《You in me [Completed]》part24
Advertisement
حتی اگر قرار بود جونگ کوک رو به زور تا ابد برای خودش نگه داره این کار رو میکرد
تهیونگ باور داشت که جیمین و جونگ کوک باهم قرار میزارن پس چرا این رو به واقعیت تبدیل نکنه؟!
به سمت جونگ کوک قدم برداشت و انگشتانش رو در انگشتان جونگ کوک قفل کرد و با لبخند ساختگی به تهیونگ خیره شد
جیمین: باز هم همو دیدیم
با تعجب به جیمین که لبخند به لب داشت و دستش رو گرفته بود نگاه میمرد
و چیزی که باعث تعجب بیشترش شد حرف جیمین بود
اون تهیونگ رو میشناخت؟!
جونگ کوک: شما همو میشناسین؟
جیمین: البته...قبلا توی بیمارستان با هم آشنا شده بودیم عزیزم
دلیل رفتار و لحن حرف زدن جیمین رو نمیفهمید
انقدر گیج شده بود که حتی نمیتونست قبول کنه این شخصی که مقابلشه واقعا تهیونگه
جونگ کوک: میشه چند لحظه تنهامون بزاری؟
جیمین: حتما عزیزم
روی انگشتان پاهاش بلند شد و گوشه لب حونگ کوک رو بوسید
کفش هاش رو برداشت و از راه پله پایین رفت...
تهیونگ رو به طرف میزی که اونجا بود همراهی کرد و مقابلش نشست
نگاهش رو بین اجزای صورتش میچرخوند و دنبال چیز آشنایی میگشت
اما هیچ چیز این پسر براش آشنا نبود
شاید به دلیل دروغ هایی بود که از طرفش شنیده بود
یا شاید به این دلیل بود که خیلی وقت پیش این پسر رو در خاطراتش دفن کرده بود...
جونگ کوک: باورم نمیشه
تهیونگ: که زندم؟
جونگ کوک: هیچکدوم از اتفاقاتی که افتاد رو نمیتونم باور کنم
تهیونگ: میدونم معذرت خواهی هیچ فایده ای نداره...اما باید واقعیت رو بدونی
جونگ کوک: میخوای آخرین شانستو امتحان کنی؟
لبخند تلخی روی لب های پسر نشست
تهیونگ: فقط میخوام همه چیز رو برات توضیح بدم...باید ماجرا رو از زبون خودم بشنوی
جونگ کوک: تهیونگ..
یادش نمیومد آخرین باری که این پسر اسمش رو صدا کرده بود چه زمانی بود
سال های زیادی ازش میگذشت و اون هر روز آرزو میکرد تا باز هم اسمش رو از زبون جونگ کوک بشنوه
جونگ کوک: به خاطر هر اتفاقی که برات افتاده متاسفم...من همه چی رو فراموش کردم و ازت میخوام تو هم همین کار رو بکنی
تهیونگ: متاسفی؟ تو حتی نمیدونی چه اتفاقی برای من افتاده که انقدر راحت درموردش حرف میزنی
جونگ کوک: هر اتفاقی که برات افتاده انتخاب خودت بوده...من مسئولش نبودم و هر دومون این رو خیلی خوب میدونیم
Advertisement
دست جونگ کوک رو با هر دو دستش گرفت و بهش خیره شد
تهیونگ: منظورم این نبود که تقصیر توئه..
حرفش رو قطع کرد و دستش رو پس کشید و از جاش بلند شد و چند قدم عقب رفت
جونگ کوک: همه چی برای من خیلی سخت تر بود...اینکه هر شب با فکر اینکه مردی سپری کنم واقعا سخت بود...دیگه نمیخوام به کابپس هام ادامه بدم...همه چی تموم شده...برای من تموم شده...دیگه نمیخوام ببینمت
حالتش از آرامش به گنگ بودن و ترس تغییر پیدا کرده بود
دستی به صورتش کشید و به سمت راه پله رفت و با چشمانش به دنبال جیمین میگشت
متوجه جیمین کنار یکی از دوستانش شد که با هم صحبت میکردن
به طرفش رفت و دستش رو گرفت
جونگ کوک: فکر کردم رفتی
جیمین: فقط داشتیم صحبت میکردیم
+جونگ کوک اون واقعا پسر با مزه ایه
جونگ کوک: واقعا همینطوره؟!
لبخند کم رنگی زد و دستش رو دور کمر جیمین حلقه کرد و اون رو به سمت مکانی که بقیه میرقصیدن برد
اگر جونگ کوک برای جیمین منبع قدرتش بود جیمین هم برای جونگ کوک منبع آرامش بود
هر موقع که احساس نا امنی میکرد کافی بود که جیمین رو کنار خودش داشته باشه تا به آرامش مورد نظرش برسه...
میدونست که تهیونگ هنوز اونجاست و بهشون نگاه میکنه
برای همین هم دستش رو دور گردن جونگ کوک حلقه کرد و بدنش رو با ریتم آهنگ حرکت میداد
خیلی دوست داشت بدونه که چی بین مکالمشون گذشته
باید میدونست که جونگ کوک رهاش نمیکنه
نمیخواست اون رو هم توی لیست افرادی بزاره که به زودی قرار بود نابودشون کنه
اون هیچوقت زندگیش رو به پای شانس پیش نبرده بود اما الان نیاز داشت تا شانسش رو امتحان کنه
وقتی که آهنگ اوج گرفت چرخید و کمرش رو به سینه جونگ کوک تکیه داد
پایین تنش رو به پایین تنه جونگ کوک میمالید و با دستش بازوش رو گرفته بود
قبل از تموم شدن آهنگ سرش رو کمی چرخوند و لب هاش رو روی لب های جونگ کوک قرار داد و توی دلش دعا میکرد که جوابی که میخواد رو بگیره...
از حرکت جیمین کاملا شوکه شده بود اما سعی کرد به خودش مسلط باشه و تعجبش رو بروز نده
چشمانش رو بست و ضربان قلبش که هر لحظه بالاتر میرفت رو نادیده گرفت
Advertisement
بیشتر از این نمیتونه مقاومت کنه برای همین کمی لب هاش رو از هم فاصله داد و متقابلا جیمین رو بوسید...
*********************************************
همه چیز ظاهرا در کمال آرامش ادامه داشت تا زمانی که به خونه برگشتن
اما این آرامش دوام زیادی نداشت
با بیرون اومدنشون از آسانسور با تاتیا مواجه شدن که جلوی در خونه جونگ کوک منتظر ایستاده بود
جیمین بی توجه بهش از کنارش رد شد و در رو باز کرد و وارد شد
جونگ کوک جلوی در ایستاد و نگاهش رو به دختر داد
جونگ کوک: مشکلی پیش اومده؟
تاتیا: از دو هفته زمانی که بهتون دادم وقت زیادی نمونده
جونگ کوک: الان موقعیت مناسبی نیست بعدا صحبت کنیم
وارد خونه شد و میخواست در رو ببنده اما پای تاتیا مانع بسته شدن در شد و به دنبالش وارد خونه شد
جونگ کوک کلافه چرخید و اهمیتی به اصرار دختر نداد و به طرف اتاقش رفت تا لباس هاش رو عوض کنه
جیمین به طرف آشپزخونه رفت و لیوان رو پر از آب کرد و کمی ازش نوشید
لیوان رو محکم و صدا دار روی میز کوبید و از کنار تاتیا رد شد
اما هنوز خیلی نرفته بود که ایستاد و به طرفش چرخید
جیمین: نشنیدی چی گفت؟ گفت الان موقعیت مناسبی نیست...پس بهتره بری
دستش رو به سمت در گرفت اما پوزخند دختر اون رو عصبی تر میکرد
شکی که بهش داشت و رفتارهای تاتیا باعث میشدن تا نتونه جلوی خودش رو بگیره
نگاهش به قیچی روی میز افتاد و سعی میکرد تا از عصبانیت نفس نفس نزنه
بدون ذره ای معطلی به طرف میز دوید و قیچی رو برداشت و به طرف دختر حمله کرد...
با صدای جیغ دختر از اتاق بیرون اومد و با ترس به چیزی که میدید خیره شد
جیمین سر قیچی رو مقابل مردمک چشم تاتیا گرفته بود و اگه دستش رو فقط کمی جلوتر میبرد اتفاق خوبی نمیفتاد
جیمین از عصبانیت میلرزید و اون دختر از ترس سر جاش خشک شده بود...
جونگ کوک: جیمین
با ندیدن عکس العملی از طرف جیمین به آهستگی به طرفش رفت
جونگ کوک: جیمین منو ببین
قدم هاش رو به آرومی برمیداشت
تا جایی که فقط یک قدم باهاش فاصله داشت
دستانش رو به آهستگی دور کمر جیمین حلقه کرد
جونگ کوک: آروم باش
با شنیدن صدای ضربان قلب جونگ کوک و دستانش که دور کمرش حلقه شده بود نفس عمیقی کشید و قیچی رو رها کرد
دختر نفسش رو صدا دار بیرون داد و با ترس کمی عقب رفت
با اشاره جونگ کوک به سمت در خروجی رفت و از خونه خارج شد...
پاهاش سست شدن و همونطور که در آغوش جونگ کوک بود روی زمین نشست
جونگ کوک خم شد و بدنش رو در آغوش گرفت
چنگی به لباس جونگ کوک زد و میلرزید
دست جونگ کوک وارد رشته های موهای نرمش شد و نوازشش میکرد
جونگ کوک: آروم باش...تموم شد...اون رفت هیچی اتفاقی نیفتاده
جیمین: من..من میترسم
جونگ کوک: نترس...من کنارتم...از هیچی نترس!
-
مثل از دست دادنه
بنابراین مثل دیوانه شدنه
منو بگیر،الان منو پیدا کن
نمیخوام درون خاطرات پراکنده گیر بیفتم. منو تنها نزار،میخوام خودمو پیدا کنم که فقط مال تو باشه. لحظه ای نفس کشیدم که تو رو دیدم
تو قلب منو دزدیدی
همه چیزو از قلبم بگیر
لحظه ای که تو رو دیدم،همه چیز روشن شد
نور قلبمو پر کرد
من قلبمو به تو نشان خواهم داد
به من نگاه کن
منو محکم نگه دار
منو پیدا کن
به من نگاه کن
منو محکم نگه دار
منو پیدا کن
مثل اینه که صدمه دیده پس از اون مثل درد باشه
وقتی تو رو در آغوش میگیرم،احساس میکنم آرزوم برآورده شده.
من مدت هاست که گم شدم
دست منو رها نکن. من میخوام خودمو پیدا کنم که فقط مال تو باشه
تو قلب منو دزدیدی
من از قلبم به تو نشان خواهم داد
به من نگاه کن
مرا محکم نگه دارید
مرا پیدا کن
به من نگاه کن
مرا محکم نگه دارید
مرا پیدا کن
مثل این است که صدمه دیده پس از آن مثل درد باشد
وقتی شما را در آغوش می گیرم ، احساس می کنم بسیار برآورده شده ام.
من مدتهاست که گم شده ام
دست من را رها نکن. من می خواهم خودم را پیدا کنم که فقط مال شما باشد
تو قلب من را دزدیدی
همه چیز رو از قلبم بگیر
لحظه ای که تو رو دیدم،همه چیز روشن شد
نور قلبمو پر کرد
من قلبمو به تو نشان خواهم داد
به من نگاه کن
منو محکم نگه دار
منو پیدا کن
به من نگاه کن
منو محکم نگه دار
منو پیدا کن
چشمانت از من سوال می کند
"چرا تو رو تنها می گذارم"
از آنجا که منو ملاقات کردی
همه بچه های دیگه کسل کننده شدن
تو خودتو نمیشناسی و منم خودمو نمیشناسم
تو منو میشناسی و من تو رو میشناسم
در پایان این جاده زرشکی
در اینجا من و تو ایستاده ایم
تو قلب منو دزدیدی
همه چیز رو از قلبم بگیر
لحظه ای که تو رو دیدم،همه چیز روشن شد
نور قلبمو پر کرد
من قلبمو به تو نشان خواهم داد
به من نگاه کن
منو وحکم نگه دار
منو پیدا کن
به من نگاه کن
منو محکم نگه دار
منو پیدا کن...
Advertisement
- In Serial53 Chapters
The Core: The Hive Daughter (Book 2 of 3)
Hi! Welcome back! This story continues from book 1. Here is the link to that if you haven't read it yet: https://www.royalroad.com/fiction/43381/the-core-the-first-guest-book-1-of-3 After witnessing the destruction of Magus the 2nd's Core, Kevin and his AI are on the way to pick up Meditati. Magus the 1st dreams of battle and enemies rising up against him. He will stop at nothing to relive the glory of war. The object his clone dug up from the star before it was devoured might hold the key to his dreams.The AI of the Tela plan in secret, trying to trap their first Guest into letting them go. An egg is found, a drunk driver puts a child in a coma, and the Arbiter observes Earth.
8 179 - In Serial16 Chapters
Chaos Wave
The year is 2055. Virtual Reality has been around for nearly forty years, and the Full Sensation Dive System has been around for about thirty. The various countries of Earth have long since given up on Warring against each other in this dimension when it turned out that with the FSDS (Full Sensation Dive System) virtual worlds became real, especially once Richard Alonzo Albeque's AIQNPC (Artificial Intelligence Quest and Non-Player Character) System was released and spread like a wild virus across all the active MMOs. People vanished from their Dive system, leaving nothing behind of the person they were, and the Characters they were in game become locked out, and no longer responsive to the System. In addition to this, they are suddenly showing up on ALL servers of a game at the same time, almost as if they were now an NPC. The governments put a stop to all distribution of FSDS Technology, and keep an eye on these 'Digitized Players'. Ten years pass and one of the first ever Digitized Players, a Level 500 Catgirl by the name of Atreya the Dawnbirth, created a stable portal between their MMO and Earth. With the return of one of the players, the governments remove the bans on FSDS Technology, which has still been researched heavily while under the ban. Wars break out over control of Virtual Worlds, but these wars are all fought ON the Virtual World, so the Earth isn't polluted further. Immortality is now available to all who seek it, if you can find a World to call your own. Of course, nobody paid attention to one of the few warnings Atreya brought back with her... The NPCs sometimes became sentient and disobeyed coding laws.
8 184 - In Serial9 Chapters
The Zephyrus
Eleanor is the captain of a pirate ship with a well-run crew. That is until she meets an unlikely creature on the open water. After one fateful night she becomes thrusted into a world of mythical creatures and dangerous transformations, and must fight those around her to get back to her waiting ship.
8 132 - In Serial20 Chapters
Cleric or Necromancy?
Slow paced, slow random update time. that's about it my grammar isn't that great so don't be to pissed off.
8 163 - In Serial16 Chapters
8.29mm
Hun Liuxing has had a terrible life. But one thing lights it up, and that is Lolita herself. Sometimes, it feels like predestination itself is against you.
8 106 - In Serial41 Chapters
Regretting And Rejecting
When Hannah is mated to her old bully, everyone implores her to move on and forgive him for the good of the pack. She will need to decide if the pack is worth risking her happiness or if she should do what she's wanted to do for years.Leave them all behind.**This is an enemies to lovers story. If you don't like that trope, don't read this story**________________________________________"I think I could give you a chance." I say quietly and he let's out a breath of relief. He takes my hand off of his face and places a kiss to my palm before resting it on his chest, covering it with both of his larger hands."Really?" He asks hopefully. I give him another wide smile.Before I narrow my eyes and scowl at him, ripping my hand away from him. His brows furrow in confusion as I take a step back."No."Cover made by @ViaAlyssaNicole
8 247