《You in me [Completed]》part21 & 22
Advertisement
چند دقیقه ای میشد که به جیمین خیره شده بود اون بدن سفید و کوچیک به شکل گربه مقابلش نشسته بود افکارش رو کنار زد و به خودش اومد
جونگ کوک: توی اتاق منتظرتم
میخواست از جاش بلند بشه که دست جونگ کوک روی شونه اش قرار گرفت و مجبورش کرد تا دوباره بشینه
جونگ کوک: همونطور که باید رفتار کن!
از کنارش رد شد و به سمت اتاقش رفت
نفسشو بیرون داد و چهار دست و پا پشت سرش حرکت کرد تا به اتاق خواب رسید
با خودش فکر میکرد که استحکام جونگ کوک رو دوست داره اگه هرکس دیگه ای این برخورد رو باهاش میکرد لجبازی میکرد اما جونگ کوک باعث میشد که جیمین کاملا تسلیمش بشه و تک تک خواسته هاش رو انجام بده
روی تخت نشست و با دستش به جیمین اشاره کرد تا نزدیک تر بره
وقتی که درست بین پاهاش نشسته بود با استفاده از دستانش بند حوله رو باز کرد و حپله رو از روی پاهاش کنار زد
دستش رو دور عضو جونگ کوک حلقه کرد و مشغول پمپ کردنش شد...
دستش پشت گردن جیمین قرار گرفت و مجبورش کرد تا سرش رو کمی جلو بیاره
جونگ کوک: مثل یه کیتن خوب رفتار کن
زبونش رو روی سر عضو جونگ کوک کشید و بعد از خیس کردنش سرش رو وارد دهنش کرد
به کارش سرعت بخشید و کم کم حجم بیشتری از عضو جونگ کوک رو داخل دهنش فرو برد و مشغول بلوجاب دادن شد...
با حس زبون و دهن جیمین ناله خفیفی کرد و چشمانش رو بست
دست هاش رو دو طرفش روی تخت قرار داد و به ملافه زیرش چنگ زد
جیمین میدونست چطور باید این کار رو انجام بده
نمیدونست چقدر گذشته اما بدنش کاملا داغ شده بود و پوستش عرق کرده بود
با احساس گرمایی زیر شکمش جیمین رو از خودش کرد...
جونگ کوک: کافیه
حوله رو از تنش خارج کرد و بالای تخت نشست و به تاج تخت تکیه داد
با انگشتش به جیمین اشاره کرد تا روی شکمش بشینه
بعد از گرفتن جیمین روی بدنش دستش رو سمت میز کنار تخت برد و دستبند رو برداشت و دستان جیمین رو بست
دستش رو سمت پلاگ برد و شروع به چرخوندن و فشار دادنش داخل باسن جیمین کرد
با این کار جیمین ناخواسته ناله کرد و گردنش رو خم کرد...
میدونست که نمیتونه ببوسه یا مارک کنه
چون اگه این کارهارو میکرد دیگه نمیتونست جلوی خودش رو بگیره تا به جیمین آسیب نزنه
تنها کاری که از دستش برمیومد لمس بدنش بود
پلاگ رو چند دور دیگه چرخوند و بعد خارجش کرد
جیمین با حس خالی شدن ناله آرومی کرد و منتظر به چشم های جونگ کوک خیره شد
مقداری از لوبی که از ورودی جیمین بیرون میریخت رو روی عضوش ریخت و عضوش رو مقابل ورودی جیمین قرار داد
با فشار نسبتا کمی تا آخر واردش شد و بعد از چند لحظه صبر کردن بدون توقف مشغول ضربه زدن داخل جیمین شد
هیچوقت تصور نمیکرد که روزی بدن جیمین روی پاهاش نشسته باشه و اون با قدرت داخلش ضربه بزنه
بدن جیمین کاملا از عرق خیس بود و موهاش روی پیشونیش چسبیده بود
به خاطر بسته بودن دست هاش نمیتونست جایی رو نگه داره یا بدن جونگ کوک رو لمس کنه برای همین هم فشار عجیبی رو داخل بدنش احساس میکرد...
انقدر ضربه ها با خشونت ادامه پیدا کرده بود که متوجه هیچ چیزی نبود
فقط یه چیز توی مغزش تکرار میشد
قدرت!
قدرتی که جونگ کوک بهش میداد میتونست زندگیش رو تغییر بده
گذشته از دست رفته اش رو جبران کنه
و تسکینی برای دردهایی که به تنهایی کشیده بود باشه هرچقدر که سخت بود اما جیمین اون قدرت رو میخواست میخواست انتقام بگیره پس باید به اون قدرت میرسید...
Advertisement
با حس انگشتان جونگ کوک روی سر عضوش و فشاری که بهش وارد میکرد ناله بلندتری کرد
میدونست که کم کم ارضا میشه اما با این وجود نمیتونست
جونگ کوک: تا وقتی بهت نگفتم ارضا نمیشی
ضربه ها همچنان ادامه داشتن تا جایی که با خیس شدن داخلش متوجه کام شدن جونگ کوک شد
فشار دستش دور عضوش بیشتر شد و لحظه آخر با برداشتن دست جونگ کوک با فشار روی شکم و سینه جونگ کوک به کام رسید
به سختی نفس میکشید و نمیتونست پلک هاش رو بیشتر از این باز نگه داره
دستانش باز شدن و بدنش بی حال روی تخت افتاد
جونگ کوک: استراحت کن
نیمه های شب از خواب بیدار شد و با دیدن جونگ کوک کنارش که در خواب عمیقی بود نفس عمیقی کشید به آهستگی کمی جلوتر رفت و به صورتش خیره شد به چشمان بسته و مژه هاش لب های باریک و خال زیر لبش
و موهایی که توی صورتش ریخته شده بود
جیمین: شاید بخش زیادی از زندگیمو از دست داده باشم...نرمال بودن،نوجوانی،جوانی،و حتی خیلی چیزهایی که میتونستم تجربه کنم اما نشد...ولی تنها چیزی که از دست ندادم روحم
بود...روحمو از دست ندادم چون اونو تو ازم گرفتی...وقتی که یه پسر بچه بودم قلبمو دزدیدی...و حالا با قدرتی که خودت بهم میدی تمام کسانی که زندگیمو ازم گرفتنو نابود میکنم
به آرومی از روی تخت پایین رفت و بی توجه به درد پایین تنش وارد حموم شد
مقابل آیینه ایستاده بود و به خودش نگاه میکرد
هیچ مارکی روی پوستش نبود اما رد دستان جونگ کوک روی بدنش خودنمایی میکرد
بعد از دوش گرفتن لباس هاش رو پوشید و بدون ایجاد کمترین سر و صدایی از خونه بیرون رفت
تلفنش رو برداشت و بعد از مدت ها با ایثن تماس گرفت...
ایثن: حتما بازم اتفاقی افتاده که بهم زنگ زدی
جیمین: دفعه قبلی بهم دروغ گفتی اما این بار باورش نمیکنم...لکسی کجاست؟!
اثر موادی که استفاده کرده بود کم کم از بین میرفت
بدنش رو با بی حالی تکون داد تا به طرف تختش بره و کمی استراحت کنه اما با به صدا دراومدن زنگ در مجبور شد بره تا در رو باز کنه
با دیدن جیمین کاملا شوکه شد...
جیمین: دعوتم نمیکنی بیام داخل؟!
به اجبار کنار رفت و جیمین وارد شد
نگاهی به اطراف انداخت و روی صندلی نشست
جیمین: فکر میکردم جای بهتری زندگی کنی
لکسی: چطور منو پیدا کردی؟
جیمین: بهتره بپرسی برای چی به اینجا اومدم
با دیدن نگاه سوالی لکسی ادامه داد
جیمین: میدونی همیشه برام سوال بود...اینکه چرا انقدر ازم متنفری
لکسی: ازت متنفر نبودم
جیمین: واقعا؟ پس دلیل کارهایی که کردی چی بود؟
لکسی: من فقط دنبال این بودم تا توجه کسی که دوسش دارمو به دست بیارم...اما اون فقط تو رو میدید...همیشه همه چیز برای تو بود...فقط تو بودی جیمین فقط تو
جیمین: زندگی من چیزی نبود که بهش حسادت کنی
لکسی: هنوزم نمیفهمی
با عصبانیت از جاش بلند شد و داد زد
جیمین: تو میفهمی؟ هفت سال از زندگی من نابود شد...میفهمی؟ هفت سال!
لکسی: چی ازم میخوای؟
جیمین: میتونستی منو بکشی چرا این کارو نکردی؟
لکسی: من هیچوقت نخواستم...اما اون به فکرش بود
جیمین: منظورت چیه؟
)فلش بک هفت سال قبل(
پشت در شیشه ای آزمایشگاه ایستاده بودن و به مراحل تکثیر ویروس داخل بدن جیمین نگاه میکردن
لکسی: مطمنی که این یکی هم مثل نفرات قبلی ناموفق نمیشه؟
بطری خیلی کوچکی رو به طرفش گرفت
هوسوک: اگه نشد تمومش کن!
)پایان فلش بک(
لکسی: من نتونستم...واقعا نتونستم این کارو بکنم چون من نمیخواستم بمیری...من فقط میخواستم اون منو ببینه همین جیمین: چرا باید حرفتو باور کنم؟
اشک هایی که از چشمانش میریخت رو پاک کرد و به طرف گاو صندوقش رفت و بطری کوچکی رو بیرون آورد و به طرفش گرفت
Advertisement
لکسی: ببین...هنوزم اینو دارم
بطری رو ازش گرفت و بهش خیره شد
نمیتونست باور کنه همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بوده نابود شدن زندگیش یه هدف بوده...
جیمین: الان کجاست؟
لکسی: پیش یه نفر زندگی میکنه...بعد از چیزهایی که آپلود کردی مخفی شده...میدونم کار تو بود
جیمین: آدرسشو میخوام!
از خواب بیدار شد و دستش رو روی تخت کشید و متوجه نبودن جیمین شد
نگاهی به ساعت انداخت و کل خونه رو گشت اما جیمین نبود نیمه شب بود و نمیدونست جیمین کجا رفته
تنها جایی که به ذهنش رسید بیمارستان بود برای همین هم به سرعت لباس هاش رو پوشید و از خونه خارج شد و به سمت بیمارستان رفت...
بدون در زدن و با عجله وارد دفتر جیهیو شد و دختر با دیدن وضعیت جونگ کوک شوکه بهش خیره موند
جیهیو: چیشده؟
جونگ کوک: من اون قرارداد رو امضا کردم و همه چیز خوب بود اما وقتی بیدار شدم از خونه رفته بود
با نفس نفس زدن و به تندی توضیح داد و جیهیو با فهمیدن اینکه چه اتفاقی بین اون دو نفر افتاده روی صندلی نشست
جیهیو: هیچ میفهمی چیکار کردی؟
جونگ کوک: رفتنش تقصیر منه؟
جیهیو: مثل اینکه واقعا متوجه نشدی...روز اولی که به اینجا اومدی بهت گفتم اون چقدر میتونه خطرناک بشه...اون بهت اعتماد کرده پس از تو قدرت میگیره...قدرتی که بهش میدی میتونه باعث خیلی چیزها بشه
جونگ کوک: مثلا چی؟
جیهیو: انتقام...اون از تمام کسانی که اذیتش کردن انتقام میگیره توی ذهنش با خودش تکرار میکرد که کاش خودش جزو اون ها نباشه
جیهیو: و امیدوارم تو جزوی از اون ها نباشی...چون تو آخرین و تنها کسی هستی که اون داره!
با به صدا در اومدن در و باز شدنش با خدمتکاری رو به رو شد
-میتونم کمکتون کنم؟
جیمین: من اومدم کسی رو ببینم
خدمتکار کمی مکث رفت و با نگاه سرد جیمین به اجبار کنار رفت
وارد خونه شد و با ندیدن کسی روی صندلی نشست
توجهش به لیوان چای روی میز کنارش جلب شد و با احساس بوی چای روزنه متوجه همه چیز شد پس هوسوک واقعا اینجا بود...
اون همیشه چای روزنه مینوشید
-چیزی میل دارین؟
با صدای خدمتکار به خودش اومد
جیمین: قهوه
خدمتکار به طرف آشپزخونه رفت و جیمین وقتی که فهمید از اونجا دور شده بطری رو از داخل جیبش بیرون آورد
درش رو باز کرد و تمام مایع داخلش رو داخل لیوان چای خالی کرد
کمی بعد خدمتکار به طرفش اومد و فنجان قهوه رو مقابلش روی میز قرار داد
-بهشون اطلاع میدم که اومدین
جیمین سر تکون داد و منتظر شد
چند لحظه بعد خدمتکار از اتاق بیرون اومد و به طرف جیمین حرکت کرد
-میتونین برید داخل
جیمین: میتونم خواهشی بکنم؟
-حتما
جیمین: اگه ممکنه مارو تنها بزارید
-اما..
جیمین: لطفا
باز هم نگاه خالی از حس جیمین مجبورش کرد تا قبول کنه و کمی بعد از خونه بیرون بره...
جیمین به طرف اتاق رفت و به آهستگی در رو باز کرد و هوسوک رو دید که مشغول نوشیدن چای بود وارد اتاق شد و مقابلش ایستاد
هوسوک: تو؟!
جیمین: انتظار کس دیگه ای رو داشتی؟
هوسوک: فکر نمیکردم دیگه ببینمت
جیمین: میدونی چرا اینجام؟
با سکوت هوسوک ادامه داد
جیمین: هفت سال از زندگیمو نابود کردی...هرچیزی که میتونستم داشته باشم رو ازم گرفتی...و حالا توی جهنمی که خودت ساختی میسوزی
صداش رو کمی بالاتر برد و سعی میکرد تا بغض نکنه
جیمین: تو از من یه ربات ساختی تا هرکاری میخوای برات بکنه...اما مطمنم هیچوقت فکرش رو هم نمیکردی که ساخت دست خودت باعث نابودیت بشه
این بار بغضش ترکید و اشک هاش سرازیر شدن بین حرف هاش پوزخند میزد و فریاد میکشید
میخواست دردی که تمام این سالها داشته رو تخلیه کنه...
جیمین: من هفت سال عذاب کشیدم...دردی رو حس کردم که هیچکس نمیفهمه...با تمام بند بند وجودم،تا اعماق استخوانم احساسش کردم...و حالا تو هم باید حسش کنی...تا ریشه مغزت باید حسش کنی
هوسوک احساس سرگیجه میکرد و کم کم به سرفه افتاده بود
جیمین: تو میخواستی صاحب همه چیز بشی اما حالا من میشم هوسوک: تو..تو..
جیمین: آره من...من با چیزی که از همون اول میخواستی منو بکشی نابودت میکنم
با شنیدن این حرف لیوان از دستش افتاد و هزار تکه شد سرفه هاش شدت گرفت و کمی خون بالا آورد
جیمین: تو با حرف هات منو نابود نکردی...وقتی که ازم یه وسیله برای استفاده کردن ساختی منو نابود کردی
با حس سرگیجه بیشتری روی زمین افتاد
کاملا عرق کرده بود و بدنش میلرزید
کنارش نشست و به چهره درمونده اش خیره شد
جیمین: وقتی بهت اعتماد کردم و تو ولم کردی نابودم کردی
هوسوک: جیم..جیمین..
جیمین: میبینی؟ مرگ خیلی سخته...من هر روز،هر لحظه زنده زنده جون میدادم و هیچکس درک نمیکرد
هوسوک: لطفا..
جیمین: تو میخواستی با کشتن من همه چیز رو تموم کنی...اما خودت تموم شدی
هوسوک: لط..لطفا..
جیمین: تموم شدی جانگ هوسوک...برای همیشه تموم شدی!
از جاش بلند شد و از خونه بیرون رفت اشک هاش رو پاک کرد و نفس عمیقی کشید قدرتی که گرفته بود تسکینش میداد اون با انتقام دردهاش رو فراموش میکرد... وقتی که وارد خونه شد با شنیدن سرفه های خفیفی به سمت اتاق خواب رفت
در نیمه باز بود و میدونست کسی به اینجا اومده چون هوسوک همیشه در رو کامل میبست
وارد اتاق شذ با دیدن هوسوک که بی حال روی زمین افتاده بود و نفس های آخرش رو میکشید به سرعت به طرفش رفت دستانش رو قاب صورتش کرد و سرش رو به اطراف تکون داد
یونگی: چه بلایی سرت اومده؟؟
به سختی و بین سرفه هاش سعی کرد تا حرف بزنه
هوسوک: من نمیخوام..نمیخوام بمیرم
یونگی: باشه باشه نفس بکش
تلفنش رو از جیبش بیرون آورد و با اورژانس تماس گرفت...
***
توی راهروی بیمارستان راه میرفت
این دومین بار بود که جونش رو نجات میداد و خودش هم نمیدونست دلیلش چیه
میتونست ولش کنه تا بمیره و به هیچی اهمیت نداده بود اما این کار رو نکرد...
شاید به خاطر حرف هایی بود که اون روز هوسوک بهش گفته بود
)فلش بک چند روز قبل(
یونگی: توی جهنمِ مین یونگی میسوزی!
نگاهش رو از یونگی گرفت و به زمین خیره شد شاید بهتر بود که بعد از سال ها حرف میزد یونگی آدمی نبود که قضاوتش کنه
اون جونش رو نجات داده بود پس حتما آدم قابل اعتمادیه...
هوسوک: چیو میخوای بدونی؟
یونگی: دلیل اینکه با اون پسر همچین کارهایی کردی؟ هوسوک: وقتی بچه بودم زندگی خوبی داشتیم...خوشبخت بودیم...تا اینکه پدرم با دوست جدید مادرم آشنا شد...اون زن اولش خیلی خوب بود...هم زیبا بود و هم خوش برخورد...انقدر ثروتمند بود که حتی به مادرم هم کمک میکرد...یک شب مادربزرگم مریض شد و مادرم قرار بود کنارش بمونه برای همین منو به دوستش سپرد
یونگی: خب؟!
هوسوک: همه چی از همون شب شروع شد...وقتی که نیمه شب با شنیدن صدایی از خواب بیدار شدم و اون دو نفر رو باهم دیدم یونگی: کدوم دو نفر؟
هوسوک: دوست مادرم و پدرم...خیانتشون به مادرمو با چشم های خودم دیدم...همه چیز از اون شب تغییر کرد...پدرم مادرمو اذیت میکرد...کتکش میزد...انقدر که جونی براش نمیموند...و من توی تنهاییم شاهد همه این ها بودم...به خودم قول دادم تا وقتی بزرگ شدم نسل تمام آدم هایی که مثل اون زن بودن رو از دنیا پاک کنم
یونگی: برای همین هم تصمیم گرفتی از آدم ها عروسک سکس بسازی؟!
هوسوک: اون ها وقتی با این عروسک های سکس آشنا میشدن انقدر غرق روابط جنسیشون میشدن که متوجه نبودن همه چیزشون رو از دست میدن
یونگی: و اون پسر هم فقط یه قربانی بود
هوسوک: همه داستان ها قربانی هایی دارن
یونگی میدونست که به جز اون پسر ممکنه افراد دیگه ای هم باشن اما ترجیح داد درموردش سوال نکنه
هوسوک تمام این سال ها با نفرت زندگی کرده و این موضوع هر روز توی ذهنش پررنگ تر شده...
)پایان فلش بک(
نمیدونست چند ساعت گذشته اما با دیدن دکتر که از اتاق خارج شد به طرفش رفت
یونگی: حالش چطوره؟!
+خوشبختانه خطر رفع شده...سم قوی داخل خونشون بود که کاملا پاکسازی کردیم...امشب و فردا رو باید بستری باشن
یونگی: ممنونم
با رفتن دکتر نفسش رو راحت بیرون داد...
***
تمام مسیر به حرف های جیهیو فکر میکرد
شاید حق با اون باشه و نباید جیمین رو تنها بزاره باید همیشه کنارش باشه و ازش مراقبت کنه
هنوز به هیچ نتیجه ای با خودش نرسیده بود که تلفنش زد خورد و شماره لکسی روی گوشیش افتاد
جونگ کوک: فقط تو رو کم داشتم
با کلافگی هندزفری رو توی گوشش گذاشت و تماس رو وصل کرد
جونگ کوک: الان نمیتونم زیاد صحبت کنم اگه کارت مهم نیست..
با شنیدن صدای جیمین پشت تلفن حرفش رو قطع کرد و سکوت کرد تا حرف هاش رو بشنوه
جیمین: همتون تاوان پس میدین...تاوان تمام کارهایی که باهام کردین رو تک به تک پس میدین
سرعت ماشین رو بیشتر کرد و به سمت خونه لکسی حرکت کرد...
یک ساعتی میشد که به خونه لکسی اومده بود و با حرص و غرور بهش نگاه میکرد
جیمین نمیخواست تمومش کنه
حداقل نه الان که قدرت انتقام رو به دست آورده...
لکسی: من هیچ کاری باهات نکردم...حتی اون سم رو بهت دادم...چی..چی ازم میخوای؟
ترسیده به پسری که رو به روش بود نگاه کرد
جیمینی که الان مقابلش ایستاده بود همون جیمین بی پناه چند سال پیش نبود
هیچ اثری از اون جیمین وجود نداشت و فقط یک هیولا میدید یک هیولای بی رحم...
هر قدمی که به طرفش برمیداشت باعث میشد تا عقب تر بره تا جایی که لبه بالکن بایسته
میترسید که آخر کارش باشه و زندگیش با افتادن از این ارتفاع به پایان برسه
دست جیمین دور گلوش حلقه شد و بدنش رو بیشتر به لبه بالکن تکیه داد...
جیمین: شماها همتون به دست من نابود میشین
نفس کشیدن براش سخت شده بود و از طرفی ترس پرتاب شدن تمام وجودش رو گرفته بود و آرزو میکرد کسی به کمکش بیاد تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که تلفنش رو از جیب پشتی شلوارکش بیرون بیاره و با اولین شماره تماس بگیره
جیمین: همتون تاوان پس میدین...تاوان تمام کارهایی که باهام کردین رو تک به تک پس میدین
با باز شدن در حضور جونگ کوک پشت سرش تمام ترس ها و تنهایی ها بهش هجوم آوردن گلوی دختر رو رها کرد
لکسی به سرفه افتاده بود و سریع روی زمین نشست
جونگ کوک: اینجا چه خبره؟!
جیمین به سرعتش به طرفش رفت و بغلش کرد
شوکه به پسری که توی آغوشش میلرزید نگاه کرد و برای لحظه ای فراموش کرد که چرا به اینجا اومده بود
جیمین: فقط بیا از اینجا بریم
***
چند ساعتی میشد که به خونه برگشته بودن
روی تخت نشسته بود و جیمین سرش رو روی پاهاش گذاشته بود و به صورتش نگاه میکرد
تصمیم گرفت بالاخره سکوت رو بشکنه...
جونگ کوک: نمیخوای بگی چرا سراغ لکسی رفته بودی؟
جیمین: بعدا خودت میفهمی
چند تا دکمه اول لباسش رو باز کرد و مچ دست جونگ کوک رو گرفت و روی سینه هاش قرار داد
انگشتان جونگ کوک به سمت نیپلش حرکت کرد و اون رو فشرد چند دقیقه ای به این کار ادامه داد تا صدای ناله جیمین رو شنید دست دیگش رو گرفت و دو انگشت وسطش رو داخل دهانش برد و مشغول مکیدنشون شد
همچنان به کارش ادامه میداد و بینش ناله های آرومی میکرد اما صدای تلفن جونگ کوک مانع ادامه کارشون شد
جونگ کوک میخواست از جاش بلند بشه اما جیمین مانعش شد و خودش به سمت پذیرایی رفت و تلفن رو برداشت
میخواست تلفن رو به جونگ کوک بده اما دیدن شماره ناشناس توجهش رو جلب کرد
تماس رو وصل کرد و منتظر شد تا شخص پشت خط صحبت کنه...
تهیونگ: جونگ کوک؟! میدونم خودتی...من به سختی تونستم پیدات کنم لطفا جواب بده...باید همه چیز رو برات توضیح بدم باید همه چیز رو بدونی...الو؟!
تلفن رو قطع کرد و شماره رو پاک کرد و تلفن رو مجددا روی میز قرار داد و دوباره به سمت اتاق رفت و کنار جونگ کوک دراز کشید
جونگ کوک: چیشد؟
جیمین: اشتباه گرفته بود
جونگ کوک: تو به تلفن من جواب دادی؟
جیمین: فقط برای صرفه جویی در وقت
شونه ای بالا انداخت و چشمانش رو بست
امروز روز سختی رو گذرونده بود و نیاز داشت تا کمی استراحت کنه
این تازه شروعش بود و حتی خودش هم نمیدونست تا کجا قراره پیش بره...
Advertisement
- In Serial38 Chapters
Rise of the Dragon General: Formative Years
Firecores. They are feared, hated. Societies across the world of Rivaga destroy them simply for existing, those unfortunate souls born with red eyes and gray hair. Hiding in one such society, firecored Arthur Cendrillion is fiercely ambitious, highly skilled, and smarter than anyone truly realizes--but he has a soft spot: his daughter. And little Cel has a lot of growing up to do. Multi-POV. Family. A darker take on Slice of Life fantasy. Prequel Novella to main story. COMPLETE.
8 168 - In Serial15 Chapters
The World System
James Harbor was on his way home from a night shift when his world and his SUV was turned sideways, literally, by a giant beast. With a dark sense of humor, a fair bit of intelligence, and scorn for his fellow man dont expect our protaginist to be a sefless sacrificing hero out to save the world from itself. Instead join a man driven by his whims and given an unexpected headstart in the race for survival. ------------ This story is going to be refined slowly as I write new chapters, cleaning up grammar, typos, repeats, elements placed wrong, etc, I do my own proof-reading which is far from perfect so expect older chapters to be updated frequently with revisions. Release schedule will probably be at least 1 chapter a week.
8 184 - In Serial13 Chapters
Unlimited Potential
While walking into the kitchen on the evening of his eighteenth birthday, Jamie finds himself in a forest on the world of Alzradis. It's a world with status screens and Classes, and he's only begun looking through them when someone approaches him. Adam is a rather attractive Demihuman of the draconic variant, and he's on his way to a nearby town to go through its Dungeon for Experience. He invites Jamie along and introduces him to how the System works, revealing that being summoned randomly isn't uncommon. Jamie finds the idea of getting to be a wizard a dream come true, and the fact that he has a special bonus that will help him become powerful faster than normal in a world where gaining Skills isn't easy only makes things better. He quite literally has unlimited potential, it's a better world than the life he had on Earth, and he did meet an attractive guy within a minute of arriving. Why would he want to leave? Harem Tag: There will be a harem for sure, I just don't know how many guys will be in nor what species of person any other than two will be. Slice-of-Life and Adventure: this story will have periods of slice-of-life and periods of adventure, so it's technically fitting into both genres. Expect some faster adventure scenes, and slower slice-of-life scenes all mixed in. Posting Schedule: -on hiatus until I figure out this scene-
8 217 - In Serial39 Chapters
Full Sun || Haechan
Your average cliche high school story~-Haechan X Reader
8 232 - In Serial12 Chapters
Rebirth of Chaos by Lazyanona
Kurogane Shin died at the age of 18. He lead a life full of battles and chaos, and finally met his end in battle with his nemesis.But strangely enough he opens his eyes, finding himself alive again.
8 106 - In Serial145 Chapters
The Poor Female Lead Can't Take Anymore!(Realm-5)[Myanmar Translation]
Name(s) : Quick Transmigration Cannon Fodder's Record of Counter Attack Ning Shu 快穿之炮灰女配逆襲記Author(s) : Hen Shi Jiao Qing(很是矯情)E-translator(s) : Butterfly's CurseRealm Title : The Poor Female Lead Can't Take Anymore!(Realm-5)E-trans link is here~http://butterflyscurse.stream/novel-translations/qtf-table-of-contents/I don't own this story. Just translate into Myanmar Language! Got premission from English Translator(s).
8 148

