《chocolate and ice》part 18
Advertisement
🚫⛔ هشدار :
توی این فیک و این چند پارت ، توضیح کاملی از مصرف مواد روان گردان و مخدر ، و حالاتی که ایجاد میکنه داده میشه..
و بگم که من اصلا نمیخوام تبلیغی برای مصرفشون بشه..
و اینکه کارها و رفتارِ شخصیت های توی فیک ، صحیح نیست یا چیزی نیست که من کامل قبول داشته باشم..
شخصیت ها سفید یا سیاه نیستن ، خاکستری ان! پس انتظار نداشته باشین معقول باشن و خوب رفتار کنن!
همونطور که توی زندگی واقعی ادم سفید پیدا نمیکنین! همه اشتباه میکنن و همه گناه میکنن..!!
و اینکه فیک به مرور خشن تر و دارک تر میشه..
فیک کمی طولانیه و من حتی ژانری که قراره بعدا ایجاد بشه و معلوم بشه رو توی ژانر اصلی نیوردم تا اسپویل نشه و سورپرایز باشه..( که اصولا میدونین مربوط به شغل اصلیِ کریس و جونگین و هویت چانیول هست)
پس فقط خواستم هشدار بدم🚫⛔
.......................
Baekhyun prov
چانیول زیر بغلمو گرفت و کمی بالاتر کشیدم تا راحت تر تو بغلش باشم ، ولی چون من نمیخواستم ازش جداشم، سرمو از روی سینش برنمیداشتم و برای همین تقریبا تغییری توی وضعیت ایجاد نشد!
فقط یه شب و تقریبا دو روز بود که از هم جدا شده بودیم ولی حس میکردم اندازه تمام دنیا دلم براش تنگ شده!
و مطمئن بودم با برگشت سهون به کلینیک بازم باید ازش جداشم..
الان فقط دلم میخواست تو بغلش حل شم تا دیگه نتونم ازش جدا شم!
و این خیلی عجیب بود ، جدید بود..
ولی احساس امنیتم توی بغلش خیلی شیرین تر از همه ی حس های دیگه ام بود..
جونگین شی ، گفته بود تنهامون میذاره و رفته بود پیش سهون و اون مرد قدبلندی که حالا فهمیده بودم اسمش کریسِ تا به خرابکاری های من رسیدگی کنن!
کمی سرم رو به سینه ی چانیول مالیدم : دلم.. برات تنگ شده بود!
چانیول بغلش رو تنگ تر کرد ، انگار اونم میخواست منو تو خودش حل کنه.. کاش میکرد..!!
×: من بیشتر نرمکِ من! باور کن من بیشتر..!
و بوسه ای روی موهام زد : چطوری انقد نرمی؟! خیلی عجیبه!
و بازم با فشاری محکم منو به خودش فشار داد
سرمو بالا اوردم و چونم رو روی سینش گذاشتم و بهش نگاه کردم: مرسی که..اومدی!
قطره اشکی که چکیده بود رو چانیول با شستش پاک کرد
▪︎: حس میکردم تنهایی توی شکنجه گاه نازی ها گیر افتادم!
لبخندی زد و بوسه ای اروم روی لب هام زد: شکنجه گاه؟!
و سعی کرد نخنده : بکهیون یکم بیشتر مراقب خودت باش! دستت چطوره؟
اومد ازم جدا شه تا دستم رو ببینه که من نذاشتم و محکم بهش چسبیدم: دستم خوبه.. الان فقط بغلم کن تازه بوسمم کن! یه عالمه بوسم کن!
قبل از اینکه چانیول بتونه لب هامو ببوسه با صدای سهون مثل فنر از جا پرید و از تخت بلند شد و تقریبا به جلو سکندری خورد
+: که بغلت کنه؟ یه عالمه ام بوست کنه؟! بکهیون شوخی میکنی با من؟!
با وحشت سمتش چرخیدم و با دیدن سه تا مرد کت شلواری که ردیف ، پرده رو کنار زده و جلوی تخت وایساده بودن حس کردم قلبم ایستاد و حجوم خون به صورتم و سرخ شدنم رو حس کردم
سهون قیافش عصبی بود و با دیدنش ناخوداگاه لبمو گاز گرفتم و کمی روی تخت جمع تر شدم
سهون با کوله ام که دستش بود و احتمالا از ازمایشگاه گرفته بودش ، جلو اومد و کیف رو روی تخت روی پام انداخت: روپوش ازمایشگاهت عوض کن ، لباست رو بپوش بریم
بی حرف کوله ام رو برداشتم و یه دستی زیپش رو باز کردم و هودیم رو از توش دراوردم ،
حس میکردم تمام نگاه ها روی منه و این باعث میشد دستپاچه بشم
Advertisement
صدای سهون دوباره باعث شد کمی از جا بپرم
+: بکهیون من نمیفهمم چطوری این همه وسیله رو باهم داغون کردی!! د اخه حواست کجاس؟ دستتم که داغون کردی! بعدم چرا بد باهاشون حرف زدی؟ اونا بزرگ ترن و گفتن خیلی بد حرف زدی! من با تو چیکار کنم؟
صداش عصبانی نبود بیشتر کلافه و خسته بود
سمت سهون چرخیدم: من فقط یه لحظه حواسم پرت شد ، و بقیش بدشانسی بود! تقصیر من نبود که بورت و میکروسکوپ دقیقا کنار شونه ام بودن تا وقتی میپرم عقب بخورم بهشون!
و ناخوداگاه زیر گریه زدم: بعدشم منو اوردن اینجا ، ریختن سرم شروع کردن شکنجه دادن ! و من عذرخواهی کردم! هزاربار ! اخه چندبار باید بخاطر اتفاقی که کاملا تصادفی بود و خودم از همه بیشتر توش دردم اومد عذرخواهی کنم؟ و تو حتی گوشیتم برنمیداشتی! خوب چیکار میکردم؟!
هردو دستم که یکی باند پیچی شده و یکی بخاطر رگ گرفتن ناشیانه ی اون شکنجه گرا کبود شده بود رو گرفتم جلوش: نگاه کن!!! شکنجه ام داشتن میکردن کجا بودی تو؟
چانیول بین اینکه بیاد بغلم کنه یا نکنه گیرافتاده بود و این از نگاه هاش به من و سهون کاملا معلوم بود
سهون انگار باورش نمیشد من دارم این حرف هارو میزنم فقط گفت : بکهیون شکنجه چیه؟! چرا انقد شلوغش میکنی اونا فقط داشتن سعی میکردن بهت سروم بزنن! بعدشم..
نفس عمیقی کشید و ادامه نداد ، نمیدونم بخاطر اینکه داشتم با همه وجودم با قیافه ی داغونم که میدونم شبیه گربه شرک وقتی میخواست مظلوم نمایی کنه بود، بهش نگاه میکردم نظرش عوض شد یا دقیقا چی ولی لحظه ای سکوت کرد و بعد با لحن نرم تری ادامه داد
+: حالا دیگه مهم نیست فعلا همه چیو اوکی کردیم! دراصل اون دراز (با سر به مرد قدبلند اشاره کرد) کارای اصلی رو کرد. الانم دیگه گریه کردن رو تمومش کن بکهیون.. بچه نیستی که
در کمال تعجبِ خودم ، براش پشت چشمی نازک کردم و مشغول پوشیدن هودیم به کمکش شدم، هیچ ایده ای نداشتم چرا انقد لوس شدم!
ولی دست خودم نبود! من ناراحت بودم!
چانیول اشاره کرد: ولی درکل خیلی کارشون شبیه شکنجه بود و بخاطرش باید جواب پس بدن ، باید اولین بار امتحان کردن رو بذارن روی بکهیون امتحان کنن؟!
تند تند با سر حرفای چانیول رو تایید کردم
که سهون فقط به هردومون چشم غره رفت!
جونگین شی سری تکون داد و به کریس نگاه کرد: کریس؟ واضحا گفتم که میخوام ازین بچه عذرخواهی کنن
سهون پوف کلافه ای کشید: لازم نیست!من بهش گفتم نمیخوام!عذرخواهی چیه؟! همین کمکتون که الان بورسیه رو لغو نکردن کافیه! دیگه نمیخوام بیشتر قدرت نمایی بشه! نه از طرف شما..
مردی که سهون دراز معرفیش کرده بود و قبلا فهمیده بودم اسمش کریسه، تکیه اش رو از دیوار برداشت و سمت تخت اومد: بیخیال این بحث میشین یا نه؟من رفتار بدشون رو مطرح کردم و تهدید کردمشون، پس نگران نباشین! فکر نمیکنم اصن این بچه رو دیگه کاریش داشته باشن! هیچ وقت!
؛ جلوی تخت وایساد و بعد از کمی نگاه کردن یهو سمتم خم شد و محکم دوطرف صورتمو توی دستش گرفت
حرکت یهوییش باعث شد شوک زده از جا بپرم ولی دستش که محکم صورتمو گرفته بود؛ اجازه تکون خوردن نمیداد
مرد یهو با صدای ذوق زده ای گفت: هییی..! این یکی از همه اتون خوشگل تره! خدایا نگاش کن!
کمی لپ هامو توی دستش فشار داد ، کشید و مالوند بهم: اصن برنده ی اصلی چانیوله! این مارشملو خیلی بیشتر از سهونِ یخ زده می ارزه جونگین!
بازم لپ هام رو توی دستش فشاری داد: وااای چقدم نرمه!
و با قهقه ای بالاخره عقب رفت
معنی حرفاشو نمیفهمیدم و درحالی که لپ هام که درد گرفته بودن رو میمالیدم با اخم بهش زل زده بودم ولی قیافه ی جونگین شی و سهون که پوکر ترین حالت ممکن بود نشون میداد حرف جالبی نزده!!
Advertisement
چانیول کریس رو عقب کشید: هی کریس هیونگ اذیتش نکن الان تو مودش نیست
کریس با خنده لپ چانیول رو کشید: اوه بیبی! روش حساسی؟
چشمکی بهم زد و رو به چانیول شد: میگم همینقد که صورتش نرمه خودشم نرمه؟!
چانیول کاملا ناخوداگاه پروند: خیلی نرمه هیونگ!اصن باید همش بچلونیش!
و انگار که تازه فهمیده باشه چی گفته فقط دهنشو گرفت و با بدبختی چشم هاشو بست
همون موقع صدای خنده ی جونگین شی و کریس بلند شد
و من مطمئن بودم ازین قرمزتر نمیتونستم بشم! از خجالت داشتم میمیردم و ازونجایی که هنوز سهون به چانیول حمله نکرده بود،که این نشونه ی خوبی بود، برای اینکه جو رو عوض کنم ، دستمال مرطوبی از میز کنار تخت برداشتم و صورتمو باهاش پاک کردم و غر زدم: من گشنمه! جونگین شی! مگه نگفتی میریم شام؟!
و با همون قیافه ی فلک زده به جونگین شی نگاه کردم
جونگین با خنده سری تکون داد: راس میگه بچه .. اول بریم شام بقیه حرفا باشه برای اونجا..!
سهون دست به سینه شد: کی گفته ما میایم شام؟
عالی شد! میدونستم سهون مخالفت میکنه و الان برنامه ی شام هم که میخواستم امشب خیلی زیاد بخورم دود شده و رفت هوا!
جونگین شی، نگاهی به سهون کرد و بعد دستشو پشت کمرش گذاشت و سمت بیرون هدایت کرد
-: من گفتم عزیزم! میریم شام! هوم؟
یول؟ کمک بکهیون کن تا ماشین بیاد ( و بعد طرف سهون برگشت) داداشت باید غذا بخوره و ما قراره باهم بریم گوشت بخوریم تا بکهیون جون بگیره
و در مقابل چشم های حیرت زده ی من ، سهون بعد این حرف اروم با جونگین درحالی که سمت بیرون میرفتن ؛ حرف میزدن!!
و من مطمئن بودم یکم دیگه دهنم باز شه به کف زمین میچسبه!
اصن امکان نداشت! سهون چش شده بود؟!
این همون سهون خودم بود؟ یا روح های سرگردان تسخیرش کرده بودن؟!!
..........
.............
Author prov
کریس خودش رو روی صندلی در راس میز انداخت
با دیدن معذب بودن ادمای دور میز با خنده ی نصفه نیمه ای کمی کرواتش رو شل کرد: عالیه! این ترکیب خداس ،با دوتا کتک خورده ( با انگشت فاکِ هردو دستش به سهون و چانیول اشاره کرد) ، یه مارشملو که خودشو سوزونده با صورت گریه کرده ای که انگار بهش تجاوز کردن!! اومدیم رستوران! ازین بهتر نمیشه!
اهمیتی به چشم غره های ۴ نفر پشت میز نداد و دستاشو بهم کوبید: خوب انتخاب کنین که مهمون جونگینی عزیزم هستیم!
و منو رو برداشت تا غذاشو انتخاب کنه
سهون با اخم به چانیول و بکهیونی که رو به روش کنار هم نشسته بودن زل زده بود که حس کرد دستی روی ران پاش نشست و اروم به طرف قسمت داخلی ران پاش سُر خورد
به سمت جونگین برگشت و یه ابروشو بالا داد
جونگین با لبخندی منو رو جلوش گذاشت
-: سهون جان شماهم انتخاب کن! اینطوری به اون دوتا زل زدی دستپاچه اشون کردی!
صداشو اروم کرد: قرار شد باهاشون راه بیایم یادت رفته؟!
و دستش ران عضله ای سهون رو از زیر میز فشاری داد
سهون چشم هاش رو تو حدقه چرخوند: اره اره.. میدونم!
کلافه دست کای رو از روی پاش کنار زد و منو رو توی دستش گرفت
..........
نیم ساعتی از وقتی غذاها اومده بود گذشته بود ؛
گوشه ی لبای سهون با دیدن غذاخوردنِ هول هولکیِ یه دستیِ بکهیون به بالا کج شده بود
یطوری داشت سه تا غذایی که سفارش داده بود رو تند تند میخورد که سهون نگران شد نکنه بعدش حالش بد شه ، ولی از اونجایی که چشم های بکهیون کم مونده بود ازشون قلب به بیرون بپاچه ، ترجیح داد هیچی نگه و بذاره هرچقد دوست داره بخوره!
خوشحال بود که اون قیافه ی ناراحت و به قول خودش "شکنجه شده اش" جاش رو به یه قیافه ی خوشحال داده بود ،
دوست نداشت بکهیون رو اونطوری ببینه..
هیچ وقت
بکهیون درحالی که گوشت های توی دهنش رو به زورِ نوشابه پایین میداد ، به جونگین لبخندی زد
▪︎: جونگین شی ، ته او چطوره؟! خوبه؟
جونگین جام شرابش رو تو دستش چرخی داد :
اونم خوبه.. قطعا دلش تنگ شده برات!
بهش چشمکی زد: توام مثل یول بهم بگو هیونگ! ، جونگین شی یکم زیادی غریبه اس! اینطور فکر نمیکنی؟!
جونگین طوری حرفه ای راجب پسرش با بکهیون خیلی عادی حرف زد و بعد حرف رو عوض کرد که کریس کم مونده بود بلند شه و براش دست بزنه
بکهیون با خجالت سرشو پایین انداخت: اخه ..
و جونگین ناخوداگاه پروند:اوه خدایا تو واقعا نازی..!!
با خنده ای ادامه داد : اخه نداره کیوتی! از همون وقتی که واسه یول شدی من هیونگت شدم!
سهون با نگاه تیزی به جونگین و بعد بکهیون که سرخ شده بود نگاه کرد
+: صب کن ببینم شما دوتا از قبل هم رو میشناختین؟
جونگین و بکهیون هردو به معنای اره سر تکون داد
سهون یه ابروشو بالا داد : عالیه..! من اینجا فقط غریبه بودم انگار..
بکهیون سریع سر تکون داد: نه ..هیونگ اصلا اینطوری نیست..!
سهون بهش چشم غره رفت
که با صدای جونگین حواسش از کشتن بکهیون با چشم غره هاش پرت شد
-: یول میخواست چیزی بگه..! مگه نه؟
چانیول سریع جام توی دستش رو روی میز گذاشت: اره .. !!
و به سهون نگاه کرد: سهون..من واقعا متاسفم! بخاطر اینکه بهت نگفتم ، ازت اجازه نگرفتم ، عصبانی شدم ؛ بخاطر همه چیز!
چند ثانیه ای سکوت شد ؛ چانیول بعد از نفس عمیقی نگاهشو از نگاه سنگین سهون به میز که پر از غذاهای نصفه خورده شده بود داد: امیدوارم منو ببخشی ، و قبولم کنی! چون من واقعا بکهیون رو دوست دارم و راجبش جدی ام! هیونگ میدونه که چقد جدی ام
سهون به جونگین نگاهی انداخت و بعد به بکهیون
که ساکت نشسته بود و با گوشه ی باند سفید رنگ دستش ور میرفت
چانیول دوباره به سهون نگاه کرد: سهون ، بذار نشونت بدم که لیاقت داداشت رو دارم..! بهمون فرصت بده
سهون علارغم میل باطنیش که میخواست بلند شه ، دست بکهیون رو بگیره و تا میتونه از این میز و ادماش دور شه نفسی گرفت
یه حسی مداوما بهش گوشزد میکرد که قاطی شدن با این ادما ، اصلا به صلاح نیست ، اما وقتی داداشش عاشق شده ، چیکار میتونست بکنه؟
چیکار میتونست بکنه وقتی خودشم خیلی زیادی قاطیِ ادمای دور میز شده بود؟
+: من راضی نیستم.. چون این درست نیست! هیچ جوره درست نیست! مشکل از تو نیست چانیول! امیدوارم بفهمی حرفم رو ..! ولی چیکار میتونم بکنم وقتی بکهیون خودش انتخابش رو کرده؟!
.......
...........
Baekhyun prov
الان چی شنیدم؟ توهم زدم ؟
سریع به سهون نگاه کردم ببینم داره مسخره میکنه یا نه
ولی سهون کاملا جدی بود!
باورم نمیشد! این الان یعنی چی؟!
با گیجی به چانیول نگاه کردم ، چانیول هم اندازه ی من گیج بنظر میومد ، پس نگاه گیجم رو به مرد برنزه ی کنار سهون دادم: این الان یعنی چی؟!
جونگین هیونگ ، که با حرف خودش از جونگین شی به جونگین هیونگ تبدیل شده بود ، با دیدن قیافه ی گیج من و چانیول تک خندی زد: خب من با سهون کلی حرف زدم و به یه نتایجی رسیدیم! و خب منظور سهون اینه که ، ما حمایتتون میکنیم!
با شنیدنش اونقد حس های متفاوت ؛ خوشحالی ، حس حمایت ، گیجی ، بهم حجوم اورد که به سرعت چشم هام پر شد و دیدم تار شد
ولی قبل اینکه اشکم بچکه ،
سهون غر زد: بکهیون محض رضای خدا.. گریه نکن! تو رستوران نه
سریع دستی به چشم هام کشیدم و به سهون نگاه کردم: جونگین هیونگ راس میگه؟
سهون چشم هاشو تو حدقه چرخوند: تقریبا.. البته! من هنوز عادت نکردم! یعنی دوست پسر داشتن تو خیلی عجیبه و ازون عجیب تر اینه که دوست پسرت رفیق منه! خدایا..این واقعا یطور عجیبی چندشه!
سهون حالا به چانیول که از وقتی سهون اون حرف رو زده بود خشکش زده بود نگاه میکرد: جلوی من بهش ور نمیری! باید وقت بدین عادت کنم!
و پوف کلافه ای کشید
اوه! سهون الان داره با چانیول راجب من حرف میزنه!
بهم ور نره؟!
با تکرار جمله تو ذهنم حس کردم بدنم داغ شد و سرخ شدم!
امروز رو باید عجیب ترین روز زندگیم نام گذاری کنم! باورم نمیشد
شاید خدا میخواد سوختن دستم و همه ی سال های قبلی که تنهایی عذاب کشیدم رو اینطوری برام جبران کنه!
خیلی جلوی خودم رو گرفتم که با جیغ بلندی سمت سهون نپرم و بغلش نکنم!
سهون این دفه کوتاه اومده بود ، برای من!
و عجیب حس میکنم اثر مرد کناری روی رفتار سهون بشدت اثرگذار بوده!
خودش گفت با سهون حرف زده! و این خیلی عجیبه!
اوه خدایا چقد دلم میخواد حتی تو بغل جونگین هیونگ هم بپرم!
اونقد تو فکرای خودم غرق بودم که متوجه ی مکالمات کوتاه بین چانیول و سهون نشدم..
چانیول داشت سعی میکرد اطمینان بیشتری به سهون بده
با صدای جونگین هیونگ نظرم به سمتش جلب شد که کلید ماشین رو از کریس گرفته و سمت چانیول انداخت: خب! یول ؟ پاشو بکهیون رو برسون خونه! شما دوتا برید ماهم یطوری برمیگردیم! یکم باهم حرف داریم
جونگین هیونگ یه فرشته اس! اینو مطمئنم!
علاقم به پریدن تو بغلش بیشتر شد و به سرعت به سهون نگاه کردم، درحالی که از هیجان واقعا دیگه نمیتونستم روی صندلی بشینم!
سهون بعد چشم غره ای به جونگین به چانیول نگاه کرد: فقط میرسونیش! نمیری تو خونمون!
چانیول با خنده سری تکون داد: باشه بابا
اوه خدای من! الان میخوام با چانیول برگردم خونه! بعد اینکه حس میکردم دیگه نمیبینمش این عین معجزه بود!
تا ازروی صندلی بلند شدیم و به همراه من و چانیول ، بقیه ام به معنای همراهی بلند شدن، با لبخند مهربون جونگین هیونگ بهم ، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و به سرعت میز رو دور زده و توی بغل جونگین هیونگ پریدم
جونگین که تعجب کرده بود یکم به عقب سکندری خورد و بعد دستاش رو دورم حلقه کرد
-: ایگو.. چیشد این بغل افتخارم شد هیونی؟
دستمو دور کمرش حلقه کردم ، دست خودم نبود فقط حس میکردم خیلی خوش بختم و خیلی زیاد این هیونگ جدیدم رو دوست دارم: مرسی .. هیونگ!
جونگین خنده ی مهربونی کرد و من رو به خودش فشاری داد و دم گوشم لب زد: یولی خیلی خوشبخته تورو پیدا کرده! تو فوق العاده ای! باهاش بمون باشع؟
من فوق العادم؟ منکه حتی از حد متوسط فقر هم پایین ترم! پس چطوری بهم میگه فوق العاده؟ حقیقتا انتظار مخالفت رو از طرف جونگین هیونگ داشتم نه این حمایت مهربونش ، اما فقط سرمو به معنای باشه توی بغلش تکون دادم و بالاخره ازش جدا شدم ،
به سهون نگاه کردم که با لبخند عجیبی که مهربونی قاطیش داشت ، نگاهم میکرد
سریع قبل اینکه پشیمون بشم جلو رفتم و سهون رو بغل کردم : مرسی هیونگ! و ببخشید که بازم کلی دردسر درست کردم برات
سهون با خنده ی ارومی موهامو پشت گوشم گذاشت: انگار این خرابکاری به نفعت بود..البته اگه نفله شدنِ دستت رو فاکتور بگیریم.!!
باخنده از توی بغلش دراومدم و اومدم سمت چانیول برم که کریس جلوم اومد و دستشو به معنای بغل جلوم باز کرد تا بغلش کنم
فقط نگاهش کردم
که لب زد: عه پس من چی؟ منم بغل میخواام! یالا
صدای خنده ی مردای دور میز بلند شد که چانیول سریع کریس رو کنار هول داد و دستمو گرفت: نه تو خطرناکی!! بیا بریم بکهیون! همینطوری ام همه دارن نگامون میکنن بسه دیگه
.....
..............
Author prov
با تماس کریس به راننده ی جونگین ، ماشین با راننده دنبالشون اومده بود
و حالا سه تایی عقب نشسته بودن چون کریس با قدرت هرچه تمام تر خودش رو بین سهون و جونگین نشونده بود : حوصله ندارم هی جلو من بهم ور برین!
سهون چشم هاشو تو حدقه چرخوند: ما کی جلوتو کاری کردیم؟
کریس به شکل مسخره ای دستشو به صورتش کوبید: اوه خدای من نه شما بهم ور نرفتین! فقط جلوی من همدیگه رو تقریبا میکنین!
جونگین با خنده ای ضربه ی ارومی به کریس زد: کم چرت بگو
و از جیب کتش ، جعبه ی نقره ایِ رول های مخصوص که مشکی و طلایی بودن رو دراورد و جعبه را رو به سهون و کریس گرفت
-: یکم ریلکس کنیم ها؟ روز سختی بود
سهون سریع یه رول طلایی برداشت و کریس با نیشخندی با فندک مشکیش رولِ طلایی رو برای سهون روشن کرد
سهون بعد از روشن کردن رول* ، رول به کریس داد و کریس بعد پک محکمی ، رول رو لای لب های جونگین گذاشت
چند دقیقه طولانی در سکوت گذشته بود، رول تقریبا تموم شده بود و سهون درحال روشن کردن رول بعدی بود، دود خاکستری رنگ همراه بوی خاص ماریجوانا فضای ماشین رو گرفته بود ،
بعد از روشن شدن رول مشکی ، سهون به کریس تقریبا چسبید ، دستش رو از روی پاهای کریس دراز کرده و روی ران جونگین قرار داد
جونگین با خالی کردن دود از حلقش ، دست سهون رو به سمت بالاتر و لای پاهاش هدایت کرد
کریس با نیشخند غلیظی دست چپش رو به روی دست سهون رسوند و همزمان با گرفتن دست سهون فشاری به الت جونگین اورد
و دست راستش راهش رو به سمت قسمت داخلیِ ران سهون که بهش چسبیده بود پیدا کرد
سهون و جونگین با چشم هایی که حالا قرمز شده بود* به کریس نگاه کردن
کریس سرش رو جلو برد و بوسه ای به لب های سرخ و گوشتیِ جونگین زد: منم بازی؟!
(*توضیح:
-: سنگین ترین پوکِ یک رول ماریجوانا ، پوکِ روشن کردنشه ! اینجا سهون میخواست خودش روشن کنه تا زودتر ماریجوانا بگیرتش!
-: بعد از مصرف ماری ، چشم ها سرخ میشه (سفیدی چشم قرمز میشه) که اصن نشانه ی چِت کردن همین سرخی چشمه! اینجا منظور اونه! )
............
🍃💚
Advertisement
- In Serial12 Chapters
The City of the Dragon Twisted
. 🐉 . The City of The Forever-Peace witnesses a pale young Buddhist Monk fighting his fearful thoughts of whether to cross the borders to Nepal and India against the death penalty. Why would that matter? In that September Autumn night of circa A.D.655, Emperor Táme’ Tie’-Zeon has been ruling an empire spanning 13,000 miles from the East to as far as the Baikal Sea in the Western Regions bordering the Middle East kingdom and the Rome Empire. Meanwhile, news has traveled that his Dharma-Son, Pan G. Monk faces an incredible Guillotine Execution that will chop off his waist in halves. The Empress Wǔl Zénder-Tan’ couldn't be careless. Why would that matter to the imperial family? Monks are just officials with equal vicarious duties and privileges. She would then spare her resourceful energy to maintain the fruitful relationship intertwining The Grand-Khan Jurchen-Warlords Clans in the North-East Desert in attempts to affirm her fate as the first and only female-Emperor, in the Medieval Ages of the Great City of the Dragon. Whereas The Abbot Master Xend'-Zeon of the Jade-Lotus Temple faces factions of religious politics. Particularly in the present, the Empress needed to manipulate the Master’s reputation to desperately seek life and/or the after-life merits. She decreed to be addressed as The Old Buddha Grand Father. The Master has had ideals of service to sentient beings since he was young. He could have traveled the Silk Road to the Far West entrance-point bypassing the five beacons as shortcuts save that he lacks the pertinent travel documents. Instead, he chose to cross the 800-mile овь-Gobi Desert that is as vast as the Baikal Sea, on foot. A route that is impossible in the history of the Buddha dharma. His heart never withers to support the mage of the red lotus that promises the Enlightenment of the Buddha-Land. Except that no one has ever endured the latitude of the heat. The pain. Alive, out of the desert sea. But he is also vulnerable to recognize the un-staticity of The Truth, The Truth itself, and the truth of seeking passion and mission for compassion in humankind. The mind and body reciting The Sūtra and The Heart, A phenomenon they knew better as if souls in chemical layers of their physique. Realizing enhanced mind training attaining controlling powers of life and death. Realizing the transformation of the unbearable pains and grievances he thought possible. . 2 . 🐉 . Meanwhile, dreams have been watching him to open The Third Eye, at The City's Amethyst-Jade Palace of the Second Emperor, Third Emperor, and Fourth Empress. Old Monks at The Nālandā Temple at the Far West Buddha Land; Householders Masters and Kings of the Jeek’-Foot Mountains of The City of the Naga-Dragon Twisted; in the Far West of The City of the Ever-Peace witness adventures of The Master. Lives at brinks of suicidal choices slaughtering ordeals. Who have inadvertently neglected the Master's karmic inflictions that would paradoxically affirm in a point of Near-Death Experiences; The Two-Profound-Reflective presented upon attaining The Deep-Active-Meditatitive Flow of Equanimity Samādhi. Eventually, The Seer Consciousness sees the Active Heart that is replete with The Latent Unconditional Love, Compassion And Empathy; that had been so close to us that we could not see it; as if one cannot see her own face. . 3 . 🐉 . Meanwhile also, the Imperial Criminal Affairs Clerk Ewen Hawk-Jean suffers too much seeking possession of desires and relief from a certain situation. Pan G., the Assistant Dharma-Translator to the Abbott Master Xend'-zeon has voluntarily or otherwise fallen into the supposed conspiracy or plain indifference. The imperial family's agenda of the Imperial Family of The Fang’-Chucks of course longs for a waist cut in halves not simply as souvenirs. Awaiting the Abbot Master is to come out from the disturbance. Incredibly transformative factors of the Mind-Transcendence-Samadhi are profoundly desired to spare the Monk Pan G. from the Post-Autumn Guillotine Execution that will chop off his waist in halves...... …But why would it matter to You?
8 75 - In Serial17 Chapters
The Way of Sages
The accounts of the orphan that grew to challenge empires, slay demigods and win the hearts of princesses. Fabled to be a natural genius of combat and magic alike, but what they don't see is the mind that dared to do what others wouldn't and the friends and mentors that guided it. Follow Los as he carves his own fate, forms his own magic, and tests his own will. cover by artist: https://www.deviantart.com/raiddo
8 139 - In Serial11 Chapters
The Rektoning: DeadHeads revolt
Not all births are a gift from God, some are in fact gruesome, bloody, and involve a lot of pain and trauma. This goes doubly so if you're a not quite zombie, not quite human undead man baby called DeadHead. Stuck dealing with gods who think of humans as playthings, Demons that won't shut the hell up, and a curse that thinks it owns his body. Witness the ugly and cruel conception of a new type of hero. Spoiler he doesn't survive the birth...
8 121 - In Serial52 Chapters
He-Thing and the Cabal of the Cosmos
He-Thing, Champion of Time and Disciple of Castle Brave Bone, sets out on his most dire quest yet - to save the Omniverse from the Cabal of the Cosmos, and it's evil, undead cyborg agent, Skullatroid. Assisted by his loyal steed and companion, War Dog; his mentor, the warrior-poet Zolantos the Merciless Cripple; and Zolantos' adopted daugher, the virgin huntress Vaila, He-Thing is the only thing standing behind chaos and order.
8 178 - In Serial79 Chapters
Foxes among Wolves
"It is not the wolves that should be feared but the sly foxes that lurk in their shadows." A rogue Masked Master, the Fox, has returned to the kingdom of Shanhe. The assassin's arrival triggers chaos, entangling the lives of a maid, bodyguard and nobleman. For Bai Mingzhu, it could jeopardise her secret mission. For Liu Disung, it reminds him about the vow to avenge his father's murder. For Wang Joaolong, it reveals Shanhe's darkest truths. The only certainty is that Shanhe will never be the same.
8 176 - In Serial12 Chapters
Fat/Inflation/Weight Gain/Normal Roleplay Book.
I do not own the images.
8 152

