《chocolate and ice》part17
Advertisement
Baekhyun prov
-: این فقط یه اتفاق بود! از قصد نبود و منم معذرت خواهی کردم! پس بهم نگین که باید خسارت بدم چون نمیدم!
بالاخره بعد از حدود ۵ دقیقه نان استاپ غر زدن های خانوم یانگ و استاد راهنمام اقای نام ، وسط حرف هاشون پریدم!
.........
حدود ۱۲ دقیقه از انفجاری که درست کرده بودم میگذشت ، و من بعد ازون انفجار در ترسناک ترین قسمت دانشگاه یعنی کلینیک دانشگاه بودم!
کلینیک دانشگاه ، کلینیک آموزشیه و وقتی اونقد بدشانس باشی که به عنوان مریض اونجا بری!! میشی موش ازمایشگاهی برای اَنتِرن ها و دانشجوهای پرستاری! که البته اگه برفرض بدشانسی بیش از حد، دانشجوی همون دانشگاه هم باشی دیگه بدتر!
و من دقیقا توی همچین وضعیتی بودم!
خیلی مظلومانه روی تخت قسمت اورژانس نشسته بودم و توسط دکتر جانگ و ۴ نفر از اَنتِرن* هاش که گروه شکنجه اصلی رو تشکیل میدادن محاصرم کرده و سه چهار تا دانشجوی پرستاری هم پشت سرشون گروه شکنجه ی فرعی تر رو تشکیل داده بودن
دکتر جانگ ، دست راستم که سوخته بود و رگه های مایعِ آبی رنگ هنوزم روش خودنمایی میکرد رو مثل یه ماکتِ مدل زنده تو دستش گرفته بود و تند تند راجب مدل سوختن ، و تشخیص درجه ی سوختگی نطق میکرد و یکی از انترن های دختر تند تند یادداشت میکرد و بقیه با دقت به دست من و ناحیه ی قرمز و متورم و خونی زل زده بودن!
و هیچ کس توجه نمیکرد که دست من طوری تیر میکشید و میسوخت که کم مونده بود با زانو تو دهن دکتر جانگ بزنم و بهش یاداوری کنم که اینی که تو دستشه ماکت نیست و یه ادم بدبخت به این دست اویزوونه که داره از درد میمیره!
وسط های توضیح دادنش بود که سرو کله ی خانوم یانگ و استاد راهنمام اقای نام ، پیدا شد
و غرغرهای خانوم یانگ مداوما مثل یه تراشه داشت سرمو از داخل سوراخ میکرد!!
خانوم یانگ همش از دردسر هایی که درست میکنم داشت غر میزد و میگفت که صلاحیت بورسیه ای که گرفتم رو ندارم!
دقیقا وقتی که اومدم اعتراض کنم، با حس سوزش وحشتناک دستم با جیغ کوتاهی به سمت گروه شکنجه برگشتم و یکی از انترن های پسر رو دیدم که با گاز استریل درحال سابیدنِ!! پوستِ بدبختِ سوخته ی دست منه! و انترن دیگه ای سِرُم شست و شو رو روی دستم خالی میکنه!
با وحشت سعی کردم دستم رو بکشم که دکتر جانگ درحالی که محکم دستم رو از ارنج و کتف گرفته بود تا تکون نخورم غرید: بکهیون! نگاه کن خودتم یادبگیری! باید این پوستای سوخته از روی دستت برداشته بشه! پس انقد وول نخور!
و من بدبختانه فقط ناله ای کردم و سمت اون زنکی که هنوزم داشت غر میزد چرخیدم
حالا داشت راجب قیمت بالای اون میکروسکوپی که من انداخته بودم و ۳ تا از لنزاش رو شکسته بودم حرف میزد و میگفت که باید خسارت بدم!
خسارت بدم؟
پولش رو از کدوم گوری باید میوردم؟
خدایا سهون اگه میفهمید منو میکشت!
پس فقط وسط حرفش پریدم
-: این فقط یه اتفاق بود! از قصد نبود و منم معذرت خواهی کردم! پس بهم نگین که باید خسارت بدم چون نمیدم!
خانوم یانگ موهای فرفریِ وزش رو پشت گوشش زد و دست به سینه شد: مگه دست خودته؟ تو باید بدی! ندی نمیذارم بری
من فقط چشم هامو تو حدقه چرخوندم و خیلی بیخیال گفتم: پول ندارم بدم! میتونی تا هروقت میخوای منو اینجا نگه داری!
×: مجبورم نکن به خانوادت بگم بکهیون! فقط خودت قبول کن و به جای اینکه جوابمو بدی فقط معذرت خواهی کن
پوزخندی زدم ، خانواده؟
-: تلاشت رو بکن! هیونگم نمیاد ! اصلا جوابتم نمیده!در ضمن اون فقط یه اتفاق بود! برای یه اتفاق که خودم باهاش بیشتر صدمه دیدم چندبار عذرخواهی کنم؟
Advertisement
و به پشتیِ تخت تکیه دادم
خانوم یانگ با چشم غره ای بیرون رفت
گروه شکنجه حالا شست و شوی دست بیچاره من رو تموم کرده بودن و دکتر جانگ داشت راجب نوع بستن این زخم توضیح میداد و پماد زرد رنگِ بدبویی رو بدست اون دختری که از اول تند تند همه حرفای استاد رو توی دفتریادداشت صورتیش مینوشت داده بود تا روی دستم بماله
حرکت انگشتاش روی پوستِ کنده شده ی دستم واقعا عذاب اور بود
با ورود دوباره ی اون زن تپل و کوتاه قد ، با بدبختی چشم هام رو بستم
×: من زنگ زدم به داداشت اوه بکهیون! واقعا نمیدونم باید از دستت چیکار کنم! داداشتم برنمیداره
پوزخند زدم: دیدی گفتم! نمیاد! توام میتونی تا دلت میخواد منو اینجا نگه داری
سهون رو میشناختم ، چون از دستم عصبانی بود نمیومد و میذاشت خودم مشکلم رو حل کنم!
حقم داشت من همیشه فقط براش دردسر درست میکردم!
و دقیقا دوباره فقط بار روی دوشش شده بودم!
نه تنها کار نمیکردم که هی ام براش دردسر درست میکردم!
و باز دوباره مثه احمقا بغض کرده بودم!
ولی حق نداشتم گریه کنم نه جلوی این دانشجوهایی که جلوم بودن که از فردا باز سوژه بشم!
خانوم یانگ عصبانی جیغی زد: این اصلا معنی نمیده!! من باید برم اموزش تکلیفم رو با تو روشن کنم!
و رفت بیرون
خوب عالی شد
الان پای اموزش وسط کشیده بشه احتمال از دست دادن بورسیه ام هست! خدای من..
روی تخت سر خوردم
و غر زدم: اخ!!
و اشکی که از چشمم چکید رو زدم به حساب دردی که از پیچیدن باند سفید دور دست سوختم داشتم..!!
فقط چون بورسیه شده بودم انقد بد باهام برخورد میکردن! هرکسی دیگه جای من بود الان فقط نگران دست سوخته ی دانشجوشون بودن و اصلا خسارت مطرح نمیشد!
اما ازونجایی که من اوه بکهیون ، استاد بدبختی های دنیا بودم ، علاوه بر اینکه دستم سوزوندم باید خسارت هم میدادم چون دانشجوی بورسیه ای بودم و اندازه بقیه پول برای ترم هام نمیدادم!
(*انترن: دانشجوهای پزشکی وقتی درس های تئوری رو تموم میکنن به عنوان انترن یا همون دانشجو در بیمارستان ها به صورت عملی اموزش میبینند و تحت نظر استاد ها به درمان میپردازند )
.......
نمیدونم چقد وقت گذشته بود احتمالا یک ساعت ، بین خواب و بیداری بودم ، ناهار نخورده بودم و صبحم بخاطر دعوام با سهون صبحونه نخورده بودم و واقعا احساس ضعف داشتم
و هنوز از حالت خواب و بیداری درنیومده بودم که باز سروکله ی خانوم یانگ ، استاد نام و مسئول اموزشِ ساختمون پزشکی خانوم مین باهم اومدن و مثل فرشته ی مرگ کنار تخت وایسادن
استاد نام که مهربون تر از همه بود حرف زد: بکهیون جان ، خوبی؟باید راجب شرایط حرف بزنیم اینطوری نمیشه
کاش دست از سرم برمیداشتن! بی حوصله چشم هامو باز کردم و کمی خودمو بالا کشیدم تا به تاج تخت تکیه بدم: خوبم!بگین حرفتونو..!
خانوم مین: ولی این بچه رنگش پریده! بنظر خوب نمیاد!
و صداشو بالا برد: دکتر جانگ؟
وای نه! چرا اون مامور شکنجه رو صدا زد؟!
و فقط چند دقیقه گذشت تا دوباره دو دسته ی شکنجه جلوم ظاهر بشن
و من فقط با بدبختی ناله کردم
دکتر جانگ به انترش اشاره زد فشارمو بگیره و وقتی گفت فشارش پایینه ، فهمیدم بدبخت شدم!
مگه میشد دیگه بدبخت تر از اینم بشم؟
اره میشد
اینو وقتی فهمیدم که دکتر جانگ به گروه دانشجوهای پرستاری گفت که باید بهم سِروم بزنن تا فشارم بالا بیاد
خدایا من از امپول متنفرم و حالا باید ماکت اموزشی برای این دانشجوها هم بشم!
با ترس دستم رو عقب کشیدم و زیر پتو قایم کردم
-: نه من سروم نمیزنم!
اون موقع بود که دکتر جانگ و سه تا از دانشجوها ریختن سرم
Advertisement
و به زور میخواستن دستمو برای زدن سروم صاف نگه دارن ، منم با همه جونی که بخاطر فشار پایینم خیلی کم بود، داشتم سعی میکردم نذارم
دکتر جانگ غر زد: بس کن بکهیون! مگه بچه ای!
تقریبا جیغ زدم: نه نمیخوام سوراخ سوراخم کنین! ولم کنین!!
ولی حالا با کمک انترن های پزشکی و دکتر جانگ ، دستم محکم تو دست دکتر جانگ بود و استینم تا بالای ارنج بالا زده شده بود و دقیقا رو به روی یه دانشجوی پرستاری که انژیوکت* رو طوری دستش گرفته بود که کاملا معلوم بود تاحالا به جز روی ماکت های مصنوعی این سوزن رو تو موجود زنده فرو نکرده و حالا میخواست روی دست من امتحان کنه!
با نزدیک شدن سوزن نالیدم : نه.. ولم کنین!!
لگدی با پام پروندم
با فرو رفتن اولین بار سوزن تا ته توی دستم رگم رو پیدا نکرد و داشت سوزن رو توی دستم میچرخوند تا رگ رو پیدا کنه، اون لحظه واقعا احساس میکردم بدست نازی ها اسیر شدم و دارم توی شکنجه گاه های نازی های وحشی شکنجه میشم!
این برای من زیادی بود!
اگه انقد تنها نبودم ، اگه مامان بابا داشتم اینا اینطوری با من برخورد نمیکردن!
اونقد احساس تنهایی و بدبختی میکردم که متوجه ی ناله ی هق مانندم وقتی سوزن از دستم دراومد و دانشجوی بعدی اومد تا اون شاید بتونه رگم رو پیدا کنه ؛ نشدم
فقط هق زدم: ولم کنین توروخدا!
که همزمان با هق خفه ی من ، صدای دادی اومد
+: اینجا چه خبره؟!
که دقیقا با داد ناجیِ من ، سوزن از دستم دراومد و همه ی سرها به طرف شخصی که داد زده بود برگشت
(*توضیخ : آنژیوکت به قسمت سوزن سروم ها گفته میشه ، که قابلیت تزریق هم داره)
.........
اون حسی که وقتی میوفتی توی اب و شنا بلد نیستی ، همون دقیقه ها که داری خفه میشی ، میبینی غریق نجات به طرفت پریده و میاد و نجاتت میده!
با دیدن چهار تا مرد کت شلوار پوشیده ی قدبلند جلوی ورودی قسمت اورژانس دقیقا همون حس رو داشتم!
با دیدن قیافه ی خشم الود سهون و چانیول، بدون هیچ حرفی زدم زیرگریه
صدای عصبی سهون شنیده شد: قضیه چیه؟!
........
...........
Author prov
فلش بک دو ساعت قبل
چانیول بعد از قطع کردن تماس ، کتش رو برداشت و به سرعت به سمت اسانسور پرواز کرد و دقیقا وقتی که منتظر بود تا اسانسور برسه ،
مغزش بهش یاداوری کرد که الان اگه بدون اطلاع سهون دنبال بکهیون بره ، فقط همه چی رو خراب تر میکنه!
عصبی دستی لای موهاش کشید و به سرعت سمت میز سوهو دوید: سهون کوش؟
سوهو شونه ای انداخت بالا: از اون موقع که رفت بایگانی ندیدمش.. باید بایگانی باشه دیگه..
چانیول به سرعت سمت اسانسور رفت تا دنبال سهون بگرده
بکهیون دستش رو سوزونده بود و دل چانیول داشت مثل سیر و سرکه می جوشید
با رسیدن به طبقه منفی یک ؛ به سرعت سمت بخش شعبه ی سئول دوید و دورتادور رو با استرس نگاه میکرد ؛ سهون نبود ،
به جاش کریس رو دید که به میز منشی خانومِ مسئول بایگانی تکیه داده و داره اروم حرف میزنه و میخنده
چانیول صداش زد: کریس؟
کریس خنده ی کوتاهش رو تموم کرد و سمت صدا چرخید: اوهوع.. چانیول؟ اینجا چیکار میکنی؟
چانیول بازوی کریس رو گرفت و کشیدش سمت اسانسور: تو سهون رو ندیدی؟
کریس یه ابروشو بالا انداخت: چیکارش داری؟
_: مهمه کریس ؛ فقط بگو دیدیش؟!
کریس وارد اسانسور شد و طبقه ۱۱ رو زد: پیش جونگینه.. جونگین میخواست باهاش حرف بزنه!
چانیول با شنیدن این حرف به دیوار اسانسور تکیه داد: وای خدای من! به جونگین گفتم کاریش نداشته باشه!
کریس که از واکنش چانیول خندش گرفته بود ، سعی کرد خندش رو بخوره و موفق هم بود ! قطعا جونگین کار باهاش داشت ولی نه اینکه بخواد بخاطر کتک خوردن چانیول حرفی بزنه بیشتر انگار که الان درحال خوردن یا سکس با سهون باشه احتمال بهتری بود ازینکه جونگین بخواد سهون رو توبیخ کنه!
با ایستادن اسانسور در طبقه ی ۱۱ چانیول به سرعت خارج شد: کجان کریس؟
کریس که احتمال میداد اگه چانیول با همین شدت بخواد به سرعت پیش جونگین و سهون بره ؛ به قطع با دیدن صحنه ی سکس هیونگ و دوستش سکته ی مغزی کنه و فلج بشه خیلی زیاده ، سعی کرد سرعت چانیول رو کم کنه: هی هی چانیول اروم باش! بیا دنبال من
و سعی کرد جلوتر از چانیول حرکت کنه و با دیدن اتاق کنفرانس فقط دعا کرد اونی که فکر میکنه اتفاق نیوفته و چون هیچ چاره ی دیگه ای نمیدید ، یهو با سرعت شروع به دویدن کرد و قبل اینکه چانیول بتونه برسه محکم خودشو به در زد و در رو باز کرد و داد زد: چانیول اینجاس!
چانیول با حرکت یهویی کریس شوک زده به سرعت دنبالش دوید و با خشک شدن کریس جلوی در محکم به کریس خورد و باعث شد هردو با اخ بلندی توی اتاق سکندری بخورن
.......
فلش بک ، ۲ دقیقه قبل از تصادف
سهون کروات جونگین رو گرفت و کشیدش جلو: میخوام برات ساک بزنم بده؟
جونگین خندش گرفت: بعدشم حتما میخوای بکنیم؟!
سهون سرشو به معنای اره تکون داد
جونگین خندید: دیوث!!
و قبل اینکه لب سهون رو برای یه بوسه ی دیگه تو دهنش بکشه ، چیزی محکم به در خورد و بعد در باز شد و کریس داد زد: چانیول اینجاس!
و بعد با دیدن اینکه سهون و جونگین هردو مرتب و لباس پوشیده به طرفش برگشتن همونجا خشکش زد
هنوز جونگین و سهون نتونسته بودن ورود یهویی کریس رو تحلیل کنن که شخصی محکم به کریس خورد و هردو تو اتاق سکندری خوردن
جونگین با چشمای گشاد شده به چانیول که پیشونیش رو گرفته بود و با نگرانی به سهون و جونگین نگاه میکرد نگاه کرد: یول؟!
سهون به میز پشتش تکیه داد و دست به سینه شد: چه مرگتونه؟!
کریس کتفشو گرفت و با خشم غرید : لعنت بهتون
چانیول نگران بود : هیونگ؟! با سهون چیکار داشتی؟
.........
.............
سهون غرید: این بچه..! خدای من!
چانیول به معنای کمک به جونگین نگاه کرد و بعد با نگرانی به سهون نگاه کرد:باید..ب بریم دنبالش!!
سهون اخم کرد و دستشو دراز کرد تا گوشیش رو از چانیول بگیره : لازم نکرده.. هیچ کی نمیره!
تو بری؟ تو چانیول؟! مگه..
ادامه ی حرفش رو با چشم غره ی جونگین خورد ، و چشم هاشو تو حدقه چرخوند
سهون گوشی رو تو جیب کتش انداخت و خواست به سمت در بره که چانیول ناخوداگاه از جا پرید: یعنی چی؟! بکهیون الان معلوم نیست چه بلایی سر خودش اورده.. بعد میگی هیچکی نره دنبالش؟!
تو نری من میرم!
سهون عصبی سمت چانیول رفت: وات د فاک؟ داداش منه اصلا به تو مربوط نیست
جونگین سریع بین سهون و چانیول قرار گرفت و با دستش که روی سینه ی سهون بود با اخمی کمی عقب هولش داد
-: بسه.. !
و به چانیول چشم غره ای رفت: ساکت شین دو دقیقه!
و دوباره طرف سهون چرخید: الان یک ساعت این همه حرف زدم برای ترک دیوار داشتم حرف میزدم؟!
سهون نفسشو با صدا خارج کرد و دست به سینه شد
جونگین همونطور که وسط اون دوتا بود ادامه داد: باید رفت دنبال اون بچه! نمیشه ولش کرد که
چانیول سریع ادامه داد: من میرم
سهون: تو غلط کردی!
جونگین باز به سهون چشم غره رفت: این یعنی چی سهون؟!
کریس دستاشو بهم کوبید و توجه هارو به خودش جلب کرد: وقتی به نتیجه نمیرسین ، بیاین باهم بریم دنبالش؟! هوم؟
باور کن جونگین باید باشی تا سهون داداشت رو تیکه پاره نکنه!
و رو به سهون کرد: اون بچه رو نباید ول کنی به امون خدا..! پس کوتاه بیا آیس من!
......
..........
Baekhyun prov
زمان حال
و حالا با صدای داد سهون و دیدن تنها ادمایی که تو زندگی میشناختم و دوسشون داشتم ؛ برای اولین بار ، احساس پناه داشتن کس و کار داشتن و البته قدرت داشتن رو حس میکردم!
سهون و مردی که نمیشناختمش و خیلی قدبلند بود با مسئول اموزش و استاد نام و خانوم کانگ درحال صحبت کردن از کلینیک بیرون رفتن
و چانیول خیلی سریع حلقه ی شکنجه ی دورم رو باز کرد و ثانیه بعدی تو بغل گرمش فرو رفتم
و ناخوداگاه دوباره زیر گریه زدم
جونگین شی ، با ابهتی که همیشه ادم رو جذب خودش میکرد دورمون رو از شکنجه گرا خلوت کرد، پرده ی تخت رو کشید و خیلی نرم لب تخت دقیقا برعکس جایی که چانیول بغلم کرده بود نشست و دستی به سرم کشید
-: چطوری بچه؟
با هق ضعیفی ، دماغمو بالا کشیدم و همونطوری که نمیخواستم از چانیول جدا شم و سرم توی سینش پنهون بود غر زدم:خوب نیستم! دستم سوخته ، درد میکنه ؛ داشتن شکنجم میکردن! تازه خیلی ام گشنمه!
صدای خنده ی چانیول و جونگین شی، بلند شد و من اهمیتی ندادم که حرکتم بچگانس
برای اولین بار میخواستم فقط یه بچه ی لوس باشم که تازه پناهی پیدا کرده تا غر بزنه
ادامه دادم: احتمالا بورسیه ام لغو میشه ، سهون الان من و چانیول رو ببینه هم منو میزنه هم چانیول رو ، هم باید خسارت بدم ، که بازم سهون منو میکشه ، و بازم دستم درد میکنه ! حتی دست سالمم سوراخ سوراخ کردن درد میکنه و گشنمه! گشنمه رو قبلا گفتم یا نگفتم؟! نمیدونم!
و بازم دماغمو بالا کشیدم تا کت گرون قیمت چانیول رو کثیف نکنم
جونگین شی همونطور که دستش روی کمرم بود و اروم روی کمرم میزد گفت:گفته بودی! الان کار سهون و کریس تموم میشه و بعدش باهم میریم یه شام توپ میخوریم!و این دانشگاه و همه ی کسایی که اذیتت کردن رو هم خودم مجبور میکنم ازت معذرت خواهی کنن! سهونم با من! اون کاریتون نداره خوبه؟
سرمو از سینه چانیول دراوردم به مرد کنارم نگاه کردم ، موهام توی صورتم ریخته بود و چشمام بخاطر گریه کردن تار میدید ؛ حس میکردم مثل یه سگ خیس خورده شدم : قول میدی جونگین شی؟!
جونگین شی لبخند مهربونی زد : قول میدم
ولی بازم از حس بدم کم نشد! سهون قابل مهار نبود! وقتی میگفت نه! یعنی نه
هیچ جوره نظرش عوض نمیشد و نمیدونستم جونگین شی چیکار میتونه با داداشِ بی اعصاب من بکنه تا من و به احتمال بیشتر چانیول رو به فنا نده!
.....................................................................
🍃
🍃
Advertisement
- In Serial35 Chapters
Omni-System User
It is said when the omni system descends a new legend will rise. Lefu Delano awoke after being struck to discover the system has descend onto him. Now along with the system can he rise to the top, but the will the creatures in the dark allow it? Chapter release will be Thursdays and Saturdays Please note that this is a rough draft Each chapters will be around 1.7k to 2k word in length. I do not own the cover and currently looking for a new one,
8 177 - In Serial12 Chapters
A festering world
A story about the apparition of the system on Earth, and the adventures of John on a festering world. Contain a lot of mythological figures like the four horsemen, eldritchs and a shitload of gods. Warning: This is my first story and English is not my native language so the story will probably be bad but I will try to improve. I write this story for fun, there is currently no release schedule.
8 98 - In Serial10 Chapters
Space Knight
In a universe where technology and magic co-exist, Nicholas Lyons desires one thing: to serve his queen as a Space Knight in the Royal Trident Forces. But when his final mission as an Academy cadet goes horribly wrong, Nicholas discovers he possesses illegal magical abilities that grant him power far beyond that of a normal man, knight, or mage.When a clandestine assignment lands Nicholas on the worst starship in the kingdom’s fleet, he finds a motley crew of warriors hiding their own terrible secret. Death and betrayal lurk around every corner, and Nicholas finds himself torn between his loyalties to his new crew, or the oath he swore to his queen.
8 119 - In Serial36 Chapters
Tainted Scorpion
Tainted Scorpion: Let me just warn you all now, if you are expecting a story where the protagonist is a pacifist then my tainted pages aren’t for your weak eyes to peruse. I’m a bad girl who loves eating strong men all night long. As for the women, they are appetizers for my bloodthirsty gluttony. The children, tsk, they can't even arouse the hairs on my golden va-jay-jay. Pain is my forte and pleasure is my game. If you wish for someone to be killed then just say my name. As long as you supply my tank-account with ample amount of water, I will kill your wife and husband even your lovely daughter. I exist solely to fulfil my twisted clients’ desires. You can find my contact info at the end of the story. Please don’t bother me if you’re not serious about somebody dying. Otherwise, I might have to assassinate all you readers. (Link to Discord) https://discord.gg/XqY4JAfhcd (Author’s Notes)You can offer your support for Mia Aim’s creativity if you visit the following links below. I’m currently in the process of working on my new LitRPG-Fantasy novel, Word Fu! The latest chapters are published on Patreon along with character artwork. Please offer your support. https://www.patreon.com/MiaAim_Creative_Force https://www.amazon.com/author/miaaim https://www.amazon.com/author/manga-god
8 161 - In Serial15 Chapters
Sticky Love - OsaYama (Osamu x Yamaguchi) -Haikyu!!-
Atsumu was always worried for his brother, Osamu, that he will eventually die alone. Osamu never really shown any romantic interest to anyone, until one day at the Nationals.Photo cover by @brilliantdetective
8 199 - In Serial32 Chapters
Keeping Up With Cade
They hooked up a lot. It was nothing else even if she wanted it to be – which she didn’t. It was convenient because he lived with her best friend – and it was good. What more could she want?
8 163

