《You in me [Completed]》part16
Advertisement
ازش فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت
پسر روی دستانش روی زمین زانو زده بود و سعی میکرد منظم نفس بکشه
به اتفاقات چند لحظه قبل فکر میکرد و نمیتونست هیچ دلیل درستی براش پیدا کنه
ناخواسته روز به روز به جونگ کوک نزدیک تر میشد و این موضوع براش ترسناک بود
اون از آینده میترسید
از اینکه کیم تهیونگ برگرده و همه چی خراب بشه
حرف های اون روز کای توی خونه جونگ کوک مدام توی سرش تکرار میشد
جونگ کوک اون آدمو خیلی دوست داشت...
وارد حموم شد و توی آیینه نگاهی به خودش انداخت
عصبی دستی به موهاش کشید و سعی میکرد بالا رفتن دمای بدنش رو نادیده بگیره
جونگ کوک: لعنت...لعنت...لعنت...داری چیکار میکنی؟؟ تو قرار بود فقط درمانش کنی ولی انگار جذبش شدی...حواستو جمع کن تو مثل قبل نیستی...نمیتونی یه نفر دیگه رو هم قربانی خودت بکنی...دست از سرش بردار!
جونگ کوک هم میترسید
میترسید که گذشتش تکرار بشه
از اینکه دوباره کسی رو به خاطر خودش از دست بده
اما اگه اون گذشته تکرار نشه چی؟
اگه گذشتش اون چیزی که فکر میکنه نباشه چی؟
توی کافه سر بازی نشسته بود و ماشین هایی که از کنارش میگذشتن نگاه میکرد
مرد با دو فنجون قهوه به طرفش اومد و مقابلش نشست
فنجون قهوه رو درست رو به روش روی میز قرار داد و به نیمرخش خیره شد
یونگی: به چی فکر میکنی؟
هوسوک: زندگی مثل این ماشین هایی هست که دارن رد میشن
یونگی: چطور؟
هوسوک: هرکدوم یه مبدا و مقصدی دارن اما خبر ندارن که وقتی از کنار هم رد میشن ممکنه به هم مرتبط باشن
یونگی: استدلال جالبیه
هوسوک: توی دو سالی که نبودم خیلی اتفاقات افتاده و خیلی چیزها عوض شده
یونگی: مثل چی؟
هوسوک: یه سری چیزها سر جای خودشون نیستن...و از همه عجیب تر من اینجا نشستم و با تو قهوه مینوشم
هردو با این حرف به خنده افتادن
یونگی میتونست قسم بخوره که توی این دو سال تا به حال ندیده بود که اون مرد حتی لبخند بزنه
Advertisement
و الان باور داشت که چهرش حتی با خنده هم از قبل بهتره
هوسوک: من توی این دنیا آرزو زیاد ندارم به جز یکی دوتا...میدونی چی؟
یونگی: چی؟
هوسوک: دنبالم بیا
بعد از خوردن آخرین قطره از قهوه داخل فنجونش اون رو روی میز گذاشت و از کافه خارج شد و یونگی با تعجب به دنبالش حرکت کرد...
با آخرین ضربه چوب بیلیارد رو کنار گذاشت و سیگار گوشه لبش رو داخل زیر سیگاری کنار میز خاموش کرد
به سمت بارمن رفت تا نوشیدنی سفارش بده
کای: یه شات از هرچیزی که داری
-بله آقا
با دیدن لیوان تکیلایی که مقابلش قرار گرفت خاطره ای از گوشه ذهنش عبور کرد...
(فلش بک چند سال قبل)
اون و هوسوک قرار بود شریک خوبی برای هم باشن و دنیا رو با چیز جدیدی رو به رو کنن
یک شب مثل هر شب دیگه ای برای قراردادن مدارک داخل گاوصندوق به سمت دفتر هوسوک رفت
اما با دیدن چیزی سرجاش خشکش زد
پشت در پنهان شد و فقط سعی میکرد تا به صحبت های اون دو نفر گوش بده...
هوسوک: این پروژه برای من خیلی اهمیت داره
جیهیو: من نمیتونم این کارو بکنم
هوسوک: با این کار تو صاحب بیمارستان پدرت میشی
جیهیو: اون برادرمه میفهمی؟
هوسوک: من که نگفتم کار عجیبی بکن...فقط میخوام اونو کاملا اتفاقی باهام آشنا کنی همین
جیهیو: هفته آینده مدلینگ جدیدشه...بیا اونجا و هیچ اسمی از من نبر
هوسوک: مطمن باش
جیهیو: ساعت هشت شب
با دیدن مکالمه اون دو نفر به حرف هوسوک ایمان پیدا کرده بود
هیچ چیز اتفاقی نیست!
(پایان فلش بک)
با نوشیدن شاتش لیوان رو روی میز قرار داد و پوزخند زد
شاید اگه اون شب این اتفاق نمیفتاد اون دو نفر هیچوقت مقابل هم قرار نمیگرفتن
کای: وقت مبارزه است رفیق عزیزم!
تمام مدت داخل اتاق کارش پشت کامپیوتر نشسته بود و همه پرونده هارو با دقت بررسی میکرد
حتی برای خوردن غذا هم از اتاقش بیرون نیومده بود
با دیدن چند عکس آشنا بین پرونده ها به فکر فرو رفت
Advertisement
جونگ کوک: آیشا دقیقا چه ارتباطی با اونا داشته؟
با باز شدن در اتاق از صفحه خارج شد و جیمین رو در چارچوب دید که سینی غذایی توی دستانشه و بهش خیره شده
جونگ کوک: مشکلی پیش اومده؟
جیمین: نه فقط..غذا آوردم
نگاهی به ساعت انداخت و تازه متوجه شد که تمام مدت توی اتاقش مشغول بوده
با دست به میز کنارش اشاره کرد وجیمین کمی جلو اومد و سینی رو روی میز گذاشت
جونگ کوک: ممنون
جیمین: چیزی لازم نداری؟
جونگ کوک: نه...اما شماره تلفن رستوران رو از کجا پیدا کردی؟
جیمین: رستوران؟
جونگ کوک: آره
جیمین: اوه نه این غذای رستوران نیست...خودم درست کردم
با شنیدن این حرف خیره به غذای مقابلش چند بار پلک زد و سر تکون داد
باورش نمیشد اون پسر نسبتا لجباز آشپزی هم بلد باشه
کمی از غذا رو چشید و با متوجه شدن طعم خوبش لبخند محوی زد
جونگ کوک: خیلی خوبه...واقعا ممنونم
جیمین: میشه یه سوال بپرسم؟
جونگ کوک: حتما
جیمین: میدونم به من ربطی نداره اما مدتی میشه که ذهنمو درگیر کرده
جونگ کوک: بپرس
نفس عمیقی کشید و سعی کرد تمام توانش رو در بیان جملاتش جمع کنه
جیمین: کیم تهیونگ کیه؟
با شنیدن این سوال تمام خاطراتش در ذهنش مرور شد...
جونگ کوک: وقتی دبیرستانی بودم باهاش قرار میزاشتم
جیمین: دوستش داشتی؟
خودش هم نمیفهمید چرا این سوالات رو میپرسه
اما میدونست که چیزی در درونش وجود داره که میخواد بدونه
جونگ کوک: آره
جیمین: چه اتفاقی براش افتاد؟
جونگ کوک: ما رابطه خوبی داشتیم...اون واقعا آدم خوبی بود ولی همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد...اون به خاطر من خودکشی کرد...هرچند که هنوز نتونستم قانع بشم اما اون خیلی وقته که رفته
جیمین: من واقعا متاسفم
جونگ کوک: نیازی نیست متاسف باشی این اتفاق مربوط به خیلی سال پیشه
جیمین: چقدر خوب
جونگ کوک: چی؟
جیمین: چقدر خوب که کسی رو داشتی که دوست داشته باشه
جونگ کوک: تو تا به حال همچین کسی رو نداشتی؟
جیمین: نه...هیچوقت هیچکس من رو به خودم و چیزی که واقعا بودم دوست نداشت...همیشه چیزی ازم میخواستن تا بهم اهمیت بدن
جونگ کوک: مطمنم بالاخره پیدا میشه
جیمین: من مدت ها به این موضوع اعتقاد داشتم...که توی این دنیا کسی وجود داره که درست مثل تو باشه...احساس تنهایی کنه و مدام یه روزمره تکراری رو پشت سر بزاره...اما بالاخره اون دو نفر هم رو پیدا میکنن و باعث تکامل هم میشن...اما من نتونستم همچین کسی رو پیدا کنم...برای همین هم رهاش کردم
دستش رو داخل دست جیمین گذاشت و به چشمانش خیره شد...
جونگ کوک: اون کسی که واقعا نیمه گمشدت باشه بالاخره خودش پیدات میکنه!
نمیدونست چه اتفاقی افتاده
فقط اینو میدونست که کشش خیلی زیادی رو بین خودشون احساس میکنه
دستش با دکمه کامپیوتر برخورد کرد و آهنگی پخش شد
درسته گاهی وقت ها همه چیز دست به دست هم میدن تا ما رو متوجه چیزهایی بکنن
با شنیدن آهنگ هردو فقط به چشم های هم خیره بودن
چشمانی که عجیب رنگ آرامش به خود گرفته بودن...
-
پس الان خوشحالی؟
بالاخره خوشحالی
من هنوز همونم
انگار که همه چیز رو از دست دادم
همه چی،هرطور که عشقش میکشه میاد سمتم و بعدش بدون خداحافظی ترکم میکنه
نمیخوام این مدلی عاشق چیزی بشم
همه چیز خیلی خسته کننده است
درون خاطراتم سرک میکشم
ما زیر نور نارنجی خورشید
بدون هیچ سایه ای باهم میرقصیم
هیچ جدایی در کار نیست
باهم در اون خاطره ی زیبا ملاقات میکنیم
تا ابد جوانیم
تا ابد جوان میمونیم
اگر که این یک کابوسه،هرگز نمیخوام بیدار شم
جزیره، درسته این یک جزیره است
یک جزیره کوچک که منو تو ساختیمش
تا ابد جوان میمونیم
تا ابد جوان موندن مثل یک قصر شنی میمونه
جدایی مثل یک پیامِ فاجعه آمیزه
صبح رو مشتاقانه در کنار هم سپری کردیم
با گذر از این ابدیت
بیا هرطور که شده دوباره توی این جزیره همدیگرو ملاقات کنیم
جدایی مثل یک پیام فاجعه آمیزه
صبح رو مشتاقانه در کنار هم سپری کردیم
با گذر از این ابدیت
بیا هرطور که شده دوباره توی این جزیره همدیگرو ملاقات کنیم
درست مثل کلمات گذرای شخصی که آروم میکنه
فراموش کردن حتی یک تکه کوچک از خاطرات ممکن نیست
حتی با گذشت زمان..بازم
توی این مکان منو در چنگش تا ابد نگه داشته
ما زیر نور نارنجی خورشید
بدون هیچ سایه ای باهم میرقصیم
هیچ جدایی در کار نیست
باهم در اون خاطره ی زیبا ملاقات میکنیم
تا ابد جوانیم
از بازوهای همدیگه به عنوان بالش استفاده میکنیم
و داستان هایی تعریف میکنیم که درد آور نیستن
پایان غم انگیزی در کار نیست
من تا ابد تورو در این خاطره ملاقات میکنم
تا ابد جوانیم
تا ابد جوان میمونیم
اگر که این یک کابوسه،هرگز نمیخوام بیدار شم...
Advertisement
- In Serial60 Chapters
Time Will Tell
It was just an ordinary sunny day at the beach… until it wasn’t. Unbeknownst to me everything was about to change and I would never see anyone or anywhere I had known ever again. The sun had been bright, the day warm, the wind pleasant and the water cool... Until I fell through, leaving it all behind. Now I'm trapped in a stone cell by some psychotic wizard and his blue henchman and I have no idea what's going to happen to me. All I can do is wait. Time will tell.
8 87 - In Serial21 Chapters
Rise of the Immortals
A broken man loses his last thread of faith in humanity in a world filled with bloodshed. As he breathes his last, he curses the living before he dies. And with this, the first Immortal was born. Author's Note; Cover art not owned by me, credit goes to whoever owns it! (Whenever I put it in) This is my first fiction-- feel free to criticize any flaws that you see in my work! I'll try to post whenever I can, which is relatively frequent. Enjoy!
8 279 - In Serial26 Chapters
The Dragon King
Cyril was once the son of a rich family hell bent on perfection. Back then he was known as James Bell. A trouble maker from New York who would roam the streets looking for a fight to get that adrenaline rush to escape from the abusive parents he had at home. However, one day he attracted the attention of an unwanted individual, resulting in his untimely demise. Now in this new world he is reborn as the most hated species of them all, a black dragon, he finds himself in a similar sitiuation. Only this time, it's a lot more than just one person. Explore this brand new world through the eyes of the Dragon King himself as well as his friends, family and foes!
8 144 - In Serial17 Chapters
The Way of Sages
The accounts of the orphan that grew to challenge empires, slay demigods and win the hearts of princesses. Fabled to be a natural genius of combat and magic alike, but what they don't see is the mind that dared to do what others wouldn't and the friends and mentors that guided it. Follow Los as he carves his own fate, forms his own magic, and tests his own will. cover by artist: https://www.deviantart.com/raiddo
8 141 - In Serial9 Chapters
The True Dragon Of Supremacy
What if Issei was not a pervert ? What if he was the "White Dragon Emperor of Supremacy" ? What if "Albion" was his partner in crime instead of "Ddraig" ? What if he learned the truth of his "Reincarnation" ? What if he became a "High-Class Devil" early ?Read to find out .Disclaimer : I don't own Highschool dxd nor do I own any of the pics or art in the story . But I do own this story .
8 66 - In Serial40 Chapters
Down The Line
When you keep a secret you never expect it to come to light. Aaliyah Colemon was a junior in highschool when she made a choice to break up with her highschool sweetheart. She always thought it would be better for him, because he was going to college the next year. Darius held a grudge with Aaliyah for years and they haven't spoke in four years. What will happen with Aaliyah tells Darius that she's been keeping his daughter a secret for four years.Find out in Down The Line.
8 220

