《chocolate and ice》part17
Advertisement
Baekhyun prov
-: این فقط یه اتفاق بود! از قصد نبود و منم معذرت خواهی کردم! پس بهم نگین که باید خسارت بدم چون نمیدم!
بالاخره بعد از حدود ۵ دقیقه نان استاپ غر زدن های خانوم یانگ و استاد راهنمام اقای نام ، وسط حرف هاشون پریدم!
.........
حدود ۱۲ دقیقه از انفجاری که درست کرده بودم میگذشت ، و من بعد ازون انفجار در ترسناک ترین قسمت دانشگاه یعنی کلینیک دانشگاه بودم!
کلینیک دانشگاه ، کلینیک آموزشیه و وقتی اونقد بدشانس باشی که به عنوان مریض اونجا بری!! میشی موش ازمایشگاهی برای اَنتِرن ها و دانشجوهای پرستاری! که البته اگه برفرض بدشانسی بیش از حد، دانشجوی همون دانشگاه هم باشی دیگه بدتر!
و من دقیقا توی همچین وضعیتی بودم!
خیلی مظلومانه روی تخت قسمت اورژانس نشسته بودم و توسط دکتر جانگ و ۴ نفر از اَنتِرن* هاش که گروه شکنجه اصلی رو تشکیل میدادن محاصرم کرده و سه چهار تا دانشجوی پرستاری هم پشت سرشون گروه شکنجه ی فرعی تر رو تشکیل داده بودن
دکتر جانگ ، دست راستم که سوخته بود و رگه های مایعِ آبی رنگ هنوزم روش خودنمایی میکرد رو مثل یه ماکتِ مدل زنده تو دستش گرفته بود و تند تند راجب مدل سوختن ، و تشخیص درجه ی سوختگی نطق میکرد و یکی از انترن های دختر تند تند یادداشت میکرد و بقیه با دقت به دست من و ناحیه ی قرمز و متورم و خونی زل زده بودن!
و هیچ کس توجه نمیکرد که دست من طوری تیر میکشید و میسوخت که کم مونده بود با زانو تو دهن دکتر جانگ بزنم و بهش یاداوری کنم که اینی که تو دستشه ماکت نیست و یه ادم بدبخت به این دست اویزوونه که داره از درد میمیره!
وسط های توضیح دادنش بود که سرو کله ی خانوم یانگ و استاد راهنمام اقای نام ، پیدا شد
و غرغرهای خانوم یانگ مداوما مثل یه تراشه داشت سرمو از داخل سوراخ میکرد!!
خانوم یانگ همش از دردسر هایی که درست میکنم داشت غر میزد و میگفت که صلاحیت بورسیه ای که گرفتم رو ندارم!
دقیقا وقتی که اومدم اعتراض کنم، با حس سوزش وحشتناک دستم با جیغ کوتاهی به سمت گروه شکنجه برگشتم و یکی از انترن های پسر رو دیدم که با گاز استریل درحال سابیدنِ!! پوستِ بدبختِ سوخته ی دست منه! و انترن دیگه ای سِرُم شست و شو رو روی دستم خالی میکنه!
با وحشت سعی کردم دستم رو بکشم که دکتر جانگ درحالی که محکم دستم رو از ارنج و کتف گرفته بود تا تکون نخورم غرید: بکهیون! نگاه کن خودتم یادبگیری! باید این پوستای سوخته از روی دستت برداشته بشه! پس انقد وول نخور!
و من بدبختانه فقط ناله ای کردم و سمت اون زنکی که هنوزم داشت غر میزد چرخیدم
حالا داشت راجب قیمت بالای اون میکروسکوپی که من انداخته بودم و ۳ تا از لنزاش رو شکسته بودم حرف میزد و میگفت که باید خسارت بدم!
خسارت بدم؟
پولش رو از کدوم گوری باید میوردم؟
خدایا سهون اگه میفهمید منو میکشت!
پس فقط وسط حرفش پریدم
-: این فقط یه اتفاق بود! از قصد نبود و منم معذرت خواهی کردم! پس بهم نگین که باید خسارت بدم چون نمیدم!
خانوم یانگ موهای فرفریِ وزش رو پشت گوشش زد و دست به سینه شد: مگه دست خودته؟ تو باید بدی! ندی نمیذارم بری
من فقط چشم هامو تو حدقه چرخوندم و خیلی بیخیال گفتم: پول ندارم بدم! میتونی تا هروقت میخوای منو اینجا نگه داری!
×: مجبورم نکن به خانوادت بگم بکهیون! فقط خودت قبول کن و به جای اینکه جوابمو بدی فقط معذرت خواهی کن
پوزخندی زدم ، خانواده؟
-: تلاشت رو بکن! هیونگم نمیاد ! اصلا جوابتم نمیده!در ضمن اون فقط یه اتفاق بود! برای یه اتفاق که خودم باهاش بیشتر صدمه دیدم چندبار عذرخواهی کنم؟
Advertisement
و به پشتیِ تخت تکیه دادم
خانوم یانگ با چشم غره ای بیرون رفت
گروه شکنجه حالا شست و شوی دست بیچاره من رو تموم کرده بودن و دکتر جانگ داشت راجب نوع بستن این زخم توضیح میداد و پماد زرد رنگِ بدبویی رو بدست اون دختری که از اول تند تند همه حرفای استاد رو توی دفتریادداشت صورتیش مینوشت داده بود تا روی دستم بماله
حرکت انگشتاش روی پوستِ کنده شده ی دستم واقعا عذاب اور بود
با ورود دوباره ی اون زن تپل و کوتاه قد ، با بدبختی چشم هام رو بستم
×: من زنگ زدم به داداشت اوه بکهیون! واقعا نمیدونم باید از دستت چیکار کنم! داداشتم برنمیداره
پوزخند زدم: دیدی گفتم! نمیاد! توام میتونی تا دلت میخواد منو اینجا نگه داری
سهون رو میشناختم ، چون از دستم عصبانی بود نمیومد و میذاشت خودم مشکلم رو حل کنم!
حقم داشت من همیشه فقط براش دردسر درست میکردم!
و دقیقا دوباره فقط بار روی دوشش شده بودم!
نه تنها کار نمیکردم که هی ام براش دردسر درست میکردم!
و باز دوباره مثه احمقا بغض کرده بودم!
ولی حق نداشتم گریه کنم نه جلوی این دانشجوهایی که جلوم بودن که از فردا باز سوژه بشم!
خانوم یانگ عصبانی جیغی زد: این اصلا معنی نمیده!! من باید برم اموزش تکلیفم رو با تو روشن کنم!
و رفت بیرون
خوب عالی شد
الان پای اموزش وسط کشیده بشه احتمال از دست دادن بورسیه ام هست! خدای من..
روی تخت سر خوردم
و غر زدم: اخ!!
و اشکی که از چشمم چکید رو زدم به حساب دردی که از پیچیدن باند سفید دور دست سوختم داشتم..!!
فقط چون بورسیه شده بودم انقد بد باهام برخورد میکردن! هرکسی دیگه جای من بود الان فقط نگران دست سوخته ی دانشجوشون بودن و اصلا خسارت مطرح نمیشد!
اما ازونجایی که من اوه بکهیون ، استاد بدبختی های دنیا بودم ، علاوه بر اینکه دستم سوزوندم باید خسارت هم میدادم چون دانشجوی بورسیه ای بودم و اندازه بقیه پول برای ترم هام نمیدادم!
(*انترن: دانشجوهای پزشکی وقتی درس های تئوری رو تموم میکنن به عنوان انترن یا همون دانشجو در بیمارستان ها به صورت عملی اموزش میبینند و تحت نظر استاد ها به درمان میپردازند )
.......
نمیدونم چقد وقت گذشته بود احتمالا یک ساعت ، بین خواب و بیداری بودم ، ناهار نخورده بودم و صبحم بخاطر دعوام با سهون صبحونه نخورده بودم و واقعا احساس ضعف داشتم
و هنوز از حالت خواب و بیداری درنیومده بودم که باز سروکله ی خانوم یانگ ، استاد نام و مسئول اموزشِ ساختمون پزشکی خانوم مین باهم اومدن و مثل فرشته ی مرگ کنار تخت وایسادن
استاد نام که مهربون تر از همه بود حرف زد: بکهیون جان ، خوبی؟باید راجب شرایط حرف بزنیم اینطوری نمیشه
کاش دست از سرم برمیداشتن! بی حوصله چشم هامو باز کردم و کمی خودمو بالا کشیدم تا به تاج تخت تکیه بدم: خوبم!بگین حرفتونو..!
خانوم مین: ولی این بچه رنگش پریده! بنظر خوب نمیاد!
و صداشو بالا برد: دکتر جانگ؟
وای نه! چرا اون مامور شکنجه رو صدا زد؟!
و فقط چند دقیقه گذشت تا دوباره دو دسته ی شکنجه جلوم ظاهر بشن
و من فقط با بدبختی ناله کردم
دکتر جانگ به انترش اشاره زد فشارمو بگیره و وقتی گفت فشارش پایینه ، فهمیدم بدبخت شدم!
مگه میشد دیگه بدبخت تر از اینم بشم؟
اره میشد
اینو وقتی فهمیدم که دکتر جانگ به گروه دانشجوهای پرستاری گفت که باید بهم سِروم بزنن تا فشارم بالا بیاد
خدایا من از امپول متنفرم و حالا باید ماکت اموزشی برای این دانشجوها هم بشم!
با ترس دستم رو عقب کشیدم و زیر پتو قایم کردم
-: نه من سروم نمیزنم!
اون موقع بود که دکتر جانگ و سه تا از دانشجوها ریختن سرم
Advertisement
و به زور میخواستن دستمو برای زدن سروم صاف نگه دارن ، منم با همه جونی که بخاطر فشار پایینم خیلی کم بود، داشتم سعی میکردم نذارم
دکتر جانگ غر زد: بس کن بکهیون! مگه بچه ای!
تقریبا جیغ زدم: نه نمیخوام سوراخ سوراخم کنین! ولم کنین!!
ولی حالا با کمک انترن های پزشکی و دکتر جانگ ، دستم محکم تو دست دکتر جانگ بود و استینم تا بالای ارنج بالا زده شده بود و دقیقا رو به روی یه دانشجوی پرستاری که انژیوکت* رو طوری دستش گرفته بود که کاملا معلوم بود تاحالا به جز روی ماکت های مصنوعی این سوزن رو تو موجود زنده فرو نکرده و حالا میخواست روی دست من امتحان کنه!
با نزدیک شدن سوزن نالیدم : نه.. ولم کنین!!
لگدی با پام پروندم
با فرو رفتن اولین بار سوزن تا ته توی دستم رگم رو پیدا نکرد و داشت سوزن رو توی دستم میچرخوند تا رگ رو پیدا کنه، اون لحظه واقعا احساس میکردم بدست نازی ها اسیر شدم و دارم توی شکنجه گاه های نازی های وحشی شکنجه میشم!
این برای من زیادی بود!
اگه انقد تنها نبودم ، اگه مامان بابا داشتم اینا اینطوری با من برخورد نمیکردن!
اونقد احساس تنهایی و بدبختی میکردم که متوجه ی ناله ی هق مانندم وقتی سوزن از دستم دراومد و دانشجوی بعدی اومد تا اون شاید بتونه رگم رو پیدا کنه ؛ نشدم
فقط هق زدم: ولم کنین توروخدا!
که همزمان با هق خفه ی من ، صدای دادی اومد
+: اینجا چه خبره؟!
که دقیقا با داد ناجیِ من ، سوزن از دستم دراومد و همه ی سرها به طرف شخصی که داد زده بود برگشت
(*توضیخ : آنژیوکت به قسمت سوزن سروم ها گفته میشه ، که قابلیت تزریق هم داره)
.........
اون حسی که وقتی میوفتی توی اب و شنا بلد نیستی ، همون دقیقه ها که داری خفه میشی ، میبینی غریق نجات به طرفت پریده و میاد و نجاتت میده!
با دیدن چهار تا مرد کت شلوار پوشیده ی قدبلند جلوی ورودی قسمت اورژانس دقیقا همون حس رو داشتم!
با دیدن قیافه ی خشم الود سهون و چانیول، بدون هیچ حرفی زدم زیرگریه
صدای عصبی سهون شنیده شد: قضیه چیه؟!
........
...........
Author prov
فلش بک دو ساعت قبل
چانیول بعد از قطع کردن تماس ، کتش رو برداشت و به سرعت به سمت اسانسور پرواز کرد و دقیقا وقتی که منتظر بود تا اسانسور برسه ،
مغزش بهش یاداوری کرد که الان اگه بدون اطلاع سهون دنبال بکهیون بره ، فقط همه چی رو خراب تر میکنه!
عصبی دستی لای موهاش کشید و به سرعت سمت میز سوهو دوید: سهون کوش؟
سوهو شونه ای انداخت بالا: از اون موقع که رفت بایگانی ندیدمش.. باید بایگانی باشه دیگه..
چانیول به سرعت سمت اسانسور رفت تا دنبال سهون بگرده
بکهیون دستش رو سوزونده بود و دل چانیول داشت مثل سیر و سرکه می جوشید
با رسیدن به طبقه منفی یک ؛ به سرعت سمت بخش شعبه ی سئول دوید و دورتادور رو با استرس نگاه میکرد ؛ سهون نبود ،
به جاش کریس رو دید که به میز منشی خانومِ مسئول بایگانی تکیه داده و داره اروم حرف میزنه و میخنده
چانیول صداش زد: کریس؟
کریس خنده ی کوتاهش رو تموم کرد و سمت صدا چرخید: اوهوع.. چانیول؟ اینجا چیکار میکنی؟
چانیول بازوی کریس رو گرفت و کشیدش سمت اسانسور: تو سهون رو ندیدی؟
کریس یه ابروشو بالا انداخت: چیکارش داری؟
_: مهمه کریس ؛ فقط بگو دیدیش؟!
کریس وارد اسانسور شد و طبقه ۱۱ رو زد: پیش جونگینه.. جونگین میخواست باهاش حرف بزنه!
چانیول با شنیدن این حرف به دیوار اسانسور تکیه داد: وای خدای من! به جونگین گفتم کاریش نداشته باشه!
کریس که از واکنش چانیول خندش گرفته بود ، سعی کرد خندش رو بخوره و موفق هم بود ! قطعا جونگین کار باهاش داشت ولی نه اینکه بخواد بخاطر کتک خوردن چانیول حرفی بزنه بیشتر انگار که الان درحال خوردن یا سکس با سهون باشه احتمال بهتری بود ازینکه جونگین بخواد سهون رو توبیخ کنه!
با ایستادن اسانسور در طبقه ی ۱۱ چانیول به سرعت خارج شد: کجان کریس؟
کریس که احتمال میداد اگه چانیول با همین شدت بخواد به سرعت پیش جونگین و سهون بره ؛ به قطع با دیدن صحنه ی سکس هیونگ و دوستش سکته ی مغزی کنه و فلج بشه خیلی زیاده ، سعی کرد سرعت چانیول رو کم کنه: هی هی چانیول اروم باش! بیا دنبال من
و سعی کرد جلوتر از چانیول حرکت کنه و با دیدن اتاق کنفرانس فقط دعا کرد اونی که فکر میکنه اتفاق نیوفته و چون هیچ چاره ی دیگه ای نمیدید ، یهو با سرعت شروع به دویدن کرد و قبل اینکه چانیول بتونه برسه محکم خودشو به در زد و در رو باز کرد و داد زد: چانیول اینجاس!
چانیول با حرکت یهویی کریس شوک زده به سرعت دنبالش دوید و با خشک شدن کریس جلوی در محکم به کریس خورد و باعث شد هردو با اخ بلندی توی اتاق سکندری بخورن
.......
فلش بک ، ۲ دقیقه قبل از تصادف
سهون کروات جونگین رو گرفت و کشیدش جلو: میخوام برات ساک بزنم بده؟
جونگین خندش گرفت: بعدشم حتما میخوای بکنیم؟!
سهون سرشو به معنای اره تکون داد
جونگین خندید: دیوث!!
و قبل اینکه لب سهون رو برای یه بوسه ی دیگه تو دهنش بکشه ، چیزی محکم به در خورد و بعد در باز شد و کریس داد زد: چانیول اینجاس!
و بعد با دیدن اینکه سهون و جونگین هردو مرتب و لباس پوشیده به طرفش برگشتن همونجا خشکش زد
هنوز جونگین و سهون نتونسته بودن ورود یهویی کریس رو تحلیل کنن که شخصی محکم به کریس خورد و هردو تو اتاق سکندری خوردن
جونگین با چشمای گشاد شده به چانیول که پیشونیش رو گرفته بود و با نگرانی به سهون و جونگین نگاه میکرد نگاه کرد: یول؟!
سهون به میز پشتش تکیه داد و دست به سینه شد: چه مرگتونه؟!
کریس کتفشو گرفت و با خشم غرید : لعنت بهتون
چانیول نگران بود : هیونگ؟! با سهون چیکار داشتی؟
.........
.............
سهون غرید: این بچه..! خدای من!
چانیول به معنای کمک به جونگین نگاه کرد و بعد با نگرانی به سهون نگاه کرد:باید..ب بریم دنبالش!!
سهون اخم کرد و دستشو دراز کرد تا گوشیش رو از چانیول بگیره : لازم نکرده.. هیچ کی نمیره!
تو بری؟ تو چانیول؟! مگه..
ادامه ی حرفش رو با چشم غره ی جونگین خورد ، و چشم هاشو تو حدقه چرخوند
سهون گوشی رو تو جیب کتش انداخت و خواست به سمت در بره که چانیول ناخوداگاه از جا پرید: یعنی چی؟! بکهیون الان معلوم نیست چه بلایی سر خودش اورده.. بعد میگی هیچکی نره دنبالش؟!
تو نری من میرم!
سهون عصبی سمت چانیول رفت: وات د فاک؟ داداش منه اصلا به تو مربوط نیست
جونگین سریع بین سهون و چانیول قرار گرفت و با دستش که روی سینه ی سهون بود با اخمی کمی عقب هولش داد
-: بسه.. !
و به چانیول چشم غره ای رفت: ساکت شین دو دقیقه!
و دوباره طرف سهون چرخید: الان یک ساعت این همه حرف زدم برای ترک دیوار داشتم حرف میزدم؟!
سهون نفسشو با صدا خارج کرد و دست به سینه شد
جونگین همونطور که وسط اون دوتا بود ادامه داد: باید رفت دنبال اون بچه! نمیشه ولش کرد که
چانیول سریع ادامه داد: من میرم
سهون: تو غلط کردی!
جونگین باز به سهون چشم غره رفت: این یعنی چی سهون؟!
کریس دستاشو بهم کوبید و توجه هارو به خودش جلب کرد: وقتی به نتیجه نمیرسین ، بیاین باهم بریم دنبالش؟! هوم؟
باور کن جونگین باید باشی تا سهون داداشت رو تیکه پاره نکنه!
و رو به سهون کرد: اون بچه رو نباید ول کنی به امون خدا..! پس کوتاه بیا آیس من!
......
..........
Baekhyun prov
زمان حال
و حالا با صدای داد سهون و دیدن تنها ادمایی که تو زندگی میشناختم و دوسشون داشتم ؛ برای اولین بار ، احساس پناه داشتن کس و کار داشتن و البته قدرت داشتن رو حس میکردم!
سهون و مردی که نمیشناختمش و خیلی قدبلند بود با مسئول اموزش و استاد نام و خانوم کانگ درحال صحبت کردن از کلینیک بیرون رفتن
و چانیول خیلی سریع حلقه ی شکنجه ی دورم رو باز کرد و ثانیه بعدی تو بغل گرمش فرو رفتم
و ناخوداگاه دوباره زیر گریه زدم
جونگین شی ، با ابهتی که همیشه ادم رو جذب خودش میکرد دورمون رو از شکنجه گرا خلوت کرد، پرده ی تخت رو کشید و خیلی نرم لب تخت دقیقا برعکس جایی که چانیول بغلم کرده بود نشست و دستی به سرم کشید
-: چطوری بچه؟
با هق ضعیفی ، دماغمو بالا کشیدم و همونطوری که نمیخواستم از چانیول جدا شم و سرم توی سینش پنهون بود غر زدم:خوب نیستم! دستم سوخته ، درد میکنه ؛ داشتن شکنجم میکردن! تازه خیلی ام گشنمه!
صدای خنده ی چانیول و جونگین شی، بلند شد و من اهمیتی ندادم که حرکتم بچگانس
برای اولین بار میخواستم فقط یه بچه ی لوس باشم که تازه پناهی پیدا کرده تا غر بزنه
ادامه دادم: احتمالا بورسیه ام لغو میشه ، سهون الان من و چانیول رو ببینه هم منو میزنه هم چانیول رو ، هم باید خسارت بدم ، که بازم سهون منو میکشه ، و بازم دستم درد میکنه ! حتی دست سالمم سوراخ سوراخ کردن درد میکنه و گشنمه! گشنمه رو قبلا گفتم یا نگفتم؟! نمیدونم!
و بازم دماغمو بالا کشیدم تا کت گرون قیمت چانیول رو کثیف نکنم
جونگین شی همونطور که دستش روی کمرم بود و اروم روی کمرم میزد گفت:گفته بودی! الان کار سهون و کریس تموم میشه و بعدش باهم میریم یه شام توپ میخوریم!و این دانشگاه و همه ی کسایی که اذیتت کردن رو هم خودم مجبور میکنم ازت معذرت خواهی کنن! سهونم با من! اون کاریتون نداره خوبه؟
سرمو از سینه چانیول دراوردم به مرد کنارم نگاه کردم ، موهام توی صورتم ریخته بود و چشمام بخاطر گریه کردن تار میدید ؛ حس میکردم مثل یه سگ خیس خورده شدم : قول میدی جونگین شی؟!
جونگین شی لبخند مهربونی زد : قول میدم
ولی بازم از حس بدم کم نشد! سهون قابل مهار نبود! وقتی میگفت نه! یعنی نه
هیچ جوره نظرش عوض نمیشد و نمیدونستم جونگین شی چیکار میتونه با داداشِ بی اعصاب من بکنه تا من و به احتمال بیشتر چانیول رو به فنا نده!
.....................................................................
🍃
🍃
Advertisement
- In Serial14 Chapters
The Daily Life of a Divine Soul
Finding himself at the verge of entering the Sea of Souls after dying a sudden and unexpected death, Leng Yu was not allowed to rest easy as he was dragged back into the world of the living by a great evil! Forcing his poor soul to become the medium that will devour two of the most powerful experts of another world! Yu is then granted a new and terrifying body that can withstand his newfound divine might by the God of the other world! Join Leng Yu as he lives a carefree life in the most brutal continent of this other world. Obtaining a Spirit Queen as his wife, exploring the world's wide array of fragrant teas as well as causing countless jaws to drop and numerous eyes to widen as he does!
8 170 - In Serial18 Chapters
The Leviathans
Humanity has taken to the stars, unfortunately we are not alone there. With humans having colonies on the Moon, Mars and above Europa the future of Humanity should be a bright one, but when tensions in the asteroid belt threaten to spark a war between China and the United States the two super powers are moments away from war. That is when they appear, near Jupiter creatures larger than anything humanity had ever thought could exist appear. Can Humanity unite in the face of this new threat? Will it be enough? Cover art was created by Wyldbob117 on worldanvil.com
8 115 - In Serial24 Chapters
Manaweaver
A hero candidate that used the rare element lightning magic was betrayed by the those he held dear and the very empire he fought to protect. Given a second chance at life, he must fight to protect those he holds dear and fight to survive another day. He would love to live a peaceful life as he grows to become a stronger but will those of the empire allow it? Thankfully with insight from his past life he has knowledge, experience, and a mage class that puts him above all others. The biggest advantage he has though is his class and the element he has access too for magic. Lightning is a strong element being ranked towards the top but could it be possible he has something even better? And, maybe...just maybe when he is strong enough he will fight to enact some change to the world. How will he achieve this in a world where one wrong look from a noble can mean death for you or your family? When spells and resources are kept by those in power, how will he get stronger? Join him on a journey that will see him traveling the world, meeting different races, and building a class never seen before as heads to the top! (First take on writing something so please be easy on me. I plan on including different elements I feel will make a good story like leveling, stats boxes, spells, reincarnation, betrayal, and so much more. I prefer to do some background building while also balancing character development to deliver a good story so be prepared. I'm planning to write this novel for a long time while also adapting and learning to become better at it. Feedback will be appreciated and if editing is needed I will do my best.) Posting Tuesday, Thursday, Saturday and possibly Sundays. Thanks from ianwest!
8 177 - In Serial19 Chapters
Naga rising (Final version)
Eshanai used to think that her life was pretty good, that the elders of her tribe of Naga sisters had their best interests at heart. But one suspiciously regular disaster after another sort of makes you question things. So when Eshanai decides to go out on the island to do the unthinkable, break some rules, and nothing terrible happens to her like the elders said it would, her questions start to multiply. What else could the elders be wrong about? Were the Naga really chosen by the spirits? And could there be other people out there, beyond their island? Follow Eshanai and some of her sisters as she tries to find a way to leave the island and comes up with increasingly creative ways to get into a certain Oni's pants. Author's note: This is not a rewrite of my original Naga rising story. It's more of a reimagining, as it contains many of the same characters and settings but will have a completely different plot. Be advised that the two are not related to one another. This should not be seen as any form of sequel or prequel story. So I have caught up to my backlog, and at first, I thought I could release a chapter once a week. That turned out to be unrealistic as I am writing in my spare time, so periods of inaction might not be uncommon. Some of the tags might not come into effect until later on in the story.
8 98 - In Serial108 Chapters
Home | The Originals
"I am a 1000 year old vampire witch hybrid living as a single mom in a supernatural infested town. I do not have the time to be involved in your family drama."Phoenix, born and raised in New Orleans, realizes she can procreate during the 21st century. After giving birth she keeps to herself until she is needed in a life or death emergency. Her life starts to change right when The Original family moves into town.Highest ranks:#1 in dovecameron#1 in klausmikaelson#1 in elijahmikaelson#1 in theoriginals #1 in kolmikaelson#5 in marcelgerard#1 in klauslovestory#1 in witch#1 in vampire#1 in hybrid#4 in theoriginals#34 in fanfictionStart: September 5, 2020Ended: July 4, 2021
8 111 - In Serial19 Chapters
Aphmau FNAF crossover
Unlike other FNAF aphmau marionette story's mine is different but you have to read to find out Kekekeke
8 132

