《chocolate and ice》part 21
Advertisement
جونگین از صدای نیازمند سهون خنده ی کوتاهی کرد: نوچ! اینطوری نمیشه که! باید بذاری این صحنه رو ببینم! تصویری زنگ بزن .. هونی!
'هونی' رو توی گوشی ناله کرد و بعد برای جلوگیری از قهقه زدن لب هاش رو گاز گرفت
تماسِ قطع شده ، بلافاصله شروع به زنگ خوردن کرد و جونگین با کشیدن دستی به سر و صورتش و مرتب کردن ظاهرش و باز کردن بیشترِ فضای بین دو لایه ی روبی که تنش بود برای نشان دادن قسمت های بیشتری از سینه و شکمش ، تماس رو وصل کرد
با دیدن صحنه ی توی گوشی ، ناخوداگاه لعنتی از بین لباش در رفت
سهون روی تخت ، به تاج تخت تکیه داده بود ، اتاق با نور کمِ قرمز رنگِ چراغ خوابِ کنار تخت روشن بود، موهای خیس سهون روی پیشونیش ریخته بود، پیراهن مردونه ی سفیدی که تنش بود باز بود و گردنبند طلایی نازکی دور گردنش بود که روی سینه ی خیسش میدرخشید ، لب های سرخ شدش کمی از هم باز بود که بخاطر نفس های بریده بریده اش بود ، اخم جذابی ابروهای بلندش رو حالت دار کرده بود ، از زاویه ای که دوربین قرار داشت که جونگین احتمال میداد گوشیش رو بین زانوهاش که خم شده بود گذاشته ، دست سهون که عضوش رو چنگ زده بود معلوم بود البته فقط یه قسمت کوچیک از مشت و سرعضوش معلوم بود
+: جونگ!
انگار سهون هم از تصویری که از جونگین توی گوشی منعکس شده بود خوشش اومده بود که اسم جونگین رو ناله کرده بود
جونگین سمت حموم رفت و بعد از قفل کردن در ، روی سکوی سمت راست دیوار نشست و نالید: اوه مای گاد! سهون
سهون که با شنیدن صدای جونگین نوازش خودش رو با حرکات اروم دوباره شروع کرده بود نیشخندی زد: میتونی کمک کنی تو این وضعیت یا چی..؟! خنده ی کوتاهی کرد که باعث شد جونگین کمی تو جاش تکون بخوره
جونگین با نیشخند شیطونی لبش رو گاز گرفت: هوممم..! چیشده اینطوری شق کردی هون؟
و دوربین رو سمت گردنش خم کرد و جلو اورد، اروم اروم دوربین رو به سمت پایین تر میبرد ،
صدای خیس حرکت دست سهون روی عضوی که با لوب چربش کرده بود ، میومد و نفس های سهون که درحال تندتر شدن بود باعث میشد ضربان قلب جونگین هم بالا بره
دوربین حالا روی سینش بود و جونگین روب رو کامل باز کرد و دستی به سینه ی عضله ای خودش کشید که آه اروم سهون در جوابش باعث شد خنده ی کوتاهی کنه
-: اینا کمکت میکنه هونی؟!
دستش و دوربین سمت نیپل سمت چپش چرخید و دستش چندبار اروم نیپلش رو به بازی گرفت
سهون آهی کشید: فاک! این باید الان توی دهن من باشه و من بین دندونام فشارش بدم!
جونگین هوم ارومی گفت و حس میکرد بخاطر تحریک شدن نیپلش سفت شده
دوربین رو پایین تر برد و دقیقا قبل رسیدن به عضوش متوقف شد و دوربین رو سمت صورت خودش گرفت
که ناله ی اعتراض امیز سهون بلند شد: وات د فاک؟! چرا وایسادی! تازه داشتیم میرسیدیم قسمت اصلی!
جونگین ابرویی بالا انداخت: نوبت توعه نشونم بدی خودتو!
سهون غرولندی کرد: هیچ وقت فکر نمیکردم اینطوری دلم برای یه دیکی که عین اش رو خودم دارم تنگ بشه!
قهقه ی جونگین ، توی حموم اکو شد و باعث شد لبخندی روی لب های مرد مهتابیِ توی گوشی بیاد
جونگین با عقب کشیدن و تکیه به دیوار سنگیِ سرد پشتش پوزیشنش رو راحت تر کرد و مثل سهون دوربین رو بین زانوهاش ثابت کرد تا هردو دستش ازاد باشن ، و البته مطمئن شد که فعلا عضوش توی کادر نباشه
سهون با نفسی دوربین رو بلند کرد و جلو اورد ، روی گردنش که قطره های عرق و آبی که از خیسی موهای تازه شسته شدش به پایین میچکید باعث شده بود شبیه به مجسمه های خدایان رومی بدرخشه و جونگین میتونست قسم بخوره لحظه ای نفس تو سینش گیر کرد و میتونست بوی شامپو و لوسیون خوشبوی سهون رو حس کنه!
Advertisement
سهون اروم دستش رو از موهاش به سمت گردنش میکشید و همزمان با حرکت دستش دوربین روی بدن روشنش حرکت میکرد
+: هوممم جونگ! باید الان درحال بوس کردن گردنم بودی ، گازش میگرفتی ؛ کبودش میکردی!
نفس جونگین تند تر شده بود و یکی از دستاش حالا لای پاهاش رفته بود
سهون با نوازش ترقوه هاش پایین تر رفت ، و حالا کمی مشغول بازی با نیپلش شده بود
جونگین زیر لب فوشی داد و نالید: شت سهون!
، دوربین یهویی بالا رفت و چشم های خمار سهون روی اسکرین دیده شد: اخ جونگین! صدام کن! اسممو ناله کن
جونگین که حساسیت سهون روی ناله کردن اسمش رو خوب فهمیده بود نیشخندی زد: اول سهونی کوچولو رو نشونم بده
سهون گوشی اش رو به جای قبلیش برگردوند و بعد سر گوشی رو خم کرد تا چیزی که جونگین میخواست رو نشونش بده
جونگین با دیدن عضو اماده ی سهون و پریکام کمِ روی سرش ناله ی ارومی کرد که باعث شد سهون عضوش رو دوباره چنگ بزنه
+: توی لعنتی چرا اون دیک لعنتی ات رو نشون نمیدی؟
جونگین سر دوربین کمی کج تر کرد و با دستش عضوش رو سمت شکمش خم کرد تا توی دوربین بیاد: بیا عزیزم انقد بی تابی نکن!
و خنده ای کرد
سهون اما ترجیح داد جواب دندونی شکنی که تو ذهنش اومده بود رو برای خودش نگه داره چون فاک بهش واقعا برای اون دیک لعنتی بی تاب بود و الان بدجوری حس میکرد دلش میخواد اون گوشت لطیف و داغ رو بین دستای سردش بگیره و توی دهنش حسش کنه!!
صدای نفس نفس های هردو حالا کمی بلند تر شده بود و جونگین سرعت حرکت دستش رو با دست سهون هماهنگ کرده بود
-: هون! نمیخوای ورودی ات رو به جونگ نشون بدی؟!
سهون دوربین رو برداشت و کمی لمیده تر شد: ورودیم؟
جونگین ناله ای کرد: اوه..عاره! الان وقتشه انگشتت رو توی خودت فرو کنی! جلوی دوربین
سهون قهقه ای زد: اصن فکرشم نکن من خودمو انگشت کنم! خیلی دلت میخواد میتونی بیای اون دیک لعنتی گرمت رو لوب توت فرنگی بزنی و توم فروش کنی! وگرنه چیز مسخره نخواه ازم
جونگین ناله کرد: لعنت بهت! من امشب نمیتونم وگرنه همین الان میومدم اونجا و تا صبح ۴ راند میرفتیم
سهون که سعی میکرد حسِ بدش از نیومدن جونگین پیشش حس و حالش رو بهم نزنه غرید: پس خفه شو و حالا فقط برام ناله کن تا بیام!
جونگین خندید: هرچی هونی بخواد!
.............
....................
Baekhyun prov
بعضی وقتا ، یه خبر یا یه صحنه ، اونقد سنگین هست که دیدنش باعث میشه کل مغز فلج بشه! و شایدم کل مغز شات داون بشه و نتونه به اون حجم از چیزی که باید درنظر بگیره ، فکر کنه!
من از دیشب توی همچین حالتی بودم!
درعین همه افکاری که تو سرم چرخ میخورد ، نمیتونستم روی یکیش تمرکز کنم!
بلند شدم و از توی یخچال شیشه ی سوجوی سبز رنگ رو برداشتم و توی استکان کوتاه تا نصفه پر کردم!
مایع خنک و تلخ وقتی از گلوم پایین رفت؛ تمام حلق و گلوم رو سوزوند ،
ولی با دومین شات ، گرمایی که تو مغز و بدنم شروع به پخش شدن کرد باعث شد حس بهتری بگیرم!
انگار قسمت منجمد شده ی مغزم رو ذوب کرد ،
و صحنه ای که از دیشب داشت مغزم رو سوراخ میکرد توی سرم پلی شد!
صحنه ای که لب های سهون و جونگین روی هم بود و درحال بوسه بودن و به زور راننده از هم جدا شدن!
با قورت دادن مقدار زیاد دیگه ای از مایع بی رنگ ، سعی کردم به حالت تهوعی که داشت شدید میشد بی توجهی کنم!
این امکان نداشت!
Advertisement
سهون گی نبود! گی نبود گی نبود! گی نیست!
این جمله مداوما توی سرم تکرار میشد و باعث شد سرمو روی میز بذارم ، صورتم داغ شده بود و لپ هام گل انداخته بود! میدونستم من تحمل الکم کمه و بیشتر از این نیست..
پس سعی کردم قبل اینکه مست بشم الکل خوردن رو تموم کنم
دستی به چشم هام کشیدم؛ دستمو لای موهام فرو کردم و موهامو کمی کشیدم
چطوری امکان داره سهون یه مرد رو بوس کنه؟!
چطوری؟
حس میکردم از شدت عصبانیت دلم میخواد گریه کنم!
ولی جرئت اینکه برم اتاق سهون و ازش مستقیم بپرسم هم نداشتم!
قسمت جالبش اینجا بود
سهون گی نبود
اما داشت یه مرد رو میبوسید
، درحال بوسیدن مردی بود که اونم گی نبود!
امکان نداشت گی باشه
اخه جونگین هیونگ ، زن داشت
اوه خدایا یه بچه ی کیوت خوشگل دقیقا عین خودش داشت!
موهامو بیشتر کشیدم و پیشونی ام رو به میز کوبیدم
اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم ،
وقتی سهون بالا اومده بود چشم هاش واضحا نشون از چت بودنش داشت!
یعنی بخاطر چت بودن بود اون بوسه؟
هرطور نگاه میکردم ، ماریجوانا همچین توهمی ایجاد نمیکرد و هیچ جوره این بوسه رو نمیشد با چت بودن ؛ عادی جلوه داد!
با پوفی بغضم رو قورت دادم
از پشت میز بلند شدم ، و سمت اتاقم راه افتادم
به دیوارِ فضای کمی که دو تا اتاق هامون رو از هم جدا میکرد تکیه دادم و به در اتاق سهون خیره شدم
یعنی باید میرفتم ازش میپرسیدم؟
بین اینکه توی اتاقش برم یا نرم گیر کرده بودم که حس کردم صدای سهون رو شنیدم ، شبیه به..
ناله بود؟!
چشم هام کمی گشاد شد ، سهون امروز دختر نیورده بود!اورده بود؟
بدون اینکه فکر کنم کارم اشتباهه ، جلوتر رفتم و گوشم رو به در چسبوندم
تا چند لحظه صدای خاصی نمیشنیدم
اما تا اومدم سرم رو بردارم صدای خنده ی کوتاه سهون و ناله ی جونگ لعنتی گفتنش ، باعث شد خون توی رگ هام یخ بزنه ، جونگین هیونگ رو اورده بود امشب؟
چند دقیقه ای پشت در خشک شده بودم و بعد از شنیدن ناله ی بلند سهون که واضحا جونگین گفتن بود ، نمیدونم دقیقا چی باعث شد ، احتمال خیلی زیاد الکل توی خونم ، که یهو دستگیره رو محکم پایین بکشم و توی اتاق بپرم
با دیدن صحنه ی جلوم ، به معنای واقعی کلمه پشیمون شدم و سرجام خشک شدم
سهون با ورود یهویی من ، از جا پرید و گوشیش از دست ازادش روی زمین افتاد
با سرعت با نگاه به من پتو رو روی عضوش کشید و به سمت پایین و موبایلش شیرجه زد و موبالش رو که کمی جلوتر از پای من روی زمین افتاده بود رو برداشت، روی تخت برگشت و داد زد : بکهیون اینجا چه غلطی میکنی؟!
من واقعا نمیدونستم چرا اینجام ! اصن نمیدونستم باید چی بگم ، فکر میکردم مست نشدم ولی قطعا کمی مست بودم چون بدون اینکه بدونم همچنان دارم چه غلطی میکنم به گوشی سهون اشاره کردم: اسپرمت رو روی موبایلت و کمی از فرش مالیدی!
واقعا چرا باید همچین چیزی میگفتم؟! بکهیون کاش خفه شی!
سهون اول کمی با دهن باز منو نگاه کرد و بعد به فرش و گوشیش نگاه کرد؛ فوش بدی داد و سعی کرد اسکرین گوشیش رو پاک کنه که بدتر بیشتر مالیده شد ، یهو سمتم برگشت و داد زد: یه دستمال بهم بده مثه خر اونجا واینسا
مثل یه ادم اهنی سمت دراور رفتم و جعبه ی دستمال کاغذی رو به سهون دادم
سهون تعدادی دستمال برداشت و به فرش اشاره کرد: رو زمین رو تو تمیز میکنی تا یاد بگیری مثل خر سرتو نندازی بیای تو اتاق داداشت!
سکسکه ای کردم : من ، بچه های تورو از روی زمین پاک نمیکنم!
سهون که تمیز کردن گوشیش رو با ۵ ، ۶ تا دستمال کاغذی تموم کرده بود با چشمای گشاد شده بهم نگاه کرد: چیای من رو؟
خوب دقیقا نمیدونم چرا ولی حس میکردم دلم میخواد گریه کنم ، سرم کمی سنگین شده بود و احساس گیجی داشتم ؛ به زمین اشاره کردم: بچه هات! اونا میتونن بچه بشن! ولی تو داری میریزشون روی زمین!
سهون انگار که داره به یه دیوونه نگاه میکنه بهم نگاه کرد: چی داری چرت و پرت میگی؟! مستی؟
هنوز نفسش سرجاش نیومده بود و حسابی بنظر آشفته میومد
دماغمو بالا کشیدم: فک کنم هستم!
حواسم بود پامو روی بچه های سهون نذارم و جلو رفتم و گوشه ی تختش نشستم
سهون یه ابروشو بالا انداخت: معلوم هست چه غلطی داری میکنی؟ لعنتی مگه نمیبینی داشتم خودارضایی میکردم؟! شانس اوردی تموم شده بود البته نذاشتی یه ارگاسم درست حسابی داشته باشم و تقریبا سکتم دادی!
کمی با باند سفید روی دستم ور رفتم ، با اینکه حواسم رو نمیتونستم درست جمع کنم اما میدونستم که الان وقتش نیست که یه سری چیزارو بپرسم و حتی عنوان کنم پس فقط گفتم: تو مدت ها بود اینکارو نمیکردی! باورم نمیشه داشتی خودارضایی میکردی!
سهون چشم هاش تو حدقه چرخوند: همه ی پسرا جق میزنن!
من سری به معنای تایید تکون دادم و یهو پروندم: تو چرا دیگه بار نمیری؟ چرا دیگه دختر نمیاری خونه؟
سهون گوشیش رو روی تخت انداخت و دستی لای موهاش کشید: چیه بده که دختر نمیارم خونه؟ دلت واسه خودارضایی با صداهاش تنگ شده؟ اون چانیول لعنتی پس چیکارس؟ به اون بگو یکاری برات بکنه!
حجوم خون به گونه هام رو از خجالت حس کردم و با دست مشتی به پای سهون زدم: چرا چرت میگی!
فقط.. من فقط
منظورم اینه ..
با مکث کوتاهی نالیدم: تو گی نیستی سهون مگه نه؟
سهون ، پاهاشو جمع کرد و نفرینی زیرلبی به زمین و زمان کرد : من نمیفهمم تو چته!؟ یهویی اومدی وسط کارِ داداشت ، با این وضعیت داغون باید همون ثانیه اول فرار میکردی نه که بیای بشینی جلوی من از سلیقه جنسی من بپرسی! حالا اگه بخوایم نسبت دادن اسپرم هام به بچه هامو فاکتور بگیریم!
اخم کردم: خوب اونا میتونن بچه بشن! فی الواقع اینا بچه هات حساب میشن اگه تو جای درستی قرار بگیرن در واقع..
قبل اینکه بتونم حرفم ادامه بدم دست سهون روی دهنم قرار گرفت: وای بک فقط خفه شو و راجب اسپرم من حرف نزن میتونی؟!
با اشاره ی سر بهش اشاره کردم که دیگه راجب این موضوع که واقعا نمیفهمیدم چرا افتاده تو مغزم حرف نمیزنم!
کمی چشم هاشو نازک کرد و بعد چند لحظه دستش رو برداشت
نفس عمیقی کشیدم که بلافاصله سهون غر زد: فقط چیزی که میخوای بگی رو بگو و زودتر برو ؛ محض رضای خدا من هنوز باید خودمو تمیز کنم
لبمو گاز گرفتم و به چشم هاش نگاه کردم: تو گی نیستی سهون مگه نه؟
سهون انگار یکم تعجب کرده باشه نگاهم کرد و بعد نگاهش رو به پتوش داد: نیستم! واضحا باید بدونی!
خودمو کمی جلو کشیدم: اره میدونم! تو هیچ علاقه ای به هیچ مردی نداشتی و نداری مگه نه سهون؟
شونه هاش رو گرفتم و بهش فهموندم تو چشم هام نگاه کنه
سهون اخم کرد: این حرفا رو برای چی میزنی؟!
نالیدم: فقط جواب منو بده! تو هیچ وقت امکان نداره که از یه مرد خوشت بیاد مگه نه؟!
سهون فقط سکوت کرده بود و منو نگاه میکرد ،
نه نه ..
این امکان نداشت!
چرا انکار نمیکنه؟
چرا نمیگه که دارم پرت و پلا میگم؟!
چرا دلم رو قرص نمیکنه که همه چیزایی که دیدم و شنیدم الکی بوده و توهم؟!
با بغضی که نمیدونستم از کی توی گلوم داره مثل سنگ تیزی گلوم رو خراش میده نالیدم: تو از مردا خوشت نمیاد سهون! نمیاد نمیاد! بگو که نمیاد؟
سهون اخمش عمیق تر شد: شاید فقط یه نفر باشه که خوشم بیاد که اونم مرد باشه اونوقت چی؟! گی حساب میشم؟
دستام از روی شونه هاش شل شد و روی تخت افتاد: چی؟!
سهون پتو رو کنار زد ، بازوم گرفت بلندم کرد و سمت در برد: نمیدونم! خودمم نمیدونم! و من اصلا نمیفهمم چرا یهو اومدی چرت و پرت از من میپرسی! فقط برو بخواب تا من به زندگیم برسم
قطره اشک داغی روی گونه ام چکید و دنبالش کشیده شدم و قبل اینکه از اتاق پرتم کنه بیرون ، اروم هق زدم: چرا اون؟!
سهون خشک شد: چرا کی؟! (چه کسی)
بهش نگاه کردم و سرمو به دو طرف تکون دادم: هیچی!
به سرعت سمت اتاق خودم دویدم و با دستم که روی دهنم فشار میدادم سعی کردم صدام هق زدنم رو خفه کنم
...........
....................
.................
CHanyeol prov
سر میز شام نشسته بودیم ، و جز صدای قاشق چنگال صدای دیگه ای نمیومد
دلم بشدت برای بابا تنگ شده بود و دلم میخواست کلی باهاش حرف بزنم اما با وجود اون زن هرزه کنارش که بهم چشم غره میرفت ؛ حس میکردم حرف نزنم بهتره!
بالاخره صدای عمیقِ بابا ، سکوت رو شکست: کارا چطوره؟
میدونستم بابا از همه چی خبر داره اما اینکه داشت باهام حرف میزد باعث شد حس ذوق کوچیکی توی دلم رو گرم کنه ؛ سعی کردم اون زن رو نادیده بگیرم و به بابا نگاه کردم: خوبه! همه چی داره درست پیش میره بابا
بابا سری تکون داد: خوبه..! راستی شنیدم یه منشیِ کاربلد گرفتی! اوه سهون بود؟
با قورت دادن اب دهنم تایید کردم
بابا لبخند خیلی کم رنگی زد: نمیخوای بهم معرفیش
کنی؟! یه شب شام دعوتش کن میخوام ببینمش هرچی زودتر بهتر!
.....................................................................
Advertisement
- In Serial22 Chapters
Queen of the Hill
Howdy there, partner. I'm so glad you've stumbled upon this story of mine. It's a bit of an experiment I've always wanted to try: writing a female protagonist people would enjoy reading. Of course, my amazing writing skills and epic prose won't be enough to convince you, so I've composed a list that'll prove just how much you'll love Daphne: 1. She has that good ol' Southern hospitality 2. She knows a lot of Southern Slang 3. SHE'S A MOTHER TRUCKIN' DRAGON I dunno about you, but I'd like to read a story where a young, Southern woman gets reincarnated as a hill dragon and has to fight vicious fairies, handsome dwarves, and plants that make you sneeze assisted by only her wits and a very passive-aggressive system that sends her weird emoticons. But hey. That's just me. Give it a chance! Tarnation Station is coming and there's absolutely nothing you can do to stop it! So why don't you hop on and enjoy the ride?
8 157 - In Serial10 Chapters
"DRUIDS BANE" A Tundrawolf Story
This is an origin story. It tells the evil beginnings of an ancient enemy to all the free peoples and the Tundra-wolves in and around the Wolf Lands. They are the black sorcerers called the Druids-Bane. Learn how they started their evil quest to stamp out the Wild Wolf Magic and put all the free people under the rule of their iron fist.Read my story "Elves of the Northern Vale", a continuation of the evil Druids-Bane.
8 218 - In Serial21 Chapters
ɪɴᴇxᴘʟɪᴄᴀʙʟᴇ sᴇᴄʀᴇᴛ
Энэ бол хувь тавилан. Учирах ёстой хүмүүс учирч, уулзах ёстой хүмүүс уулздаг. Би чамтай сэтгэл зүрхээрээ холбогдсон Жон Жонгүг...©_ᴠɴᴀʙɪ🦋
8 131 - In Serial19 Chapters
Rabid Animals, Fantastic!
After an apocalyptic end to WWII, the remnants of the world have grown strange. Our current story is set in Paris, where a violinist named Loren Dames who preaches political activism is going to be throwing a large concert in the city and gets a strange note warning him of a target on his head by a mysterious hitman named Jackal. At the same time, a group of revolutionary anarchist terrorists decide this violinist needs to be taught a lesson, while a shady cabal pays a group of assassins to take out Dames themselves. Finally, a selfish woman wants to make Dames her sugar daddy, and a mysterious man with a wolf tattoo shows up. All of this convoluted mess plays out in the streets, and nobody will ever forget the epic night that awaits them. WARNING: This is a sequel to Kidnapping, Fantastic!, and while the stories have no relation to each other other than a few characters, your reading experience will be far greater if you finish that first. Thank you!
8 185 - In Serial6 Chapters
Buried with Secrets
Daytuso is the daughter of Mateo Ramirez, a rich and feared bussiness man. She is considered a normal teenage girl until her life ends abruptly, was it a drunk driver? Or was is murder? Her friends want to figure out what happened to their friend, but along the way they discover secrets about Daytuso's life and their own lives and families. Will they be able to find out who killed her? Or will they be killed in the process? A/N I will also be posting this story on Wattpad.com and AnyStories, so please do not be confused if you see it on there as well. It is me, the same author :)
8 166 - In Serial34 Chapters
Through Mist, Veil, and Summer
Anna Lawrence is a quiet girl who'd rather sit and write poetry than bustle about with her peers. After an incident resulting in a panic attack and a trip to the hospital, Anna's foster mother sends her to stay with her aunt and uncle for the summer. Upon arriving in the small mountain town of Glenwood, Anna finds herself caught in the machinations of another world on the other side of the fog: warring witches, animal-headed skypirates, and the boldest, bravest, most interesting girl Anna has ever met. THROUGH MIST, VEIL, AND SUMMER is my homage to Studio Ghibli films. It's a fantasy romance with a dash of adventure and a sprinkling of self-contemplation. It's a story that moves a little slower, a little quieter. It is my fourth novel, written between October 1, 2017 and January 6, 2019.
8 201

