《You in me [Completed]》part9 to 13
Advertisement
سعی میکرد به خودش مسلط باشه و به گذشته فکر نکنه
به سختی خاطره اون پسر بچه رو از ذهنش بیرون کرد و به چهره سوالی جونگ کوک خیره شد...
جونگ کوک: حالت خوبه؟
جیمین: آ..آره
جونگ کوک: مشکلی پیش اومده؟؟
جیمین: نه...یکم سرگیجه گرفتم...میشه از دستشویی استفاده کنم؟
جونگ کوک: حتما
به در پشت سرش اشاره کرد و بعد از رفتن پسر به دستشویی خم شد تا شیشه خورده های قاب شکسته رو از روی زمین جمع کنه توی این مدت با شناختی که از جیمین پیدا کرده بود مطمن شده بود که اون الان حالت عادی نداره و حتما مشکلی پیش اومده و صرفا سرگیجه نداره
به عکس بچگی خودش خیره شد و سعی میکرد ربطشو به جیمین بفهمه اما هرچقدر به ذهنش فشار میاورد چیزی نمیفهمید...
توی دستشویی به در تکیه داده بود و سعی میکرد خودشو آروم کنه
به تصویر مضطرب خودش توی آیینه خیره شد و شیر آب رو باز کرد وکمی آب روی صورتش ریخت
قطرات آب از پیشونیش به سمت چونه خوش فرمش به حرکت در میومدن
نمیتونست اینو باور کنه کسی که بهش اعتماد کرده بود کسی که تمام مدت کنارش بود
اون روی پشت بوم کمکمش کرده بود و ازش درخواستی کرده بود«بُُت من باش»
باور نمیکرد اون آدم همون پسر بچه دوران بچگیشه اولین کسی که بهش علاقمند شده بود
عشق اولش!!!
از دستشویی بیرون اومد و آهسته به سمت سر و صدایی که از اتاق میومد رفت
اونجا اتاق خواب خواب جونگ کوک بود؟!
توی چارچوب در ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت
جونگ کوک متوجهش شد و با نگاهش بهش فهموند که داخل بره
نفسشو بیرون داد و وارد اتاق شد و روی تخت نشست جونگ کوک هنوز هم مشغول انجام کاری بود بعد از چند ثانیه سکوت بینشون شکسته شد...
جونگ کوک: لباس هاتو دربیار و دراز بکش
جیمین: همینجا؟
جونگ کوک: چی؟
جیمین: منظورم اینه که تختت..
جونگ کوک: مشکلی ندارم
سر تکون داد و لباس هاشو از تنش خارج کرد و به سقف روی تخت دراز کشید
دست هاشو دو طرف بدنش گذاشت و سعی میکرد هیجانشو کنترل کنه
به سقف اتاق خیره بود و نفس های آروم اما عمیقی میکشید
چند لحظه بعد با قرار گرفتن چشم بند روی چشم هاش جایی رو ندید و ضربان قلبش کمی شدت گرفت...
جونگ کوک: مشکلی هست؟
جیمین: نه
با شنیدن صدایی متوجه شد که دستبند هایی به دست هاش بسته شدن و بعد به تاج تخت متصل شدن همینطور پاهاش به دو طرف تخت بسته شده بودن
جیمین: راحت نیستم
جونگ کوک: چیزی شده؟
جیمین: بدون گگ راحت نیستم
جونگ کوک: این یه سکس تراپیه جیمین نه یه سکس خشن...هر بار چیزهایی تجربه میکنی که قبلا ندیدی و اگه این مرحله رو بگذرونی از پس همشون برمیای
جیمین: سعی میکنم
جونگ کوک: ازت میخوام هرچیزی که حس میکنی رو بفهمی سر تکون داد و منتظر شد
به دلیل بسته بودن چشم هاش بقیه حواس هاش فعال شده بود و اینو میتونست از ضربان شدید قلبش بفهمه...
جونگ کوک سعی میکرد به بدن خوش تراش و سفید پسر مقابلش خیره نمونه و حواسشو به کارش بده قبل از اینکه هم خودش و هم بقیه رو پشیمون کنه
نفسشو بیرون داد و وسایلی که آماده کرده بود رو روی تخت قرار داد
قلموی نسبتا ظریفی رو داخل ظرف کشید و اونو از گردن تا خط سینه جیمین حرکت داد...
به خاطر برخورد جسم سردی روی پوستش کمی تکون خورد و زبونشو روی لب هاش کشید
براش عجیب بود که با همین حرکت ساده حس میکرد تحریک شده
اون جسم باظرافت خاصی روی بدنش حرکت میکرد...
با برخورد قلمو به سینه هاش ناله کرد و با شنیدن صدای جیمین سعی میکرد به چیز دیگه ای به جز اون لحظه فکر کنه
Advertisement
موهای ریز قلمو به آهستگی روی سینه های پسر به رقص درمیومدن و اونو روی مرز دیوونگی میکشوندن کمی بعد به سختی دهن باز کرد تا حرف بزنه...
جیمین: ژله؟
جونگ کوک: برای شروع خوب بود
قلمو رو کنار گذاشت و با برداشتن چیزی به سمت پاهای جیمین رفت و بینشون قرار گرفت...
با شنیدن صدای چلونده شدن چیزی و خیس شدن پوستش لرزید
چند لحظه بعد دست های جونگ کوک روی پوست خیسش به حرکت دراومدن
از روی کمر تا شکمش و بعد همون مسیر رو به پایین میرفت دستشو روی رون هاش میکشید و بعد نزدیک عضوش میبرد و عقب میکشید...
جیمین احساس میکرد به شدت داره تحریک میشه و البته این موضوع از چشم جونگ کوک هم دور نمونده بود
وقتی حرکت دست هاش به سمت انگشت های پاهاش رسید نفسشو حبس کرد و برای چند ثانیه حس کرد توی این دنیا نیست
گلوی خشک شدش رو به سختی صاف کرد و سعی کرد حرف بزنه...
جیمین: توت فرنگی؟
جونگ کوک: تو واقعا باهوشی
به عنوان یه دام میدونست که برای جلب اعتماد سابش باید تحسینش کنه
با اینکه هنوز با روش های جیمین آشنا نشده بود اما تمام سعیشو میکرد تا بتونه کمکش کنه اون پسر باز هم زبون باز کرد...
جیمین: من..من حس میکنم که..
انگشت های جونگ کوک روی لب هاش فرود اومدن و صدای آرومشو کنار گوشش میشنید...
جونگ کوک: هنوز یه کار دیگه داریم و تا قبل از اون نمیتونی ارضا بشی
جیمین: ولی نمیتونم..
جونگ کوک: من از حلقه استفاده نکردم تا خودت سعی کنی نگهش داری
جیمین: لعنتی..
قبل از انجام آخرین مرحله با ناله کشیده ای روی تخت به کام رسید
سعی میکرد نفس کشیدنشو منظم کنه چند لحظه گذشت و چشم هاش باز شدن با پلک زدن سعی میکرد بهتر ببینه...
جونگ کوک: برای اولین بار بد نبود...دفعه بعد تعداد لیمیت هارو کمتر میکنم
جیمین: میتونم از حمومت استفاده کنم؟
جونگ کوک: حتما
پسر به سختی خودشو به حموم رسوند و آب رو باز کرد تا مواد چسبنده روی پوستشو تمیز کنه
اولین بار بود که نمیتونست هیجانشو کنترل کنه
بارها با هوسوک سکس داشته بود و حتی با روش های بدتر اما هیچوقت مثل الان نبود
شاید واقعا هدف جونگ کوک هیجان زده کردنش بود تمام مدت زیر آب به این مسائل فکر میکرد...
بعد از تمیز کردن اتاقش یکی از حوله های خودشو برای جیمین آماده کرد و روی تخت قرار داد و غذا سفارش داد تا جیمین احساس ناراحتی نداشته باشه
اولین بار بود که کسی رو به خونش و مخصوصا روی تختش میاورد
حتی زمانیکه با تهیونگ بود اونو برای سکس به خونش نیاورده بود
صدای ناله های جیمین توی ذهنش تکرار میشد و سعی میکرد خودشو مشغول کنه تا بهشون فکر نکنه...
به کمک رافائل روی تخت بیمارستان نشست و کمی آب خورد دکتر بهش گفته بود که شکستگی شدیدی نداره و فقط خون ریزی داخلی داشته که خیلی زود رفع میشه
تمام مدت بدون هیچ حرفی به دیوار مقابلش خیره شده بود و حرفی نمیزد
با صدای پسر به خودش اومد و به طرفش چرخید...
رافائل: چی توی فکرت میگذره؟
لکسی: گفته بودم برنده این بازی منم
رافائل: خب؟!
تلفنمو بده
پسر به سمت کیف و لوازمش رفت و بعد از کمی گشتن تلفنش رو برداشت و اونو مقابل صورتش گرفت
بی حی تلفن رو ازش گرفت و با گرفتن شماره ای منتظر برقراری تماس شد...
-بله؟
لکسی: وقتشه خودتو بعد از مدت ها نشون بدی
-ببین کی اینجاست...لکسی!
اون پسره رو برات پیدا کردم
-بازم یه بازی جدید؟
لکسی: میتونی باور نکنی
-کجاست؟
لکسی: پیش یه نفر به اسم جونگ کوک...آمارشو برات میفرستم...بقیش با خودت
-چی به تو میرسه؟
Advertisement
این دیگه خصوصیه!
با شنیدن صدای قهقه پسر تلفن رو قطع کرد و با پوزخند به رافائل خیره شد...
لکسی: حالا فقط تماشا میکنیم...برنده واقعی کسیه که دشمن هارو به جون هم بندازه و خودش عقب بایسته و لذت ببره
با قطع شدن تلفن پوزخندی روی لب هاش نشست و به گوشی توی دستش خیره موند...
-شاه کنار شاهزاده...چه عالی
گوشی رو روی میز قرار داد و از پنجره بزرگش به منظره شهر نگاه کرد...
-دلم برای خاطراتمون تنگ شده بود
و باز هم شروع به قهقه زدن کرد...
بعد از اینکه از حموم بیرون اومد با دیدن حوله جونگ کوک به سمتش رفت و اونو مقابل بینیش قرار داد و عطرشو داخل ریه هاش فرستاد
حوله رو پوشید و بعد از خشک کردن موهاش وارد پذیرایی شد با دیدن جونگ کوک که مشغول چیدن میز بود به طرفش رفت... جیمین: از سشوارت استفاده کردم
جونگ کوک: باشه گفتم که مشکلی نیست...غذا سفارش دادم یکم دیگه میرسه
میخواست پشت میز بشینه که با شنیدن صدای زنگ در منصرف شد...
جونگ کوک: حتما غذا رو آوردن
جیمین: من باز میکنم
به سمت در خونه رفت و با باز کردنش و دیدن شخص پشت در خشکش زد
مرد کمی جلو اومد و با نیشخند چونه جیمین رو بین دستش گرفت...
-سِِنوریتا...ببین کی اینجاست!
جیمین: تو..
-از دیدنم خوشحال نشدی؟
جیمین: کای پارکِِر!
هنوز هم اون نیشخند رو روی لب هاش داشت و به چهره جیمین خیره بود
با شنیدن صدای جونگ کوک نگاهی به داخل انداخت...
جونگ کوک: کی اونجاست؟
با دیدن شخص آشنایی جلوی در حرفشو خورد و سکوت کرد...
جونگ کوک: کای؟!
کای: از دیدنم خوشحال نشدین؟
جیمین و جونگ کوک با تعجب و شوک به هم خیره بودن و سعی میکردن موقعیت رو درک کنن
جونگ کوک: شما همو میشناسین؟
جیمین: ظاهرا شما همو میشناسین
مرد نگاهشو به جونگ کوک داد و با همون نیشخند ادامه داد...
جونگ کوک: من که خیلی دلم برات تنگ شده بود عمه زاده عزیزم!
*خب دوستان یه سری توضیحات بدم:
اول درمورد لیمیت
لیمیت در روابط بی دی اس ام به معنای امتیازات و بازه آزادی دادن به ساب هست
مورد بعدی که میخوام درموردش توضیح بدم کارکتر هاست
توی این فیک کارکتر کای پارکر نقش منفی داستانه و هرچقدر جلوتر میره بهتر متوجه ربطش به بقیه کارکترها میشید
درمورد لیریک آهنگ هایی که گاهی اوقات در بعضی پارت ها مینویسم هم یه نکته ای بگم، اون هم اینکه این آهنگ ها جزویی از فیک هستن و بی ربط به داستان و کارکترها نیستن و کم کم همشونو متوجه میشین.
خونه در سکوت فرو رفته بود و هر سه بی حس به هم خیره شده بودن
وجود کای پارکر همه چیزو برای همشون سخت کرده بود نمیتونستن درمورد اتفاق چند ساعت پیش صحبت کنن
و از همه مهمتر کای باعث میشد که به گذشته ای که سعی در فرار کردن ازش داشتن برگردن
با کوبیدن دست هاش به هم بالاخره این سکوت رو شکست...
کای: از معشوقت چه خبر؟
جونگ کوک: معشوقه؟!
کای: همون پسره که خیلی عاشقش بودی...کیم تهیونگ!
ساییده شدن دندون هاش و منقبض شدن فکش رو به خوبی احساس میکرد
این نشون میداد دست روی نقطه درستی گذاشته پس با همون نیشخند ادامه داد
کای: اوه متاسفم یادم نبود اون الان دیگه نیست
جونگ کوک: فقط ساکت شو
تمام مدت جیمین با علامت سوال هایی توی ذهنش به مکالمه اون دو نفر گوش میداد و با خودش مشغول بود
یعنی کیم تهیونگ کیه؟ واقعا معشوقه جونگ کوک بوده؟
منظورش چیه که الان دیگه نیست؟ نکنه مرده یا ترکش کرده؟ چرا ترکش کرده؟ اصلا چه اتفاقی افتاده؟
و از همه بیشتر چیزی درون پسر فرو ریخت...
چقدر دوسش داشته؟ یعنی عاشقش بوده؟
پس این به معنی اینه که من نمیتونم هیچ جایی توی زندگیش داشته باشم؟
خدایا من دارم به چی فکر میکنم
افکارشو کنار زد و سعی کرد دخالتی در امور جونگ کوک نداشته باشه
اون مرد پزشکش بود و الان فقط به خاطر کمک کردن بهش اینجا بود
نه چیزی بیشتر و نه کمتر
وقتی به خودش اومد متوجه شد که کای داره باهاش صحبت میکنه و اونو مخاطب قرار میده
جیمین: بله؟
کای: باید حرف بزنیم...خصوصی!
روی کلمه خصوصی تاکید کرد و بدون اجازه به سمت یکی از اتاق ها حرکت کرد و منتظر موند تا جیمین بهش بپیونده نفس عمیقی کشید و به دنبالش حرکت کرد و وارد اتاق شد
دست به سینه به دیوار پشت سرش تکیه داده بود و به مجسمه های مقابلش نگاه میکرد
جیمین: میشنوم
کای: هوسوک کجاست؟
با شنیدن این سوال به گذشته ای کشیده شد که حاضر بود همه چیزشو بده اما یه بار دیگه اون خاطرات رو به یاد نیاره...
بعد از ترک اون دو نفر از پذیرایی خونش به فکر فرو رفت به یاد آخرین باری که کای رو دیده بود افتاد و الان که مقایسه میکرد میدید که چقدر پسر داییش تغییر کرده...
)فلش بک چند سال قبل(
مقابل خونه ای که آتیش میگرفت ایستاده بودن و دود سیگاری که بین لب هاش بود چشمای جونگ کوک رو آزار میداد
جونگ کوک: چرا خونتو سوزوندی؟
کای: دیگه بهش احتیاجی ندارم
جونگ کوک: عجیب شدی
کای: روزی میرسه که دیگه به هیچ چیز نیاز پیدا نمیکنی...الان به خونه...فردا به آدم ها و روزی به عشق
متوجه شد که پسری که چند سال از خودش بزرگتر بود غیر مستقیم به وضعیت خودش و تهیونگ اشاره کرده
جونگ کوک: اما من دوسش دارم
کای: بزرگترین اشتباه عاشق شدنه
جونگ کوک: کاش میتونم یه روز مثل تو بشم
کای: اون روز باید قلبتو خودت نابود کنی قبل از اینکه دست کسی بهش برسه
آرزوی پسر کوچیکتر این بود تا روزی مثل پسر داییش بشه کای از نظر اون آدم موفق و الگویی بود که میتونست به هر چیزی که میخواست برسه اما به چه قیمتی؟!
)پایان فلش بک(
زمانی که اون یه پسر بچه دبیرستانی بود و به رویاهاش فکر میکرد کای به آدم دیگه ای تبدیل شده بود سالها حسرت اینو خورده بود که چرا مثل اون نشده اما الان خدارو شکر میکرد که شبیه یه عوضی نشده!
تمام مدت جیمین ساکت بود و به نقطه ای خیره بود
از شدت انتظار بیش از حد اتاق رو ترک کرد و به طرف جونگ کوک رفت تا باهاش صحبت کنه
کای: میخوام باهات معامله ای بکنم
جونگ کوک: چه معامله ای؟
کای: میدونم که دنبال آنتی ویروس میگردی
جونگ کوک: تو نمیتونی کمکم کنی
کای: من و هوسوک باهم این ویروس و البته آنتی ویروسش رو ساختیم...و با هم اونو داخل گاو صندوقی مخفی کردیم
جونگ کوک: خب؟!
کای: هوسوک فقط رمز گاو صندوقو میدونست
کمی جلوتر اومد و با تُُن صدای آروم تری ادامه داد...
کای: کلیدش دست منه!
جیمین با سوال کای به یاد خاطره تلخ دیگه ای افتاد
همون شبی که کتک خورده بود و نتونسته بود تا صبح بخوابه اون به خاطر کار نکرده متهم شده بود...
)فلش بک دو سال قبل(
هوسوک مهمونی ترتیب داده بود و به خوبی با همه مهمون ها رفتار میکرد
برای هم صحبت شدن با بقیه پیش قدم شد و به سمت مهمانان تازه وارد حرکت کرد
جیمین در گوشه ای از خونه به بقیه نگاه میکرد و گاهی لبخند مصنوعی روی لب هاش شکل میگرفت و نوشیدنی مینوشید با دیدن مرد آشنایی که به طرفش میاد کمی عقب رفت هشدار هوسوک توی سرش میپیچید: نباید نزدیک کسی باشی! چهره اون مرد رو میشناخت
اون دو نفر باهم آزمایش انجام میدادن...کای پارکر!
کای: امشب خیلی زیباتر شدی
جیمین: ممنون
کای: ازت چیزی میخوام
جیمین: نمیتونم کمکت کنم
کای: کار ساده ایه
جیمین: گفتم که نمیتونم
کای: ولی..
قبل از اتمام حرفش متوجه نگاه خیره هوسوک روی خودشون شد
با لبخند عقب کشید و اون هارو تنها گذاشت...
مچ دست پسر رو میفشرد و اونو به طبقه پایین میکشوند با تمام قدرت اونو روی زمین پرتاب کرد و کمربندشو باز کرد با ضربات متعدد روی بدنش فرود میومد و داد میزد...
هوسوک: تو یه آشغالی...فقط یه آشغالی...
)پایان فلش بک(
همه چیز توی سرش اِِکو میشد
به سرعت از اتاق خارج شد و سمت اون دو نفر رفت...
جیمین: اون داره بهت دروغ میگه
کای: چی؟
جیمین: جونگ کوک حرف هاشو باور نکن...هر کلمه ای که از دهنش بیرون میاد دروغه
کای: این دیگه بی انصافیه جیمین
جونگ کوک: برو بیرون
کای: اما من..
جونگ کوک: گفتم برو بیرون
و مرد خونه رو با پوزخند روی لب هاش ترک کرد...
جیمین: اون واقعا یه دروغگوئه
جونگ کوک متوجه حرف های جیمین نمیشد و تنها چیزی که توجهشو جلب کرده بود منظره ای بود که از پشت پنجره میدید لکسی توی ماشین منتظر کای مونده بود و از پایین با لبخند مزخرفی به چهره جونگ کوک خیره شد...
به طرف جیمین برگشت و شونه هاش رو گرفت این سوال باید پاسخی داشته باشه حداقل برای اون...
جونگ کوک: هوسوک کجاست؟
جیمین: چی؟
جونگ کوک: جیمین لطفا...اگه میدونی کجاست فقط بهم بگو...من میدونم که آخرین بار پیش تو بود...اگه جواب سوالمو بدی خیلی راحت تر میتونیم مراحل بعدی رو پیش ببریم
رنگ نگاه پسر از نگران به حالت قبلیش برگشت درست مثل روز اولی که اونو دیده بود کاملا ترسناک و بی حس...
به شدت خودشو از آغوش جونگ کوک عقب کشید
جیمین: هوسوک دیگه زنده نیست
سکوت جونگ کوک بهش جرئت داد تا حرفشو کامل کنه... جیمین: من کشتمش!
با تعجب و نگرانی به چهره جیمین خیره شده بود باور نمیکرد که این پسر بتونه کسی مثل جانگ هوسوکو بکشه درسته که همه میگفتن اون میتونه خطرناک باشه اما به اندازه ای که کسی رو بکشه؟!
جونگ کوک: این امکان نداره
پسر اتاق رو دور زد و به سمت آشپزخونه حرکت کرد لیوان تمیزی رو برداشت و شیر آب رو باز کرد تا اونو پر کنه
جیمین: اینکه چی رو باور کنی به عهده خودته دکتر
اون باز هم جونگ کوک رو دکتر صدا کرده بود و این فقط یه معنی برای پسر مقابلش میداد
اینکه الان اصلا شرایط خوبی برای سوال پیچ کردن اون نیست پس باید سکوت میکرد و اجازه میداد جیمین خودش همه چیزو تعریف کنه
لیوان توی دستش لبریز شده بود اما خودش متوجه نبود چون تمام حواسش به چاقوهای کنار ظرف شویی بود شیر آب رو بست و لیوان رو داخل سینک قرار داد
جیمین: توی حالت عادی من فقط وقتی تنها بودم زندانی میشدم...اما اون میخواست همیشه منو زندانی کنه...منم کاری که باید انجام میدادم رو انجام دادم
)فلش بک دو سال قبل(
یقه کتش رو گرفته بود و اونو به داخل اتاقش هول میداد
عصبانیت و خشم تمام وجودش رو فرا گرفته بود و فقط یه چیز توی سرش میچرخید
رابطه جیمین با کای چی میتونست باشه...
هوسوک: تو هیچی نبودی و من تو رو تبدیل کردم به چیزی الان هستی...و تو چه غلطی کردی؟؟؟
جیمین: این بار دومه که اون میاد سراغ من...مشکل از اونه
هوسوک: باز هم داری دروغ میگی
جیمین: من دروغگو نیستم
با دیدن پوزخند روی لب های مرد فهمید که حرف هاشو باور نمیکنه
تصمیم خودشو گرفته بود و میخواست برای همیشه تمومش کنه
دست مرد روی مچش قرار گرفت و اونو به سمت اتاقش برد
لباس هاشو توی تنش پاره کرد و با ضخیم ترین طناب های اونو بانداژ کرد و از سقف آویزون شد
تا خود صبح بارها و بارها بهش تجاوز شد و تنها چیزی که میفهمید تاریکی اتاق و تنها چیزی که میشنید صدای فریاد و گریه های خودش بود...
چاقو رو برداشت و طناب هارو باز کرد و بدنش به بدترین شکل روی زمین کوبیده شد
به سختی بدنشو باز کرد و به سمت آشپزخونه رفت تا کمی آب بخوره
از بین پاهاش خون جاری شده بود و جای جای بدنش زخمی بود نگاهش به چاقویی که توی سینک بود افتاد
با صدای هوسوک به خودش اومد و چاقو رو پشت کمرش پنهان کرد
هوسوک: چیکار میکنی؟
جوابی از جیمین نشنید پس کمی جلوتر رفت
اما اون چاقو رو جلو آورد و روی گردن مرد کشید
بدن مرد جوری که چشمانش هنوز باز بود روی زمین افتاد و غرق در خون شد
با ترس به منظره مقابلش خیره شده بود و بغضش هر لحظه آماده ترکیدن بود...
)پایان فلش بک(
Advertisement
- In Serial15 Chapters
Rise of the Red Dragon Emperor : Book 1
I thought starting college would be a good opportunity for a huge step up in my personal life and it was but not the way I expected it. It turns out that I'm a Red Dragon which makes me infamous and despised in the magic world, even by other Red Dragons. It doesn't matter what comes my way, because I'll completely dominate it. I will become a Dragon King.
8 85 - In Serial12 Chapters
PROTOTYPE
Alex mercer wakes up without his memories and mysterious powers, follow his quest to find out who he was and more importantly what he has become.
8 95 - In Serial40 Chapters
Fate Of The Swordsmen
Anarion Ragnor struggles to move ahead in a world that is on the brink of collapse. Demons, Gods, Undead, Cursed Beings and more are all fighting for control of Terath. Anarion a student on his way to graduation from the Swordsmen Academy struggles to cope with his issues of abandonment while those around him are trying to breach through the emotional mask he wears to protect himself from becoming attached to the people around him. Anarion is forced to live in the Shadow of his older brother who has fastly become one of the most renown Swordsmen alive. Dealing with his insurecity, ineptitude and inner fears. Anarion must face the world and himself. Swordsmen are ancient Warriors who wield legendary blades that can become so powerful they could shatter reality. They also know a unique magic called Elestran.
8 64 - In Serial6 Chapters
The New Guild Master
** Dropped ** I may or may not return to complete this, as I'm currently focusing my efforts on other projects. ** Tristan fell into another world. Literally. Flat on his face. It hurt really bad. Now a cute Elven princess is depending on him to be her 'knight in shining armor'. With no memories of his past life, no cheat skills, and no talent to speak of, the life of a hero in this dark fantasy world seems impossible. So he settles for the next best thing: being a guild master. You know what they say, 'those who can't do, teach'. And the role of armchair general is much more his style and a lot less risky. Unscrupulous friends, helpful enemies, resentful fans and generous rivals- all are pawns in Tristan's epic quest to become the world's greatest guild master!
8 173 - In Serial10 Chapters
Changement : Version Face [French]
Notice: This story is in French, not in english, mainly because of my poor english. I may translate it later if I get better, and hopefully I will. _ Les cris de souffrance résonnent dans ses oreilles, dans sa tête et dans son coeur. Cette dernière image, ces derniers instants, ces morts incompréhensible, rien ne sera plus jamais pareil pour Nils Nocquat. Il sombre, et dans les ténèbres, découvre la fache cachée de son monde. Qui est coupable? Démon, Ange et autres Sonen, tous se renvoient la faute, et maintenant, Nils Change, il doit faire un choix. Indécis, il lance une pièce. Face. Il a choisi son camp. Il deviendra un Ange, le meilleur ou le pire de tous, ce n'est qu'une question de point de vue. - Author's note: this story is a concept. During the first chapter, the main character is faced with a major decision, which will change his life forever, and, not knowing what to do, he decide to play heads or tails, and let fate choose for him. And so there will be two versions of this story, one for each of the result, and their consequences for the main character, as well as all those around him. Here, he got heads. Note de l'auteur: Comme dit plus haut, cette histoire sera en français, car je ne suis pas assez bon en anglais. De plus, cette histoire est un concept un peu particulier, le personnage principal va se retrouver face à un choix décisif qui va changer sa vie pour toujours, et, ne savant pas que faire, il va jouer à pile-ou-face, en laissant le destin décider pour lui. Il y a donc deux versions de cette histoire, une pour chacun des résultats de son lancer. Lien de l'autre version: https://www.royalroad.com/fiction/28317/changement-version-pile-french Je vous encourage à ne pas lire les deux versions, ou en tout cas, à ne pas les lire en même temps. Elle sont assez peu similaires, mais des choses vont, logiquement, être répétées, et les confusions risquent d'être rapides, surtout au début des histoires. Dans tout les cas, ces deux histoires vont s'éloigner assez rapidement, tout en restant intrinsèquement liées par leurs personnage principal. Libre à vous de choisir la version qui vous plaît le plus, sachant que vous n'aurez pas besoin de lire les deux pour comprendre toutes les intrigues, elles sont absolument indépendantes l'une de l'autre. C'est la deuxième fois maintenant que je publie quelque chose que j'ai écrit, mais ça ne me rends pas meilleur en terme d'orthographe et de grammaire, donc si vous relevez une erreur, où même si vous remarquez des incohérences, n'hésitez surtout pas à me le faire remarquer. Toute critique, qu'elle soit positive ou négative, est appréciée. En terme de rythme de publication, je pense sortir un chapitre par semaine dans chacune des deux histoires.
8 149 - In Serial64 Chapters
Loving a Liar │Number Five
"I lied to you at a time where lying shouldn't have even been an option. But I was desperate. So when The Handler offered me that, I...I just couldn't say no.""You could have said no. You were just being selfish."[Number Five x Reader][Season 1 completed][Season 2 completed][Season 3 completed][Started: June 6th, 2021][I do not own Umbrella Academy][UNDER-EDITING]
8 130

