《chocolate and ice》part17
Advertisement
Baekhyun prov
-: این فقط یه اتفاق بود! از قصد نبود و منم معذرت خواهی کردم! پس بهم نگین که باید خسارت بدم چون نمیدم!
بالاخره بعد از حدود ۵ دقیقه نان استاپ غر زدن های خانوم یانگ و استاد راهنمام اقای نام ، وسط حرف هاشون پریدم!
.........
حدود ۱۲ دقیقه از انفجاری که درست کرده بودم میگذشت ، و من بعد ازون انفجار در ترسناک ترین قسمت دانشگاه یعنی کلینیک دانشگاه بودم!
کلینیک دانشگاه ، کلینیک آموزشیه و وقتی اونقد بدشانس باشی که به عنوان مریض اونجا بری!! میشی موش ازمایشگاهی برای اَنتِرن ها و دانشجوهای پرستاری! که البته اگه برفرض بدشانسی بیش از حد، دانشجوی همون دانشگاه هم باشی دیگه بدتر!
و من دقیقا توی همچین وضعیتی بودم!
خیلی مظلومانه روی تخت قسمت اورژانس نشسته بودم و توسط دکتر جانگ و ۴ نفر از اَنتِرن* هاش که گروه شکنجه اصلی رو تشکیل میدادن محاصرم کرده و سه چهار تا دانشجوی پرستاری هم پشت سرشون گروه شکنجه ی فرعی تر رو تشکیل داده بودن
دکتر جانگ ، دست راستم که سوخته بود و رگه های مایعِ آبی رنگ هنوزم روش خودنمایی میکرد رو مثل یه ماکتِ مدل زنده تو دستش گرفته بود و تند تند راجب مدل سوختن ، و تشخیص درجه ی سوختگی نطق میکرد و یکی از انترن های دختر تند تند یادداشت میکرد و بقیه با دقت به دست من و ناحیه ی قرمز و متورم و خونی زل زده بودن!
و هیچ کس توجه نمیکرد که دست من طوری تیر میکشید و میسوخت که کم مونده بود با زانو تو دهن دکتر جانگ بزنم و بهش یاداوری کنم که اینی که تو دستشه ماکت نیست و یه ادم بدبخت به این دست اویزوونه که داره از درد میمیره!
وسط های توضیح دادنش بود که سرو کله ی خانوم یانگ و استاد راهنمام اقای نام ، پیدا شد
و غرغرهای خانوم یانگ مداوما مثل یه تراشه داشت سرمو از داخل سوراخ میکرد!!
خانوم یانگ همش از دردسر هایی که درست میکنم داشت غر میزد و میگفت که صلاحیت بورسیه ای که گرفتم رو ندارم!
دقیقا وقتی که اومدم اعتراض کنم، با حس سوزش وحشتناک دستم با جیغ کوتاهی به سمت گروه شکنجه برگشتم و یکی از انترن های پسر رو دیدم که با گاز استریل درحال سابیدنِ!! پوستِ بدبختِ سوخته ی دست منه! و انترن دیگه ای سِرُم شست و شو رو روی دستم خالی میکنه!
با وحشت سعی کردم دستم رو بکشم که دکتر جانگ درحالی که محکم دستم رو از ارنج و کتف گرفته بود تا تکون نخورم غرید: بکهیون! نگاه کن خودتم یادبگیری! باید این پوستای سوخته از روی دستت برداشته بشه! پس انقد وول نخور!
و من بدبختانه فقط ناله ای کردم و سمت اون زنکی که هنوزم داشت غر میزد چرخیدم
حالا داشت راجب قیمت بالای اون میکروسکوپی که من انداخته بودم و ۳ تا از لنزاش رو شکسته بودم حرف میزد و میگفت که باید خسارت بدم!
خسارت بدم؟
پولش رو از کدوم گوری باید میوردم؟
خدایا سهون اگه میفهمید منو میکشت!
پس فقط وسط حرفش پریدم
-: این فقط یه اتفاق بود! از قصد نبود و منم معذرت خواهی کردم! پس بهم نگین که باید خسارت بدم چون نمیدم!
خانوم یانگ موهای فرفریِ وزش رو پشت گوشش زد و دست به سینه شد: مگه دست خودته؟ تو باید بدی! ندی نمیذارم بری
من فقط چشم هامو تو حدقه چرخوندم و خیلی بیخیال گفتم: پول ندارم بدم! میتونی تا هروقت میخوای منو اینجا نگه داری!
×: مجبورم نکن به خانوادت بگم بکهیون! فقط خودت قبول کن و به جای اینکه جوابمو بدی فقط معذرت خواهی کن
پوزخندی زدم ، خانواده؟
-: تلاشت رو بکن! هیونگم نمیاد ! اصلا جوابتم نمیده!در ضمن اون فقط یه اتفاق بود! برای یه اتفاق که خودم باهاش بیشتر صدمه دیدم چندبار عذرخواهی کنم؟
Advertisement
و به پشتیِ تخت تکیه دادم
خانوم یانگ با چشم غره ای بیرون رفت
گروه شکنجه حالا شست و شوی دست بیچاره من رو تموم کرده بودن و دکتر جانگ داشت راجب نوع بستن این زخم توضیح میداد و پماد زرد رنگِ بدبویی رو بدست اون دختری که از اول تند تند همه حرفای استاد رو توی دفتریادداشت صورتیش مینوشت داده بود تا روی دستم بماله
حرکت انگشتاش روی پوستِ کنده شده ی دستم واقعا عذاب اور بود
با ورود دوباره ی اون زن تپل و کوتاه قد ، با بدبختی چشم هام رو بستم
×: من زنگ زدم به داداشت اوه بکهیون! واقعا نمیدونم باید از دستت چیکار کنم! داداشتم برنمیداره
پوزخند زدم: دیدی گفتم! نمیاد! توام میتونی تا دلت میخواد منو اینجا نگه داری
سهون رو میشناختم ، چون از دستم عصبانی بود نمیومد و میذاشت خودم مشکلم رو حل کنم!
حقم داشت من همیشه فقط براش دردسر درست میکردم!
و دقیقا دوباره فقط بار روی دوشش شده بودم!
نه تنها کار نمیکردم که هی ام براش دردسر درست میکردم!
و باز دوباره مثه احمقا بغض کرده بودم!
ولی حق نداشتم گریه کنم نه جلوی این دانشجوهایی که جلوم بودن که از فردا باز سوژه بشم!
خانوم یانگ عصبانی جیغی زد: این اصلا معنی نمیده!! من باید برم اموزش تکلیفم رو با تو روشن کنم!
و رفت بیرون
خوب عالی شد
الان پای اموزش وسط کشیده بشه احتمال از دست دادن بورسیه ام هست! خدای من..
روی تخت سر خوردم
و غر زدم: اخ!!
و اشکی که از چشمم چکید رو زدم به حساب دردی که از پیچیدن باند سفید دور دست سوختم داشتم..!!
فقط چون بورسیه شده بودم انقد بد باهام برخورد میکردن! هرکسی دیگه جای من بود الان فقط نگران دست سوخته ی دانشجوشون بودن و اصلا خسارت مطرح نمیشد!
اما ازونجایی که من اوه بکهیون ، استاد بدبختی های دنیا بودم ، علاوه بر اینکه دستم سوزوندم باید خسارت هم میدادم چون دانشجوی بورسیه ای بودم و اندازه بقیه پول برای ترم هام نمیدادم!
(*انترن: دانشجوهای پزشکی وقتی درس های تئوری رو تموم میکنن به عنوان انترن یا همون دانشجو در بیمارستان ها به صورت عملی اموزش میبینند و تحت نظر استاد ها به درمان میپردازند )
.......
نمیدونم چقد وقت گذشته بود احتمالا یک ساعت ، بین خواب و بیداری بودم ، ناهار نخورده بودم و صبحم بخاطر دعوام با سهون صبحونه نخورده بودم و واقعا احساس ضعف داشتم
و هنوز از حالت خواب و بیداری درنیومده بودم که باز سروکله ی خانوم یانگ ، استاد نام و مسئول اموزشِ ساختمون پزشکی خانوم مین باهم اومدن و مثل فرشته ی مرگ کنار تخت وایسادن
استاد نام که مهربون تر از همه بود حرف زد: بکهیون جان ، خوبی؟باید راجب شرایط حرف بزنیم اینطوری نمیشه
کاش دست از سرم برمیداشتن! بی حوصله چشم هامو باز کردم و کمی خودمو بالا کشیدم تا به تاج تخت تکیه بدم: خوبم!بگین حرفتونو..!
خانوم مین: ولی این بچه رنگش پریده! بنظر خوب نمیاد!
و صداشو بالا برد: دکتر جانگ؟
وای نه! چرا اون مامور شکنجه رو صدا زد؟!
و فقط چند دقیقه گذشت تا دوباره دو دسته ی شکنجه جلوم ظاهر بشن
و من فقط با بدبختی ناله کردم
دکتر جانگ به انترش اشاره زد فشارمو بگیره و وقتی گفت فشارش پایینه ، فهمیدم بدبخت شدم!
مگه میشد دیگه بدبخت تر از اینم بشم؟
اره میشد
اینو وقتی فهمیدم که دکتر جانگ به گروه دانشجوهای پرستاری گفت که باید بهم سِروم بزنن تا فشارم بالا بیاد
خدایا من از امپول متنفرم و حالا باید ماکت اموزشی برای این دانشجوها هم بشم!
با ترس دستم رو عقب کشیدم و زیر پتو قایم کردم
-: نه من سروم نمیزنم!
اون موقع بود که دکتر جانگ و سه تا از دانشجوها ریختن سرم
Advertisement
و به زور میخواستن دستمو برای زدن سروم صاف نگه دارن ، منم با همه جونی که بخاطر فشار پایینم خیلی کم بود، داشتم سعی میکردم نذارم
دکتر جانگ غر زد: بس کن بکهیون! مگه بچه ای!
تقریبا جیغ زدم: نه نمیخوام سوراخ سوراخم کنین! ولم کنین!!
ولی حالا با کمک انترن های پزشکی و دکتر جانگ ، دستم محکم تو دست دکتر جانگ بود و استینم تا بالای ارنج بالا زده شده بود و دقیقا رو به روی یه دانشجوی پرستاری که انژیوکت* رو طوری دستش گرفته بود که کاملا معلوم بود تاحالا به جز روی ماکت های مصنوعی این سوزن رو تو موجود زنده فرو نکرده و حالا میخواست روی دست من امتحان کنه!
با نزدیک شدن سوزن نالیدم : نه.. ولم کنین!!
لگدی با پام پروندم
با فرو رفتن اولین بار سوزن تا ته توی دستم رگم رو پیدا نکرد و داشت سوزن رو توی دستم میچرخوند تا رگ رو پیدا کنه، اون لحظه واقعا احساس میکردم بدست نازی ها اسیر شدم و دارم توی شکنجه گاه های نازی های وحشی شکنجه میشم!
این برای من زیادی بود!
اگه انقد تنها نبودم ، اگه مامان بابا داشتم اینا اینطوری با من برخورد نمیکردن!
اونقد احساس تنهایی و بدبختی میکردم که متوجه ی ناله ی هق مانندم وقتی سوزن از دستم دراومد و دانشجوی بعدی اومد تا اون شاید بتونه رگم رو پیدا کنه ؛ نشدم
فقط هق زدم: ولم کنین توروخدا!
که همزمان با هق خفه ی من ، صدای دادی اومد
+: اینجا چه خبره؟!
که دقیقا با داد ناجیِ من ، سوزن از دستم دراومد و همه ی سرها به طرف شخصی که داد زده بود برگشت
(*توضیخ : آنژیوکت به قسمت سوزن سروم ها گفته میشه ، که قابلیت تزریق هم داره)
.........
اون حسی که وقتی میوفتی توی اب و شنا بلد نیستی ، همون دقیقه ها که داری خفه میشی ، میبینی غریق نجات به طرفت پریده و میاد و نجاتت میده!
با دیدن چهار تا مرد کت شلوار پوشیده ی قدبلند جلوی ورودی قسمت اورژانس دقیقا همون حس رو داشتم!
با دیدن قیافه ی خشم الود سهون و چانیول، بدون هیچ حرفی زدم زیرگریه
صدای عصبی سهون شنیده شد: قضیه چیه؟!
........
...........
Author prov
فلش بک دو ساعت قبل
چانیول بعد از قطع کردن تماس ، کتش رو برداشت و به سرعت به سمت اسانسور پرواز کرد و دقیقا وقتی که منتظر بود تا اسانسور برسه ،
مغزش بهش یاداوری کرد که الان اگه بدون اطلاع سهون دنبال بکهیون بره ، فقط همه چی رو خراب تر میکنه!
عصبی دستی لای موهاش کشید و به سرعت سمت میز سوهو دوید: سهون کوش؟
سوهو شونه ای انداخت بالا: از اون موقع که رفت بایگانی ندیدمش.. باید بایگانی باشه دیگه..
چانیول به سرعت سمت اسانسور رفت تا دنبال سهون بگرده
بکهیون دستش رو سوزونده بود و دل چانیول داشت مثل سیر و سرکه می جوشید
با رسیدن به طبقه منفی یک ؛ به سرعت سمت بخش شعبه ی سئول دوید و دورتادور رو با استرس نگاه میکرد ؛ سهون نبود ،
به جاش کریس رو دید که به میز منشی خانومِ مسئول بایگانی تکیه داده و داره اروم حرف میزنه و میخنده
چانیول صداش زد: کریس؟
کریس خنده ی کوتاهش رو تموم کرد و سمت صدا چرخید: اوهوع.. چانیول؟ اینجا چیکار میکنی؟
چانیول بازوی کریس رو گرفت و کشیدش سمت اسانسور: تو سهون رو ندیدی؟
کریس یه ابروشو بالا انداخت: چیکارش داری؟
_: مهمه کریس ؛ فقط بگو دیدیش؟!
کریس وارد اسانسور شد و طبقه ۱۱ رو زد: پیش جونگینه.. جونگین میخواست باهاش حرف بزنه!
چانیول با شنیدن این حرف به دیوار اسانسور تکیه داد: وای خدای من! به جونگین گفتم کاریش نداشته باشه!
کریس که از واکنش چانیول خندش گرفته بود ، سعی کرد خندش رو بخوره و موفق هم بود ! قطعا جونگین کار باهاش داشت ولی نه اینکه بخواد بخاطر کتک خوردن چانیول حرفی بزنه بیشتر انگار که الان درحال خوردن یا سکس با سهون باشه احتمال بهتری بود ازینکه جونگین بخواد سهون رو توبیخ کنه!
با ایستادن اسانسور در طبقه ی ۱۱ چانیول به سرعت خارج شد: کجان کریس؟
کریس که احتمال میداد اگه چانیول با همین شدت بخواد به سرعت پیش جونگین و سهون بره ؛ به قطع با دیدن صحنه ی سکس هیونگ و دوستش سکته ی مغزی کنه و فلج بشه خیلی زیاده ، سعی کرد سرعت چانیول رو کم کنه: هی هی چانیول اروم باش! بیا دنبال من
و سعی کرد جلوتر از چانیول حرکت کنه و با دیدن اتاق کنفرانس فقط دعا کرد اونی که فکر میکنه اتفاق نیوفته و چون هیچ چاره ی دیگه ای نمیدید ، یهو با سرعت شروع به دویدن کرد و قبل اینکه چانیول بتونه برسه محکم خودشو به در زد و در رو باز کرد و داد زد: چانیول اینجاس!
چانیول با حرکت یهویی کریس شوک زده به سرعت دنبالش دوید و با خشک شدن کریس جلوی در محکم به کریس خورد و باعث شد هردو با اخ بلندی توی اتاق سکندری بخورن
.......
فلش بک ، ۲ دقیقه قبل از تصادف
سهون کروات جونگین رو گرفت و کشیدش جلو: میخوام برات ساک بزنم بده؟
جونگین خندش گرفت: بعدشم حتما میخوای بکنیم؟!
سهون سرشو به معنای اره تکون داد
جونگین خندید: دیوث!!
و قبل اینکه لب سهون رو برای یه بوسه ی دیگه تو دهنش بکشه ، چیزی محکم به در خورد و بعد در باز شد و کریس داد زد: چانیول اینجاس!
و بعد با دیدن اینکه سهون و جونگین هردو مرتب و لباس پوشیده به طرفش برگشتن همونجا خشکش زد
هنوز جونگین و سهون نتونسته بودن ورود یهویی کریس رو تحلیل کنن که شخصی محکم به کریس خورد و هردو تو اتاق سکندری خوردن
جونگین با چشمای گشاد شده به چانیول که پیشونیش رو گرفته بود و با نگرانی به سهون و جونگین نگاه میکرد نگاه کرد: یول؟!
سهون به میز پشتش تکیه داد و دست به سینه شد: چه مرگتونه؟!
کریس کتفشو گرفت و با خشم غرید : لعنت بهتون
چانیول نگران بود : هیونگ؟! با سهون چیکار داشتی؟
.........
.............
سهون غرید: این بچه..! خدای من!
چانیول به معنای کمک به جونگین نگاه کرد و بعد با نگرانی به سهون نگاه کرد:باید..ب بریم دنبالش!!
سهون اخم کرد و دستشو دراز کرد تا گوشیش رو از چانیول بگیره : لازم نکرده.. هیچ کی نمیره!
تو بری؟ تو چانیول؟! مگه..
ادامه ی حرفش رو با چشم غره ی جونگین خورد ، و چشم هاشو تو حدقه چرخوند
سهون گوشی رو تو جیب کتش انداخت و خواست به سمت در بره که چانیول ناخوداگاه از جا پرید: یعنی چی؟! بکهیون الان معلوم نیست چه بلایی سر خودش اورده.. بعد میگی هیچکی نره دنبالش؟!
تو نری من میرم!
سهون عصبی سمت چانیول رفت: وات د فاک؟ داداش منه اصلا به تو مربوط نیست
جونگین سریع بین سهون و چانیول قرار گرفت و با دستش که روی سینه ی سهون بود با اخمی کمی عقب هولش داد
-: بسه.. !
و به چانیول چشم غره ای رفت: ساکت شین دو دقیقه!
و دوباره طرف سهون چرخید: الان یک ساعت این همه حرف زدم برای ترک دیوار داشتم حرف میزدم؟!
سهون نفسشو با صدا خارج کرد و دست به سینه شد
جونگین همونطور که وسط اون دوتا بود ادامه داد: باید رفت دنبال اون بچه! نمیشه ولش کرد که
چانیول سریع ادامه داد: من میرم
سهون: تو غلط کردی!
جونگین باز به سهون چشم غره رفت: این یعنی چی سهون؟!
کریس دستاشو بهم کوبید و توجه هارو به خودش جلب کرد: وقتی به نتیجه نمیرسین ، بیاین باهم بریم دنبالش؟! هوم؟
باور کن جونگین باید باشی تا سهون داداشت رو تیکه پاره نکنه!
و رو به سهون کرد: اون بچه رو نباید ول کنی به امون خدا..! پس کوتاه بیا آیس من!
......
..........
Baekhyun prov
زمان حال
و حالا با صدای داد سهون و دیدن تنها ادمایی که تو زندگی میشناختم و دوسشون داشتم ؛ برای اولین بار ، احساس پناه داشتن کس و کار داشتن و البته قدرت داشتن رو حس میکردم!
سهون و مردی که نمیشناختمش و خیلی قدبلند بود با مسئول اموزش و استاد نام و خانوم کانگ درحال صحبت کردن از کلینیک بیرون رفتن
و چانیول خیلی سریع حلقه ی شکنجه ی دورم رو باز کرد و ثانیه بعدی تو بغل گرمش فرو رفتم
و ناخوداگاه دوباره زیر گریه زدم
جونگین شی ، با ابهتی که همیشه ادم رو جذب خودش میکرد دورمون رو از شکنجه گرا خلوت کرد، پرده ی تخت رو کشید و خیلی نرم لب تخت دقیقا برعکس جایی که چانیول بغلم کرده بود نشست و دستی به سرم کشید
-: چطوری بچه؟
با هق ضعیفی ، دماغمو بالا کشیدم و همونطوری که نمیخواستم از چانیول جدا شم و سرم توی سینش پنهون بود غر زدم:خوب نیستم! دستم سوخته ، درد میکنه ؛ داشتن شکنجم میکردن! تازه خیلی ام گشنمه!
صدای خنده ی چانیول و جونگین شی، بلند شد و من اهمیتی ندادم که حرکتم بچگانس
برای اولین بار میخواستم فقط یه بچه ی لوس باشم که تازه پناهی پیدا کرده تا غر بزنه
ادامه دادم: احتمالا بورسیه ام لغو میشه ، سهون الان من و چانیول رو ببینه هم منو میزنه هم چانیول رو ، هم باید خسارت بدم ، که بازم سهون منو میکشه ، و بازم دستم درد میکنه ! حتی دست سالمم سوراخ سوراخ کردن درد میکنه و گشنمه! گشنمه رو قبلا گفتم یا نگفتم؟! نمیدونم!
و بازم دماغمو بالا کشیدم تا کت گرون قیمت چانیول رو کثیف نکنم
جونگین شی همونطور که دستش روی کمرم بود و اروم روی کمرم میزد گفت:گفته بودی! الان کار سهون و کریس تموم میشه و بعدش باهم میریم یه شام توپ میخوریم!و این دانشگاه و همه ی کسایی که اذیتت کردن رو هم خودم مجبور میکنم ازت معذرت خواهی کنن! سهونم با من! اون کاریتون نداره خوبه؟
سرمو از سینه چانیول دراوردم به مرد کنارم نگاه کردم ، موهام توی صورتم ریخته بود و چشمام بخاطر گریه کردن تار میدید ؛ حس میکردم مثل یه سگ خیس خورده شدم : قول میدی جونگین شی؟!
جونگین شی لبخند مهربونی زد : قول میدم
ولی بازم از حس بدم کم نشد! سهون قابل مهار نبود! وقتی میگفت نه! یعنی نه
هیچ جوره نظرش عوض نمیشد و نمیدونستم جونگین شی چیکار میتونه با داداشِ بی اعصاب من بکنه تا من و به احتمال بیشتر چانیول رو به فنا نده!
.....................................................................
🍃
🍃
Advertisement
- In Serial26 Chapters
WARZONE: Modern Warfare in a Fantasy World [OLD]
This story has been rewritten and has received a hard reboot. If you would like to read the up-to-date/rewritten version please visit HERE instead of this one. Also, please do not forget to join our Discord server.
8 172 - In Serial11 Chapters
Ascension Online
Titan Incorporated, world leader in technology and science, has just released its newest creation and design. Ascension Online. With a surreal 98% realism, Ascension Online is a world of possibilities. One that hundreds of millions are throwing themselves into. Tyler Mori, once known as Akuma in the world of Combart Sports Association, is one such individual. While his goals and motivations are dead, Tyler is a man of unmatched ability. Ability, that shall be pushed to the limits in a game world, where friends are easy to be made, and enemies even harder to kill.
8 93 - In Serial96 Chapters
Indomitable Marvel
-This is a wish-fulfillment story that is in the MCU universe and will follow the MCU in my own way. The goal is to blend my story in and around the MCU. -It will be a while, a very long while before I get to the actual MCU storyline. -The story may seem a bit slow depending on what you're after. -Updates will be slow. -He does not start op. -Be warned I'm a below-average writer, I need to work on my details and wording, and probably everything else. Expect quality fluctuations. -((( Useful feedback is much appreciated. ))) -This will have a harem since my last story didn't have one. --Expect badly written lemon scenes. They will be marked for an easy skip for those who don't want to read it. If you can handle all that, then welcome aboard. -The Asgardian Theoric is about to get a second chance. [[[ https://marvel.fandom.com/wiki/Theoric_(Earth-616) ]]] -The story starts before the MCU where he will grow his abilities on his way to becoming indomitable. -1st volume: Prologue -2nd volume: Troll War - (ch.12-59)-3rd volume: Hidden Forces - (ch. 60-???)-4th volume: Olympians-5th volume: Mutants-6th volume: MCU-7th volume: Darkness???-8th volume: ??? ___________________________________To help answer some questions people might have. - No beast companions and as of right now no plans for beast companions. (But then again Hela does have Fenris...)- No kingdom-building,- The beginning of the story puts a lot of people off because I didn't go the normal route people would like, and they don't tend to like the troll arc.- He also starts a little rash and seems a little weak because his powers easily drain him, some of this is explained later though and fixed by Gaea, but many miss this and only concentrate on the fact that he isn't being and doing what they think he should.- I should also explain that he has some memories that were locked away and then deleted because of his rashness. This was simply a way to end the whole locked memory thing, the Acanti soul was a plot point to give him future memories of the MCU, beyond that it served no more purpose so I got rid of all the other useless knowledge, He was in no way nerfed as some would like to believe.- I made him a little more emotional then I would like at the beginning, it was my attempt at trying to give him a personality after being criticized for the lack thereof in my last story. - Ruthless? I don't think so, I'm going more the route of a fair Mc. He'll do more of an eye for an eye type stuff, gender does not matter to him when it comes to this.- While the harem isn't the end all be all goal, it's true that he's going around getting women.- I do have a story beyond the harem though and will not focus too heavily on the harem beyond the obvious. Mostly he just goes around sleeping with them and beyond that is anyone's guess whether they stick around or not, I do try and make it feel a little more real, but it is a harem. ___________________________________ -I have also posted this story on Royal Road and Wattpad.
8 95 - In Serial14 Chapters
Becoming The Wolfman
Hello everyone. I’m an avid reader but I’ve never tried writing my own novel to be published. So I’m going for it on Royal Road and let's see what happens. Prologue My story begins while working as a Security Officer. I’m Bill501 aka the Wolfman as I have about 15 different Wolf tattoos. Not that you would know it since I have to cover them all for work. I’m sitting at my desk waiting for lunchtime and greeting all the employees in the building as they walk by. All the sudden I have a splitting headache and I’m trying not to show it because I don’t have sick time and I don’t want to go home sick and lose money. Suddenly a screen comes up but it just looks like floating text. It says Welcome to the System. Hell I read at least 5 novels a week that start that way so I’m like hell yeah so worth the headache. I’m over here saying status and character screen and anything else I can think of to bring up my stats and it doesn’t do shit…. 15 minutes later I get a message that says loading…..
8 128 - In Serial25 Chapters
Omnipotent's Ascension
Lenin had always been restricted in the use of power. Being looked down on from birth up until middle school. But now he's in highschool, and there's nothing going to stop him. From cultivators to mages, telekinetic master, race lord's and other practices. Lenin decides to ascend and protect his loved ones. He would normally laze around, but with the coming threat to those he loves, what would he do? A novel about different races, and powers. With magic, qi, prana, plasma force and other forms of energy. It also has a unique cultivation theme.
8 201 - In Serial27 Chapters
Hornless
Adarra is a land ruled by a cruel minotaur empire. Kreet, the mountain kingdom, prevents vile lycan from spreading to the human cities beyond its walls. As humans and half breeds rebel, the wolf plague spreads mysteriously across the land causing chaos to run rampant. Anula survives an attack on her city, but is captured. Her people are dead or enslaved and she must survive the horror and cruelty of her captors. As a dark stain on his royal blood for his primal, blood thirsty urges, Draxz is denied the minotaur throne in favor of his younger brother Rurak. Giving in to his anger, he continues down his path of bloodshed. Aύok’s land is a wasteland, his ancient people starved of food and culture. As king of the druid elves, Aύok decides its long past time that his people claim back their land. If he fails, he and his people will perish. ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ I try to update at least one chapter a week.
8 200

