《chocolate and ice》part6
Advertisement
سهون آروم از جاش بلند شد و سمت حموم رفت ، ترجیح داد به کریس راجب حموم چیزی نگه، بعد از اون شب و برخوردش با کریس حس معذبی داشت پس اصلا نمیخواست تو حموم ببینتش و کار به جاهای باریک بکشه ، بخیه هاشو دیروز کشیده بود ، کبودی هاش حالا از قرمز و بنفش ، زرد شده بودن ، دنده اشم با اینکه درد میکرد ولی خیلی بهتر شده بود و دیگه میتونست بشینه و راه بره یه هفته بیشتر بود حموم نرفته بود و حسابی حس بدی داشت ، از یه هفته رد شده بود اما جونگین هنوز پیداش نبود؛ وانو پر کرد و رفت توش نشست ، با گوشیش به بکهیون پیام داد: سلام بچه! فردا میام پیشت بعد باهم باید بریم ججو! اون دستبندی که برای مامان بود هنوز دستته دیگه؟
بکهیون جواب داد: اره چطور؟
سهون میدونست بکهیون چقد وابستس به اون دستبند ولی واقعا چاره ی دیگه ای نمیدید: مجبوریم اونو با گردنبند بفروشیم تا یجایی بتونیم اجاره کنیم! اگرم نمیخوای بدیش میتونم کلیه امو بفروشم؟ و ایموجی خنده گذاشت
دوباره بغض کرده بود
بکهیون سریع جواب داد: خفه شو هیونگ! باشه یه دستبنده دیگه اصلا مهم نیست که اخرین یادگاره مامانه!! منتظرتم هیونگ!
اشکش چکید مطمئن بود بکهیونم داره گریه میکنه گوشی رو کنار گذاشت و خواست بلند شه شامپو برداره که دید حال نداره تکون بخوره ، لعنتی.. بیخیال شد و سرشو به تکیه گاه وان تکیه داد و چشاشو بست!
صدای در بیدارش کرد چشم هاش باز کرد که دید جونگین داره نگاش میکنه؛ یکم هول کرد و سعی کرد بشینه که تو اب لیز خورد و رفت زیر اب
صدای خنده ی جونگین بلند شد ، سهون دوباره نشست و لبشو از درد پهلوش گزید: "چه وضعه اومدنه؟ سکته کردم! "
جونگین به سهونی که تو وان کفی نشسته بود و موهای خیسش روی پیشونیش ریخته بود نگاهی کرد و حس کرد چقد دلتنگه:
-: "خوبی؟ چرا تنهایی اومدی حموم؟ میتونی راه بری؟ "
سهون که اعصابش خورد بود که چرا جونگین دیر اومده لب زد:" اره دیگه نمیبینی؟ الانم برو بیرون میخوام حموم کنم! "
جونگین دکمه های لباسشو باز میکرد: "چیه پیشی باز عصبیه؟دلت تنگ نشده برام؟ "
سهون یکم کف و اب پرت کرد سمت جونگ:" چرت و پرت نگو.. "
دستاشو به حالت بغل سمت جونگین باز کرد و نگاهش کرد
جونگین دلش غنج رفت، لعنتی گفت و با شلوار رفت تو وان تا گربش بغل کنه
سهون از دیوونگی جونگ خندید و بین خنده از درد ناله ای از لباش در رفت
جونگ یکم سهون تو بغلش نگه داشت بعد جدا شد و سریع لب سهون که حالا ترمیم شده بود کشید توی دهنش ، سهون ناله ای تو دهن جونگ کرد و دست برد و کمربند ، دکمه و زیپ جونگینو باز کرد، جونگ از سهون جدا شد شلوارشو دراورد کنار وان انداخت و دوباره بی طاقت سهون جلو کشید و لباش گرفت تو دهنش دستش دور کمرش لغزید.
جونگ پاهاشو دراز کرده بود سهون روی رون های جونگین نشسته بود پاش باز بود و دوطرف جونگین روی کف وان شل دور کمر جونگ قرار گرفته بود ، بوسه ی خیسشون شدید تر شده بود؛ جونگ با دلتنگی میبوسید ، سهون برای اخرین بار..!!
......
دست جونگ روی پهلوی سهون کشیده شد که باعث شد سهون ناله ای بکنه ، سریع عقب کشید: "ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد!! "
سهون به شونه ی جونگ تکیه داد و نفس عمیق کشید ، جونگین شامپو بدن رو برداشت و مشغول شستن بدن کبود سهون شد ،
سهون از حرکات دست جونگین روی بدنش ناله های کوتاه میکرد که باعث میشد حال جونگین عوض شه، هرکاری میکرد نمیتونست جلوی تحریک شدنش رو بگیره، لعنتی این گربه ی سکسی تو بغلش ناله میکرد حق بدین که تحریک بشه! سر سهونم شست و اب کشید حالا گربش تمیز تمیز بود سهون جونگین بغل زد و سرشو تو گودی گردن جونگ فرو کرد، جونگین زد اب وان عوض شه و کفا برن
Advertisement
،
حالا جونگین به لبه ی وان تکیه داده بود و سهون لای پاش نشسته بود و بهش تکیه داده بود ، پوزیشن مورد علاقه ی جونگ!!
مرد لاله ی گوش تا شونه هاشو بوس میکرد و گازای خیلی اروم میگرفت سهون اروم ناله میکرد، جونگ دستشو جلو برد و الت نیمه سخت شده ی سهون گرفت تو دستش:"ایگو پیشی تحریک شده؟! "
سهون سرشو به عقب تاب داد و روی شونه ی جونگین گذاشت: "عاح..جونگین توام تحریک شدی حسش میکنم! "
-:" هیسسس.. نگران اون نباش! "
و زبونش تو گوش سهون چرخوند ، جونگین کمک سهون کرد پاهاشو باز کنه و کمی حالت لمیده تر داشته باشع تو بغلش، مشغول مالیدن و نوازش عضو سهون شد
هوا بخار گرفته بود و بوی خوب شامپو بدنی که سهون زده بود تو فضا پیچیده بود ، جونگین فشار محکمی به عضو سهون اورد که سهون به ساعدش چنگ زد:" عااااح..!! "
جونگین اون یکی دستشو سمت ورودی سهون برد و مشغول بازی باهاش شد سهون کمی وول خورد و ناله کرد جونگین دوتا انگشتشو واردش کرد که باعث شد سهون کمرشو قوس بده و آه بکشه، جونگین با یه دست عضو سهونو میمالید و با دست دیگش داشت به سهون ضربه میزد و گردن سهونو میخورد ، پروستاتشو پیدا کرد و ضرباتشو به پروستات سهون میزد که باعث میشد سهون پیج و تاب بخوره و دستاشو چنگ بزنه: "عاااح..آاه.. جونگین..خودتو میخوام! "
مرد لب زد: "نه سهون! جا حرف زدن برام ناله کن!"
و ضربه ای محکم به نقطه حساس سهون زد که سهون ناله بلندی کرد:" فاااک.. عااح!! "
یه دستش به دستی که جونگین باهاش بهش ضربه میزد رو چنگ میزد و با دست دیگش ساعد دست جونگین که داشت به عضوش ور میرفت رو چنگ میزد ، پیچ و تاب خوردنای سهون و ناله هاش بلند تر شده بود و جونگین نبض زدن عضو سهون تو دستشو حس میکرد که نشون میداد نزدیکه بیاد، فشار روی عضو سهونو بیشتر کرد و انگشتاشو سریع تر داخلش حرکت داد : "نزدیکی؟! هوم؟! "
سهون نالید: "عارههه فاک!! "
و یه قوس زیبا به کمرش داد اومد خالی شه که جونگین دستشو روی شکاف الت سهون گذاشت و محکم التشو فشار داد سهون چنگ محکمی به دست جونگین زد: "جونگ نکن !! آی ، بذار خالی شم! اخ !"
-: "دیگه نباید منو انقد نگران کنی سهون! باشه؟"
و با دست دیگش محکم به پروستات سهون ضربه زد
سهون کمرشو یکم بلند کرد و ناله ای کرد:"عاااح! لعنتی دستتو بردار! "
جونگین همچنان به پروستات سهون ضربه میزد که اوضاع رو برای سهون سخت تر میکرد چون هی میخواست بیاد ولی نمیتونست خالی شه و داشت دیوونه میشد : "جوابمو بده سهون! باشه؟ "
سهون کمرشو باز قوس داد:"آی.. باشه باشهههه! عااخ "
جونگین الت سهونو رها کرد و سهون با فشار زیادی خالی شد جونگین اروم انگشتاشو دراورد و یکم دیگه عضو سهونو مالید تا کاملا خاله شه .
سهون نفس نفس میزد و ولو شده بود!
جونگین لبشو گرفت تو دهنش: "خوبی؟ "
سهون نالید: "فاک خیلی حال داد! "
جونگین خندید: "اگه لگد نمیزنی بغلت کنم؟ "
سهون که حس میکرد اصلا جون نداره الان تکون بخوره چیزی نگفت
جونگین با لبخندی گربش بغل زد و حوله رو پیچید دورش و بردش رو تخت گذاشتش که سهون دستش گرفت: "تو ارضا نشدی! جونگین دستشو پس زد: مهم نیست! "
سهون لبخندی زد و روی تخت دراز کشید ، حس میکرد از همین الان دلش برای جونگین تنگ شده! کاش انقد بدبخت نبود اونوقت میتونست جونگینو داشته باشه؟! میتونست به جونگین شین مالکیت بچسبونه؟ و بگه دلش برای جونگینش تنگ میشه؟! قطره اشکی از گوشه چشمش پایین افتاد؛ از شقیقش رد شد و توی موهاش رفت ، داشتن تمامِ جونگین خیلی شیرین بود ، زیادی شیرین! جونگین برای سهون زیادی بود! همه چیزش! اشکاشو پاک کرد زیر پتو خزید ؛ صدای ناله ای از تو حموم اومد که نشون میداد جونگین خودشو راحت کرده، ازین مهربونی جونگ دوباره گریش گرفت! فوشی به خودش داد و رو پهلوی راست چرخید ، چند دقیقه بعد تخت تکون خورد و گرمای اشنای جونگین با بوی شکلاتیش توی ریه های سهون پیچید ، جونگین سهونو تو بغلش کشید ، موهاشو از صورتش کنار زد : "خوبی؟ درد نداری؟ "
Advertisement
سهون سرش تکون داد
جونگ لبخندی زد: "چیشده پیشی ناراحته؟ "
+:" ناراحت نیستم "
تو بغل جونگین جا به جا شد و خودش کامل چسبوند بهش و سرش تو گردن جونگ فرو برد:" بغلم کن میخوام بخوابم! "
-: "پیشی لوس شده؟! "
سهون پاشو لای پای جونگین فرو برد و صورتش به سینه جونگین کشید: "هیسسس..بذار بخوابم!"
جونگین خندید پتو رو روی بدن های برهنشون کشید و غر زد:" وول نخور سهون تحریک میشم! اینطوری لخت تو بغلم اومدی اجازه ی دست زدنم ندارم!پوف "
سهون خندید که دردش اومد و صورتش جمع شد
جونگین موهای سهونو نوازش میکرد: "سهون؟ نمیخوای بگی چی شده بود که اینطوری داغون شده بودی؟ "
سهون جا به جا شد که جونگین نوچی گفت: "سهون! انقد وول نخور لعنتی یکاری نکن مجبور شم بدن داغونتو داغون تر کنم! "
سهون مشتی به سینش کوبید : "بی جنبه! "
رو تختی نازک مشکی رنگ تختو برداشت و دور پایین تنش پیچید
جونگین خندید: "بهتر شد!! خوب؟ "
سهون لبش خیس کرد:" چی خوب؟ "
جونگین چشم غره ای رفت: "سهون باید باهام حرف بزنی! "
چشم هاش چرخوند و تو بغل جونگین جا به جا شد: "خوب.. من یه قرضی داشتم یبار یه مقداری پول قرض کرده بودم گفته بودم که! رفتم پول قرضو بدم بحثمون شد اونام چندتایی ریختن سرم ! بعدم تو نجاتم دادی و الانم تو بغلتم! "
جونگین که راضی نشده بود هومی گفت
به کمر خوابید و سهون بهش از پهلوی راستش چسبید ، سرش روی بازوی جونگین بود : "حالا اجازه میدی بخوابم؟ "
جونگین سرش بوس کرد:" بخواب ! "
سهون نیشگون ارومی از باسن جونگ گرفت که خنده ی جونگ رو بلند کرد
سهون به فردا فک میکرد ،رفتنش و ندیدن جونگین و نداشتن این اغوش گرم
جونگ به اینکه بغل سهون براش مثه قرص اعصاب عمل میکنه..
هردو توهمین فکرا بودن که نفهمیدن کی بیهوش شدن
.
.
سهون با نور افتاب که به چشمش میخورد بیدار شد ، هنوز بین بازوهای قوی جونگین بود سرش تو گودی گردن جونگ فرو برد و پوست نازک و حساس گردنش بین دندوناش گرفت و اروم کشید ، جونگین تکونی خورد و با صدای خش دار اول صبحش گفت: "چیه باز گاز میگیری؟ چیکار کردم مگه؟ "
سهون یه گاز محکم تر از شونه ی جونگین گرفت که باعث شد جونگین بپره :" آخ "
سهون خندید و از تو بغل جونگین دراومد و نشست رو تخت: "پاشو مگه نمیخوای بری سرکار؟ "
جونگین غر غر زیرلبی کرد و بلند شد:" بعد از این همه وقت تونسته بودم عین ادم بخوابم چرا بیدارم کردی! "
سهون شونه ای انداخت بالا و داد زد: "پیشکار نام صبحونه! "
پیشکار نام که وارد شد و مشغول چیدن میز بود ، سهون همونطوری لخت نشسته بود رو تخت و به صبحونه نگا میکرد که جونگین چشم غره ای بهش رفت و پتو رو انداخت رو پایین تنه سهون
سهون از کار جونگین خندش گرفت! از صبح دکمه ی به تخممش رو زده بود تا بتونه راحت از جونگین جدا شه و صحنه رومنس تشکیل نده !
صبحونه رو روی میز تو اتاق خوردن که جونگین بلند شد و تو اتاق کلوزت رفت!
سهون اخرین توت فرنگیشو خورد ، بلند شد روبدوشامبر مشکی رنگ ابریشمی اش رو تکوند و سمت کلوزت رفت ، جونگین بالاتنش لخت بود و داشت کمربند شلوارش میبست که سهون دید با تعجب: "هون؟ "
سهون ، کرواتی از روی میز شیشه ای سمت راست اتاق برداشت جلو رفت ؛ دور گردن جونگین پیچید و کشیدش جلو ، لباشو کوبوند رو لباش و مشغول مک زدن و گاز گاز کردن لبای پفکی جونگ شد، مرد که تعجب کرده بود ابروشو بالا انداخت و تو بوسه همراهی کرد ، سهون خودش به جونگ چسبوند و بوسه رو به گردن جونگ رسوند و مشغول گاز گرفتن گردن جونگین شد ، جونگ نفس سنگینی کشید: "سهون؟ چیکار میکنی؟ "
سهون سینه ها و پهلوی جونگینو نوازش میکرد: "معلوم نیست؟ "
جونگین باسن سهون رو چنگ زد که آه اروم سهون رو ازاد کرد: "تو هنوز خوب نشدی حواست هست؟ "
+: "حواسم هست.. خوبم نگران نباش! میخوامت ! الان! "
جونگین روبدوشامبر سهونو از دورش انداخت پایین باسن سهون چنگ محکم تری زد ، بلندش کرد و نشوندش روی میز پایه کوتاهی که جلوی اینه بود سهون پاش دور کمر جونگ حلقه کرد ، مرد همونطور که سینه های سهون میخورد و زبونشو دورشون میچرخوند ، با دست دیگش داشت دیکش با لوبی با رایحه توت فرنگی که سهوت عاشقش یود چرب میکرد : "مطمئنی؟ "
سهون اهی کشید:" بدو دیگه لعنتی! معطل نکن! اون دیک لعنتیه توت فرنگی ای رو بکن توم! "
جونگ خنده ای کرد ، زیر زانوی راست سهونو گرفت و یکم پای سهونو بالاتر گرفت و با یه حرکت موجی واردش شد ، سهون آه غلیظی کشید و سرشو به اینه تکیه داد
جونگین ناله ای کرد: "لعنتی سکسی!! "
و ضرباتش عمیق و اروم میزد تا به پهلوی سهون فشار نیاد
سهون کرواتی که به گردن جونگین بسته بود و محکم بین دستش میفشرد کشید جلو که سر جونگین خم شد سمتش و لباشو گرفت تو دهنش.
ناله های سهون بخاطر درد پهلوش بیشتر بود و ناخواسته جونگین لذت بیشتری از صداهای سهون میبرد، البته که سعی میکرد خیلی به سهون فشار نیاره، بعد چند دقیقه ، جونگین ازش کشید بیرون و به چشمای خمار و موهای بهم ریخته ی سهون نگا کرد: "فاک! میتونم با این چهره ات که زیرم داغون شده به تنهایی ارضا شم سهون! باید خودت چهرتو ببینی! "
کشیدش پایین
روبه آینش کرد سهون دستاشو به لبه ی میز تکیه داد ، پاهاشو باز کرد و کمی خم شد
جونگین اروم واردش شد و روش خم شد و لاله ی گوش سهونو میخورد و همونطور که تو اینه بهم و خودشون نگا میکردن مشغول ضربه زدن به سهون شد ، هردو ناله میکردن ، سهون به جونگین و موهای عرق کردش نگا کرد بعد به خودش
،تو اینه، دومرد که توهم وول میخوردن منعکس میشد ،
فاک کاش میتونست این صحنه رو فیلم بگیره تا بعدا بتونه بارها باهاش ارضا شه:"عاح..جونگ ..محکم تر.. چرا انگار داری به یه ظرف چینی شکستنی ضربه میزنی لعنتی؟عاح..خودم باید بکنمت..!! "
جونگین شونه اش بوس میکرد: "سعی کن..آح.. چرت نگی!! پهلوت درد میگیره! لعنتی! خیلی تنگی!! "
دستشو جلو برد و الت سهونو گرفت: "سهون من نزدیکم.. "
شروع به مالیدن الت سهون کرد: "بیا پیشی... برای جونگینی ارضا شو!بذار باهم بیایم! "
سرش به عقب پرتاب کرد و ناله کرد جونگین ضربه اخرو زد و تو سهون خالی شد : "ارضا شو هونی! تو دست جونگین بیا! "
سهون پیچ و تاپی خورد و ناله بلندی کرد: "جونگییین!!! "
و با یه حرکت دست دیگه ی جونگین تو دستش خالی شد که البته مقداری هم به اینه و میز پاچیده شد!
سهون تو بغل جونگین شل شد ، داغیِ جونگین از ورودیش به سمت رون پاش لیز میخورد ، جونگین سهونو برگردوند و لباشو بوسه ای زد
+: "اینجا بگا رفت! "
جونگین خندید:" فدا سرمون! "
و مک محکمی به لب پایین سهون زد
سهون لبخندی زد و از جونگین جدا شد:"میرم دوش بگیرم! "
داشت میرفت سمت در که یهو برگشت:" راستی.. امروز دیگه میرم حالم خوب شده!برای این مدت ممنون "
این جملات به طرز مسخره ای مودبانه و از سهون بعید بود ولی اینارو گفت چون برای سهون این حرفا حکم خدافظی داشت ، بغض داشت!! به طرز فاکینگ مسخره ای بغض داشت!! به سختی بغضش قورت داد ، جونگین اما خونسرد بود شاید اگه میدونست گربش میره که برای همیشه بره انقد خونسرد نبود
جونگین سری تکون داد:"چه مودب شدی پیشی!!باشه..! کاری داشتی باهام تماس بگیر باشه؟ "
سهون سری تکون داد
و سریع رفت سمت حموم
جونگین فکر کرد عجیب رفتار میکنه؟! شونه ای بالا انداخت این پسر همیشه عجیب بود!!
.
.
.
بکهیون به صفحه ی چتش با سهون نگا میکرد، اشکش چکید به دستبند مادرش دست کشید و بیخیال کتاب و جزوه ها ش شد و روی تخت ولو شد ، دستبند مامانش تنها چیزی بود که از مامانش داشت ، بکهیون خیلی کوچیک بود که مامان باباش تنهاشون گذاشتن ، این دستبندو سهون بسته بود دور دستش و گفته بود حسابی مراقبش باشه گفته بود اینطوری مامانشم باهاشه و هیچ وقت تنهاش نمیذاره!! حالا هیونگش میخواست مادرشو ازش بگیره؟! اهی از بدبختیشون کشید و سعی کرد دیگه گریه نکنه! هیونگ فردا میومد پس امروز روز اخری بود که پیش چانیول بود!! پاشد خودش مرتب کرد و رفت بیرون
، تو اشپزخونه داشت دوکبوکی و کیم باپ خوشمزه ای که چانیول عاشقش بود اماده میکرد ، یه ساعتی درگیر شام بود ، چانیول از بوی خوبی که تو خونه پیچیده بود اومد از اتاقش بیرون :" واااو چه بوهای خوبی میااااد! "
بکهیون لبخند زد: "شام پختم! "
چانیول پرید تو اشپزخونه: "همیشه عاشق این بودم زنم اشپز باشه باید بگیرمت! "
با قاشقی که دستش بود سمت چان رفت:" برو گمشوووو! من زنم؟ "
چان با خنده فرار کرد
بکهیون داد زد:" اصلا امشب حق نداری شام بخوری!! "
چان برگشت سمتش: "غلط کردم.. خوبه؟ بوش خیلی خوبه پلیییز! "
بکهیون خندش گرفت: "زهرمار! "
و پشت چشمی نازک کرد و برگشت تو اشپزخونه ، چان دوید تو اشپزخونه و از پشت چسبید به بکهیون که با دیدن قابلمه سوتی زد:" چرا انقد زیاد؟"
بکهیون لبش خیس کرد: "اینطوری میتونی بسته بندی کنی بذاری فریزر ، بعد هروقت خواستی بذاری ماکروویو و بخوری!! "
چانیول اخمی کرد: "تو که فعلا اینجایی برام میپزی؟! "
بکهیون مرد چسبنده هول داد عقب که بتونه بره از تو کابینت نمک و فلفل برداره:"امشب سهون زنگ زد ، خوب شده فردا میاد دنبالم ."
چانیول نشست رو صندلی:" یسس!! خوب اینکه خوبه.. با سهون میتونین اینجا بمونین! خونه پیدا کردین؟ "
بکهیون غذارو هم میزد: "سهون یجایی رو تو جه جو دیده! میخوایم بریم جه جو! کارای انتقالمو از دانشگا اینترنتی انجام دادم! فردا میریم! "
سیبی که دست چان بود از دستش افتاد رو میز: "چی؟ "
▪︎: "فردا میرم!راحت میشی از دستم!"
غذاهارو روی میز چید: "اینم شام! "
چانیول اصلا نمیدونست باید چه ری اکشنی نشون بده! چی شده بود؟ بکهیون میخواست بره؟ جه جو؟ اونوقت دیگه نمیدیدش که!
اونقد حس های مختلف ناراحتی ، گیجی ، عصبانیت بهش فشار اورده بود که فقط سکوت کرده بود ! بکهیون پشت میز نشست و مشغول خوردن شد: "خوشمزه شده! بخور! "
چان چاپستیکش برداشت و به زور یکم خورد :" حالا چرا انقد عجله؟ میتونین اینجا بمونین میبینی که اتاق خالی اینجا زیاد هست.. "
بکهیون بغضشو قورت داد: "هیونگ تصمیم گرفته.. منم دنبالش میرم! بریم جه جو بهتره! خیلی زحمت بهت دادیم برای این مدت مرسی چان! "
چانیول از جا بلند شد و بدون حرف رفت بیرون!
بکهیون به رفتن چان نگا کرد و بعد به فضای اشپزخونه ، لعنتی اینجارو دوست داشت ، اون چان دیوونه رو هم دوست داشت! بلند شد غذاهارو بسته بندی کرد و توی فریزر چید بیرون رفت و به در اتاق چان کوبید: چان؟ درو باز کرد چان رو تخت نشسته بود و سرشو تو دستش گرفته بود! که با ورود بکهیون سرشو بلند کرد: "چیه؟ "
بکهیون یکم من من کرد: "غذاهارو برات چیدم تو فریزر! "
_ : "مرسی! "
بکهیون سری تکون داد و خواست بره که دستش کشیده شد و تو بغل چانیول افتاد.
مرد محکم بغلش کرده بود:" امشب اینجا بخواب! باهم میتونیم یکم حرف بزنیم یا فیلم ببینیم یا هرچی! ولی پیشم باش باشه؟ "
بکهیون اب دهنش قورت و سرش با نشونه ی باشه تکون داد
چانیول کنترل رو دست بکهیون داد و رفت بیرون تا پفک و چیپس بیاره!
بکهیون نفسش فوت کرد و چندبار به سینش ضربه زد: "اروم بگیر احمق! "
.
کنارهم به تاخ تخت تکیه داده بودن و فیلم میدیدن ولی هیچ کدوم حواسشون به فیلم نبود ،
چان دلش میخواست گریه کنه، نمیخواست این کیوت کناریش انقد زود از دستش بره! توی فیلم دوتا کاراکتر اصلی داشتن سر موضوعی که چان هیچ ایده ای راجبش نداشت دعوا میکردن که یهو چانیول از جا پرید و سمت بکهیون چرخید :" بک؟ "
بکهیون نگاهش کرد
چانیول جلو کشید و شونه های بکهیون گرفت: "بک..من اگه الان نگم خفه میشم!! من ازت خوشم میاد! یعنی حس میکنم دوست دارم! میتونی بهم فرصت بدی؟ "
بکهیون با دهن باز چانیول نگاه میکرد ؛ چی داشت میشنید؟ چان دیوونه ای چیزی بود؟ دوسش داشت؟ چانیول؟ بکهیونو؟ وات؟ داشت مسخرش میکرد؟ به چشمای جدی چان نگا کرد : نه حتما از روی ترحم اینطوری حس میکنه؟؟!!
چانیول که سکوت بکهیونو دید؛ سرش نزدیک برد و اروم لباشو رو لبای نیمه باز بکهیون گذاشت ، انگار به بکهیون جریان برق وصل کرده باشن یهو از جا پرید و رفت عقب : "ن ن نه..!! "
_ : "بکهیون! خواهش میکنم! "
بکهیون هلش داد: "لازم نیست بهم ترحم کنی!"
التماس کرد: "بکهیون این ترحم نیست چرا نمیفهمی!؟ "
▪︎: "تو دیوونه شدی؟!"
از روی تخت پاشد :" من و تو دو قطب مختلفیم!مثه شب و روز! تو کجا من کجا؟!! بعدشم شنیدم که همش با این و اونی! لعنتی من .. من نمیتونم!! نمیتونم یکی ازونایی باشم که یه مدت باهاشونی!! حالام الکی منو هوایی نکن! "
گریش گرفت اومد بره که چانیول دستشو کشید و کشیدش تو بغلش:" بکهیون اینطوری نگو! تو با همه برای من فرق داری بکهیون! من تاحالا به کسی نگفته بودم دوسش دارم! بخدا راس میگم! اگه توهم منو دوست داشته باشی بکهیون بخدا قسم حاضرم هرکاری بکنم هرررکاری بکنم که مال من بشی! قول میدم تا اخرش نذارم خم به ابروت بیاد! "
بکهیون اشک هاش شروع به ریختن کرد و تقلا کرد از بغلش خارج بشه:" ولم کننن!! نمیخوام! توام الان جوگیر شدی ۲ روز دیگه یادت میره! مطمئنم! من چیزی ندارم که تو دوست داشته باشی! "
چانیول هم گریش گرفت: "تو بکهیونی ! همین کافیه برای من! بکهیونِ من باش لطفا؟ "
بکهیون هلش داد و بالاخره ازش جدا شد:" نمیخوام! من اونقد بدبختی تو زندگیم دارم که نمیتونم به این چیزا فکر کنم! "
سمت اتاق مهمان که این مدت توش بود دوید و درو بست .روی زمین پشت در لیز خورد و از ته دل زار زد!
چان براش زیادی بود و اینو خوب میدونست! تو زندگیش یادگرفته بود لقمه اندازه دهنش برداره و اصلا نمیخواست کاری کنه که همه چی خراب شه! کاش زودتر هیونگش میومد! زودتر باید میومد و میبردش! ازین چانیول جذاب ؛ ازین خونه ، از غذاهای خوشمزه از تخت نرم ، از وان اب گرم از همه چی کوفتی اینجا باید دور میشد تا یادش بیوفته که ادمایی مثه بکهیون حق عشق ندارن و باید فقط کار کنن و درس بخونن تا بتونن زنده بمونن!!
اون شب نه بکهیون خوابید نه چان!
بکهیون تا صبح گریه میکرد برای خودش ، زندگیش و شانس اشغالش
چان به بکهیون فکر میکرد ، به اولین کسی که احساس کرده بود دوسش داره و برای خودش میخواستش نه بدنش! حاضر بود تا اخر عمرش فقط بغلش کنه و جلوتر نره ولی بکهیون برای اون باشه! بکهیونو نباید از دست میداد
گند زده بود؟ با اعتراف یهوییش گند زده بود!!! تو سرش کوبید و متکارو روی صورتش گذاشت و فشار داد؛ باید چه غلطی میکرد؟!
.........
.............
سهون از حموم که برگشت جونگین رفته بود، رفت کلوزت ، یه دست لباس برای خودش انتخاب کرد و پوشید ، خودشو مرتب کرد و میخواست بره که پاکت پولو دید ، هه! جونگین برای این رابطه ام براش پول گذاشته بود!!
سهون حرصش گرفت! این یکی هرزگی نبود!! فقط میخواست خدافظی کنه و از محبت های جونگین که حسابی به دلش نشسته بود تشکر کنه!! پول نگا کرد زیاد بود!! چشاشو بست و پولو با پاکت انداختش روی میز ، نه دیگه برای این خدافظی پول قبول نمیکرد، مثه خود جونگین که براش نامه میذاشت نامه ای نوشت:
هی جونگ! این اخری ، خدافظی بود برای همین پول رو برنمیدارم! من دارم از سئول میرم ! نمیدونم کی برمیگردم شاید هیچ وقت پس احتمالا این اخرین باری بود که باهم بودیم! دلم میخواست حتما یه دور زیر خودم بِکِشَمت!تا نشونت بدم یه تاپ باید چطوری باشع :)) ولی نشد دیگه.. اگه یبار دیگه همو دیدیم فانتزیمو عملی میکنم!
خلاصه که مرسی واسه همه چی ! خوب باش
گربه یخی :)
Advertisement
- In Serial1029 Chapters
Chrysalis
Anthony has been reborn! Placed into the remarkable game-like world of Pangera. However, something seems a little off. What's with these skills? Bite? Dig? Wait.... I've been reborn as a WHAT?! Follow Anthony as he attempts to adjust to his new life, to survive and grow in his new Dungeon home! Thank you for reading updated Chrysalis novel @ReadWebNovels.net
8 1673 - In Serial59 Chapters
Stray Cat Strut
In the year 2057, the world has become a corporate-run utopia for the super-rich, and a hellhole for all the rest. Catherine 'Cat' Leblanc is an orphan that is about as far from super-rich as one can be. When the Incursion alarms start blaring and the sky starts raining hungry xenos, it's just another blemish on an already piss-poor afternoon. A cyberpunk magical-girl alien-invasion LitRPG. It’s exactly as wild as it sounds.
8 121 - In Serial39 Chapters
A Soul's New Home
A soul that has been alone for a millennium was given a chance to live in the world with a body of its own choosing. As such, the soul chose a body capable of living through a millennium. A vampire, an immortal yet not invincible. This is a story of how a soul lives its potentially eternal life in a world that it doesn't know anything about. Updates every two days (sometimes three days) with no set time Chapter length will be between 2000-3000 words
8 219 - In Serial37 Chapters
Third Death
What happens when the Queen of the Dead, is dead? Necromancy might be magic but it can't fix everything. It can't pull the country out of debt, or heal relations between the splintered powers in Apera. Enter Vision. She's an unassuming thief, except that she happens to bear an uncanny resemblance to her missing mother, the Queen of the Dead herself. Being a woman on the streets was hard enough before people started to recognise her. Now, anything might happen.
8 160 - In Serial22 Chapters
Insert Coin To Continue
Brought to the door between life or death, do you accept the game that death offers you? Of course, any dying man would. Most from his previous stories think chess, or checkers, but how would you feel inside a different body, in a different world?Join us on our adventure of Mr. Skeleton through an adventure of hearts, passion, ribcages, and the occasional necromantic summoning.
8 111 - In Serial12 Chapters
New hope online
*as of right now this is my second time writing all this I really hate doing this twice in a row. well this story was made by me and a few friends ideas and stuff most of the pictures owned are not mine but some will be and every picture I use is respectively owned by their creators. Now let's go to the story. FYI this is my second time doing this so I'm a little pissed so I probably will not have good grammar and stuff so whenever you guys see something wrong why don't you come help me to make this story great peace out and have fun* The year is 2009 there's a war going between robots and human Arnold [email protected]&**&6 . ah crap that was totally my fault wrong story ok here we go the real story. The years 2086 and life is hella awesome. in about the year 2065 a new fun toy came out they called this VR. but VR isn't just a toy anymore. Vr changed the life of everyone in America but really all over the world . the thing that made VR awesome was that you can know go to work from your house laying in the bed with a VR helmet on making twice as much money for the hours you put in. you can know go to school from your house learn for a full 6 hours in VR but than when you get out its only been one hour in real life . there are so many uses that people can use VR for. of course military personal use it aswell to train there minds and stuff. But to me this really doesn't mean much. The real beauty in VR is the gaming i love gaming with a passion me and my family are gonna get this awesome game called new hope online. This game is a mmo RPG it of course has the typical RPG quest adventures and a lot of other things that i cant explain. but generally I'm super excited for only 2 things in this game. The first is that there is a cohesive and reactive world. Ok ill just give you a small example. so lts say im an adventurer and im killing goblins i go every single day for the next 3 year with 4 of my freinds to kill goblins after a while if you hunt destroy or do anything to envirment fror prlonged periods of time the enviroment will etheir act violently and try to destroy you or the worldwill remove that resource from that area. which i think makes total since. ok last but not least you know how nearly every single mmo lets you play as the adventurer only. Well thats changed. In this mmo you are allowed to be a monster if you want thats freaking awesome i love it. The object of a monster is to become strong enough to etheir, make a dungeoun, own a clan/ tribe. generally there are apperently alot of ways to win as a monster but since this is a mmo of course theres no real winning. But as a monster everybody is aiming for the top. another objective is to kill the demon king and take hismantle as hahaha demon king. oh i totally forgot to introduce my self my name is roin . like coin but with a r instead of an c . this is gonna be my story so peace out and read the story . * the star before a sentence means me as an author is talking ok this is explaining meanings RPG=Role Playing Games MMO=Massively Multiplayer Online Vr = virtual reality
8 95

