《chocolate and ice》part 12
Advertisement
بازهم همون دوتا پورشه ی کایرن مشکی
و سهونی که یقه اسکیش تا روی دهنش بالا کشیده بود و کلاه کپی روی سرش بود تا چهرش مشخص نباشه
همون مردای قبلی پیاده شده بودن ، فرق این دفه با تحویلای قبلی این بود که رئیسشون که از ماشین پیاده نمیشد تو ماشین بود، انگار این دفه دو نفر بودن چون سایه ی صورت شخص اولی کاملا پیدا بود که سهون تشخیص داد همون مرد قبلیه ولی این دفه میتونست جثه ی فرد دیگه ای هم کنار همون فرد قبلی تو ماشین تشخیص بده
سعی کرد بی تفاوت باشه ؛ باقی پولو تحویل گرفت ، چک کرد پولا درست باشه و بعد قرار دادو با بقیه ی جنس ها تحویل مرد جلوش داد: اینم از این!معامله فعلا تمومه!
مرد توی ماشین سری تکون داد: معامله خوبی بود
سهون درجواب فقط چشمک زد
....
سهون سوار ماشین شد و رفت بدون اینکه بدونه مرد توی تاریکی ماشین، درحالی که دود غلیظ سیگار برگشو اروم بیرون میداد نیشخند عجیبی روی لب داره و زیر لب زمزمه میکنه: خودت بودی اوه سهون؟
گوشیش رو دراورد و به کریس پیام داد: راجب سهون ببین چی میتونی اطلاعات بگیری!
دود سیگارو از دهنش بیرون داد و فکر کرد : چرا تاحالا دنبال اطلاعات از سهون نگشته؟ انگاری گربه اش اصلا اونی که فکر میکرده نبوده
سمت مرد کنارش چرخید: این پسره جدید بود؟ ندیده بودمش
مرد مسن پک محکمی به سیگار برگ بین دستاش زد: نه جدید نیست دست راستِ میونگ جو بود یه مدت نبود دوباره پیداش شده! اینکه تو ندیدیش بخاطر اینه که ما نمیذاریم کارای کثیف رو شخصا انجام بدی دوماد عزیزم!
جونگین به چشماش چرخی داد: اخ که چقد از خود گذشته ای اقای پارک!
و ذهنش بیشتر درگیر شد ، دست راست میونگ جو؟ تو واقعا کی هستی اوه سهون؟
...........
.
.
چانیول درو باز کرد و بعد که وارد راهروی ورودی خونه شدن ، کلید رو انداخت برای سهون: بیا..!
ولکام به خونه ی خودتون!
و لبخند پهنی زد
بکهیون با ذوق خونه رو نگاه میکرد
خونه ای که چانیول براشون گرفته بود ، یه خونه نقلی تمیز و خوشگل بود که دوتا اتاق داشت ، یه هال کوچیک دنج و یه اشپزخونه! اپارتمان نزدیک به خونه ی چانیول بود طوریکه پیاده میشد رفت و اومد!
سهون: مرسی چان! خیلی خوبه
چانیول:میخواستم بزرگ تر بگیرم ولی بنظرم اومد جرم میدی! خندید: امیدوارم خوشتون بیاد!
بکهیون: شوخی میکنی؟ این عاااالیه!
در اتاقی رو باز کرد که دکوراسیون آبی اسمانی داشت: این اتاق واسه مننن!
و پرید رو تخت
سهون خوشحال ازینکه بکهیون از خونه خوشش اومده وسایلشو تو اتاق بغلی که ست دکوراسیونش طوسی بود برد و روی تخت ولو شد
چانیول سرکی به اتاق سهون کشید: هی جذاب! عصر باید بریم خرید! برای کار باید لباس بگیریم با این لباسات نمیتونی بیای
سهون کمی سرشو بلند کرد: لباسام چشه؟
_: زیادی سکسیه! باید رسمی بپوشی! یکمم باید چیز میز یادت بدم!
سهون روی تخت غلط زد: وات د فاک.. باشه!
چانیول خوشحال از حرف گوش کنیِ سهون در اتاق سهونو بست و با ذوق وارد اتاق بکهیون شد
بکهیون داشت لباساشو توی کمد میچید
چانیول از پشت چسبید بهش و دستشو دور کمرش حلقه کرد: تو خسته نمیشی اصلا نه؟ تازه رسیدی چرا کار میکنی اخه
بکهیون به کارش ادامه میداد: اینجا خیلی خوشگله انرژیم برگردوند!
چانیول لبخندی زد، بکهیونش با چیزای خیلی کوچیکی خوشحال میشد ، بوسه ای به گردن بکهیون زد: هی بک! بس کن یکم به من توجه کن!
بکهیون تو بغل چانیول برگشت دستشو دور گردن چانیول حلقه کرد و محکم لباشو بوس کرد: مرسی چانی!
چانیول با دهن باز به بکهیون نگا میکرد و خشکش زده بود
بکهیون خندید: هی چان! چرا خشک شدی؟
Advertisement
و بوسه ی دیگه ای به لبای باز چانیول زد
چانیول بالاخره از خشکی دراومد ، بکهیون بیشتر به خودش چسبوند: تقصیر خودته ها! من شروع نکردم!
و لبای لطیف بکهیونو محکم کشید تو دهنش
بکهیون تو دهنش ناله ای کرد و پشت موهای چانیولو تو دستش گرفت
همونطور که محکم لباشو میخورد و هرزگاهی گازهای کوچیک میگرفت، به عقب هلش داد تا جاییکه بکهیون روی تخت افتاد و چانیول اومد روش
با ضربه ی بکهیون به سینش کمی از بکهیون فاصله گرفت تا بتونه نفس بگیره، سرخ شده بود و نفس نفس میزد ، لعنت بهش که انقد خوردنی و سکسی بود! داشت به انواع روش های مختلفی که میتونه این کوچولوی سکسی زیرش به فاک بده فکر میکرد و با چشاش تقریبا بکهیون میخورد ، داشت حتی فکر میکرد میتونه ددیِ این کوچولو بشه، و طوری محکم و حرفه ای به فاکش بده که بیبی سکسیش بهش التماس کنه که هرشب بفاکش بده !
بکهیون که از نگاه عجیب چانیول خجالت کشیده بود اروم سیلی عه سبکی به طرف راست صورت چانیول زد: هی! با چشمات کردی منو! اینطوری نگاه نکن خجالت میکشم!
چانیول از تصوراتش بیرون اومد و باخنده سرش تو گردن بکهیون فرو کرد و بوسه ای به گردنش زد: خجالت نداره که بیبی!تو ماله منی! میتونم حتی با چشمام بکنمت!
بکهیون دست خودش نبود ولی حرفای چانیول باعث شد چشماش با لذت روی هم بیوفته و ناله ای از بین لباش خارج شه! اصلا فکرشم نمیکرد همچین کینکی تو سکس داشته باشه!
قسمتی که رگ گردن بکهیون کاملا دیده میشد رو بین دندوناش گرفت و بعد مشغول مک زدن اون قسمت شد: هومم.. که دوست داری عاره؟ که بیبیِ من باشی؟! واسه ددی باشی تا هروقت خواستی به فاکت بده؟
بکهیون موج داغی رو تنش حس کرد فاک یعنی کینکش تو سکس ددی بود؟ وات د هل؟ نفساش نامرتب شده بود : آهه..چان! الان؟! سهون خونس! بعدم .. بعدم..
چانیول همونطوری که گردن بکهیون خیس میکرد با صدای بمی نالید: سهون خوابیده! بیدارم نمیشه مطمئنم! چون بهش گفتم خودم بیدارش میکنم تا ببرمش خرید!
دستای چانیول به زیر پیراهن بکهیون لغزید
چانیول تحریک شده بود و واقعا دیگه دلش میخواست مزه ی تن بکهیون بچشه!
روی زانو بلند شد لباس خودش و بکهیونو دراورد
بکهیون با دیدن بدن لخت چانیول چشاشو بست ، افکار قدیمی تو سرش چرخ میخورد، خاطره ها ، صداها، جیغاش..
دست خودش نبود هرکاری میکرد فقط روی لذتش تمرکز کنه نمیتونست فقط نالید: چانیول..نمیتونم! خواهش میکنم!
چانیول با صدای درمونده ی بکهیون سرشو بلند کرد و نگاهش کرد: چی شده بکهیون؟!
بکهیون که خجالت کشیده بود که حال جفتشون بهم ریخته با بغض روش چرخوند: من یه خاطره ی بدی دارم! نمیتونم.. هرکاری میکنم نمیتونم جلوش بگیرم!
و اشکش چکید روی گونش
چانیول بدن لرزون بکهیون رو کشید تو بغلش: هیشش! چیزی نیست بک! انجامش نمیدیم! تا تو نخوای انجامش نمیدیم! ببخشید عزیزم!
بکهیون تو بغل چانیول مچاله شد: نمیدونم چرا میترسم! من میخوام انجامش بدم با تو! ولی نمیتونم تا مردی جلوم لخت میشه میترسم!
چانیول میدونست که فرصت خوبی برای سوال جواب نیست ، از بکهیون جدا شد و لباسش پوشید: ببین بک! من لباس تنمه! باشه؟ نترس! تموم شد
هق هق گریه ی بکهیون بلند شد: ولی من میخوام! میخوام باهات باشم! میخوام لذت سکس تجربه کنم ولی نمیتونم! اگه سکس نداشته باشیم که نمیشه، تو میری با یکی دیگه نیازاتو برطرف میکنی
چانیول خندش گرفت کوچولوی پرحرفش دلش میخواست ولی نمیتونست ، مهم نبود خودش یادش میداد: باز شروع کردی چرت و پرت گفتن؟ گفتم من تورو برای بدنت نمیخوام! تو تا ابدم به من ندی من باهات میمونم عوضش میرم تو حموم جق میزنم! باشه؟
و خندید
Advertisement
بکهیون به سینه ی چانیول زد: بیشعور!
و بین گریه خندید
چانیول بکهیونو خوابوند روی تخت و روش قرار گرفت: بک! میخوام نشونت بدم چقد حال میده!
ترس و تردید رو تو چشمای بکهیون دید ، دولا شد و مشغول خوردن لبای بکهیون شد: هانی، قرار نیست چیزی بشه! من لخت نمیشم! قرار نیست دردت بیاد! لازم نیست بترسی!
لباش روی گردن بکهیون سُر داد
بکهیون نفساش سنگین شده بود
با قفل شدن دهن چانیول روی سینش ، ناله ای از دهنش در رفت و دستشو تو موهای چانیول فرو کرد، چانیول راضی از شنیدن ناله ی بکهیون زبونشو به نوک سینه ی تحریک شده ی بکهیون میزد و بعد با دندون میگرفت و کمی فشار میداد
دستشو اروم از روی شلوار روی آلت بکهیون گذاشت، کمی سفت شده بود، با اتصال دست چانیول با آلتش ، ناخوداگاه کمی عقب کشید
چانیول گرفتش و تو چشماش نگاه کرد: هی بکهیون! چیزی نمیشه! گفتم کاریت ندارم! به من اعتماد داری؟
بکهیون سرش به نشانه ی بله تکون داد
چانیول لبخندی زد: پس اجازه بده نشونت بدم چه لذتایی میتونی ببری! فقط خودت قراره لذت ببری قول میدم! قرار نیست کاری کنم باهات بیبی!
بدن منقبض بکهیون ، شل شد
چانیول دوباره لب بکهیون بوسید و از روی شلوار عضو بکهیون میمالید
بعد از اینکه از تحریک شدن بکهیون مطمئن شد ، دستشو به دکمه ی بکهیون رسوند و دکمه و زیپ بکهیون باز کرد
بدن بکهیون کمی میلرزید
چانیول همونطوری که با دو دستش شلوار بکهیون درمیورد گوش و گردن بکهیون بوسه میزد: هی بیبی! لازم نیست بترسی! ددی هواتو داره! قرار نیست چیزی بشه!
باحرفای چانیول بدن بک دوباره اروم گرفت
چانیول دستشو لبه ی باکسر بکهیون گذاشت: میخوام باکسرتو دربیارم بکی!
هرکاری میخواست بکنه به بکهیون اطلاع میداد تا نترسه: ببین من لباس تنمه! چیزی نیست
باکسر بکهیون از پاش دراورد
به پایین تنه سفید ،لطیف و دست نخورده ی بکهیون خیره شد
بکهیون نالید: نگام نکن
چانیول با خنده سری تکون داد: خجالت نداره بیبی! اینا واسه خودمه!
بکهیون ناله ای از حرف چانیول کرد، خوب بلد بود حرف بزنه!!
تماس دست گرم چانیول با عضو تحریک شده و حساسش باعث شد کمرشو قوس بده و ناله ای بکنه
چانیول راضی از واکنش های راحت تر بکهیون، بین پاهای بکهیون نشست ، از شکمش شروع به خوردنش کرد بوسه هاش به زیر شکمش خیس تر و محکم تر بود
بکهیون دستش تو موهای چانیول بود و اروم ناله میکرد
با فرو رفتن آلتش داخل دهن چانیول ، موجی از لذت و گرما یهو بهش وارد شد که باعث شد کمرشو قوس بده و ناله ی بلندی بکنه
با مک های محکم چانیول تقریبا دلش میخواست داد بزنه که دست چانیول روی دهنش قرار گرفت: هیششش! الان سهونو بیدار میکنی!
و با خنده به خوردن عضو بکهیون ادامه داد
صدای ناله های بکهیون حتی از زیر دست چانیول هم شنیده میشد و چانیول ازینکه بکهیون اینطوری داره لذت میبره ، غرق لذت بود
بعد چند دقیقه بکهیون حس کرد بدنش داره میلرزه که همون موقع ها بود که تو دهن چانیول خالی شد ، چشماش از ارگاسمش سیاهی میرفت، چانیول کامشو قورت داد و بعد ازش جدا شد، دستش از روی دهن بکهیون برداشت
بکهیون نفس نفس میزد: چطور بود هانی؟
بکهیون نالید: فاک! خیلی خوب بود!!
چانیول با خنده لبشو بوس کرد
بکهیون: وای لعنت! تو دهنت اومدم!
_:هومم.. خوشمزه ای بیبی!
بکهیون قرمز شد: ببخشید
چانیول قهقه زد: کیوت!
بغلش کرد:بخواب!
.
......
.
.
چانیول سهون به زور انداخت تو اتاق پرو: انقد زر نزن سهون! باید اینارو بپوشی!
کت شلواری که انتخاب کرده بود رو به فروشنده های خانوم اشاره زد بیارن: تو قراره منشی من بشی پس باید تیپت به منشی ها بخوره! پسسسس باید اینارو بپوشی!
سهون غر زد: من کت شلوار دوست ندارم!
_: بدرک عزیزدلم! مهم اینه باید بپوشی!
و پرده ی قسمت پروو رو انداخت
......
..........
با هزارجور داستان چانیول تونسته بود چند دست کت شلوار برای سهون بخره تا وقتی میخواد بیاد سرکار اونارو بپوشه و تیپ همیشگی اسپرتش رو نزنه!تیپی که بیشتر به یه خلافکارِ سکسی میخورد تا یه منشی شخصی برای رئیس شعبه ی دومِ کمپانی بزرگ کی ام!!
حالا کنارهم داشتن از سیتی سنتر بزرگ سئول میگذشتن تا سوار اسانسور بشن که چشم سهون به سکس شاپی که سمت چپ انتهای سالن بود افتاد با نیشخند پررنگی به چانیول غر زد: هی.. من اون مغازه کار دارم!
و سمت سکس شاپ رفت
چانیول گیج نگاهش کرد: کجا میری؟
دید که سهون مستقیم داره سمت سکس شاپ میره ، هرطور نگاه میکرد اشتباه نمیکرد سهون واقعا داشت میرفت اونجا با حالت دویدن خودشو به سهون رسوند: داری میری اونجا؟ هی اون یه سکس شاپه!
سهون سرتکون داد: دارم خودم میبینم نابغه!
چانیول چشماش گشادتر از این نمیشد، پشت سر سهون وارد فروشگاه کوچیک با نور پردازی مشکی قرمز شد: دقیقا این تو چی میخوای اوه سهون؟
سهون همونطور که ردیف اسباب بازی های سکسی و ابزار های مختلف سکس رو نگاه میکرد زیرلب زمزمه کرد: یچیزی میخوام که باهاش بتونم پاهاش رو باز کنم!
چشمای چانیول سیاهی رفت: پاهای کیو میخوای باز کنی؟ لعنتی به کسی میخوای تجاوز کنی؟
سهون جلوی قفسه ای پر از ویبراتور های مختلف وایساد ، تو ذهنش ناخوداگاه داشت تصور میکرد یکی از اینارو توی جونگین بذاره و وقتی با رینگ نمیذاره ارضا شه قیافه ی مغرورِ پرابهتشو داغون ببینه و فاک! حتی با فکرشم داشت سخت میشد
چانیول به سهونی که خشک شده بود و هرزگاهی لبشو گاز میگرفت تنه زد: هی اوه سهون! وات د فاک! چرا اینطوری شدی تو؟!
سهون با نیشخندی سبدی از روی زمین برداشت و دست چانیول داد و همینطوری که با دقت داشت ابزارش انتخاب میکرد توضیح داد: تجاوز اخه؟ اون فقط زیادی مغروره زیر نمیره باید یطوری مجبورش کنم! همین! اون خودش حال میکنه من میدونم!
جلوتر رفت و جلوی انواع وسایل بانداژ با طرح های مختلف از طرح های بسیار خشن و سفت تا دستبند ها و طرح های فانتزی خزدار وایساد
چانیول با حیرت به سهونی که از قیافش شرارت داد میزد نگاهی انداخت: کیو میگی لعنتی؟
سهون با دیدن وسیله ای که دقیقا تو ذهنش بود چشماش برقی زد و سریع برش داشت: اوه گاد! دقیقا همونیه که لازم داشتم!
رو به چانیول کرد و وسیله رو (بعدا میگم چیه :) ) توی سبدی که دست چانیول بود انداخت: همون مردی که هرزش بودم!
چانیول اب دهنش پرید تو گلوش و چندبار سرفه کرد: من فک کردم قضیه تموم شده!!
سهون با دیدن بات پلاگِ دم گربه ای جلوش چند لحظه خشک شد ، ذهنش به سرعت داشت پردازش میکرد که با این میتونه جونگین رو خر کنه تا هرکاری میخواد بکنه! اوه خدایا جونگین اگه همچین چیزی رو توی سهون ببینه قطعا دیوونه میشه! ولی صبر کن ببینم! نخیر اوه سهون نمیومد یه بات پلاگ گربه ای رو توی خودش فرو کنه تا فقط فاک بادی سکسیشو هورنی کنه! خوب شایدم میکرد؟ بشدت درگیر بود که بات پلاگ رو برداره یا نه که با تنه ی چانیول دوباره از حالت خشکی دراومد
چانیول: هی باتوام..
سهون نالید: وای چانیول! نمیدونم خودمم، تموم شده بود ولی اون اومد جزیره و همو دیدیم و خوب باهم خوابیدیم ولی این دفه دو طرفه بود یعنی پول نگرفتم و اونم پول نداد حالام نمیدونم چی دقیقا بینمونه ولی بشدت دلم میخواد باهاش بخوابم!
سرش تکون داد و بالاخره بنظرش رسید چیزایی که میخواسته رو خریده ، رفت جلو تا حساب کنه
چانیول غر زد: هی اوه سهون! کاش اون مغز مسخرتو میفهمیدم چی توش کردن! میخوای کسی که زیرش میرفتی رو ببندی و به زور بکنی؟ خدایا تو زندگیم با همچین چیزی رو به رو نشده بودم
سهون شونه ای انداخت بالا: زوری نیست! از خداش باشه من میکنمش!
و رو به چانیول کرد: بخاطر اینکه مجبورم اون لباسای مسخره رو بپوشم تو اینارم برام میخری!
چانیول اخم کرد: نوچ
+: عاره میخری وگرنه فردا با اون کت چرم و شلوار زاپ دارم میام سرکار
چانیول چشم هاش تو حدقه چرخوند: ازت متنفرم اوه سهون!
سهون خندید: من عاشقتم کیم چانیول!
چانیول به سهونِ سرخوش نگاه کرد
اوه، این سهون با سهون قبلی فرق داشت! این سهون خودشم نمیدونست ولی قطعا یچیز قوی ای بین اون و اون مردی که ازش حرف میزد وجود داشت
پولو حساب کرد: حداقل باید بیاریش ببینمش
سهون: دیوونه شدی؟ اصلا اینطوری نیست که ما داریم قرار میذاریم باهم یا چی! من اصلا نمیدونم دقیقا داریم چه غلطی میکنیم! ولی اگه به جایی رسیدیم میارمش تو و بکی ببینیتش!
چانیول نیشخند زد: هی اوه سهون! تو عاشقش شدی رفت! حتی دلت میخواد یچیزی بینتون باشه که میخوای بیاریش پیش ما
سهون چشم غره رفت: چرت نگو چان! بزن بریم!
.......
.....
سهون جلوی اینه ی اتاقش ایستاده بود و تیپ رسمیش رو نگاه میکرد، معذب گوشه های کتش رو گرفت و کمی کشید ، تاحالا لباس رسمی نپوشیده بود و بشدت احساس نا راحت بودن تو این لباسارو داشت
از همه ی اینا بگذریم ، یه فکری داشت مغزو از دیشب سوراخ میکرد!
دیروز بعد از خرید چانیول کلی وقت گذاشته بود تا همه کارایی که سهون باید بکنه رو توضیح بده و هرچی از قوانین و کارای مالی شرکت میدونست به سهون گفته بود ، و سهون تازه اون موقع بود که جرقه ی اینکه چانیول هم شرکت کی ام کار میکنه تو ذهنش زده شد
کی ام اشنا بود نبود؟
اون روز تو دستشویی بارِ شب های طلایی، وقتی کارت جونگین رو گرفته بود ، کی ام رو دیده بود و به وضوح جمله ی طلایی روی کارت یادش بود
Kim jongin the CEO of KM Group
(کیم جونگین مدیرعامل گروه کی ام)
سهون مطمئن بود اینو دیده
چانیول هم که مدیر شعبه ی سئولِ کی ام بود و تو ساختمون گروه کی ام بود
پس
چانیول ، کیم جونگین ، شرکت کی ام
همه قطعات پازل کنار هم قرار گرفته بود!!
چانیول برادر جونگین بود!
Advertisement
- In Serial143 Chapters
Trickster's Luck (Fantasy LitRPG)
Not all luck is good luck. Maya found herself at a character creation screen. Who was she before this? Why was she creating a character? What was the game? No idea. But she had nothing better to do and no reason not to play along. And when given the option for a rare luck-based starting class, how could she turn it down? It was rare and special! That must make it good. Right? Character-focused, low-stakes, post-death upload. Hard system: if the stats say she loses a fight, she'll lose the fight. Randomized outcomes: I roll dice behind the scenes regularly, so events flow according to the whims of chance. Nothing is set in stone. There is an overarching plot, but how the details play out and what path we take to get there is up to fate.
8 477 - In Serial19 Chapters
Sooted Star: One Portal Changes it All
The golden grassy plains on our Earth (or an alternate dimension of it, “Aerth”) aren’t what they seem. In them lies one small portal leading to a strange realm. The reserved, lonely Kiri accidentally goes through the portal because of a college party dare and ends up in the realm of Sooted Star - and at the very start of the greatest interdimensional conflict to date. [Disclaimer: This series uses new English pronouns in a slightly altered systematic way. Please proceed with that in mind.]
8 77 - In Serial27 Chapters
Tharix: Tale of an Orphaned Mage
© 2021 Lord Eggar. All rights reserved. The old world of Tharix is an enigmatic mess of secrets and magic, weaved together by only the most powerful through its long history. This tale follows the curiously talented orphan Mikey. Despite his misleadingly humble beginning in the archipelago of Des Maron, Mikey has developed the uncanny skill known as 'Spell Weaving'. By merely witnessing magical talents, Mikey is capable of mimicking and developing his own spells and abilities from them. With his 15th birthday rapidly approaching and the dawn of adulthood trailing behind it, Mikey plans to set out on a journey of self discovery. In spite of his upbringing, Mikey has had one question his entire life - only to recently find a new one to accompany it: What was this 'X' marked on the back of his hand? And why is it now glowing?
8 133 - In Serial7 Chapters
[Kancolle] Diary of an Admiral
An old man, who have follow his child dream, give his life to his country, faithful to his family, enter the last stage of his life. His life was full of secrecy , but no job is perfect, and yet he enjoy it, because it was his childhood dream he wanted.But now, after he got married and his family grown up now he almost retired from the navy. He feels lonely. There is only one wish he always wanted, to meet an old navy ship that he admire.And now, fate giving him his dream, the ship calling him to meet and lead them in their new world. To give them a second chance to proof their worth and regain their pride.Is that all they need in their life ? Is that all their goal ? what is the meaning live the life for them ? how they live their lives if there are no enemies left and there is no longer a reason for living? Here where his journey begin, where he travel to many places. meets different “things” and fought a battle just for a simple survive or for different objective along the way, searching for a way to come back to earth.What the future hold for him and the shipgirls ?this is my first time.i know there will be many hole, mistake. etc. my english is bad, and not my language. i just want to write what i have in my mind for long time...hope you enjoy...
8 109 - In Serial8 Chapters
The Untamed Mates
One Dark , One light. One protected her. The other loved her. But in the end, she'll have to choose. No matter who will she chooses, her soul will be ripped apart forever. Eva, a eighteen years old girl, wants a simple life after her parents death. But her life turns upside down when she started urban academy. Rich and high class brats are trained here. They think Eva have supernatural powers which can both save and destroy thier world. She have to find a way to survive.
8 175 - In Serial14 Chapters
Bear trap (statehumans CalTex)
(This book has nothing to do with furries, otherkins, or irl therianthropes. Both by their own definitions and my own, we have nothing to do with each other. Keep being your weird selves just don't pretend I'm a part of those groups because I wrote this book with animal/human hybrids in it. Any comments trying to talk about furries or otherkins will be deleted because it makes me physically uncomfortable. Therians are ok tho because it's basically the fancy way to say people who have spirit animals)There are two races in this world, humans and therianthropes, which are humans with animal qualities, that can shapeshift into their animal counterpart. The therianthropes, once divided by predator and prey, joined together in hiding after the humans began to hunt therianthropes for sport. California, a young grizzly bear therianthrope, was always curious to see the world beyond the forest he and his people lived within. Texas, a young farmhand, always wanted to catch a therianthrope, believing it would make him the hero of his village after violent massacres and thefts had been performed on it, supposedly by therianthropes.But when these two young men's paths collide, secrets, strange new feelings, and a magical adventure turns everything they thought they knew about the others race upside down.Warnings:- statehumans- countryhumans - the country and statehumans are all kinda just mixed together. There is no obvious separation between state and country, they're all just people - guns- and ships- hunting - idk, vegans?- gay stuff- not super gory, but people do get hurt - maybe death
8 263

