《chocolate and ice》part22
Advertisement
Chanyeol prov
بابا لبخند خیلی کم رنگی زد: نمیخوای بهم معرفیش کنی؟ یه شب شام دعوتش کن، هرچه زودتر بهتر!
با تکون دادن اروم سرم تایید کردم: حتما.. چرا که نه!
خوب درواقع حرف بابا خواهش نبود دستور بود ، اما تایید حرفش از طرف من هم لازم بود؛ یکم گیج شده بودم ، بابا چه کار با سهون داشت؟!به سهون چی میگفتم؟ اوه خدایا رابطم با سهون مثل قبل نشده و وقتی پیش هم باشیم هنوز هردو به شکل افتضاحی معذبیم ؛ با سر چنگال با غذام بازی میکردم تا وقت شام تموم شه ، قوانین !
"کسی میز غذارو تا وقتی بابا بگه ترک نمیکنه!"
امشب قرار بود هیونگ هم باشه ولی مثل چندسال گذشته ازینکه باهم شام بخوریم امتناع میکرد و اگرم میومد برای یکی دوساعت بعد از شام میومد و سریع میرفت
داشتم خودم رو با مزه مزه کردن نوشابه سرگرم میکردم که خدمتکاری سر میز اومد: قربان ، جناب کیم تشریف اوردن!
لبخند تازه روی لب هام شکل گرفته بود که صدای نازک زن زرشکی پوش ، باعث شد لبخندم روی لب هام خشک شه
-: وسط غذاخوردن باید بیای مزاحم شی؟!
خدمتکار کمی معذب شده توی جاش تکونی خورد : اوه خانوم متاسفم اخه جناب کیم بودن و خب خب..من فکر کردم نباید منتظرشون بذارم..
صدای زن دوباره بلند شد: ساکت شو فقط..! باید صبر میکردی تا غذای ما تموم شه..
هرکی که میخواد منتظر باشه ، باشه فرقی نمیکنه اون اگه خیلی عجله داشت میتونست برای شام بیاد
اوه خدایا ، کاش میشد با یه مشت توی دهنش جلوی صحبت کردنش رو میگیرفتم تا اینطوری با صدای جیغ جیغویِ روی اعصابش جلوی من به داداشم توهین نکنه ، محکم به چنگال توی دستم چنگ زده بودم که صدای بابا افکارمو بهم زد : سویون! جونگین هرچی که هست پسرمه!
با حرف بابا ؛ زن سریع خودش رو جمع و جور کرد و لبخند ضایعی روی لباش اومد: اوه عزیزم قصد توهین نداشتم من فقط بخاطر خودت گفتم وگرنه جونگین هم مثل پسرم میمونه خودت که میدونی!
به زور جلوی حس شدیدم برای چرخوندن چشم هام از حرف مسخره ی زن رو گرفتم و با حرکت دست بابا رو به خدمتکار که به معنای اجازه ی ورود به جونگین بود با خوشحالی از روی صندلی بلند شدم تا از جونگین و اون فسقلیِ خوردنیش استقبال کنم
درباز شد و همونطور که انتظار داشتم ته او با جیغ بلندی سمتم دوید و من روی زانوهام نشستم تا راحت خودش رو توی بغلم پرت کنه ! بدن کوچولوش رو به خودم فشاری دادم و با خودم از روی زمین بلندش کردم
دستای کوچولوش فوری دور گردنم حلقه شد: چانی!
لپ تپلش رو ماچ کردم که باعث شد بخاطر محکم بودنش غرغرای کیوتش بلند شه؛ با خنده بیشتر به خودم فشارش دادم: اخ دلم برات تنگ شده بود!
رو به جونگین و سه رین که داشتن با بابا سلام احوالپرسی میکردن شدم و ته او رو روی زمین گذاشتم: بدو به بابابزرگ سلام کن
ته او با لب و دهن اویزون که نشون میداد ازینکه گذاشتمش زمین ناراحته سمت بابا رفت و با حلقه کردن یکی از دست های کوچیکش دور انگشت اشاره ی جونگین که رو به روی بابا ایستاده بود رو به بابا شد: سلام !
بابا ته او رو از روی زمین بلند کرد و توی بغلش گرفت: سلام مرد کوچک!
بابا همیشه با ته او مهربون برخورد میکرد و باعث میشد با دیدنش لبخند بزنم!
بابا بهمون نگاهی انداخت: بریم سالن بتونیم بشینیم!
از سالن غذاخوری خارج شد و سمت سالن پذیرایی رفت
جونگین سمتم اومد و با انداختن دستش دور گردنم سمت سالن راه افتادیم
.........
..........
جلوی اینه ، کت چرمش رو تنش کرد و به تیپش توی آینه نیشخند زد
Advertisement
و چاقوی کمری تاشو رو توی جیب پشتی شلوار تنگ چرمش فرو کرد ،
این لباسا حس خونه رو بهش میدادن
سهون مردِ کت شلوارای گرون و اتوکشیده نبود
اون همه عمرش رو با این لباسا گذرونده بود ؛ جدای ازینکه کارایی که کرده بود و هنوزم درحال انجامشون بود انسانی و درست نبودن ولی نمیتونست منکر این بشه که این قسمت تاریک زندگیش ، یه بخش تاریک وجودش رو ارضا میکرد و حس زندگی رو تو رگ هاش جریان میداد!
شاید میونگجو راست میگفت! این روش زندگی توی خون اش بود
نمیتونست منکر این بشه که دیدن برق ترس توی چشم یه سری ادم که باید باهاشون سروکله میزد ، یا کشیدن چاقو روی پوستشون و خون قرمزی که بیرون میزد باعث گز گز شدن پوستش از هیجان نمیشد!
با کشیدن دستی لای موهاش ، یقه ی بلند بافت توی تنش رو تو گردنش مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت
با بیرون اومدنش ، بکهیون که روی مبل درحال تلوزیون دیدن بود سریع خودشو به خواب زد
سهون سعی کرد جلوی خندش رو بگیره ، جلو رفت و با پا به مبلی که بکهیون روش ولو شده بود محکم ضربه ای زد که باعث شد بکهیون از جا بپره و با وحشت به سهون نگاه کنه
سهون لبش رو زبان زد تا جلوی خندش رو بگیره: معلوم هست چه مرگته؟ چرا هی داری فرار میکنی از من؟!
بکهیون فقط صاف نشست و نگاهش رو به هرجایی جز چشم های سهون میچرخوند و از شدت خجالت دلش میخواست فقط زمین دهن باز کنه و توی خودش ببلعتش: من؟ من فرار نمیکنم
سهون چشم هاش رو توی حدقه چرخوند: بعد از اون آبروریزی دیشبت توضیحی نداری بخاطر رفتار مسخرت بهم بدی؟ حداقل یه معذرت خواهی؟
بکهیون دستی لای موهاش کشید و با صدای ارومی نالید: نمیشه به روم نیاری؟! همینطوری دارم از خجالت آب میشم..
سهون بالاخره خنده ی کوتاهی کرد: تو واقعا خیلی بد مستی بکهیون.. امیدوارم وسط سکس با چانیول یهو بحث بچه هارو نیاری وسط!
بکهیون قرمز شده متکای روی مبل رو سمت سهون پرت کرد: لعنتی..!! من فقط مست بودم چرا داری اذیتم میکنی اخه!
سهون با قهقه ای لپ قرمز شده ی بکهیون رو کشید: نمیخوای بگی چت شده؟ واقعا عجیب شده بودی..حرف خاصی هست که بخوای بهم بزنی؟
بکهیون آب دهنش رو قورت داد و به بازی با انگشت هاش مشغول شد:من .. نمیدونم! شاید یچیزی باشه که باید بهت بگم! ولی واقعا نمیدونم جایگاه من هست که همچین چیزی رو بهت بگم یا نه!
یعنی حس میکنم زمان بیشتری برای هضمش میخوام..!
سهون که از چرت و پرت هایی که داداشش داشت بهش تحویل میداد هیچی نمیفهمید شونه ای بالا انداخت: اوکی!
یکم به برادرش که تو خودش جمع شده بود نگاه کرد: میدونی که اگه بخوای حرف بزنی من هستم..
یا اگرم فقط میخوای بهت مکان بدم با اون چان تنها باشی تا بچه بسازین فقط بهم بگو باشه؟!
با جیغ بکهیون و پرت شدن متکای بعدی به سمت صورتش با خنده سمت در رفت و قبل بستن در پشت سرش به بکهیون خبر داد: من امشب دیر میام کار داریم تو تنها بخواب
......
............
پسربچه ی کوچولو ، روی پای بابابزرگش خودش رو راحت تر کرد و سمت مرد مسن چرخید و دستای کوچولوش با سبیل جوگندمی رنگ مرد مشغول بازی شد
مرد با خنده ی ارومی سعی کرد دست پسربچه رو از سبیلش جدا کنه که خیلی زود متوجه شد کار خیلی اشتباهی بوده چون حالا اون فسقلی محکم درحال کشیدن سبیل پشت لبش بود و باعث شد مرد اخی بگه: اخ ته او.. ول کن سبیلامو
و خوب حرف زدن بدتر باعث کشیده شدن سبیل ها میشد و این افتضاح بود
Advertisement
ته او با خنده ای اون یکی دستش رو هم برای کَندن سبیلای زبر بابابزرگش بالا اورد و دوستی به سبیلای مرد چسبید: اینا زبرن! باید برات بِکَنمشون راحت شی
با کشیدن محکم تر اون موهای نازک ، مرد کمی از جا پرید و با چشم به دوتا پسرش که از خنده درحال ترکیدن بودن ولی جرئت بلند خندیدن نداشتن چشم غره رفت و محکم دستای ته او رو گرفت: نکن بچه! ول کن سبیلامو
ته او برای غر زدن لباش رو کمی جلو داد که کاملا معلوم بود حرکتیه که از باباش به ارث برده: نوچ! ول نمیکنم
و مرد میتونست قسم بخوره که اون بچه ی فسقلی بهش نیشخند شیطانی تحویل داد
دقیقا قبل اینکه دوباره ته او با نیروی بیشتری مشغول کشیدن اون سبیلا برای کَندشون از روی صورت بابابزرگش بشه ، جونگین دستای پسرشو گرفت: ته او! ول کن .. کار زشت نباید بکنی
ته او جیغ زد: ولی میخوام اینارو بکنم تا صورت بابابزرگ هم مثل تو بشه! بدون این موهای زشت روی صورتش خوشگل تر میشه
جونگین گوشه ی لبش رو از داخل گاز گرفت تا قهقه نزنه : ته او نکن عزیزم .. بابا دردش میاد
مرد مسن تر غر زد: محض رضای خدا این شیطون کوچولو رو از سبیلای عزیز من دور کن جونگین
جونگین شونه انداخت بالا: خوب ول نمیکنه چیکار کنم؟
و حقیقت اینجا بود که جونگین از دیدن باباش درحال اذیت شدن توسط یه فسقلی که از قضا پسر خودش هم بود داشت لذت میبرد پس سعی جدی ای برای جدا کردن پسرش از سبیل های با ارزش باباش نکرد
با کشیدن محکم تر دستای ته او مرد مسن انگار بهش جریان برق وصل شده باشه کمی از جا پرید:اخخخ
مطمئنن حالا تعداد زیادی از اون سبیلای جو گندمی که مرد مسن عاشقشون بود لای انگشت های اون وروجک کنده شده بودن
چانیول با صورتی که از خنده قرمز شده بود جلو اومد و ته او رو گرفت : هی کلوچه! ول کن سبیلای بابابزرگ رو
ته او به عموش نگاه کرد: نِنیخوام!
چانیول که واقعا داشت تلاش میکرد از قرمز شدن صورت باباش که از شدت درد بود قهقه نزنه ، دستای ته او رو گرفت: ولی باید ول کنی! ببین بابابزرگ دردش گرفته.. ولش کن
ته او به بابابزرگش و بعد دوباره به عموش نگاه کرد: اگه ولش کنم زنگ میزنی با بکی حرف بزنم؟
چانیول با اورده شدن اسم بکهیون جلوی باباش احساس میکرد قلبش تو دهنش داره میزنه سریع نگاهی به باباش انداخت که با دیدن تمرکز باباش روی دست های کوچولوی قفل شده توی سبیلاش نفس راحتی کشید و فقط با سر تایید کرد: اره فقط ول کن
ته او مشت گره خورده لای سبیل هارو باز کرد و با عقب کشیدن دستش و باز کردن مشتش ، کاملا موهای کنده شده ی جوگندمی لای انگشت هاش مشخص بود
مرد مسن دست روی دهنش گذاشت و تقریبا داد زد: خدای من! بچه این چه کاری بود؟! نگا همه دستش پر از سبیلای نازنین منه!
و چشم غره ای به بچه ی روی پاش رفت
ته او سریع خودشو تو بغل عموش پرت کرد: فرار کنیمممم
چانیول که دوباره زیرخنده زده بود با فسقلیِ تو بغلش از مرد مسن که بشدت عصبانی بنظر میومد فاصله گرفت
جونگین خنده های ارومش رو تموم کرد و با برداشتن فنجون چای روی مبل کناری نشست
کیم جونگ وو ، بعد از کمی غصه خوردن برای سبیل هاش ، به جونگین چشم غره رفت: چقدم که تلاش کردی پسرت رو ازم جدا کنی
جونگین قورتی از چای خوش بو نوشید و با نگاهی به سه رین و سویونی که وارد سالن شده و روی مبل های یشمی رنگ نشستند خیلی بی تفاوت جواب داد: سعی کردم ولی شما که بچه هارو میشناسی..! نمیشه مجبورشون کرد به هیچکاری!
جونگ وو چرخی به چشم هاش داد و فنجون چای خودش رو از روی میز برداشت: قبل ازینکه بیای داشتم به چانیول میگفتم که میخوام منشی جدیدش رو ببینم! اسمش چی بود؟ سهون فکر کنم؟!
میخوام شام دعوتش کنم و تو و سه رین هم میخوام باشین
فنجان چای بین راه تا لب های جونگین خشک شد و چند ثانیه برای جونگین طول کشید تا دوباره فنجون رو به لبش برسونه: چه لزومی داره شما بخوای منشی یول رو ببینی؟
کیم بزرگ به حالت تمسخر ابرویی بالا انداخت: انگار خیلی چیزا یادت رفته جونگین.. منشی شخصی خیلی مهمه و باید من ببینم که این فرد بدرد ما میخوره یا نه!
جونگین فنجان رو روی میز برگردوند و به پدرش خیره شد : سالگرد تاسیس شرکت نزدیکه، و ما مثل هرسال جشن کوچیکی میگیریم! من به عنوان مدیرعامل ؛ منشی یول رو تایید کردم اما اگه خیلی دلتون میخواد شماهم ببینی اش همون روز ببین! من و سه رین هم هستیم
زودتر و تو شرایط دیگه ای من صلاح نمیبینم
سکوت چالش برانگیز توی سالن رو فقط تکون های ریز بچه ی روی پاهای چانیول میشکست
بالاخره بعد از چند لحظه نگاه های خیره ی پدر و پسر بهم ؛ بالاخره مرد مسن سکوت رو شکست: میبینم که پسرم خوب رئیس شده..
و آه دراماتیکی کشید: خوشحالم که میبینم انقد رئیس شدی که داری تو روی پدرت وایمیسی!
باشه اگه این خواسته ی توئه من بهش احترام میذارم
مرد سمت دختری که حالا داشت دور دهن ته او رو که روی پای عموش درحال خوردن کوکی شکلاتی بود پاک میکرد شد: سه رین جان؟!
دختر سریع صاف شد : جانم ؟
مرد به پسرش که به فنجان چای روی میزش خیره شده بود نگاه سریعی انداخت و دوباره به دختر نگاه کرد: خوبی؟! اوضاع با این (با سر به پسرش اشاره کرد) پسرما چطوره؟ ببینم شمادوتا نمیخواین برای من یه وارث دختر بیارین؟ من دلم یه نوه ی دختر کوچولو هم میخواد
دختر نگاه سریعی به جونگین که حالا به پدرش درحال چشم غره رفتن بود انداخت و لبخند شل و ولی زد: همه چی خوبه..مرسی! اما خوب میدکنین که ته او هنوز کوچولوئه و رسیدگی بهش همه انرژی مارو میگیره!
مرد خنده ای کرد: اوه بیخیال این همه خدمتکار دارن بهتون کمک میکنن.. مطمئنم ته او هم دلش یه خواهر میخواد مگه نه مرد کوچک؟!
ته او که باز دوباره همه دور لب و دست هاش شکلاتی شده بود توی بغل عموش تقلایی کرد تا بتونه بایسته: نخیرم! اگه خواهر داشته باشم اونوقت بابایی ، مامان ، چانی و حتی بابابزرگ عاشق اون میشن و دیگه منو دوست ندارن
صدای خنده ی جمع بلند شد و فقط جونگین بود که با لبخند بی جونی به نمونه ی کپی شده ی خودش در ابعاد کوچک تر نگاه میکرد
...........
....................
وارد بار شد ، بوی تند الکل ، دود، عرق و ادکلن های مختلف به صورتش خورد و مجبورش کرد کمی صورتش رو جمع کنه
راهش رو از بین جمعیت باز کرد و خودش رو روی صندلی چوبی پایه بلند پرت کرد: هی مارک
پسر صدا شده سمتش چرخید و لیوانِ کوتاه گرد پر از یخ رو سمتش هل داد: سلام هون
متصدی بار سمت دو مرد اومد و شات هاشونو با دو مدل تکیلا پر کرد و سمت مشتری های دیگه چرخید
سهون نوشیدنی اش رو مزه مزه میکرد: امشب چه کاره ایم؟
مارک لیوان شیشه ای طرح دار توی دستش رو چرخی داد: تحویل بار..زود اومدی امشب؟!
سهون شات رو کامل سرکشید: ازت سوال دارم..این چند سالی که تو کار نبودم از خیلی چیزا پرت شدم.. و حالا خبر میخوام
پسر دور دهنش رو با استینش پاک کرد: خوب چرا معطلی .. بپرس
مارک همیشه تنها کسی بود که سهون توی این بار لعنتی و توی همه ی موقعیت هاش با عموش ، بهش اعتماد داشت! پس با گرفتن بطریه مستطیلی شکل تکیلا از دست متصدی و پر کردن شات هاشون شروع کرد: بهم راجب شرکت کی ام بگو.. چقد میشناسیش؟!
نگاه مارک سریع به دور و بر چرخید تا افراد دورشون رو چک کنه ، و بعد به سهون نگاه کرد: تو خودت توش کار میکنی از من میپرسی؟
سهون کمی متعجب شد: تو از کجا میدونی؟
مارک خندید: شوخی میکنی؟! اینکه توی لعنتی اونجا کار میکنی الان خیلی بین بچه های OJ محبوبه! بعد اومدی از من راجبش میپرسی؟!
سهون اخم کرد، چرا از هیچی خبر نداشت؟!
غر زد: باهام بازی نکن! فقط خفه شو و بگو این کی ام لعنتی دقیقا چه غلطی میکنه! چون توی اون ساختمون من هیچ چیز غیرقانونی ای ندیدم!
مارک چشم هاش رو تو حدقه چرخوند و صندلیش رو کمی به سهون نزدیک کرد تا راحت تر حرف بزنه: راجب "بلک کُدز " چیزی شنیدی؟!
سهون با سر تایید کرد:یچیزایی شنیدم خوب این چه ربطی به کی ام داره؟
-: خوب همونطور که "باید " بدونی بلک کُدز در اصل همه کد ها و دستورهای بازار سیاه و معاملات غیرقانونی رو تعیین میکنه!
همه چی زیرنظر اونا انجام میشه ، شرکت هایی مثل ماها فقط کاری رو انجام میدیم که اونا تعیین کردن!
میدونی میونگجو میگفت شاخص بورس روز رو هم اونا تعیین میکنن و بازار رو مثبت و منفی میکنن!
سهون اخمی کرد و منتظر ادامه ی صحبت های مارک شد
مارک با قورت دیگه ای از نوشیدنی توی دستش ادامه داد:کل مافیای معاملات غیرمجاز و حتی مجاز هم ؛ دست اوناس
سهون چشم هاش رو تو حدقه چرخوند: خوب اینا چه ربطی به شرکت کی ام داره؟!
مارک با خنده ای به بازوی سهون کوبید: خوب ابله کی ام الان رئیس یا درواقع لیدرکُد شده..
چشم های سهون به وضوح گشاد شد: چی؟! من فک میکردم فونیکس..
مارک چشم هاش رو چرخی داد: میدونی که خود کد هاهم باهم مشکل دارن ، چند سال پیش یه سری مشکلات پیش اومد ، تو تازه رفته بودی! درگیری شد و کُد پارک کشته شد ! بعد از اون درگیری ها نمیدونم دقیقا چی شد ولی کدهای پارک جدید و کی ام باهم شدن و فونیکس عقب نشینی کرد
و بعد کد کی ام هم عوض شد و یه جدید روی کار اومد البته کد کی ام قبلی هم هنوز توی هیئت مدیره هست
الان قدرت دست کی امه! و برای همینه میونگجو هم تو منطقه کی ام وارد شده
اون معاملات تو جزیره با کی ام و پارک بود! این معاملات مستقیم با این کد ها خیلی اعتبار شرکت رو بالا برده حتی برای خرده ریزه ترین معاملات که الان ما داریم انجام میدیم
سهون حس میکرد از حجم اطلاعات وارد شده به مغزش حالت تهوع گرفته ، حالا همه چیز بهم میخورد ، اون فاکتورا با اون رقم های نجومی حالا معنی پیدا کرده بود..
سهون لبش رو زبون زد: میدونی اونی که رئیس کی امه کیه؟! من دیدیمش؟
مارک خندید: توی لعنتی توی اون ساختمون چه غلطی میکنی که هیچی نمیدونی؟!
و بعد شونه ای انداخت بالا: نه من که ندیدمش.. اونایی که میومدن تو معاملات از پارک بودن! میگن خود کُد کی ام اصلا توی معاملات خرد نمیاد! باید خیلی مهم باشه تا شخصا شرکت کنه! بهش میگن "کای" ، میونگجو میگفت یبار توی یه جلسه دیدتش ولی نمیدونم راست میگه یا فقط الکی میخواد کلاس بذاره! از وقتی اومده چندسالی میگذره و من که خیلی نمیدونم ولی میونگجو میگه خیلی خوب داره همه چیو کنترل میکنه مخصوصا فونیکس رو
سهون اخم کرد "کای"؟!
حالا باید دنبال این شخص میگشت؟!
مارک پرسید: چطور؟! نکنه باز میخوای خر بازی دربیاری؟ ببین سهون اینا خیلی گنده تر از اندازه ی من و تو و همه این تشکیلات ان! اصن سعی نکن خودتو باهاشون درگیر کنی میفهمی چی میگم؟! ازشون فاصله بگیر..
سهون فقط هومی گفت و همه فکرش درگیر این شخصی شد که حالا باید توی کمپانی دنبالش میگشت
رو باید پیدا میکرد
....................................................................
Advertisement
- In Serial141 Chapters
What Is It Like To Be Eternal? (Completed)
Actual Word Count: 683 925 Words and 2487 pages. Under edition. Chapter 36-44 must be edited. Read the red text below to learn more. Synopsis: Have you ever thought about what is it like to be Eternal? What does being Eternal even mean? Maybe I can show you what it is that you are desiring. What lies at the center of the universe, when you reach the peak of strength and power? Can love reach that place too, or do you lose your feelings the stronger you get? How long can you travel and hold onto yourself, before feeling that you are starting to fall apart, losing your mind to your strength? How long is your road? Your feelings? What's going to win over you? The Darkness and the Hate? The Love and the Light? Or maybe none? Follow me as I show you my colorful yet gray path to eternity. My Discord server: https://discord.gg/XMSzDPH Special thanks to my editors. Azorath1234 (70-99th chapter), BlackStarLine and Kaentyr from the 100th chapter. Cornerstones:9th Chapter - Bonding Through the Night38th Chapter - The Way of Cultivation is a Way of Life54th Chapter - The Universe Is Ever Changing and Evolving69th Chapter - Beyond the bond [Inheritance]83rd Chapter - What I call Art!88th Chapter - What Does It Take To Kill?93rd Chapter - Chasing Rainbows [Loop?]108th Chapter - The Fall of a Creator?109th Chapter - A Family [Descendant]119th Chapter - What Is It Like To Be Eternal? Detailed reviews:http://royalroadl.com/fiction/10058/what-is-it-like-to-be-eternal-completed?review=132372#review-132372http://royalroadl.com/fiction/10058/what-is-it-like-to-be-eternal-completed?review=153956#review-153956 Both the Novel and the Cover picture are copyrighted. The Picture is a result of my commission. Cover Art: Novel: P.S.: I'm also hosting my novel here and on Novel Updates Forum. Nowhere else for now! EDIT: The novel is in rework. The original and the new ones are completely different. Where you see [Edited] it means that I'm done with editing the STORY! Whereas where you don't see it, it's in the old style. For now, I'm editing only the style. Once I'm done with every chapter, I'll run through it once again and correct possible grammatical mistakes. The style will be edited until the 45th chapter.
8 105 - In Serial38 Chapters
The Bear - First chronicle of the Children of the Bear
Bryn Grey-bear is a monster of a man who always gets what he wants. In the midst of changing times in the nation of Valhym, Bryn's influence grows from a bandit to be feared to a legacy that has the potential to change the entire world of En. In this first chronicle of his family and legacy, the Bear builds his home and wicked roots dig deep into Valhym's icy soil. The world shivers in anticipation as Lyra Bryndottr and Fenrin Brynson are born. After all ill begets ill and the children of the Bear are destined to clash. See last part for a map of the World of En. Please note the content warnings. Marked for graphic violence, sexual content, abuse, and torture. Story can also be found on Wattpad.
8 183 - In Serial7 Chapters
Generic Zombie survival Wuxia Cliche story
Same old same old. Zombies attack. Zombies Evolve. Humans evolve. Humans gain superpowers. No deep plot, no plot planned out at all actually. Writing it as I go and because I'm a sad boi trying to use stories as a form of escapism. Not going to proofread, not going to check for grammar or anything. Will definitely read like a machine-translated Chinese amateur web novel. Have a nice day. (The cover is from one punch man, no this is not a fanfic) (I don't actually plan/think anything in this will be too gory or "traumatizing" but since its a zombie survival story I thought I might as well add it, plus the fact that the MC does some pretty messed up stuff. He's the stereotype Wuxia villain so to speak, expect competently and not dumbed down to make the hero look smart.) I will add warnings in author notes before chapter starts if anything particularly "gory" or trigger events happen.
8 207 - In Serial23 Chapters
Re: Transport to Another World as My Game Character!
The stories about high school students. who asleep while his pc game still on. When he wake up suddenly he was in a fantasy world as his game Character that, he playing for 4 years #Warning! Bad Grammar!
8 240 - In Serial10 Chapters
The Forging : Chronicles of Invernia
The world is no more, the gods had a choice of saving one of two worlds with Earth losing. They instead transitioned all to Invernia in hopes they could help that planet survive the coming horrors. Out of those who survived the transition, one god who lost his children would rest his hopes on the one individual who chose to have his new life randomly set up, in an attempt to bring them back into existence. How would you handle waking up to a new world that till now you thought could only happen in VR games? Well our MC is about to find out. Hello! I have always wanted to write though never got around to it, now with all the extra time, I find myself with I have decided to finally pursue it. I would appreciate critiques and advice anyone can offer to help me be better at it. Thank you in advance!
8 98 - In Serial19 Chapters
Conspiracy Theories
This is going to be a book about a whole bunch of different conspiracy theories, so if you want to add on, just comment!
8 194

