《chocolate and ice》part19
Advertisement
Baekhyun prov
تازه ماشین راه افتاده بود ، با اینکه هنوزم دستم تیر میکشید ، اما اونقد از اتفاقای پیش اومده تعجب زده و هیجانزده بودم که نمیتونستم توجه خاصی به درد بکنم
هردو انگار باورمون نشده بود که چی پیش اومده ، و فقط ساکت زل زده بودیم به خیابونی که از جلوی چشم هامون رد میشد
▪︎: اگه نمیدونستم جونگین هیونگ زن و بچه داره و سهون استریته میگفتم جونگین مخ سهونو زده!!
سهون به طرز عجیبی باهامون راه اومد!
بالاخره حرفی که تو ذهنم داشت چرخ میخورد رو بلند گفتم! اما بلند گفتنش بنظرم حتی از وقتی تو ذهنم بود مسخره تر بود!
چانیول به نشونه موافقت سر تکون داد : به طرز مسخره ای موافقم ..!
برای لحظه ای بهش نگاه کردم و هردو خنده ی کوتاهی کردیم
با دیدن چال گونش موقع خندیدن ، حس دوست داشتنش انگار از توی قلبم به همه سلول های بدنم پمپاژ شد
به بیرون نگاه کردم که خیابون خلوت بود ، هوا کمی سرد بود و زمینا از بارون چند ساعت قبل خیس شده بودن ، دلم میخواست حسش کنم ، حسش کنم که واقعیه! که کنارمه..
بدون اینکه بیشتر فکر کنم ، یهو بلند شدم و با انعطاف عجیبی که از کمرم و پاهام نشون دادم خودمو روی صندلی راننده و روی پاهای چانیول کشیدم ،
چانیول با خنده ی متعجبی سعی کرد کنترل ماشین رو از دست نده : هی هی! چیکار میکنی؟
با جا به کردن خودش کمی جام رو راحت کرد ، با تشکر از پاهای درازش و فضای بزرگ ماشین و جثه ی ریزه میزه ی من ، اونقدم پوزیشن سختی نبود!
فرمون رو گرفتم : من فرمون رو دارم ..! یهو دلم خواست رانندگی کنم! بده؟
با خنده ای دستاش دور کمرم حلقه کرد و به خودش فشارم داد: اتفاقا .. خیلی هم خوبه! فقط حواست باشه تصادف نکنیم بمیریم!
و خوب این سوالش مجبورم کرد شروع کنم راجب احتمال خیلی ضعیفِ مردن با تصادف با سرعت کمتر از ۸۰ کیلومتر بر ساعت ، تو یه خیابون خلوت و از همه مهم تر وقتی سوار یه رولز رویسِ لعنتی هستیم بهش بگم!
تازه توضیحات جامع راجب احتمال مردنمون رو تموم کرده بودم که چانیول فرمون رو پیچید سمت راست و خیلی سریع ترمز کرد
قبل اینکه بتونم بپرسم چرا اینکارو کرد ، چانیول کمی چرخوندم و لباش رو به لبام کوبوند
دستام رو دور گردنش حلقه کردم و با انعطاف خیلی بیشتر و عجیب تری که از بدنم نشون دادم ، روی صندلی چرخیدم و حالا با زانوهام کنار ران هاش روی پاش بودم و داشتم می بوسیدمش و بوسیده میشدم!
حس لبای نرم و خیسش روی لبام ، باورِ واقعی بودنش رو راحت تر میکرد
لذت و جریان برقی که از لب هاش به بدنم منتقل میشد عجیب ترین حسی بود که تجربه کرده بودم!
بین بوسه توی دهنش تقریبا نالیدم: چان.. سهون!
چانیول دستاش رو روی کمرم گذاشت و سمت خودش فشار داد: سهون گفت تو خونتون نیام! نگفت بوست نکنم تو ماشین..!!
باخنده دستامو توی موهاش فرو کردم و بوسه رو عمیق تر کردم
....................
..............
Author prov
کریس بوسه ای به لبای جونگین زد: منم بازی؟
جونگین همراه خنده ی ارومی با دست چپش صورت کریس رو گرفت و برای بوسه ی شلخته ای جلو کشید ،
کریس مشغول بوسه اش با جونگین بود که حس کرد کمی به عقب کشیده شد و بعد سهون روی پاهاش نشسته بود و یقه اش توی دستش بود
Advertisement
+: هی! توی لعنتی.. اونو بوس نکن! نه جلوی من!
لحنش شل بود، کمی خم شد تا لب های مرد رو به دهن بگیره
جونگین ، کمی توی جاش چرخید تا از بوسه ی حرفه ایِ سهون و کریس دید بهتری داشته باشه ، به طرز عجیبی صحنه ی بوسه ی دوتا مرد رو به روش تحریک امیز بود ، حتی با اینکه تصاویر گیج کننده بودن و منقطع شدن زمان باعث میشد آگاهی از اتفاقی که همین الان درحال اتفاق بود نداشته باشه
با چند پلک پشت سرهم ، جونگین لحظه ای پایین اومد* و اون موقع بود که با دیدن سهون روی کریس و بوسه ی خیسشون ،
اخم کرد: اوه..! اون سهونه! و اون یکی من نیستم!شت!
قبل اینکه دست کریس از شلوار سهون وارد شه ، مچ کریس رو گرفت و سهون رو به طرف راست و اونطرف ماشین هل داد تا از هم جدا شن که چون سهون شل بود خیلی راحت به طرف راست افتاد
-: هی هی..! وات د فاک کریس؟ قرار نیست به دست بزنی!
و همزمان سعی میکرد کریس و سهون رو که نمیخواستن جدا بشوند از هم جدا کنه و بینشون قرار بگیره، ولی قبل اینکه بتونه کامل بینشون قرار بگیره دوباره بالا بود* و با تشکر از صفر شدن زمان ، و عقب موندن ذهنش از حرکت هاش ، قصد از انجام کاری که میخواست بکنه براش پیچیده شد ، پس توی همون موقعیت ، که یکی از پاهاش کاملا لای پای کریس بود و خودش کمی بلند شده و به طرف کریس خم شده بود که برای عبورش از روی کریس بود ، خشکش زد و با قیافه ی گیجی به کریس نگاه کرد: یادم نمیاد داشتی چیکار میکردی یا میخواستم چیکار کنم! ولی یادمه از دستت عصبانی شده بودم! تو یادته چیکار کردی؟ یا میخواستم چیکار کنم؟ یا داشتیم چیکار میکردیم؟
کریس لباشو جلو داد: داشتم بوست میکردم فک کنم!
جونگین خندید و کمی خودش رو به کریس مالید: لعنتی پس ادامش بده
قبل اینکه لب کریس روی لب جونگین قرار بگیره ، سهون محکم دهن جونگین رو گرفت و کنار هلش داد
+: بهت گفتم بوس نکن کریس! از روی جونگین پاشو وگرنه..
و بقیه ی حرفش رو ادامه نداد و فقط جونگین رو به عقب هول داد
کریس گیج به سهون نگاه کرد: وگرنه چی؟
سهون به کریس که حالا دوباره خودش روش قرار گرفته بود نگاه کرد : من که گفتم
جونگین: نگفتی!
کریس خنده ی شل و ولی کرد: نه گفت راست میگه منم یچیزایی شنیدم!
جونگین : ولی تو همین الان پرسیدی بقیه اش چی! فک کنم توام نشنیدی!
سهون مشغول باز کردن کمربند کریس شد: وای جونگین! وقتشه به شرطمون عمل کنم و برات ساک بزنم!من واقعا الان دلم میخواد برات ساک بزنم!
کریس اخم کرد: ولی من که جونگین نیستم! هستم؟!
نمیدونم ولی من جونگین رو میخوام..! خیلی زیاد!
دستش کمر جونگین رو گرفت و به خودش چسبوندش ،
جونگین درحالی که نگاهش به سهون بود توی گردن کریس فرو رفت و مشغول بوسه شد
سهون دستش داشت کریس رو اماده میکرد ، زبون کریس توی دهنش میچرخید که پایین اومد و خودشو درحال بوسیدن کریس دید ؛ با ترس عقب پرید
+: وات د فاک! من چرا دارم تورو بوس میکنممم! اوه شششت!
از روی کریس پاشد و جونگین رو به عقب هل داد: هی.. شمادوتا .. تمومش کنین
و سیلی ارومی به جونگین که نمیخواست دست از بوس کردن کریس برداره زد
Advertisement
با سیلی ، جونگین سرشو از گردن کریس دراورد و به سهون نگاه کرد: چی شده؟
سهون اخم کرد: توی احمق چرا میری بالا این درازو بوس میکنی؟!
جونگین: نه من کِی بوسش کردم؟
سهون با چرخوندن چشم هاش توی حدقه فقط سعی کرد بین جونگین و کریس قرار بگیره اما جونگین نذاشت
-: هی چیکار میکنی؟! الان بیای وسط میخوای برای کریس ساک بزنی! من نمیخوام به کس دیگه دست بزنی
سهون اخم کرد : ولی لعنتی من گی نیستم! و نمیخواستم براش ساک بزنم!این امکان نداره
کریس خندید: نه نه اشتباه نکن! تو میخواستی ساک بزنی! پس فقط انجامش بده
جونگین چشم غره ای به کریس رفت و بعد رو به سهون شد: فکر کنم دو دقیقه پیش داشتی کریس رو جونگین صدا میزدی و میگفتی میخوای براش ساک بزنی
ولی گِس وات؟
(با انگشت اشارش به خودش اشاره کرد) : جونگین منم
سهون قهقه زد:نه بابا؟جدی؟ این عجب سمی* بود لعنتی! مدت ها بود اینطوری بالا نرفته بودم ! تو پایینی؟ یا بالا؟
جونگین باخنده سر تکون داد: نمیدونم واقعا
سهون با ته مونده ی خنده اش به کریس که ساکت به هردو تا نگاه میکرد ، اشاره زد: این چشه؟
جونگین شونه ای انداخت بالا: این چت میکنه ساکت میشه! برعکس همیشه که خیلی زر ..
با بوسه ی یهوییِ سهون که تقریبا از روی کریس رد شده بود تا بهش برسه ساکت شد ! حرکت لب های سهون روی لب هاش باعث میشد همه ی تمرکز فقط روی خیسی و لذتی که به بدنش وارد میکرد باشه البته اگه لمس دست های کریس که بین بدن هاشون میچرخید رو فاکتور میگرفت.!
(*توضیحات:
-:پایین و بالا اصطلاحیِ که برای حالتی که توی چِتی ایجاد میشه بکار میبرن
طرف بالاس درواقع یعنی توی ماکزیمم حالتی که مواد روی مغز ایجاد میکنه هست و توی حال خودش نیست و فقط خود فرد متوجه میشه
و وقتی پایین میاد یعنی تو حالت عادی تری قرار دارن
و اصولا وقتی چت میکنن بالا و پایین میرن و مداوما بالا نمیمونن
کل این حالت ها از فرد به فرد کاملا متفاوته. و به خود شخص بستگی داره.
اما این حالاتی که به قلم دراومده ، الکی نیست :)
-: سم اصطلاحه و تقریبا معنی اینکه گلش قوی بود داره.. )
............
چند دقیقه ای میشد جونگین از عملیاتِ وسطِ کریس و سهون نشستن پیروز بیرون اومده بود و حالا جونگین کمی به حالت عادی نزدیک شده بود و جز گیجی جزئی و منقطع شدن زمان ، حالت دیگه ای نداشت ، میدونست بخاطر اینه که از همه کمتر کشیده بود
اما سهون که تا بالا میرفت سعی داشت از وسط جونگین رد شده و خودش رو به کریس که فکر میکرد جونگینه برای ساک زدن نزدیک کنه ؛ داشت حسابی روی اعصابش خط مینداخت و البته بوسه های گاه و بیگاه کریس روی گردن و لمس هاش فقط موقعیت رو بدتر میکرد ، داشت تحریک میشد و این افتضاح بود!
دست کریس رو که سعی داشت از شلوارش داخل شه گرفت و عقب هل داد و همزمان دست سهون که داشت تو شلوار کریس میرفت رو گرفت: لعنت بهتون! دیگه من غلط بکنم با شما دوتا همزمان چِت کنم!
و رو به راننده داد زد: چرا نمیرسیم؟
راننده ترسیده از شیشه ی وسط به جونگین نگاه کرد: قربان شما نگفته بودین کجا برم! برای همینم من دارم تو خیابونا الکی چرخ میزنم!
جونگین توی پیشونی خودش زد ، قبل اینکه بتونه حرف بزنه سهون با هومی سکسی کنار لاله ی گوشش که درحال بوس کردنش بود مشغول ور رفتن با عضوش شده بود و کریس درحال بوس کردن گردنش بود ،
با نفس کشداری سعی کرد صداش نلرزه: اول برو خونه کریس! اینو پیادش کنیم..تا همین الان پرتش نکردم وسط خیابون!!!
کریس رو به عقب هل داد و سعی کرد دستای سهون رو از خودش دور کنه : لعنت بهتون
و سرش رو به پشتی صندلی کوبید
............
.................
ماشین جلوی خونه ی سهون نگه داشت ، جونگین درحالی که لباسای سهون رو که شلخته و نصفه نیمه باز بودن رو میبست غر زد: محض رضای خدا.. سهون سعی کن میری بالا حرف نزنی تا گند نزنی! فقط برو بخواب تا این کوفتی از سرت بپره!
سهون چشم هاشو توی حدقه چرخوند و مک محکم دیگه ای به لب پایین جونگین زد: نمیخوام
جونگین پشت گردن سهون رو گرفت و بوسه رو عمیق کرد
راننده که جونگین بهش گفته بود اگه حرکت های عجیب نشون داد نذاره کارش پیش بره و کاری که باید انجام بده رو مرتب بهش یاداوری کنه ، گلوشو صاف کرد: قربان ، قرار بود سهون بره خونه! یادتون نره
سهون ، وقتی جونگین لبش رو ول کرد و عقب رفت یکی محکم به پشت سر راننده کوبید: هی ! چرا خفه نمیشی؟
با بلند شدن صدای خنده ی جونگین ، راننده فقط سرش رو گرفت و چشم غره ای از آینه به سهون رفت: قربان لباسا رو چک کنین و بفرستینش خونه
جونگین که دوباره فهمیده بود باید چیکار کنه ، برای بار اخر شلوار و لباسای سهونو مرتب کرد ، زیپش رو بالا کشید و سمت دری که ۱۵ دقیقه بود باز بود اما سهون ازش پیاده نمیشد هولش داد: باید بری عزیزم! بکهیون منتظرته
سهون چشم هاشو تو حدقه چرخوند و اومد بره که راننده داد زد: هی قربان ! دستش!
جونگین به دست سهون که حالا از مایعِ شیری رنگی کثیف شده بود نگا کرد و سهون رو از مچ دستش گرفت و دوباره توی ماشین کشید: اوه گاد! این دیگه چیه
و مشغول پاک کردن دست سهون با دستمال مرطوبی که راننده داده بود شد ، اما با وجود تکون خوردنای سهون ، کار سختی بنظر میومد
سهون خندید: واو .. این واسه منه یا تو؟
جونگین نیشگونی از بازوی سهون گرفت: من نمیدونم لعنتی!انقد وول نخور
سهون غر زد: خو میخوام برم ، خودت گفتی برم! دارم سعی میکنم برم! میخوای نرم؟ اگه تو بخوای نمیرم
با لحن بامزه ی سهون ، جونگین با دل ضعفه ، لب سهون رو بین دندون هاش کشید: چطوریه وقتی چِتی سه به توان ۲۶ سکسی تر و بامزه تری سهون؟!
سهون بین بوسه اخم کرد: سه به توان ۲۶ چقد میشه؟
راننده با نفس کلافه ای خودش دست به کار شد و سهون از بازو گرفت و از ماشین بیرون کشید
تا لحظه ی اخری که سهون کامل از ماشین بیرون کشیده شده بود و جونگین به سمت بیرون خم شده بود و یه پاش رو بیرون ماشین گذاشته بود ، هردو مشغول بوسه بودن که با هول محکم تر راننده به سهون ، بالاخره از هم جدا شدن
سهون نفسش رو فوت کرد برگشت و یکی تو گوش راننده که عقب کشیده بودش زد: لعنت بهت جونگین
جونگین باخنده ی بلندی دوباره کامل توی ماشین برگشت: انقد این بدبخت رو نزن! باور کن من بیشتر دوست دارم امشب باهم باشیم! اما نمیشه بکهیون منتظره و نمیخوام جلوش تابلو باشیم
سهون چشم هاش رو تو حدقه چرخوند: مزخرف
و خودشو از دست راننده ی سمجی که از جونگین دور نگهش داشته بود جدا کرد و سمت ساختمونش رفت
و هیچ کدوم متوجه ی چشم لرزون پسری که با شوک از پنجره ی طبقه سوم ، درحال نگاه کردن کل ماجرا بود ، نشدن
............
.................
Advertisement
- In Serial6 Chapters
The Gods' Game (An epic fantasy LitRPG)
The start of an epic LITRPG fantasy adventure...Of a game played between gods where the playing field is the world itself and the pieces, living beings. A young man is caught unwittingly between, in a strange world, without allies or help, and must battle for survival using his wits and magic alone.Pawn or Player...his fate is his to decide...which will he prove to be?Accidentally summoned from Earth to the world of Myelad, Kyran becomes embroiled in an eons-old war between the gods. Earning their ire, he is sentenced to die. To escape the gods’ trap, Kyran must become a player in their game that even the gods would learn to fear...For those who enjoy epic tales of fantasy, this is a coming-of-age story of Kyran Seversan, a young man from Earth, stranded in another world where magic not only exists, but is part of an elaborate game between immortals.Enter the world of Myelad and join Kyran on his epic journey! Book 1 - 5 of the Gods' Game have already been released on amazon. You can grab them here! Or you can wait to read the story on Royal Road as I release chapters of Crota, Book 1 of the Gods' Game over the next few weeks. Hi, I am Rohan Vider and the author of the Dragon Mage Saga and the Gods' Game, both of which have been previously published on Amazon. If you want to support my writing, you can find the Gods' Game here! or followe me on Patreon. I hope you enjoy the story. Happy reading! Release Schedule Book 1: Two per day going forward.
8 112 - In Serial15 Chapters
I Died And Was Reincarnated As The Demon King's Daughter?!?!
Hana was the perfect high school girl. Always kind to her classmates and family. That is until she became addicted MMORPGs and her life did a total 180. Due to a string of unfortunate events, she finds herself knocking on death's door. Or so she thought....
8 133 - In Serial6 Chapters
Great Green Empire
(this is a empire building novel) Year 2040 the world sent into chaos! The CDC or which also dubbed as Zombie Deer Disease evolve and turn humans and other living being turn into zombie's (flesh) Rance a child who learned Spear since he's 5, fight in order to survive. One day the God descend and said "The portal to a new world is open! a portal to a new life do exist. My children, the south pole is your hope". Rance : " a new world? is there magic? i hope so." what await him is better than what he thinks. Not only magic, but also Gene Merging?!.??
8 69 - In Serial44 Chapters
The Wind Waker
On a journey to save his sister, a boy is caught in a struggle older than the great sea. ====== One thousand years ago, the greatest hero of all Time fought against Time's greatest enemy.The people rejoiced in the victory, but when the evil returned, the hero did not. Watching the unstoppable destruction, the golden godessess buried the land of Hyrule in water, keeping their foe from conquering the kingdom. Hyrule is now only a word on a page to the people on the great sea.Even though Hyrule is lost to them, they still cling to old traditions. And after all these years, the era without a hero will finally end.The legends will be reborn.Reborn on an ocean breeze. Published also on Scribblehub, Wattpad, and Deviantart. The original game, and the names of many characters and places are all originally created by Nintendo, and they are thus the owner of said characters and places.
8 74 - In Serial11 Chapters
New Origins Online
SynopsisA girl lost all of her parent's attention. She had always loved them and loved how they pamper her but she lost their attention. So she decided to enroll at the school far from her home to seek for new attention. It went well at first but, after a year, she then noticed that no one wants to talk to her or befriend her. Feeling lonely, her grades also went down which made her further depressed thus she stopped going to school and went to play computer games. When her mother learned this, she dragged her back to their home and was about to give her a big scolding. But her father instead gave her a virtual headgear which allows people to connect to the virtual world. In this world, she will receive all the attention she needs.
8 198 - In Serial26 Chapters
Hollywood Politics {BoyxBoy}
{Completed}How do you keep a secret in Hollywood? Actor Max Stark, and Singer Ryan Connors know, they have been keeping their relationship a secret for over a year. Max is the bad boy, a serial dater, who has been dubbed 'The Hollywood Heartbreaker'. His world consists of dates with beautiful women and guest spots on television shows, but when no one is watching, he lets his walls down, and becomes the sweet guy who had always dreamed of a white picket fence type of life. Ryan is 'The Good Boy', who sings sweet love songs and hides his colourful personality behind endearing smiles and empty gestures. His relationship with Actress Claudia Grey allowed him to rise to the top, yet 'The Golden Couple' is anything but. He doesn't let people in easily and years of being told that the real him isn't enough to get to the top, have taken their toll. To the rest of the world, these boys don't even know each other, so when one of them wants to come clean and go public, what will happen?Will their relationship survive the obstacles or will the politics of Hollywood get the best of them?
8 89

