《You in me [Completed]》part17
Advertisement
توی بالکن خونش ایستاده بود و به منظره شهر نگاه میکرد
دود سیگاری که بین لب هاش قرار داشت در هوا پخش میشد
به اتفاقاتی که در زندگیش افتاده بودن فکر میکرد
اون اینجا بود تا انتقام بگیره
انتقام تمام چیزهایی که دیده بود
تمام مشکلاتی که براش درست شده بود
و تمام اوقاتی که تنها بود
اون با تنهایی مشکلی نداشت اما چرا وقتی که میتونست بهتر زندگی کنه باید اوضاع اینطور میشد؟!
کای: تصمیمت چیه؟
+میتونم حسش کنم
کای: چی رو؟
+احساسات همه رو...وقتی به عمق چشم های دیگران خیره بشی میتونی حسشون رو بفهمی
کای: جالبه
+من همه رو حس میکنم...تعجب توی نگاه جونگ کوک...ترس توی چشم های جیمین...هیجان توی نگاه هوسوک...پشیمونی توی نگاه جیهیو...اشتیاق در چشمان یونگی
کای: خب؟
+اما چیزی رو توی نگاه تو حس نمیکنم
کای: واقعا؟
+هرچقدر بیشتر دقت کنم بیشتر میفهمم که چیزی رو ازت حس نمیکنم
کای: من مهم نیستم...مهم اینه که به زودی از اینجا میری و میتونی به هر تصمیمی که داری عمل کنی
+چرا کمکم میکنی؟
کای: چون هدف ما مشترکه!
با تردید به تلفن توی دستش خیره شده بود
یا باید باهاش تماس میگرفت و همه چیز رو تعریف میکرد
و یا باید مثل همه این سالها سکوت میکرد و منتظر میموند تا ببینه سرنوشت چی براش رقم میزنه
بالاخره تلفن رو برداشت و باهاش تماس گرفت
دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد...
وقتی که صدای بوق پیغام گیر رو شنید نفس عمیقی کشید
لکسی: اون با نقشه برگشته جونگ کوک...باید همه چیز رو بدونی!
دستکش هارو دستش کرد و وسایل مورد نیازش رو روی میز کنار تخت قرار داد و منتظر شد
چند لحظه بعد جیمین بدون هیچ لباسی و کاملا برهنه وارد اتاق شد و روی تخت دراز کشید
امروز باید مرحله جدیدی از درمانش رو شروع میکرد...
جونگ کوک: وقتی پروندتو میخوندم فهمیدم که توی تمام رابطه هات هیچ حرفی نمیزدی درسته؟
جیمین: همینطوره
جونگ کوک: امروز قراره کاملا متفاوت باشه
ظرف لوب رو برداشت و به طرفش رفت و بین پاهاش روی تخت نشست...
Advertisement
جونگ کوک: تمام کارهایی که انجام میدم رو باید به زبون بیاری...متوجه شدی؟
پسر سر تکون داد و نفس عمیق دیگه ای کشید و منتظر به جونگ کوک نگاه کرد
جونگ کوک در ظرف رو باز کرد و مقداری از لوب رو روی ورودی جیمین و مقدار دیگه ای رو کف دستش ریخت و مشغول پخش کردن و چرب کردن پوست اطراف ورودی اون شد...
اولین انگشتشو وارد کرد و مشغول آماده کردنش شد
چند لحظه بعد دومین و سومین انگشتش رو هم وارد کرد و هر سه انگشت رو باهم داخل پسر حرکت میداد
جیمین نفس های نامنظمی میکشید و سعی میکرد روی بدنش کنترل داشته باشه تا به این زودی ارضا نشه
موهاش رو از روی پیشونیش کنار زد و نگاهش رو به پایین داد و به حرکت انگشتان جونگ کوک داخل بدنش خیره شد
جونگ کوک که متوجه شد به اندازه کافی آماده شده همه انگشتانش رو باهم وارد کرد و دستش رو چند ثانیه ثابت نگه داشت
با این حرکت و نفس جیمین برای چند لحظه حبس شد و سرش رو به عقب هول داد
جونگ کوک: حرف بزن
پسر روی آرنجش خم شد و سعی کرد تا خم بشه و دید بهتری به پایین تنش داشته باشه
نفسش رو با ناله بیرون فرستاد و سعی کرد تا کلمات رو کنار هم بچینه و حرف بزنه
جیمین: الان مچ دستت داخلمه..حرکتش بده...لطفا
لرزش بدنش رو نادیده گرفت و مجددا دراز کشید و تلاش میکرد چشمانش رو باز نگه داره
جونگ کوک مچ دستش رو حرکت میداد و هربار سرعتش رو کمتر و گاهی بیشتر میکرد
زمانی که مطمن شد پسر به نقطه اوجش نزدیکه دستش رو ازش خارج کرد
کمی ازش فاصله گرفت و ویبراتور نسبتا کوچیکی رو برداشت
سر ویبراتور رو با لوب چرب کرد و اون رو داخل ورودی جیمین قرار داد
تلفنش رو برداشت و ریموت ویبراتور رو روشن کرد...
بدن جیمین هر لحظه بیشتر از قبل میلرزید و دیگه هیچ کنترلی روی واکنش هایی که بدنش میداد نداشت
کمرش توی تخت پیچ و تاب میخورد و به شدت عرق کرده بود و با صدایی که از قبل هم بلندتر شده بود ناله میکرد
Advertisement
درجه ریموت رو کمی بالاتر برد و این کارش مساوی با بیرون ریختن کام جیمین روی بدن و تخت شد
ریموت رو خاموش کرد و ویبراتور رو به آهستگی از بدنش خارج کرد
جیمین به سختی نفس میکشید و هر لحظه بدنش میلرزید
کمی پلک هاش رو از هم فاصله داد و گلوش رو صاف کرد
جیمین: باید حموم برم
جونگ کوک: کمکت میکنم
بدن بی حال پسر رو بلند کرد و به سمت حموم رفت
وان رو با آب گرم پر کرد و جیمین رو به آرومی داخل وان قرار داد
ریتم نفس کشیدنش به حالت طبیعی برگشته بود و مشغول تمیز کردن خودش شده بود
جیمین: ممنون
جونگ کوک: تا وقتی بیای شام حاضره
سر تکون داد و بعد از خروج جونگ کوک نفسشو بیرون فرستاد
به دیوار مقابلش خیره شد و با انگشتانش روی آب شکل های فرضی میکشید...
شاید این فقط یه روش برای درمانش بود و هیچ احساسی پشتش قرار نداشت
اما اولین بار بود که کسی بعد از رابطه ازش مراقبت میکرد
اون رو به حموم میاورد و بعد براش غذا آماده میکرد
دلیل این رفتار جونگ کوک رو نمیفهمید
یعنی با تمام بیمارانش این کار رو میکرد؟
یا شاید جیمین براش متفاوت بود...
با این فکر لبخندی روی لب هاش نشست اما با گذشت خاطره ای از ذهنش این لبخند محو شد...
خاطره ای نسبتا دور...
چاقویی که به گردن هوسوک کشیده شد
بدنش که بی حال کف آشپزخونه افتاده بود
و نگاهی که بهش التماس میکرد تا نجاتش بده
و خونی که همه جارو در بر گرفته بود
با به یاد آوردن این اتفاق ترس وجودش رو فرا گرفت
با عجله خودش رو تمیز کرد و حوله رو پوشید و از حموم خارج شد...
جونگ کوک رو مشغول آماده کردن میز دید و به طرفش رفت
مچ دستش رو گرفت و مانعش شد
با تعجب به رفتار جیمین خیره شده بود و به دستش که توسط جیمین گرفته شده بود نگاه کرد
جونگ کوک: مشکلی پیش اومده؟
جیمین: هوسوک..
جونگ کوک: هوسوک چی؟
جیمین: من کشتم!
میدونست که بالاخره به یاد میاره
از این موضوع خوشحال بود اما چیزی که اون رو میترسوند این بود که ممکن بود جیمین تحت تاثیر اتفاقاتی که به یاد میاره قرار بگیره و این موضوع اصلا خوب نبود...
تلفنش رو روشن کرد و با دیدن پیغام صوتی جدید توجهش جلب شد
پیغام رو باز کرد و صدای لکسی توی گوشی پیچید
لکسی: اون با نقشه برگشته جونگ کوک...باید همه چیز رو بدونی!
شماره لکسی رو گرفت و بعد از چند بوق جواب داد...
لکسی: فکر نمیکردم زنگ بزنی
جونگ کوک: چی رو باید بدونم؟
لکسی: بیا به آدرسی که برات میفرستم
تلفن رو قطع کرد و چند دقیقه بعد آدرسی براش ارسال شد...
با درموندگی مقابلش نشسته بود و فقط به این فکر میکرد که اگه چند سال پیش این پیشنهاد رو قبول نکرده بود نه خودش و نه برادرش رو به این وضعیت نمینداخت
اما اون نمیدونست که اینطوری میشه
واقعا نمیدونست...
جیهیو: چی ازم میخوای؟ چرا دست از سرم برنمیداری؟
هوسوک: برادرت رو برام بیار...اگه این کار رو نکنی هرچیزی که تمام این سالها به دست آوردی رو از دست میدی
جیهیو: من نمیتونم سر برادرم قمار کنم
هوسوک: اما قبلا یه بار این کار رو کردی...یادت نمیاد؟ تو اون رو به من فروختی! پس کاری که بهت گفتم رو بکن
جیهیو: نمیتونم
هوسوک: این پیشنهاد نیست...یه دستوره...فقط چهل و هشت ساعت بهت فرصت میدم
به ساعت روی دیوار نگاه کرد و پوزخند زد
ساعت ده شب رو نشون میداد...
هوسوک: زمانت از همین الان شروع شد!
بعد از اینکه مطمن شد جیمین خوابیده از خونه خارج شد و به سمت آدرسی که لکسی براش فرستاده بود رفت
وارد پارک شد و به اطراف نگاه میکرد تا اون رو پیدا کنه
دختر با کیف دستی به طرفش اومد و به پشت سرش نگاه میکرد تا مطمن بشه کسی تعقیبش نکرده
جونگ کوک: خب...بگو ببینم چی رو باید بدونم؟
لکسی: قبل از اینکه چیزی بگم باید بدونی که مجبوری بهم اعتماد کنی
جونگ کوک: چرا باید این کار رو بکنم؟
لکسی: چون من طرف توام!
از توی کیفش تبلتی رو بیرون آورد و اون رو به طرف جونگ کوک گرفت
لکسی: خودت نگاه کن
با تردید تبلت رو از دست دختر گرفت و نگاهی به صفحه اون انداخت
پرونده یک بیمار
یک پروژه قدیمی
تاریخ پروژه از پروژه جیمین هم قدیمی تر بود
کمی بیشتر دقت کرد
نام بیمار: کیم تهیونگ
جونگ کوک: این امکان نداره!
Advertisement
- In Serial15 Chapters
Two Doors
Eric was in class when he suddenly appeared in a mysterious hallway with two doors that always lead to different places. The only goal he has is to get stronger, and since he’s immortal he doesn’t have to worry about dying
8 166 - In Serial9 Chapters
Evil God
Who is he? Why is he here? How did he get to this world? He doesn't know. What he does know is that he's a God now, and that human sacrifices are pretty tasty.
8 181 - In Serial7 Chapters
Our Chaoz ; Our Reality [New Breath]
We've all at one point, imagined living in a game-like reality. We've read the books, we've watched the shows. So has Kyle, but not even he could see it coming. Delving into a brand new game, Kyle and his guild find themselves in the very center of a war-torn world. His past, present, and future all converge on him, as his very emotions threaten to shred him apart from the inside. Kyle and his guild take it upon their shoulders to survive this world of Chaoz. The Gods of this world only toying with them, Kyle shuns them, he and his guild listen to no one. He and his guild align themselves with no one, no one but themselves. Have you ever thought about what would happen? What would happen if a guild of assholes were stuck in a "summoned to a fantasy game-world" setting? Take my hand and read on, I'll lead you through it. Through the discovery of one's self. The loss of one's everything. The surrender of one's beliefs. And the sacrifice, of one's life, for another. Take my hand dear reader, and allow me to show you, my world of Chaoz.
8 181 - In Serial100 Chapters
Dawn of the Epoch
Hunter called himself an archaeologist, but he was a modern day treasure hunter. Tiyana was a scientist devoted to her craft. They were passionate people, wholly devoted to their work. Neither of them had time for love. Neither of them could resist it when it happened. Neither of them knew that the world would need the two of them to save it from a tyrannical pre-historic overlord, his cyborg vampire paramour, and their army of mindless drudges.Dawn of the Epoch is an epic science fiction novel about dark matter, death rays, nuclear warfare, and the Large Hadron Collider, but it is also a fantasy novel about medieval warriors, alchemy, and ancient gods. Dawn of the Epoch blends fantasy with reality, bringing mythology to life today. It is also an apocalyptic thriller spanning the globe from the Pyramids of Egypt to the heart of Africa to the majesty of the Himalayas. It is an epic hybrid-genre story with intense action sequences, magic, mythology, suspenseful plot twists, countless obstacles for the protagonists to overcome, and an utterly Machiavellian supernatural villain.Testimonials:"Probably one of my favorite books I've read to date. Brilliantly complex, adoringly rendered and quizzically intense. A must read and one I plan to revisit, and share!"- Amgwatts, Wattpad Reader"This has to be one of the most original and well written novels I have had the pleasure to read, on Wattpad and in general. It was captivating, interesting, immersive and above all, fantastic. I was left in awe of the beings, history and world you created. It was never dull, dry or predicable and it was a nice change from what seems to be the ever popular teen romance with vampires or werewolves or 'bad boys that are actually romantic good boys.' In the end it was a very pleasant surprise."-IridescentLies, Wattpad Readerhttp://dawnoftheepoch.weebly.com
8 154 - In Serial33 Chapters
Complete // Stiles Stilinski [3]
Brianna Hollis is finally returning to Beacon Hills after a long summer away, learning about herself and making new allies. Many thoughts running through her head as to what this year will bring.She hopes this year will finally be normal. That her and her friends will finally get a break. But what she doesn't know is what is yet to come.Creatures of the night. Scientists who worshiped the supernatural. The Dread Doctors.Hell hound. His eyes glow orange and he is impervious to flame.La Bête du Gévaudan. The Beast of Gevaudan.Oh, and there's a new guy in town. Well, new to Brianna Hollis. Not so new to Scott McCall and Stiles Stilinski.The Wild Hunt.~~~~~Third book to the "New Girl" Stiles Stilinski series.Based on season 5 & 6Disclaimer: I do not own any content/characters of Teen Wolf. All credits to the writers and creators of MTV's Teen Wolf.
8 173 - In Serial10 Chapters
Spoken Word Poetries
sa lahat ng tula ,ikaw ang paboritong paksa.maubusan man ng mga salita ,aalayan ka pa rin ng mga talata.- A collection of the random poetries that i write. Consists of English and Tagalog poems.
8 108

