only pain and suffering, but nothing will stop him. Nothing can stop him. A son of Maddox doesn’t bow his head. A son of Maddox understands that only a man with roots, with something to lose, will fight until the last drop of blood leaves his body. The Draoidh were once a proud people. They were both respected and hated for their form of righteousness. Power wasn’t something they gained through the might of their arms, but through intelligence. Their fall was all the more disheartening for the weaker cultivators. The tens of thousands of years that followed… chaos reigned. They forced Draoidh until most fled to the lower realms, nearly wiped out and exhausted. They went into hiding and became known as the Druids of the Oak. The Druid Order wasn’t the powerhouse it had been, and only nine of the major clans survived the calamity. Their bloodline weakened, as well as their prestige. Even the remaining clans fought amongst each other. Already on the decline and near extinguished, the Maddox clan can only struggle for survival, but their foundation wasn’t a joke. Weakened, but not weak. The other clans will understand this difference soon enough. Tur Briste, the Shattered Tower, awaits Crow’s ascension. Reaching the upper realms is only the first step in reestablishing the Draoidh. The Druids of the Oak remembered every betrayal and grievance, and they’ll return to power and reclaim what once belonged to them. The upper realms may have forgotten, but the Druid Order has not. Please Note:1) This is harem story. There are only a few chapters with sex, and it’s not a focus of the story. I’ll only add graphic sex if I feel the story needs it, so not gratuitously. Either way, Crow has several women. This is in line with Druid/Celtic history, and harems/reverse harems were an accepted part of their culture. Further, they had open marriages, meaning the man or woman could end their marriage at any time. While it was still a patriarchy, women had almost equal power. They were a very progressive culture. 2) There is a period of a 30-50 chapters where Crow loses the ability to cultivate like a Druid so he adopts an eastern body cultivation method for a while. This is temporary, but some people feel it’s misleading, so I am pointing it out ahead of time. I promise, the Druid stuff comes back, and 90% of the lore/myths/creatures/gods are all related to Druid/Celt/Irish/Scottish history. 3) I use many original names, most of which are in Gaelic or Irish. In the story, I refer to this language as Ancient. I enjoy all kinds of folklore and myths, so I encourage you to google those original names as they arrive. I give some background on them at the end of the chapter in my author’s note. 4) I use Ogham runes a lot, these are like the Druid alphabet, and they based each rune on a sacred tree so they also have symbolism associated with them. Again, feel free to google that too. It’s pretty neat stuff. Quick Translations:Draoidh = DruidTur Briste = Shattered Tower or Broken Tower Release Schedule:As of Oct 1, 2021- 3 chapters released every Sunday (May have up to two bonus chapters)- Side character chapters… this might be bonus chapters I release through the week. So they won’t count toward the 3 chapters on Sunday.- Please understand I work full time, have two kids, and can’t spare as much time as I’d like toward my writing. Maybe in the future I can switch to doing this full time, but for now 3 chapters is a comfortable pace for me. Lastly… I very much appreciate all my readers and thank you for allowing me to entertain you!
8 155 - In Serial31 Chapters
Danimal - Español
La vida de un niño (mitad humano, mitad ángel) que fue capturado y experimentado para crear un arma, viviendo en uno de los planetas más grandes del universo, luchando contra criaturas y razas, en donde tiene que crecer, luchar y vivir su vida, nuevos retos nuevas aventuras, todo es posible. No todo es perfecto en su vida, ya que tendrá que cortar algunas cabezas y aprender de un corazón roto.
8 137 - In Serial8 Chapters
The Eternals
The story follows three perspectives thousands of miles away in a world shattered by war between a magical race called Ninevans and humans.Leo is the Prince of the Union, heir and first in line. To gain achievement equal to his godly parents, he decided to journey south to the mysterious broken land of Dandaria.Crystal is a Gifted- a Ninevan born with magic. But the magic she was born with, being one of the forbidden ones, has always been her greatest curse. Tangled in the mess of politics and conspiracies, she tries to survive in a world caged by a tyrant.Fredrich is noble conscripted to defend the human realm against the Ninevans. Reluctant and bloody, he experiences the cruelty of war firsthand.Three paths divided, three paths destined to converge. Forces of long ago are waking, forces which destroyed the world once. The world needs the Eternals once more. ***This novel has a prequel titled "The Union" which is already finished in Webnovel. Readers of this novel don't need to read the prequel. The story is slow at first and a lot to take in with branching mysteries. But please be patient as this is an epic fantasy which will extend for hundreds of chapters. Maps will soon be added.The cover image is not mine and a fan art of The Stormlight Archive series (my favorite book series). Credits to the owner
8 128 - In Serial7 Chapters
The Town Of Fairview
They say if your looking to disappear, money, power or even a good time if you look hard enough you'll find yourself at the town of Fairview a cesspool of sin, violence, greed and supernatural beings both physical and metaphysical here in this lovely town you will find what you are looking for but be warned everything has a price and if your not careful the town will eat you alive both figuratively and literally but then again when you're group consist of an apathetic demon possessed smith an entomologists wet dream a Scottish lass that can throw fireballs capable of burning through steel a British enchantress that may love her weapons a little to much and a Chinese alchemist a little too cheap for his own good the question is no longer can this group survive Fairview it becomes can Fairview and its supernatural inhabitants survive this group of destructive inhuman badasses the answer to this question is very simple put twenty on number two also do you guys sell cigarettes. Author note: Good news everybody a friend and I are working on our very first book that we hope you guys will love first I would like to point out that we were inspired to start writing this book after reading prehistoric barbarian our goal chapter wise is at least one chapter a week as were very busy with real-life events. But we do have goals such as maybe opening up a Patreon and even move our stuff to Amazon but that is a long road ahead and we may never even get there but I have my fingers crossed now before ending this author note not only do we welcome criticism we know it's the only way to improve and prosper anyways we hope you guys enjoy and we definitely hope we get far. A very big warning we don't constrict ourselves to a moral compass we will not limit our writing for any reason if we believe it entertaining it gets uploaded. besides it's all in good fun who doesn't like a good joke right. We also will not be pushing any type of political narrative to our story's this is just for entertainment.
8 112 - In Serial35 Chapters
The Divine Rite: A Warhammer 40,000 Fanfiction
My name is Katherine of the Nine. Some of you may have heard it before. For some, it may be a beacon of hope. For others, an icon of terror. For all I hope it becomes synonymous with truth. Not an easy one, not a pleasant one, but the only truth that you need ever know. Know that whatever I say here today, and whatever you believe about it, you will leave here wiser than you arrived. Whether you decry my words as heresy against your God Emperor, whether you spread this creed to your fellows, or whether you follow me from this world and into the wider galaxy, you go with my good will. We are brothers and sisters in the seeking of truth, and your path is for you to determine.Do not keep me from my path, and I shall not cut yours short. But know this. Chaos has come for you, to free you from the yoke of the Imperium. Many will see this is true. Many will join us in our mission.And you have but one life to decide which gods your soul will enter the care of.
8 74

