《chocolate and ice》part17
Advertisement
Baekhyun prov
-: این فقط یه اتفاق بود! از قصد نبود و منم معذرت خواهی کردم! پس بهم نگین که باید خسارت بدم چون نمیدم!
بالاخره بعد از حدود ۵ دقیقه نان استاپ غر زدن های خانوم یانگ و استاد راهنمام اقای نام ، وسط حرف هاشون پریدم!
.........
حدود ۱۲ دقیقه از انفجاری که درست کرده بودم میگذشت ، و من بعد ازون انفجار در ترسناک ترین قسمت دانشگاه یعنی کلینیک دانشگاه بودم!
کلینیک دانشگاه ، کلینیک آموزشیه و وقتی اونقد بدشانس باشی که به عنوان مریض اونجا بری!! میشی موش ازمایشگاهی برای اَنتِرن ها و دانشجوهای پرستاری! که البته اگه برفرض بدشانسی بیش از حد، دانشجوی همون دانشگاه هم باشی دیگه بدتر!
و من دقیقا توی همچین وضعیتی بودم!
خیلی مظلومانه روی تخت قسمت اورژانس نشسته بودم و توسط دکتر جانگ و ۴ نفر از اَنتِرن* هاش که گروه شکنجه اصلی رو تشکیل میدادن محاصرم کرده و سه چهار تا دانشجوی پرستاری هم پشت سرشون گروه شکنجه ی فرعی تر رو تشکیل داده بودن
دکتر جانگ ، دست راستم که سوخته بود و رگه های مایعِ آبی رنگ هنوزم روش خودنمایی میکرد رو مثل یه ماکتِ مدل زنده تو دستش گرفته بود و تند تند راجب مدل سوختن ، و تشخیص درجه ی سوختگی نطق میکرد و یکی از انترن های دختر تند تند یادداشت میکرد و بقیه با دقت به دست من و ناحیه ی قرمز و متورم و خونی زل زده بودن!
و هیچ کس توجه نمیکرد که دست من طوری تیر میکشید و میسوخت که کم مونده بود با زانو تو دهن دکتر جانگ بزنم و بهش یاداوری کنم که اینی که تو دستشه ماکت نیست و یه ادم بدبخت به این دست اویزوونه که داره از درد میمیره!
وسط های توضیح دادنش بود که سرو کله ی خانوم یانگ و استاد راهنمام اقای نام ، پیدا شد
و غرغرهای خانوم یانگ مداوما مثل یه تراشه داشت سرمو از داخل سوراخ میکرد!!
خانوم یانگ همش از دردسر هایی که درست میکنم داشت غر میزد و میگفت که صلاحیت بورسیه ای که گرفتم رو ندارم!
دقیقا وقتی که اومدم اعتراض کنم، با حس سوزش وحشتناک دستم با جیغ کوتاهی به سمت گروه شکنجه برگشتم و یکی از انترن های پسر رو دیدم که با گاز استریل درحال سابیدنِ!! پوستِ بدبختِ سوخته ی دست منه! و انترن دیگه ای سِرُم شست و شو رو روی دستم خالی میکنه!
با وحشت سعی کردم دستم رو بکشم که دکتر جانگ درحالی که محکم دستم رو از ارنج و کتف گرفته بود تا تکون نخورم غرید: بکهیون! نگاه کن خودتم یادبگیری! باید این پوستای سوخته از روی دستت برداشته بشه! پس انقد وول نخور!
و من بدبختانه فقط ناله ای کردم و سمت اون زنکی که هنوزم داشت غر میزد چرخیدم
حالا داشت راجب قیمت بالای اون میکروسکوپی که من انداخته بودم و ۳ تا از لنزاش رو شکسته بودم حرف میزد و میگفت که باید خسارت بدم!
خسارت بدم؟
پولش رو از کدوم گوری باید میوردم؟
خدایا سهون اگه میفهمید منو میکشت!
پس فقط وسط حرفش پریدم
-: این فقط یه اتفاق بود! از قصد نبود و منم معذرت خواهی کردم! پس بهم نگین که باید خسارت بدم چون نمیدم!
خانوم یانگ موهای فرفریِ وزش رو پشت گوشش زد و دست به سینه شد: مگه دست خودته؟ تو باید بدی! ندی نمیذارم بری
من فقط چشم هامو تو حدقه چرخوندم و خیلی بیخیال گفتم: پول ندارم بدم! میتونی تا هروقت میخوای منو اینجا نگه داری!
×: مجبورم نکن به خانوادت بگم بکهیون! فقط خودت قبول کن و به جای اینکه جوابمو بدی فقط معذرت خواهی کن
پوزخندی زدم ، خانواده؟
-: تلاشت رو بکن! هیونگم نمیاد ! اصلا جوابتم نمیده!در ضمن اون فقط یه اتفاق بود! برای یه اتفاق که خودم باهاش بیشتر صدمه دیدم چندبار عذرخواهی کنم؟
Advertisement
و به پشتیِ تخت تکیه دادم
خانوم یانگ با چشم غره ای بیرون رفت
گروه شکنجه حالا شست و شوی دست بیچاره من رو تموم کرده بودن و دکتر جانگ داشت راجب نوع بستن این زخم توضیح میداد و پماد زرد رنگِ بدبویی رو بدست اون دختری که از اول تند تند همه حرفای استاد رو توی دفتریادداشت صورتیش مینوشت داده بود تا روی دستم بماله
حرکت انگشتاش روی پوستِ کنده شده ی دستم واقعا عذاب اور بود
با ورود دوباره ی اون زن تپل و کوتاه قد ، با بدبختی چشم هام رو بستم
×: من زنگ زدم به داداشت اوه بکهیون! واقعا نمیدونم باید از دستت چیکار کنم! داداشتم برنمیداره
پوزخند زدم: دیدی گفتم! نمیاد! توام میتونی تا دلت میخواد منو اینجا نگه داری
سهون رو میشناختم ، چون از دستم عصبانی بود نمیومد و میذاشت خودم مشکلم رو حل کنم!
حقم داشت من همیشه فقط براش دردسر درست میکردم!
و دقیقا دوباره فقط بار روی دوشش شده بودم!
نه تنها کار نمیکردم که هی ام براش دردسر درست میکردم!
و باز دوباره مثه احمقا بغض کرده بودم!
ولی حق نداشتم گریه کنم نه جلوی این دانشجوهایی که جلوم بودن که از فردا باز سوژه بشم!
خانوم یانگ عصبانی جیغی زد: این اصلا معنی نمیده!! من باید برم اموزش تکلیفم رو با تو روشن کنم!
و رفت بیرون
خوب عالی شد
الان پای اموزش وسط کشیده بشه احتمال از دست دادن بورسیه ام هست! خدای من..
روی تخت سر خوردم
و غر زدم: اخ!!
و اشکی که از چشمم چکید رو زدم به حساب دردی که از پیچیدن باند سفید دور دست سوختم داشتم..!!
فقط چون بورسیه شده بودم انقد بد باهام برخورد میکردن! هرکسی دیگه جای من بود الان فقط نگران دست سوخته ی دانشجوشون بودن و اصلا خسارت مطرح نمیشد!
اما ازونجایی که من اوه بکهیون ، استاد بدبختی های دنیا بودم ، علاوه بر اینکه دستم سوزوندم باید خسارت هم میدادم چون دانشجوی بورسیه ای بودم و اندازه بقیه پول برای ترم هام نمیدادم!
(*انترن: دانشجوهای پزشکی وقتی درس های تئوری رو تموم میکنن به عنوان انترن یا همون دانشجو در بیمارستان ها به صورت عملی اموزش میبینند و تحت نظر استاد ها به درمان میپردازند )
.......
نمیدونم چقد وقت گذشته بود احتمالا یک ساعت ، بین خواب و بیداری بودم ، ناهار نخورده بودم و صبحم بخاطر دعوام با سهون صبحونه نخورده بودم و واقعا احساس ضعف داشتم
و هنوز از حالت خواب و بیداری درنیومده بودم که باز سروکله ی خانوم یانگ ، استاد نام و مسئول اموزشِ ساختمون پزشکی خانوم مین باهم اومدن و مثل فرشته ی مرگ کنار تخت وایسادن
استاد نام که مهربون تر از همه بود حرف زد: بکهیون جان ، خوبی؟باید راجب شرایط حرف بزنیم اینطوری نمیشه
کاش دست از سرم برمیداشتن! بی حوصله چشم هامو باز کردم و کمی خودمو بالا کشیدم تا به تاج تخت تکیه بدم: خوبم!بگین حرفتونو..!
خانوم مین: ولی این بچه رنگش پریده! بنظر خوب نمیاد!
و صداشو بالا برد: دکتر جانگ؟
وای نه! چرا اون مامور شکنجه رو صدا زد؟!
و فقط چند دقیقه گذشت تا دوباره دو دسته ی شکنجه جلوم ظاهر بشن
و من فقط با بدبختی ناله کردم
دکتر جانگ به انترش اشاره زد فشارمو بگیره و وقتی گفت فشارش پایینه ، فهمیدم بدبخت شدم!
مگه میشد دیگه بدبخت تر از اینم بشم؟
اره میشد
اینو وقتی فهمیدم که دکتر جانگ به گروه دانشجوهای پرستاری گفت که باید بهم سِروم بزنن تا فشارم بالا بیاد
خدایا من از امپول متنفرم و حالا باید ماکت اموزشی برای این دانشجوها هم بشم!
با ترس دستم رو عقب کشیدم و زیر پتو قایم کردم
-: نه من سروم نمیزنم!
اون موقع بود که دکتر جانگ و سه تا از دانشجوها ریختن سرم
Advertisement
و به زور میخواستن دستمو برای زدن سروم صاف نگه دارن ، منم با همه جونی که بخاطر فشار پایینم خیلی کم بود، داشتم سعی میکردم نذارم
دکتر جانگ غر زد: بس کن بکهیون! مگه بچه ای!
تقریبا جیغ زدم: نه نمیخوام سوراخ سوراخم کنین! ولم کنین!!
ولی حالا با کمک انترن های پزشکی و دکتر جانگ ، دستم محکم تو دست دکتر جانگ بود و استینم تا بالای ارنج بالا زده شده بود و دقیقا رو به روی یه دانشجوی پرستاری که انژیوکت* رو طوری دستش گرفته بود که کاملا معلوم بود تاحالا به جز روی ماکت های مصنوعی این سوزن رو تو موجود زنده فرو نکرده و حالا میخواست روی دست من امتحان کنه!
با نزدیک شدن سوزن نالیدم : نه.. ولم کنین!!
لگدی با پام پروندم
با فرو رفتن اولین بار سوزن تا ته توی دستم رگم رو پیدا نکرد و داشت سوزن رو توی دستم میچرخوند تا رگ رو پیدا کنه، اون لحظه واقعا احساس میکردم بدست نازی ها اسیر شدم و دارم توی شکنجه گاه های نازی های وحشی شکنجه میشم!
این برای من زیادی بود!
اگه انقد تنها نبودم ، اگه مامان بابا داشتم اینا اینطوری با من برخورد نمیکردن!
اونقد احساس تنهایی و بدبختی میکردم که متوجه ی ناله ی هق مانندم وقتی سوزن از دستم دراومد و دانشجوی بعدی اومد تا اون شاید بتونه رگم رو پیدا کنه ؛ نشدم
فقط هق زدم: ولم کنین توروخدا!
که همزمان با هق خفه ی من ، صدای دادی اومد
+: اینجا چه خبره؟!
که دقیقا با داد ناجیِ من ، سوزن از دستم دراومد و همه ی سرها به طرف شخصی که داد زده بود برگشت
(*توضیخ : آنژیوکت به قسمت سوزن سروم ها گفته میشه ، که قابلیت تزریق هم داره)
.........
اون حسی که وقتی میوفتی توی اب و شنا بلد نیستی ، همون دقیقه ها که داری خفه میشی ، میبینی غریق نجات به طرفت پریده و میاد و نجاتت میده!
با دیدن چهار تا مرد کت شلوار پوشیده ی قدبلند جلوی ورودی قسمت اورژانس دقیقا همون حس رو داشتم!
با دیدن قیافه ی خشم الود سهون و چانیول، بدون هیچ حرفی زدم زیرگریه
صدای عصبی سهون شنیده شد: قضیه چیه؟!
........
...........
Author prov
فلش بک دو ساعت قبل
چانیول بعد از قطع کردن تماس ، کتش رو برداشت و به سرعت به سمت اسانسور پرواز کرد و دقیقا وقتی که منتظر بود تا اسانسور برسه ،
مغزش بهش یاداوری کرد که الان اگه بدون اطلاع سهون دنبال بکهیون بره ، فقط همه چی رو خراب تر میکنه!
عصبی دستی لای موهاش کشید و به سرعت سمت میز سوهو دوید: سهون کوش؟
سوهو شونه ای انداخت بالا: از اون موقع که رفت بایگانی ندیدمش.. باید بایگانی باشه دیگه..
چانیول به سرعت سمت اسانسور رفت تا دنبال سهون بگرده
بکهیون دستش رو سوزونده بود و دل چانیول داشت مثل سیر و سرکه می جوشید
با رسیدن به طبقه منفی یک ؛ به سرعت سمت بخش شعبه ی سئول دوید و دورتادور رو با استرس نگاه میکرد ؛ سهون نبود ،
به جاش کریس رو دید که به میز منشی خانومِ مسئول بایگانی تکیه داده و داره اروم حرف میزنه و میخنده
چانیول صداش زد: کریس؟
کریس خنده ی کوتاهش رو تموم کرد و سمت صدا چرخید: اوهوع.. چانیول؟ اینجا چیکار میکنی؟
چانیول بازوی کریس رو گرفت و کشیدش سمت اسانسور: تو سهون رو ندیدی؟
کریس یه ابروشو بالا انداخت: چیکارش داری؟
_: مهمه کریس ؛ فقط بگو دیدیش؟!
کریس وارد اسانسور شد و طبقه ۱۱ رو زد: پیش جونگینه.. جونگین میخواست باهاش حرف بزنه!
چانیول با شنیدن این حرف به دیوار اسانسور تکیه داد: وای خدای من! به جونگین گفتم کاریش نداشته باشه!
کریس که از واکنش چانیول خندش گرفته بود ، سعی کرد خندش رو بخوره و موفق هم بود ! قطعا جونگین کار باهاش داشت ولی نه اینکه بخواد بخاطر کتک خوردن چانیول حرفی بزنه بیشتر انگار که الان درحال خوردن یا سکس با سهون باشه احتمال بهتری بود ازینکه جونگین بخواد سهون رو توبیخ کنه!
با ایستادن اسانسور در طبقه ی ۱۱ چانیول به سرعت خارج شد: کجان کریس؟
کریس که احتمال میداد اگه چانیول با همین شدت بخواد به سرعت پیش جونگین و سهون بره ؛ به قطع با دیدن صحنه ی سکس هیونگ و دوستش سکته ی مغزی کنه و فلج بشه خیلی زیاده ، سعی کرد سرعت چانیول رو کم کنه: هی هی چانیول اروم باش! بیا دنبال من
و سعی کرد جلوتر از چانیول حرکت کنه و با دیدن اتاق کنفرانس فقط دعا کرد اونی که فکر میکنه اتفاق نیوفته و چون هیچ چاره ی دیگه ای نمیدید ، یهو با سرعت شروع به دویدن کرد و قبل اینکه چانیول بتونه برسه محکم خودشو به در زد و در رو باز کرد و داد زد: چانیول اینجاس!
چانیول با حرکت یهویی کریس شوک زده به سرعت دنبالش دوید و با خشک شدن کریس جلوی در محکم به کریس خورد و باعث شد هردو با اخ بلندی توی اتاق سکندری بخورن
.......
فلش بک ، ۲ دقیقه قبل از تصادف
سهون کروات جونگین رو گرفت و کشیدش جلو: میخوام برات ساک بزنم بده؟
جونگین خندش گرفت: بعدشم حتما میخوای بکنیم؟!
سهون سرشو به معنای اره تکون داد
جونگین خندید: دیوث!!
و قبل اینکه لب سهون رو برای یه بوسه ی دیگه تو دهنش بکشه ، چیزی محکم به در خورد و بعد در باز شد و کریس داد زد: چانیول اینجاس!
و بعد با دیدن اینکه سهون و جونگین هردو مرتب و لباس پوشیده به طرفش برگشتن همونجا خشکش زد
هنوز جونگین و سهون نتونسته بودن ورود یهویی کریس رو تحلیل کنن که شخصی محکم به کریس خورد و هردو تو اتاق سکندری خوردن
جونگین با چشمای گشاد شده به چانیول که پیشونیش رو گرفته بود و با نگرانی به سهون و جونگین نگاه میکرد نگاه کرد: یول؟!
سهون به میز پشتش تکیه داد و دست به سینه شد: چه مرگتونه؟!
کریس کتفشو گرفت و با خشم غرید : لعنت بهتون
چانیول نگران بود : هیونگ؟! با سهون چیکار داشتی؟
.........
.............
سهون غرید: این بچه..! خدای من!
چانیول به معنای کمک به جونگین نگاه کرد و بعد با نگرانی به سهون نگاه کرد:باید..ب بریم دنبالش!!
سهون اخم کرد و دستشو دراز کرد تا گوشیش رو از چانیول بگیره : لازم نکرده.. هیچ کی نمیره!
تو بری؟ تو چانیول؟! مگه..
ادامه ی حرفش رو با چشم غره ی جونگین خورد ، و چشم هاشو تو حدقه چرخوند
سهون گوشی رو تو جیب کتش انداخت و خواست به سمت در بره که چانیول ناخوداگاه از جا پرید: یعنی چی؟! بکهیون الان معلوم نیست چه بلایی سر خودش اورده.. بعد میگی هیچکی نره دنبالش؟!
تو نری من میرم!
سهون عصبی سمت چانیول رفت: وات د فاک؟ داداش منه اصلا به تو مربوط نیست
جونگین سریع بین سهون و چانیول قرار گرفت و با دستش که روی سینه ی سهون بود با اخمی کمی عقب هولش داد
-: بسه.. !
و به چانیول چشم غره ای رفت: ساکت شین دو دقیقه!
و دوباره طرف سهون چرخید: الان یک ساعت این همه حرف زدم برای ترک دیوار داشتم حرف میزدم؟!
سهون نفسشو با صدا خارج کرد و دست به سینه شد
جونگین همونطور که وسط اون دوتا بود ادامه داد: باید رفت دنبال اون بچه! نمیشه ولش کرد که
چانیول سریع ادامه داد: من میرم
سهون: تو غلط کردی!
جونگین باز به سهون چشم غره رفت: این یعنی چی سهون؟!
کریس دستاشو بهم کوبید و توجه هارو به خودش جلب کرد: وقتی به نتیجه نمیرسین ، بیاین باهم بریم دنبالش؟! هوم؟
باور کن جونگین باید باشی تا سهون داداشت رو تیکه پاره نکنه!
و رو به سهون کرد: اون بچه رو نباید ول کنی به امون خدا..! پس کوتاه بیا آیس من!
......
..........
Baekhyun prov
زمان حال
و حالا با صدای داد سهون و دیدن تنها ادمایی که تو زندگی میشناختم و دوسشون داشتم ؛ برای اولین بار ، احساس پناه داشتن کس و کار داشتن و البته قدرت داشتن رو حس میکردم!
سهون و مردی که نمیشناختمش و خیلی قدبلند بود با مسئول اموزش و استاد نام و خانوم کانگ درحال صحبت کردن از کلینیک بیرون رفتن
و چانیول خیلی سریع حلقه ی شکنجه ی دورم رو باز کرد و ثانیه بعدی تو بغل گرمش فرو رفتم
و ناخوداگاه دوباره زیر گریه زدم
جونگین شی ، با ابهتی که همیشه ادم رو جذب خودش میکرد دورمون رو از شکنجه گرا خلوت کرد، پرده ی تخت رو کشید و خیلی نرم لب تخت دقیقا برعکس جایی که چانیول بغلم کرده بود نشست و دستی به سرم کشید
-: چطوری بچه؟
با هق ضعیفی ، دماغمو بالا کشیدم و همونطوری که نمیخواستم از چانیول جدا شم و سرم توی سینش پنهون بود غر زدم:خوب نیستم! دستم سوخته ، درد میکنه ؛ داشتن شکنجم میکردن! تازه خیلی ام گشنمه!
صدای خنده ی چانیول و جونگین شی، بلند شد و من اهمیتی ندادم که حرکتم بچگانس
برای اولین بار میخواستم فقط یه بچه ی لوس باشم که تازه پناهی پیدا کرده تا غر بزنه
ادامه دادم: احتمالا بورسیه ام لغو میشه ، سهون الان من و چانیول رو ببینه هم منو میزنه هم چانیول رو ، هم باید خسارت بدم ، که بازم سهون منو میکشه ، و بازم دستم درد میکنه ! حتی دست سالمم سوراخ سوراخ کردن درد میکنه و گشنمه! گشنمه رو قبلا گفتم یا نگفتم؟! نمیدونم!
و بازم دماغمو بالا کشیدم تا کت گرون قیمت چانیول رو کثیف نکنم
جونگین شی همونطور که دستش روی کمرم بود و اروم روی کمرم میزد گفت:گفته بودی! الان کار سهون و کریس تموم میشه و بعدش باهم میریم یه شام توپ میخوریم!و این دانشگاه و همه ی کسایی که اذیتت کردن رو هم خودم مجبور میکنم ازت معذرت خواهی کنن! سهونم با من! اون کاریتون نداره خوبه؟
سرمو از سینه چانیول دراوردم به مرد کنارم نگاه کردم ، موهام توی صورتم ریخته بود و چشمام بخاطر گریه کردن تار میدید ؛ حس میکردم مثل یه سگ خیس خورده شدم : قول میدی جونگین شی؟!
جونگین شی لبخند مهربونی زد : قول میدم
ولی بازم از حس بدم کم نشد! سهون قابل مهار نبود! وقتی میگفت نه! یعنی نه
هیچ جوره نظرش عوض نمیشد و نمیدونستم جونگین شی چیکار میتونه با داداشِ بی اعصاب من بکنه تا من و به احتمال بیشتر چانیول رو به فنا نده!
.....................................................................
🍃
🍃
Advertisement
- In Serial87 Chapters
The Last Man Standing
In the far off future a lone sentient weapon survives the horrors of a war and finds himself without purpose. This is the tale of Mentuc as he struggles to find a new path of life, alongside the aid of his beloved wife. Of course, the past has a way of not letting go and history is always written by the victors... An interactive story where we follow the life of Mentuc both in his present day life as a married civilian and his past as the commander of the infamous Genesis Battalion, an entire unit made up of nothing but biological sentient weapons that made nations tremble. Follow the tale of the Empire's galactic showdown with the genocidal Kra'lagh race as betrayal and desperation rage all across, while his wife tries to mend the wounds that years of war and the loss of all he knew and cared for have left him, with one enigmatic and problematic exception. The first (currently being written) focuses on Mentuc's origins, Operation Angry Comet and a smaller part of the present.
8 165 - In Serial76 Chapters
OASIS CORE
A dead world. A dungeon core that brings rain and life. A god of war that wants to rule over the ruins forever. OASIS CORE. An eternal thank you to Vitaly S Alexius for the amazing cover.
8 341 - In Serial8 Chapters
PKKer
3 years after The Shift, Marcus is trying to live as normal of a life as he can. With his wife, Rei, he's now living in a small hamlet far out on the frontier. Life is peaceful, but the secrets Marcus has been keeping from his wife are catching up to him. Will she learn who her husband really is in time, or will those chasing him catch up first? New Summary is being worked on. This one is kinda maybe just a little bit very bad.
8 214 - In Serial41 Chapters
I'm Just a Nameless Side Character in a Vampire Romance Novel
I cried myself asleep after reading the ending to the "Rose and its Thorns" only to wake up as a nameless side character that dies before the novel even begins! Rose and its Thorns is popular webnovel about Julia, the female lead who is sold by her evil stepmother as bride candidate of the Rose Empire. It's a powerful but notorious Empire ruled by Vampires and populated by all the non human races of the world. In the end she had her happily ever after with the crown prince of the Empire, but Eclis, the Grand Duke and the second male lead dies with a broken heart. The novel updated nearly every week and I read it as it published for 3 years! I don't know how I got here but I'm going to thoroughly enjoy myself in this world and correct this novel to the ending Eclis deserves! Release schedule: Wednesday, Saturday at 2:30pm PST
8 231 - In Serial12 Chapters
Necromage
Dan is your average worker who managed to get his hands on the a VR helmet for the newest game, Eternium. He finds himself in way over his head as everything is deadly down to the smallest Rabbit. Join Dan in his adventures through this fantasy world! This is an offshoot to my other series, Bunnymancer. This story will focus on what if Dan went down a different path and became a Necromancer instead of a Bunnymancer. The story will be a little darker and the first six chapters will be the same. Past that though we will get into a new plotline, though if you've already read through bunnymancer I would suggest starting at chapter 7 when reading through this. This is a book within the Completionist Chronicles Universe. I was given permission to make this as long as I did not publish it as an official Mountain Dale Press work or sell it for money.
8 126 - In Serial12 Chapters
13/Stefanielle
A love story between Danielle and Stefania.smut warning
8 103

