《You in me [Completed]》part19
Advertisement
ساعت ها بود که با لباس خونی پشت در اتاق عمل نشسته بود
اصلا نمیفهمید که چه اتفاقی افتاده و توی این چند ساعت همه چیز براش تغییر کرده
وقتی که جسم غرق در خون جیمین توی آغوشش بود
وقتی که بدون اهمیت به فرار هوسوک به چشمان بسته شده پسر خیره شده بود
وقتی که به سرعت رانندگی میکرد تا فقط هر چه سریع تر جیمین رو به بیمارستان برسونه
وقتی که تن نیمه جون پسر روی برانکارد توی راهروهای بیمارستان جا به جا میشد و آرزو میکرد که زنده بمونه
و حالا که ساعت ها بود که اینجا نشسته بود
به هیچ چیز دیگه ای اهمیت نمیداد
تمام خاطراتش با این پسر عجیب رو به خاطر داشت
زمانی که برای اولین روی ویلچر نشسته بود
یا زمانی که اون رو از پشت شیشه در اتاقش دیده بود
یا وقتی که توی فروشگاه برای اولین بار دست پسر رو گرفته بود و با نگاه خالی از حسش رو به رو شده بود
تمام مدتی که توی خونه خودش زندگی کرده بود
حتی اولین باری که لبخندش رو دیده بود رو کاملا به یاد داشت...
نگاهش رو به شیشه در اتاق عمل داد و دستش رو روی در قرار داد
جونگ کوک: هیچوقت نفهمیدم که چرا وارد زندگیم شدی...ولی میخوام جواب سوالی که اون شب توی ماشین ازم پرسیده بودی رو بهت بدم
(فلش بک چند ماه قبل)
از سکوت توی ماشین خسته شده بود
نگاهش رو به نیمرخ جونگ کوک داد که به رو به روش خیره شده بود
سعی کرد تا سکوت رو از بین ببره
جیمین: تا حالا عاشق کسی بودی؟
جونگ کوک: چی؟
جیمین: کسی رو هم دوست نداشتی؟
جونگ کوک: تو چطور؟
جیمین: یه نفر بود که وقتی بچه بودم قلبمو بهش دادم
(پایان فلش بک)
جونگ کوک: منم قلبمو بهش دادم...با این تفاوت که اون آدم دوبار قلبمو دزدید...یه بار وقتی که بچه بودم و بار دیگه وقتی دوباره بعد از سالها دیدمش
(فلش بک چند سال قبل)
نسبت به بقیه بچه هایی که توی مهمونی بودن احساس برتری میکرد و سمت هیچکدوم نمیرفت
پدر و مادرش سعی میکردن تا بتونن اون رو با کسی همسن خودش آشنا کنن تا جونگ کوک هم بتونه دوستان خودش رو داشته باشه اما موفق نبودن
با دیدن پسر بچه ای تقریبا همسن و سال خودش که به شیرینی لبخند میزد و کت و شلوار سفید رنگی به تن داشت و به دنبال پروانه ای میدوید توجهش جلب شد
به آهستگی به طرف پسر رفت و پسر با دیدنش لبخند زد
نگاهی به قوی کاغذی که در دستان جونگ کوک بود انداخت و سوالی بهش خیره شد
+خیلی قشنگه
جونگ کوک: خودم درستش کردم
+میشه منم باهاش بازی کنم؟
Advertisement
جونگ کوک: نه
+لطفا
کمی فکر کرد و دوباره به چهره بانمک پسر بچه خیره شد
جونگ کوک: یه شرط داره
+هرچی باشه قبول میکنم
جونگ کوک: چشم هاتو ببند
پسر بچه بدون هیچ حرفی چشم هاش رو بست و دستانش رو جلو آورد تا قو رو بگیره و منتظر شد
جونگ کوک به آهستگی جلو رفت و لب های پسر رو بوسید و بعد به سرعت از اونجا فرار کرد
پسر بچه با باز کردن چشم هاش نگاهی به اطراف انداخت
اما نتونست جونگ کوک رو پیدا کنه...
(پایان فلش بک)
جونگ کوک: میبینی؟ تو همون پسر بچه ای بودی که هرشب آرزو میکردم دوباره ببینمش...هربار که تولدم میشد...هربار که سانتا برای کریسمس میومد من آرزو میکردم که یه بار فقط یه بار دیگه ببینمت...بالاخره آرزوم برآورده شده و تونستم پیدات کنم...تنهام نزار جیمین
چنگی به لباس خونی خودش انداخت و قلبش رو از روی سینش فشرد
جونگ کوک: بزار دوستت داشته باشم!
وقتی که فرار کرده بود تمام روز خودش رو توی خونه یونگی حبس کرده بود
یونگی با سینی قهوه به سمتش اومد و سینی رو کنارش قرار داد
یونگی: برای دونگ سنگم مشکلی پیش اومده...میرم بیمارستان تا ببینمش...زود برمیگردم مراقب خودت باش
سر تکون داد و بعد از رفتن یونگی به فنجون قهوه ای که کنارش بود خیره شد
دلیل رفتارهای یونگی رو نمیفهمید
اون از مرگ نجاتش داده بود و درمانش کرده بود و بهش جا و غذا داده بود
چرا یه نفر باید این کارهارو برای کسی که حتی نمیشناسه انجام بده...
افکارش رو کنار زد و تلفنش رو برداشت و با شماره لکسی تماس گرفت
توی همچین وضعیتی فقط اون میتونست کمکش کنه
بعد از چند بوق صدای دختر توی گوشی شنیده شد...
لکسی: بله؟
هوسوک: زیاد وقت ندارم...بیا به آدرسی که برات میفرستم
تلفن رو قطع کرد و آدرس خونه یونگی رو براش ارسال کرد
چند ساعت بعد لکسی مقابلش نشسته بود و منتظر بود تا دلیل آشفتگی هوسوک رو بدونه
لکسی: خب؟! برای چی گفتی بیام؟
هوسوک: میخوام به کای نزدیک بشی و برام اطلاعات به دست بیاری...میدونم که خیلی وقته بر علیه من کار میکنه
لکسی: چرا باید همچین ریسکی بکنم؟
هوسوک: چون به چیزی که همیشه میخواستی میرسی
لکسی: چیزی که همیشه میخواستم؟!
از توی جیب لباسش فلشی رو بیرون آورد و جلوی پای لکسی انداخت
لکسی: این چیه؟
هوسوک: طرز ساخت مایع ال دی
چشمان دختر با شنیدن این دختر برق زد و فلش رو از روی زمین برداشت
لکسی: تمام این مدت اینو مخفی کردی الان برای چی داری این کار رو میکنی؟
هوسوک: چون چیز مهم تری از طرز تهیه یه مواد مخدر مسخره دارم
لکسی: این کار رو انجام شده بدون
Advertisement
فلش رو داخل کیفش گذاشت و قبل از اینکه بتونه از خونه خارج بشه در باز شد و هر دو با دیدن یونگی تعجب کرده بودن...
یونگی: جلسه مهمتونو بهم زدم؟
هوسوک: تو..تو مگه نرفته بودی؟؟
یونگی: وقتشه یه چیزهایی رو روشن کنیم جانگ هوسوک!
اون میدونست که یونگی بالاخره فهمیده که اون واقعا کیه
اما چرا میترسید؟!
برای چکاپ کامل همراه کای به بیمارستان اومده بود
توی آسانسور مردی رو به همراه لباس خونی که تنش بود دید
بوی عطر آشنایی زیر بینیش پیچید
جرئت نمیکرد سرش رو بالا بیاره و صورت اون مرد رو ببینه
اون عطر تهیونگ رو به دنیای خاطراتش میبرد
خاطراتی که هر ثانیه از زندگیش رو گرفته بود...
زمانی که دستان هم رو گرفته بودن و در تاریکی شب آهنگ میخوندن و با هم قدم میزد
تمام وقت هایی که با نگاهشون باهم صحبت میکردن
دستانی که فکر میکرد هیچوقت رهاشون نمیکنه...
در آسانسور باز شد و مرد از آسانسور بیرون رفت
وقتی به خودش اومد تازه به یاد آورد که اصلا توی بیمارستان چیکار میکنه؟
برای چی لباسش خونی بود؟
بدون توجه به پسری که همراه پرستار روی ویلچر توی آسانسور نشسته بود منتظر رسیدن به طبقه مورد نظرش بود
باید داروهای جیمین رو تهیه میکرد...
موقعی که به سمت داروخونه میرفت متوجه خونی که از بینیش سرازیر شده بود شد
جونگ کوک: لعنتی الان نه
میدونست که عوارض آنتی ویروس توی بدنش کم کم شدت میگیره
با احساس سرگیجه دستش رو روی پیشونیش گذاشت اما طولی نکشید که از هوش رفت...
وقتی که چشم هاش رو باز کرد خودش رو روی تخت بیمارستان دید
سرم توی دستش بود و پرستار برای چک کردنش به اونجا اومده بود...
سه نفر در یک مکان حضور داشتن
کسی که با درد بزرگ شده بود
کسی که با خشم خودش رو ترمیم کرده بود
و کسی که هر لحظه از گذشتش فرار میکرد
اما هیچکدوم نمیدونستن که اون درد میتونه باعث ایجاد نفرت
خشم باعث به وجود اومدن شکنندگی
و ترس باعث ایجاد ضعف بشه...
(یک ماه بعد)
بعد از عملش چند روزی رو در بی هوشی به سر برده بود اما خوشبختانه تونست به زندگی برگرده
یک ماه کامل بستری شده بود و الان هم خودش و هم دکترش احساس میکردن که حالش بهتر شده و میتونه مرخص بشه
تمام این یک ماه جونگ کوک کنارش بود
براش غذا میاورد و گاهی شب ها خونه نمیرفت و کنار جیمین میموند
باهم به حیاط بیمارستان میرفتن و ستاره ها رو تماشا میکردن
حتی امروز هم تنهاش نزاشته بود و کمکش میکرد تا لباس هاش رو عوض کنه
جونگ کوک: بالاخره از دست بیمارستان راحت شدی
جیمین: فقط میخوام استراحت کنم...حس میکنم خیلی خستم
جونگ کوک: من میرم برگه ترخیصت رو بیارم
سر تکون داد و بعد از پوشیدن کفش هاش منتظر جونگ کوک موند
چند دقیقه ای از رفتن جونگ کوک میگذشت که توجهش به پسری نسبتا آشنا که روی ویلچر نشسته بود جلب شد
کمی که به صورتش دقت کرد تونست اون رو بشناسه
عکسش رو توی یکی از پرونده های قدیمی هوسوک دیده بود
کیم تهیونگ!
این همون اسمی نبود که قبلا از زبون کای درمورد جونگ کوک شنیده بود؟!
این امکان نداشت...
از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت
پسر رو تعقیب کرد تا اینکه دید به بخش فیزیوتراپی رسیدن
پرستار پسر رو تنها گذاشت و از اتاق خارج شد و بلافاصله جیمین وارد اتاق شد و تهیونگ با دیدنش شوکه شد...
این همون پسری بود که کای درموردش صحیت کرده بود
میدونست که با جونگ کوک در ارتباژه و حالا که اون رو مقابلش میدید بیشتر عصبانی میشد
اما نمیدونست که کای به اون هم دروغ گفته بود...
تهیونگ: تو!
جیمین: پس منو میشناسی
تهیونگ: امکان نداره...چطور ممکنه همو اینجا ببینیم
کمی جلوتر رفت و فاصلشون رو نسبتا کمتر کرد
جیمین: فکر میکردم مردی
سرش رو خم کرد و مقابل صورت تهیونگ قرار گرفت
با دستش چونه تهیونگ رو فشرد و به چشم هاش خیره شد
جیمین: میدونم برای چی برگشتی اما باید فراموش کنی...همه چیز رو باید فراموش کنی
بعد از سالها تنهایی نمیخواست تنها مرد زندگیش رو از دست بده
اگه خودخواهی بود که همه چیز و همه کس رو کنار میزد تا اون رو کنارش داشته باشه حاضر بود آدم بد داستان بشه
چون قلبش رو باخته بود و حاضر نبود برای بار دوم زندگیش رو هم ببازه...
فک پسر رو محکم تر از قبل فشرد و کلماتش رو با نفرت بیان میکرد
جیمین: اگه بهش نزدیک بشی کاری میکنم که آرزو کنی که ای کاش واقعا مرده بودی!
دستش رو کنار زد و از اتاق خارج شد...
توی ماشین نشسته بودن و جیمین از تصمیمی که گرفته بود هر لحظه مطمن تر میشد
جونگ کوک کنار مغازه ای پارک کرد و کمر بندش رو باز کرد
جونگ کوک: کمی خرید میکنم چیزی لازم نداری؟
سر تکون داد و بعد از پیاده شدن جونگ کوک به پوشه ای که توی دستش بود خیره شد
چند لحظه نگذشته بود که تلفن جونگ کوک زنگ خورد و توجه جیمین رو به خودش جلب کرد
با دیدن اسم کسی که تماس میگرفت اخمی کرد و تلفن رو برداشت
لکسی: باید درمورد موضوع مهمی حرف بزنیم
جیمین: بله؟
لکسی: جیمین؟!
جیمین: از آخرین باری که باهم حرف زدیم خیلی گذشته
لکسی: واقعا خودتی؟
جیمین: اون موقع نمیدونستم اما الان کاملا مطمنم
لکسی: چی؟
جیمین: اینکه تو فقط یه آدم بی ارزشی که ارزشش حتی از یه موش کثیفم کمتره
تلفن رو قطع کرد و سر جاش گذاشت
چند دقیقه بعد جونگ کوک به همراه چیزهایی که خریده بود سوار ماشین شد
جونگ کوک: خیلی منتظر شدی؟
جیمین: نه اصلا
ماشین رو روشن کرد و به طرف خونش راه افتاد
وقتی که وارد خونه شدن جونگ کوک خرید هارو توی آشپزخونه برد
جیمین نفسشو بیرون داد و پوشه رو روی میز مقابل جونگ کوک قرار داد
نگاهی به پوشه انداخت و بعد به چشمان جیمین خیره شد
جونگ کوک: این چیه؟
جیمین: قراردادی که آماده کردم
جونگ کوک: قرارداد؟
جیمین: بخونش
پوشه رو باز کرد و قرارداد داخلش رو بیرون آورد و نگاهی بهش انداخت
با دیدنش تعجب کرد و شوکه به جیمین نگاه کرد
جونگ کوک: جیمین این..
حرفش رو قطع کرد و کاملا جدی بهش زل زد
جیمین: ازت میخوام تا ارباب من باشی!
Advertisement
- In Serial12 Chapters
A-Zero
Prisoner 145 is a high-risk criminal kept at the world renowned prison complex Militant Base Prison Zexar aka MBPZ. Due to the numerous, horrendous crimes he had committed before arriving at the prison, it was assumed that Prisoner 145 would be sentenced to death. In the meantime, the King of Zeria, suddenly thought of an ingenious plan to expand Zerian territory without incurring the wrath of surrounding countries. This plan just happened to involve sending the most dangerous of criminals into the world. In a wicked twist of fate Prisoner 145 is released back into the world after ten years of solitary confinement as a part of this plan. How will he adapt to a world he has never seen? Who will still remember him? Does he even remember himself after all this time? I'm completely rewriting it. Cause I'm upping the quality. So uh, yeah. UPDATE: As suggested, old chapters (1-19) have been removed from RRL. If you feel like reading it, then visit my wordpress site: https://aspiringnewbie.wordpress.com/ For more information on this change go to my blog post: https://aspiringnewbie.wordpress.com/2016/03/19/welp-im-sorry-but-im-back/ Updates are super slow. Be Warned.
8 149 - In Serial12 Chapters
Danse Macabre and Unlife
"In a world of magic ruled by primodial beings made of mana, humanity was on the rise, slowly forming their society. Creating, learning and cultivating. Forming religion. Then came the birth of the human god. A mother godess. Humanity unitied under her rule and they prospered as she birthed the pantheon of demigods to aid humanity.Yet the mana of the world did not see the new creature of faith and her offspring as its own. And a conflict of new and old began. And is still on going as humanity clashes with beings and races decending from mana in a war in stalemate." Viktor is an orphan under apprenticeship of the miller of Kutlava as the eldest apprentice, soon to finish his apprenticeship. Yet the slow life of a miller that is ahead of him after his apprenticeship in some village or town in need of a miller seems to not suit his tastes as he's been frequenting the adventures guild of the city aptly monikered as the "Vagrant's Guild." So begins our story about Viktor and the Grimoire Phylactery of the Danse Macabre. In a world of mana and gods waging war a forgotten magic craft returns beyond its grave after humanity had turned to religion and forgotten the times before gods. May the dance of death commence. Royalty free Cover from:https://pixabay.com/illustrations/fantasy-halloween-5683876/By KELLEPICS Also posting this on scribblehub under the same name: https://www.scribblehub.com/series/193406/danse-macabre-and-unlife/
8 162 - In Serial56 Chapters
The Start of a Unusual Life in an Alternate Reality(Soul-AR. You know like solar)
"You ever wake up and just know that day is gonna be f****d?" Our protaganist is dealing with what we like to call, "Summoned Hero Syndrome", its when someone is kidnapped to an alternate reality/world/plane/or dimension and they start to narrate their life as if its a book. This is a story of his minds auto-biography. A story of action, adventure, intrigue, gore, comedy, videogames, references, and possible sexy fun times. A.N: This is my first story and possibly my only one and it may never become finished. Please excuse any spelling and grammar mistakes. Im doing this on my phone and i hate the small ass keypad. Hope you enjoy readings and even if i may not like it feel free to give your opinions and CONSTRUCTIVE CRITICISMS. I dont care for those who are being assholes that are non-helpful. I only care for the people who are helpfull. So if ur a smartass be so while helping. Also idk if im gonna add a harem. Some stories should have em while others shouldnt cause they cause a huge detraction, hope im using that right, from how good a book can be.
8 183 - In Serial14 Chapters
Dragon Ascension
Petty Officer First Class Justin Snow was on a mission to escort a high ranking civilian back to his home in Afghanistan. It was a simple mission, there wasn't even supposed to be any combat, but this mission would take away his life and give birth to a new one. God was deeply satisfied with the actions Justin took throughout his life, especially with the final bit of jumping on a grenade to save his squad. The phrase ""God loves the Troops!"" really wasn't exaggerated, actually it was an understatement! Having supreme power comes loneliness, and when one is lonely they look for a companion, God has chosen to watch over Justin in the new life he gave him in a new world filled with magic and adventure! Want to be like God? Then just watch as Justin explores his new world and ascends into Godhood as a dragon! In this world he will experience love, joy, anger, hatred and much much more!(This story has been dropped, you are welcome to read the first few chapters I have up, but there will not be any continuation.)
8 272 - In Serial7 Chapters
Escape - BuckyxReader
You and Bucky are hydra soldiers. You both have gone through a lot. Conflicts arise and so does romance 👀Edit: HOLY SHIT- Thanks for 30k reads!!Pls hit the star on the chapters if you enjoyed them, it really helps :)
8 180 - In Serial37 Chapters
Death Note Boyfriend Scenarios
Hey guys!!!! 👋≧◉ᴥ◉≦Thank you so much for clicking on this story xD In here are a bunch of Death Note Boyfriend Scenarios! Death Note is my absolute favorite and I always love reading scenarios so I thought to make some of my own for you guys ;).Inside are scenarios for: Light, L, Mello, Matt, and Near.Please feel free to suggest any scenarios for me. I'm sure I'll need some help along the way :P Thank you guys, and enjoy!
8 164

