《chocolate and ice》part 18
Advertisement
🚫⛔ هشدار :
توی این فیک و این چند پارت ، توضیح کاملی از مصرف مواد روان گردان و مخدر ، و حالاتی که ایجاد میکنه داده میشه..
و بگم که من اصلا نمیخوام تبلیغی برای مصرفشون بشه..
و اینکه کارها و رفتارِ شخصیت های توی فیک ، صحیح نیست یا چیزی نیست که من کامل قبول داشته باشم..
شخصیت ها سفید یا سیاه نیستن ، خاکستری ان! پس انتظار نداشته باشین معقول باشن و خوب رفتار کنن!
همونطور که توی زندگی واقعی ادم سفید پیدا نمیکنین! همه اشتباه میکنن و همه گناه میکنن..!!
و اینکه فیک به مرور خشن تر و دارک تر میشه..
فیک کمی طولانیه و من حتی ژانری که قراره بعدا ایجاد بشه و معلوم بشه رو توی ژانر اصلی نیوردم تا اسپویل نشه و سورپرایز باشه..( که اصولا میدونین مربوط به شغل اصلیِ کریس و جونگین و هویت چانیول هست)
پس فقط خواستم هشدار بدم🚫⛔
.......................
Baekhyun prov
چانیول زیر بغلمو گرفت و کمی بالاتر کشیدم تا راحت تر تو بغلش باشم ، ولی چون من نمیخواستم ازش جداشم، سرمو از روی سینش برنمیداشتم و برای همین تقریبا تغییری توی وضعیت ایجاد نشد!
فقط یه شب و تقریبا دو روز بود که از هم جدا شده بودیم ولی حس میکردم اندازه تمام دنیا دلم براش تنگ شده!
و مطمئن بودم با برگشت سهون به کلینیک بازم باید ازش جداشم..
الان فقط دلم میخواست تو بغلش حل شم تا دیگه نتونم ازش جدا شم!
و این خیلی عجیب بود ، جدید بود..
ولی احساس امنیتم توی بغلش خیلی شیرین تر از همه ی حس های دیگه ام بود..
جونگین شی ، گفته بود تنهامون میذاره و رفته بود پیش سهون و اون مرد قدبلندی که حالا فهمیده بودم اسمش کریسِ تا به خرابکاری های من رسیدگی کنن!
کمی سرم رو به سینه ی چانیول مالیدم : دلم.. برات تنگ شده بود!
چانیول بغلش رو تنگ تر کرد ، انگار اونم میخواست منو تو خودش حل کنه.. کاش میکرد..!!
×: من بیشتر نرمکِ من! باور کن من بیشتر..!
و بوسه ای روی موهام زد : چطوری انقد نرمی؟! خیلی عجیبه!
و بازم با فشاری محکم منو به خودش فشار داد
سرمو بالا اوردم و چونم رو روی سینش گذاشتم و بهش نگاه کردم: مرسی که..اومدی!
قطره اشکی که چکیده بود رو چانیول با شستش پاک کرد
▪︎: حس میکردم تنهایی توی شکنجه گاه نازی ها گیر افتادم!
لبخندی زد و بوسه ای اروم روی لب هام زد: شکنجه گاه؟!
و سعی کرد نخنده : بکهیون یکم بیشتر مراقب خودت باش! دستت چطوره؟
اومد ازم جدا شه تا دستم رو ببینه که من نذاشتم و محکم بهش چسبیدم: دستم خوبه.. الان فقط بغلم کن تازه بوسمم کن! یه عالمه بوسم کن!
قبل از اینکه چانیول بتونه لب هامو ببوسه با صدای سهون مثل فنر از جا پرید و از تخت بلند شد و تقریبا به جلو سکندری خورد
+: که بغلت کنه؟ یه عالمه ام بوست کنه؟! بکهیون شوخی میکنی با من؟!
با وحشت سمتش چرخیدم و با دیدن سه تا مرد کت شلواری که ردیف ، پرده رو کنار زده و جلوی تخت وایساده بودن حس کردم قلبم ایستاد و حجوم خون به صورتم و سرخ شدنم رو حس کردم
سهون قیافش عصبی بود و با دیدنش ناخوداگاه لبمو گاز گرفتم و کمی روی تخت جمع تر شدم
سهون با کوله ام که دستش بود و احتمالا از ازمایشگاه گرفته بودش ، جلو اومد و کیف رو روی تخت روی پام انداخت: روپوش ازمایشگاهت عوض کن ، لباست رو بپوش بریم
بی حرف کوله ام رو برداشتم و یه دستی زیپش رو باز کردم و هودیم رو از توش دراوردم ،
حس میکردم تمام نگاه ها روی منه و این باعث میشد دستپاچه بشم
Advertisement
صدای سهون دوباره باعث شد کمی از جا بپرم
+: بکهیون من نمیفهمم چطوری این همه وسیله رو باهم داغون کردی!! د اخه حواست کجاس؟ دستتم که داغون کردی! بعدم چرا بد باهاشون حرف زدی؟ اونا بزرگ ترن و گفتن خیلی بد حرف زدی! من با تو چیکار کنم؟
صداش عصبانی نبود بیشتر کلافه و خسته بود
سمت سهون چرخیدم: من فقط یه لحظه حواسم پرت شد ، و بقیش بدشانسی بود! تقصیر من نبود که بورت و میکروسکوپ دقیقا کنار شونه ام بودن تا وقتی میپرم عقب بخورم بهشون!
و ناخوداگاه زیر گریه زدم: بعدشم منو اوردن اینجا ، ریختن سرم شروع کردن شکنجه دادن ! و من عذرخواهی کردم! هزاربار ! اخه چندبار باید بخاطر اتفاقی که کاملا تصادفی بود و خودم از همه بیشتر توش دردم اومد عذرخواهی کنم؟ و تو حتی گوشیتم برنمیداشتی! خوب چیکار میکردم؟!
هردو دستم که یکی باند پیچی شده و یکی بخاطر رگ گرفتن ناشیانه ی اون شکنجه گرا کبود شده بود رو گرفتم جلوش: نگاه کن!!! شکنجه ام داشتن میکردن کجا بودی تو؟
چانیول بین اینکه بیاد بغلم کنه یا نکنه گیرافتاده بود و این از نگاه هاش به من و سهون کاملا معلوم بود
سهون انگار باورش نمیشد من دارم این حرف هارو میزنم فقط گفت : بکهیون شکنجه چیه؟! چرا انقد شلوغش میکنی اونا فقط داشتن سعی میکردن بهت سروم بزنن! بعدشم..
نفس عمیقی کشید و ادامه نداد ، نمیدونم بخاطر اینکه داشتم با همه وجودم با قیافه ی داغونم که میدونم شبیه گربه شرک وقتی میخواست مظلوم نمایی کنه بود، بهش نگاه میکردم نظرش عوض شد یا دقیقا چی ولی لحظه ای سکوت کرد و بعد با لحن نرم تری ادامه داد
+: حالا دیگه مهم نیست فعلا همه چیو اوکی کردیم! دراصل اون دراز (با سر به مرد قدبلند اشاره کرد) کارای اصلی رو کرد. الانم دیگه گریه کردن رو تمومش کن بکهیون.. بچه نیستی که
در کمال تعجبِ خودم ، براش پشت چشمی نازک کردم و مشغول پوشیدن هودیم به کمکش شدم، هیچ ایده ای نداشتم چرا انقد لوس شدم!
ولی دست خودم نبود! من ناراحت بودم!
چانیول اشاره کرد: ولی درکل خیلی کارشون شبیه شکنجه بود و بخاطرش باید جواب پس بدن ، باید اولین بار امتحان کردن رو بذارن روی بکهیون امتحان کنن؟!
تند تند با سر حرفای چانیول رو تایید کردم
که سهون فقط به هردومون چشم غره رفت!
جونگین شی سری تکون داد و به کریس نگاه کرد: کریس؟ واضحا گفتم که میخوام ازین بچه عذرخواهی کنن
سهون پوف کلافه ای کشید: لازم نیست!من بهش گفتم نمیخوام!عذرخواهی چیه؟! همین کمکتون که الان بورسیه رو لغو نکردن کافیه! دیگه نمیخوام بیشتر قدرت نمایی بشه! نه از طرف شما..
مردی که سهون دراز معرفیش کرده بود و قبلا فهمیده بودم اسمش کریسه، تکیه اش رو از دیوار برداشت و سمت تخت اومد: بیخیال این بحث میشین یا نه؟من رفتار بدشون رو مطرح کردم و تهدید کردمشون، پس نگران نباشین! فکر نمیکنم اصن این بچه رو دیگه کاریش داشته باشن! هیچ وقت!
؛ جلوی تخت وایساد و بعد از کمی نگاه کردن یهو سمتم خم شد و محکم دوطرف صورتمو توی دستش گرفت
حرکت یهوییش باعث شد شوک زده از جا بپرم ولی دستش که محکم صورتمو گرفته بود؛ اجازه تکون خوردن نمیداد
مرد یهو با صدای ذوق زده ای گفت: هییی..! این یکی از همه اتون خوشگل تره! خدایا نگاش کن!
کمی لپ هامو توی دستش فشار داد ، کشید و مالوند بهم: اصن برنده ی اصلی چانیوله! این مارشملو خیلی بیشتر از سهونِ یخ زده می ارزه جونگین!
بازم لپ هام رو توی دستش فشاری داد: وااای چقدم نرمه!
و با قهقه ای بالاخره عقب رفت
معنی حرفاشو نمیفهمیدم و درحالی که لپ هام که درد گرفته بودن رو میمالیدم با اخم بهش زل زده بودم ولی قیافه ی جونگین شی و سهون که پوکر ترین حالت ممکن بود نشون میداد حرف جالبی نزده!!
Advertisement
چانیول کریس رو عقب کشید: هی کریس هیونگ اذیتش نکن الان تو مودش نیست
کریس با خنده لپ چانیول رو کشید: اوه بیبی! روش حساسی؟
چشمکی بهم زد و رو به چانیول شد: میگم همینقد که صورتش نرمه خودشم نرمه؟!
چانیول کاملا ناخوداگاه پروند: خیلی نرمه هیونگ!اصن باید همش بچلونیش!
و انگار که تازه فهمیده باشه چی گفته فقط دهنشو گرفت و با بدبختی چشم هاشو بست
همون موقع صدای خنده ی جونگین شی و کریس بلند شد
و من مطمئن بودم ازین قرمزتر نمیتونستم بشم! از خجالت داشتم میمیردم و ازونجایی که هنوز سهون به چانیول حمله نکرده بود،که این نشونه ی خوبی بود، برای اینکه جو رو عوض کنم ، دستمال مرطوبی از میز کنار تخت برداشتم و صورتمو باهاش پاک کردم و غر زدم: من گشنمه! جونگین شی! مگه نگفتی میریم شام؟!
و با همون قیافه ی فلک زده به جونگین شی نگاه کردم
جونگین با خنده سری تکون داد: راس میگه بچه .. اول بریم شام بقیه حرفا باشه برای اونجا..!
سهون دست به سینه شد: کی گفته ما میایم شام؟
عالی شد! میدونستم سهون مخالفت میکنه و الان برنامه ی شام هم که میخواستم امشب خیلی زیاد بخورم دود شده و رفت هوا!
جونگین شی، نگاهی به سهون کرد و بعد دستشو پشت کمرش گذاشت و سمت بیرون هدایت کرد
-: من گفتم عزیزم! میریم شام! هوم؟
یول؟ کمک بکهیون کن تا ماشین بیاد ( و بعد طرف سهون برگشت) داداشت باید غذا بخوره و ما قراره باهم بریم گوشت بخوریم تا بکهیون جون بگیره
و در مقابل چشم های حیرت زده ی من ، سهون بعد این حرف اروم با جونگین درحالی که سمت بیرون میرفتن ؛ حرف میزدن!!
و من مطمئن بودم یکم دیگه دهنم باز شه به کف زمین میچسبه!
اصن امکان نداشت! سهون چش شده بود؟!
این همون سهون خودم بود؟ یا روح های سرگردان تسخیرش کرده بودن؟!!
..........
.............
Author prov
کریس خودش رو روی صندلی در راس میز انداخت
با دیدن معذب بودن ادمای دور میز با خنده ی نصفه نیمه ای کمی کرواتش رو شل کرد: عالیه! این ترکیب خداس ،با دوتا کتک خورده ( با انگشت فاکِ هردو دستش به سهون و چانیول اشاره کرد) ، یه مارشملو که خودشو سوزونده با صورت گریه کرده ای که انگار بهش تجاوز کردن!! اومدیم رستوران! ازین بهتر نمیشه!
اهمیتی به چشم غره های ۴ نفر پشت میز نداد و دستاشو بهم کوبید: خوب انتخاب کنین که مهمون جونگینی عزیزم هستیم!
و منو رو برداشت تا غذاشو انتخاب کنه
سهون با اخم به چانیول و بکهیونی که رو به روش کنار هم نشسته بودن زل زده بود که حس کرد دستی روی ران پاش نشست و اروم به طرف قسمت داخلی ران پاش سُر خورد
به سمت جونگین برگشت و یه ابروشو بالا داد
جونگین با لبخندی منو رو جلوش گذاشت
-: سهون جان شماهم انتخاب کن! اینطوری به اون دوتا زل زدی دستپاچه اشون کردی!
صداشو اروم کرد: قرار شد باهاشون راه بیایم یادت رفته؟!
و دستش ران عضله ای سهون رو از زیر میز فشاری داد
سهون چشم هاش رو تو حدقه چرخوند: اره اره.. میدونم!
کلافه دست کای رو از روی پاش کنار زد و منو رو توی دستش گرفت
..........
نیم ساعتی از وقتی غذاها اومده بود گذشته بود ؛
گوشه ی لبای سهون با دیدن غذاخوردنِ هول هولکیِ یه دستیِ بکهیون به بالا کج شده بود
یطوری داشت سه تا غذایی که سفارش داده بود رو تند تند میخورد که سهون نگران شد نکنه بعدش حالش بد شه ، ولی از اونجایی که چشم های بکهیون کم مونده بود ازشون قلب به بیرون بپاچه ، ترجیح داد هیچی نگه و بذاره هرچقد دوست داره بخوره!
خوشحال بود که اون قیافه ی ناراحت و به قول خودش "شکنجه شده اش" جاش رو به یه قیافه ی خوشحال داده بود ،
دوست نداشت بکهیون رو اونطوری ببینه..
هیچ وقت
بکهیون درحالی که گوشت های توی دهنش رو به زورِ نوشابه پایین میداد ، به جونگین لبخندی زد
▪︎: جونگین شی ، ته او چطوره؟! خوبه؟
جونگین جام شرابش رو تو دستش چرخی داد :
اونم خوبه.. قطعا دلش تنگ شده برات!
بهش چشمکی زد: توام مثل یول بهم بگو هیونگ! ، جونگین شی یکم زیادی غریبه اس! اینطور فکر نمیکنی؟!
جونگین طوری حرفه ای راجب پسرش با بکهیون خیلی عادی حرف زد و بعد حرف رو عوض کرد که کریس کم مونده بود بلند شه و براش دست بزنه
بکهیون با خجالت سرشو پایین انداخت: اخه ..
و جونگین ناخوداگاه پروند:اوه خدایا تو واقعا نازی..!!
با خنده ای ادامه داد : اخه نداره کیوتی! از همون وقتی که واسه یول شدی من هیونگت شدم!
سهون با نگاه تیزی به جونگین و بعد بکهیون که سرخ شده بود نگاه کرد
+: صب کن ببینم شما دوتا از قبل هم رو میشناختین؟
جونگین و بکهیون هردو به معنای اره سر تکون داد
سهون یه ابروشو بالا داد : عالیه..! من اینجا فقط غریبه بودم انگار..
بکهیون سریع سر تکون داد: نه ..هیونگ اصلا اینطوری نیست..!
سهون بهش چشم غره رفت
که با صدای جونگین حواسش از کشتن بکهیون با چشم غره هاش پرت شد
-: یول میخواست چیزی بگه..! مگه نه؟
چانیول سریع جام توی دستش رو روی میز گذاشت: اره .. !!
و به سهون نگاه کرد: سهون..من واقعا متاسفم! بخاطر اینکه بهت نگفتم ، ازت اجازه نگرفتم ، عصبانی شدم ؛ بخاطر همه چیز!
چند ثانیه ای سکوت شد ؛ چانیول بعد از نفس عمیقی نگاهشو از نگاه سنگین سهون به میز که پر از غذاهای نصفه خورده شده بود داد: امیدوارم منو ببخشی ، و قبولم کنی! چون من واقعا بکهیون رو دوست دارم و راجبش جدی ام! هیونگ میدونه که چقد جدی ام
سهون به جونگین نگاهی انداخت و بعد به بکهیون
که ساکت نشسته بود و با گوشه ی باند سفید رنگ دستش ور میرفت
چانیول دوباره به سهون نگاه کرد: سهون ، بذار نشونت بدم که لیاقت داداشت رو دارم..! بهمون فرصت بده
سهون علارغم میل باطنیش که میخواست بلند شه ، دست بکهیون رو بگیره و تا میتونه از این میز و ادماش دور شه نفسی گرفت
یه حسی مداوما بهش گوشزد میکرد که قاطی شدن با این ادما ، اصلا به صلاح نیست ، اما وقتی داداشش عاشق شده ، چیکار میتونست بکنه؟
چیکار میتونست بکنه وقتی خودشم خیلی زیادی قاطیِ ادمای دور میز شده بود؟
+: من راضی نیستم.. چون این درست نیست! هیچ جوره درست نیست! مشکل از تو نیست چانیول! امیدوارم بفهمی حرفم رو ..! ولی چیکار میتونم بکنم وقتی بکهیون خودش انتخابش رو کرده؟!
.......
...........
Baekhyun prov
الان چی شنیدم؟ توهم زدم ؟
سریع به سهون نگاه کردم ببینم داره مسخره میکنه یا نه
ولی سهون کاملا جدی بود!
باورم نمیشد! این الان یعنی چی؟!
با گیجی به چانیول نگاه کردم ، چانیول هم اندازه ی من گیج بنظر میومد ، پس نگاه گیجم رو به مرد برنزه ی کنار سهون دادم: این الان یعنی چی؟!
جونگین هیونگ ، که با حرف خودش از جونگین شی به جونگین هیونگ تبدیل شده بود ، با دیدن قیافه ی گیج من و چانیول تک خندی زد: خب من با سهون کلی حرف زدم و به یه نتایجی رسیدیم! و خب منظور سهون اینه که ، ما حمایتتون میکنیم!
با شنیدنش اونقد حس های متفاوت ؛ خوشحالی ، حس حمایت ، گیجی ، بهم حجوم اورد که به سرعت چشم هام پر شد و دیدم تار شد
ولی قبل اینکه اشکم بچکه ،
سهون غر زد: بکهیون محض رضای خدا.. گریه نکن! تو رستوران نه
سریع دستی به چشم هام کشیدم و به سهون نگاه کردم: جونگین هیونگ راس میگه؟
سهون چشم هاشو تو حدقه چرخوند: تقریبا.. البته! من هنوز عادت نکردم! یعنی دوست پسر داشتن تو خیلی عجیبه و ازون عجیب تر اینه که دوست پسرت رفیق منه! خدایا..این واقعا یطور عجیبی چندشه!
سهون حالا به چانیول که از وقتی سهون اون حرف رو زده بود خشکش زده بود نگاه میکرد: جلوی من بهش ور نمیری! باید وقت بدین عادت کنم!
و پوف کلافه ای کشید
اوه! سهون الان داره با چانیول راجب من حرف میزنه!
بهم ور نره؟!
با تکرار جمله تو ذهنم حس کردم بدنم داغ شد و سرخ شدم!
امروز رو باید عجیب ترین روز زندگیم نام گذاری کنم! باورم نمیشد
شاید خدا میخواد سوختن دستم و همه ی سال های قبلی که تنهایی عذاب کشیدم رو اینطوری برام جبران کنه!
خیلی جلوی خودم رو گرفتم که با جیغ بلندی سمت سهون نپرم و بغلش نکنم!
سهون این دفه کوتاه اومده بود ، برای من!
و عجیب حس میکنم اثر مرد کناری روی رفتار سهون بشدت اثرگذار بوده!
خودش گفت با سهون حرف زده! و این خیلی عجیبه!
اوه خدایا چقد دلم میخواد حتی تو بغل جونگین هیونگ هم بپرم!
اونقد تو فکرای خودم غرق بودم که متوجه ی مکالمات کوتاه بین چانیول و سهون نشدم..
چانیول داشت سعی میکرد اطمینان بیشتری به سهون بده
با صدای جونگین هیونگ نظرم به سمتش جلب شد که کلید ماشین رو از کریس گرفته و سمت چانیول انداخت: خب! یول ؟ پاشو بکهیون رو برسون خونه! شما دوتا برید ماهم یطوری برمیگردیم! یکم باهم حرف داریم
جونگین هیونگ یه فرشته اس! اینو مطمئنم!
علاقم به پریدن تو بغلش بیشتر شد و به سرعت به سهون نگاه کردم، درحالی که از هیجان واقعا دیگه نمیتونستم روی صندلی بشینم!
سهون بعد چشم غره ای به جونگین به چانیول نگاه کرد: فقط میرسونیش! نمیری تو خونمون!
چانیول با خنده سری تکون داد: باشه بابا
اوه خدای من! الان میخوام با چانیول برگردم خونه! بعد اینکه حس میکردم دیگه نمیبینمش این عین معجزه بود!
تا ازروی صندلی بلند شدیم و به همراه من و چانیول ، بقیه ام به معنای همراهی بلند شدن، با لبخند مهربون جونگین هیونگ بهم ، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و به سرعت میز رو دور زده و توی بغل جونگین هیونگ پریدم
جونگین که تعجب کرده بود یکم به عقب سکندری خورد و بعد دستاش رو دورم حلقه کرد
-: ایگو.. چیشد این بغل افتخارم شد هیونی؟
دستمو دور کمرش حلقه کردم ، دست خودم نبود فقط حس میکردم خیلی خوش بختم و خیلی زیاد این هیونگ جدیدم رو دوست دارم: مرسی .. هیونگ!
جونگین خنده ی مهربونی کرد و من رو به خودش فشاری داد و دم گوشم لب زد: یولی خیلی خوشبخته تورو پیدا کرده! تو فوق العاده ای! باهاش بمون باشع؟
من فوق العادم؟ منکه حتی از حد متوسط فقر هم پایین ترم! پس چطوری بهم میگه فوق العاده؟ حقیقتا انتظار مخالفت رو از طرف جونگین هیونگ داشتم نه این حمایت مهربونش ، اما فقط سرمو به معنای باشه توی بغلش تکون دادم و بالاخره ازش جدا شدم ،
به سهون نگاه کردم که با لبخند عجیبی که مهربونی قاطیش داشت ، نگاهم میکرد
سریع قبل اینکه پشیمون بشم جلو رفتم و سهون رو بغل کردم : مرسی هیونگ! و ببخشید که بازم کلی دردسر درست کردم برات
سهون با خنده ی ارومی موهامو پشت گوشم گذاشت: انگار این خرابکاری به نفعت بود..البته اگه نفله شدنِ دستت رو فاکتور بگیریم.!!
باخنده از توی بغلش دراومدم و اومدم سمت چانیول برم که کریس جلوم اومد و دستشو به معنای بغل جلوم باز کرد تا بغلش کنم
فقط نگاهش کردم
که لب زد: عه پس من چی؟ منم بغل میخواام! یالا
صدای خنده ی مردای دور میز بلند شد که چانیول سریع کریس رو کنار هول داد و دستمو گرفت: نه تو خطرناکی!! بیا بریم بکهیون! همینطوری ام همه دارن نگامون میکنن بسه دیگه
.....
..............
Author prov
با تماس کریس به راننده ی جونگین ، ماشین با راننده دنبالشون اومده بود
و حالا سه تایی عقب نشسته بودن چون کریس با قدرت هرچه تمام تر خودش رو بین سهون و جونگین نشونده بود : حوصله ندارم هی جلو من بهم ور برین!
سهون چشم هاشو تو حدقه چرخوند: ما کی جلوتو کاری کردیم؟
کریس به شکل مسخره ای دستشو به صورتش کوبید: اوه خدای من نه شما بهم ور نرفتین! فقط جلوی من همدیگه رو تقریبا میکنین!
جونگین با خنده ای ضربه ی ارومی به کریس زد: کم چرت بگو
و از جیب کتش ، جعبه ی نقره ایِ رول های مخصوص که مشکی و طلایی بودن رو دراورد و جعبه را رو به سهون و کریس گرفت
-: یکم ریلکس کنیم ها؟ روز سختی بود
سهون سریع یه رول طلایی برداشت و کریس با نیشخندی با فندک مشکیش رولِ طلایی رو برای سهون روشن کرد
سهون بعد از روشن کردن رول* ، رول به کریس داد و کریس بعد پک محکمی ، رول رو لای لب های جونگین گذاشت
چند دقیقه طولانی در سکوت گذشته بود، رول تقریبا تموم شده بود و سهون درحال روشن کردن رول بعدی بود، دود خاکستری رنگ همراه بوی خاص ماریجوانا فضای ماشین رو گرفته بود ،
بعد از روشن شدن رول مشکی ، سهون به کریس تقریبا چسبید ، دستش رو از روی پاهای کریس دراز کرده و روی ران جونگین قرار داد
جونگین با خالی کردن دود از حلقش ، دست سهون رو به سمت بالاتر و لای پاهاش هدایت کرد
کریس با نیشخند غلیظی دست چپش رو به روی دست سهون رسوند و همزمان با گرفتن دست سهون فشاری به الت جونگین اورد
و دست راستش راهش رو به سمت قسمت داخلیِ ران سهون که بهش چسبیده بود پیدا کرد
سهون و جونگین با چشم هایی که حالا قرمز شده بود* به کریس نگاه کردن
کریس سرش رو جلو برد و بوسه ای به لب های سرخ و گوشتیِ جونگین زد: منم بازی؟!
(*توضیح:
-: سنگین ترین پوکِ یک رول ماریجوانا ، پوکِ روشن کردنشه ! اینجا سهون میخواست خودش روشن کنه تا زودتر ماریجوانا بگیرتش!
-: بعد از مصرف ماری ، چشم ها سرخ میشه (سفیدی چشم قرمز میشه) که اصن نشانه ی چِت کردن همین سرخی چشمه! اینجا منظور اونه! )
............
🍃💚
Advertisement
- In Serial63 Chapters
The New Era Project
Feng Ye, a freshman one step away from finishing his first year of university, had the unfortunate experience of encountering a distortion in space, thus, sending him into the void. Due to a fortuitous encounter, he had acquired a system and had found himself in an interesting developed world comprised of individuals with the abilities of the supernatural. Feng Ye mutters as he looks at the huge influence he had created. "When I look back, I wonder.. since when did I become Mr. Nice guy?" Nearby, Akeno chuckles, “Ever since you had decided to establish the New Era Project and became the president of the New Era Society, you have been doomed to take on the Mr. Nice guy title.” With an eye roll, Feng Ye retorts, “Didn’t you know that nice guys finish last?” Follow Feng Ye as he makes his mark in this new world while finding his way home. The beginning of the New Era. Feng Ye’s Era. Discord: https://discord.gg/rdyPuhs
8 139 - In Serial33 Chapters
Gods, Monsters, and a Fuzzy-tail
Magic is life, and Magic to spare is power. Everyone has Magic to spare, except Eli Wisp, who has just enough to stay alive. Despite this, he dreams of becoming the first of the premier Magic users. He wants to be a Maestro. When an old enemy of the world's greatest hero—with the power to destroy everything Eli knows—threatens to return, he must prove that he's not all talk. Join him in an epic quest where he meets new friends, old heroes, and evil's like no other on his path to becoming the best.
8 84 - In Serial53 Chapters
Gaming on a MUD is difficult.
This is a story based on my characters background and journal that I played on a mud (Multi User Dungeon) over the course of several years. Dozens of people play a text based command line game at the same time. I figured I'd try to turn in into a story to see if anyone found it interesting. Please leave a comment and let me know what you think. This is my first time so not very experienced. It is a story about how going into a multi player game expecting a typical RPG experience turns into something else because other players are involved.
8 176 - In Serial12 Chapters
To Live Again
A demon lord addresses a crowd in his final moments. A crowd consisting of family, friends, enemies and curious bystanders. However he is killed moments before he can name a successor, leaving those he once thought as loyal, grasping at the fragments of his dying kingdom.Apparently reborn the demon lord is raised by a loving but powerless couple in a fractured world created by those he once considered his retinue. Where he learns the horrors that befalls those without power.Starts off slow though will speed up in the future. Contains mature themes. Tags, especially the mature tag are there for a reason.10,000 - 25,000 word chapters.
8 199 - In Serial18 Chapters
Door 42
A first person account of an unplanned trip to a secret moon base, where I make new and interesting friends, reopen the moon's most amazing backalley bar, and rediscover the long forgotten secrets of lunar land speed racing and the moon's first hot rod club... and then some. Soon to be a campy, direct to DVD B-movie featuring Bruce Campbell as "Al"! (No, not really... but it sounds good in my head.) I write a better story than a synopsis, I promise.
8 140 - In Serial26 Chapters
The Land of Stories: The Adventure Continues
Charlie (Conner's only granddaughter), has found this magical glowing book in her grandfathers attic. She just saw her great aunt and her grandfather disappear, and now she finds this glowing book. She knew they must have been related. Charlie soon falls into the book, like her grandfather before her. Meanwhile, her mother Elizabeth and her uncle Matthew have plans to put their father Conner in a Assisted Living Community. But they soon find out Charlie, and their father Conner are gone. Elizabeth, Matthew and their little sister Carrie are sucked into the Fairytale world, and they find Charlie in the Fairytale world. But somethings wrong, everyone is missing. It's now a race to bring everything back to normal. But their going to need help, help from past heroes. Will they save the Fairytale World in time, find out when this fairytale adventure continues.(I don't own any of these characters. All right belong to Chris Colfer).
8 69

