《You in me [Completed]》part4
Advertisement
دستاش رو روی بازوهای جونگ کوک گذاشت و ازش جدا شد
تنها چیزی که سکوت بینشون رو میشکست صدای نفس نفس زدن هاشون بود
چند قدم عقب رفت و بعد تمام طول راهرو رو دوید تا به اتاق خودش برسه
وقتی وارد اتاق شد در رو پشت سرش قفل کرد و روی زمین فرود اومد
هیچی نمیفهمید...از اینکه چرا بوسیده شده و یا بدتر از اون چرا جواب بوسه اونو داده!
این اولین بار بود که خارج از رابطه توسط کسی بوسیده میشد...
هر لحظه ای که با اون مرد میگذشت یه قدم از گذشتش فاصله میگرفت و هاله های جدیدی توی شکاف مغزش شکل میگرفتن...
به سمت کاناپه رفت و اونو کنار زد
زیر کاناپه فرش قرمز نسبتا کوچکی قرار داشت با کشیدن اون فرش در مخفی کف اتاقش به چشم خورد در رو باز کرد و جعبه کوچکی رو از اونجا بیرون آورد و بعد از خارج کردن محتویاتش همه چیزو به حالت اولش برگردوند
اون فقط دنبال تلفن قدیمیش بود
تلفنی که همه فکر میکردن نابود شده اما تمام مدت فقط خودش میدونست که کجاست...
تلفن رو به سختی روشن کرد و روی اولین شماره مکث کر د جانگ هوسوک...
تماس رو وصل کرد اما چیزی جز صدای زنی که میگفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است نشنید
چند بار دیگه این کارو تکرار کرد و هربار فقط صدای اوپراتور بود که توی مغزش تکرار میشد کلافه دستی به موهاش کشید و تلفن رو به طرف دیوار پرتاب کرد...
بعد از رفتن جیمین به اتاقش رفت و پشت میزش نشست
نمیدونست چند ساعت گذشته که به ساعت دیواری مقابلش خیره شده اما نمیفهمید چرا اونو بوسیده بود و از اون عجیب تر جیمین جواب بوسه هاشو داده بود...
با صدای باز شدن در به خودش اومد و جیهیو رو توی چارچوب در دید
جیهیو: یه مشکلی پیش اومده
باهم به طرف اتاق جیمین رفتن و پشت در شیشه ای اتاقش منتظر ایستادن
جونگ کوک: خب؟!
جیهیو: الان درست چند ساعته که زل زده به دیوار
نفس عمیقی کشید و دستشو روی دستگیره در گذاشت
جونگ کوک: حلش میکنم
درو باز کرد و وارد اتاق شد و به طرف جیمین رفت...
تلفنی که روی زمین کنار دیوار افتاده بود توجهشو جلب کرد
به طرفش رفت و نگاهی بهش انداخت...به ظاهرش میومد که نسبتا قدیمی باشه اما چون شکسته بود کار نمیکرد...
جونگ کوک: این تلفن توئه درسته؟
با گفتن این حرف جیمین نگاهشو از دیوار گرفت و به جونگ کوک داد
جوابی نگرفت اما میتونست پیشرفت خوبی براژ ادامه مکالمه باشه
چند قدم جلو رفت و مقابل اون پسر زانو زد
جونگ کوک: دنبال چی هستی؟
جوابی ازش نشنید برای همین تلفن رو همونجا رها کرد و به طرف در رفت
جونگ کوک: میخواستم کمکت کنم ولی حالا که نمیخوای اصراری نیست
و از اتاق خارج شد...میدونست که اون پسر لجباز به این راحتی باهاش کنار نمیاد
مخصوصا بعد از اتفاقاتی که افتاده بود...
تلفن جدیدشو برداشت و با شماره ای که هنوز بعد چندسال توی ذهنش باقی مونده بود تماس گرفت بعد از چند تا بوق با صدای پسر آشنایی گلوشو صاف کرد...
Advertisement
جیمین: ایثِن؟
ایثن: جیمین؟ خودتی؟؟؟ پسر کجا بودی این مدت؟!
جیمین: باید ببینمت
ایثن: چیزی شده؟
جیمین: وقتی دیدمت میگم
ایثن: بیا همون جای همیشگی
جیمین: ساعت دوازده میبینمت
اینو گفت و تلفنو قطع کرد...لباس هاشو عوض کرد و از بیمارستان خارج شد...
با دیدن جیمین از پنجره اتاقش که به طرف در خروجی میرفت لباسشو عوض کرد و سعی کرد بدون اینکه کسی متوجه بشه تعقیبش کنه...
حدودا یک ساعتی میشد که توی ماشینش دنبال جیمین که سوار تاکسی بود میرفت تا اینکه بالاخره جلوی کلابی توقف کرد
جیمین از تاکسی پیاده شد و وارد کلاب اون سمت خیابون شد
کمی منتظر موند و بعد به دنبالش حرکت کرد...
صدای موزیک توی کلاب کر کننده بود و تنها چیزی که دیده میشد آدم های مستی بودن که خودشونو با ریتم آهنگ تکون میدادن و همو لمس میکردن چه فاجعه ای!
سعی میکرد توی اون شلوغی دنبال جیمین بگرد ه...
از پله ها بالا رفت و نگاهی بین جمعیت
انداخت...پیدا کردن ایثن همیشه مست بین دخترا کار سختی نبود
طبق معمول چندتا دختر دور خودش جمع کرده بود و دود سیگار از بین لب هاش خارج میشد
با دیدن جیمین براش دست تکون داد و اون به طرفش رفت...
ایثن: چقدر عوض شدی
جیمین: زشت شدم؟
ایثن: نه دیوونه خوشگلتر شدی...و خب یکم ضعیف شدی
جیمین: شیش ماه کامل زیر تیغ جراحی بودم
ایثن: الان خوبی؟
جیمین: نمیخوام درموردش حرف بزنم
ایثن: خب بگو ببینم چیشده که اومدی سراغم؟
جیمین: باید لکسی رو ببینم
ایثن: دیوونه شدی؟ من از کجا بدونم کجاست
جیمین: چون تو دوست پسرش بودی
ایثن: دوست پسر سابقش
جیمین: من باید ببینمش میدونم که برگشته
ایثن: باورکن نمیدونم کجاست...منم شنیدم برگشته اما به دیدنم نیومد و منم دنبالش نرفتم
جیمین: هفتصد و بیست و سه،چهل و چهار،نوزده)من باید هوسوکو پیدا کنم و لکسی میدونه کجاست(
با شنیدن صدای آشنایی از پشت سرش جا خورد و به عقب برگشت...
جونگ کوک: بیست و دو ،نود وچهار،هشتصد و پونزده)یادمه گفته بودی برای هوا خوری از بیمارستان خارج میشی(
جیمین: تو..تو سایفر بلدی؟
جونگ کوک: اون شاید بدونه و نگه اما من میدونم و بهت میگم لکسی کجاست
جیمین: اما تو چطور..
قبل از اینکه حرفشو کامل بگه دست جونگ کوک روی مچش فرود اومد و اونو به سمت در خروجی کلاب کشوند...
توی ماشین در سکوت نشسته بودن تا اینکه بالاخره جونگ کوک سکوت رو شکست
در داشبورد رو باز کرد و یه بطری بیرون آورد و اونو روی پاهای جیمین گذاشت...
جونگ کوک: بازی میکنیم...اگه اول نوبت به تو بیفته من بهت میگم لکسی کجاست...بچرخون
پسر بهُت زده بهش زل زده بود و نگاهش بین چشم های جونگ کوک و بطری روی پاهاش میچرخید...
جیمین: چرا کمکم میکنی؟
جونگ کوک: یه چیزهایی هست باید بفهمم
جیمین: چه ربطی به من داره؟
جونگ کوک: چون تو منو سمت اونا میکشونی
جیمین: نود ونه،دوازده)چقدر با هم فرق داریم(
جونگ کوک: شاید..
جیمین: شاید؟ صبرکن ببینم تو اصلا میتونی بهم کمکی بکنی؟ من واقعا میخوام یه آدم نرمال باشم
Advertisement
این اولین باری بود که جیمین به زبون میاورد که میخواد مثل بقیه عادی زندگی کنه
خودش هم از شنیدن حرفش تعجب کرده بود اما باعث شد که لبخند محوی روی لب هاش بشینه... بعد از این اتفاقات هنوز هم گوشه ای از قلبش به این مرد اعتماد داشت و میخواست باور کنه که اون میتونه بهش کمک کنه...
جیمین: چرا..
جونگ کوک: چی چرا؟
جیمین: چرا منو بوسیدی؟
جونگ کوک: تو منو یاد کسی میندازی...و باعث میشی که همیشه توی ذهنم باشه...اما از طرفی هم باعث میشی تا ازش فاصله بگیرم و همه چی محو بشه...میدونم عجیبه ولی حقیقت داره
جوابی از جیمین نشنید برای همین هم ماشینو روشن کرد و راه افتاد...
جونگ کوک: تو چرا منو بوسیدی؟
جیمین: شاید چون حس میکردم بالاخره میتونم به کسی اعتماد کنم
جونگ کوک: تا حالا به جانگ هوسوک اعتماد نداشتی؟
جیمین: اینم جزو روش درمانیه؟
جونگ کوک: میشه اینطور هم بهش نگاه کرد
جیمین: یه زمانی اعتماد داشتم...اون اوایل که تازه باهاش آشنا شده بودم...اما بعد..
جونگ کوک: بعد؟
جیمین: نمیدونم...هیچ حسی نداشتم
جونگ کوک: دوسش داشتی؟
جیمین: نه
جونگ کوک: پس چرا..
حدس میزد اون میخواد چی بپرسه برای همین هم زودتر جواب داد
جیمین: همیشه ازم حمایت میکر د
جونگ کوک: پس عاشقش بودی
جیمین: نه
جونگ کوک: چطور میتونی عاشق کسی که همیشه ازت حمایت کرده نشی؟
جیمین: چون قبلا یه بار عاشق شدم
جونگ کوک: اوه واقعا؟
جیمین: وقتی بچه بودم...با پدر و مادر و خواهرم به یه مهمونی رفته بودیم...انقدر شلوغ بود که من مادرمو گم کردم...داشتم دنبالشون میگشتم که با یه پسر برخورد کردم
جونگ کوک: خب؟!
جیمین: اون یه قوی کاغذی توی دستاش داشت و باهاش بازی میکرد...
)فلش بک چند سال قبل(
با دیدن پسری که با قوی کاغذی توی دستاش بازی میکرد توجهش جلب شد و به طرفش رفت...
جیمین: این چیه؟
+قو...خودم درست کردم
جیمین: خیلی قشنگه میشه منم باهاش بازی کنم؟
+یه شرط داره
جیمین: چه شرطی؟
+چشماتو ببند بعد من قو رو بهت میدم
جیمین: باشه
چشماشو بست و دست های کوچیکشو جلو آورد و منتظر موند
اون پسر لب هاشو بوسید و فرار کرد...
)پایان فلش بک(
جیمین: و من دیگه ندیدمش...اینو برای خانوادم تعریف کردم اما اونا بهم گفتن که خیالاتی شدم...اون حتی قو رو هم بهم نداد...چند سال بعد از هوسوک خواستم تا یه قوی کاغذی برام درست کنه و اونو
توی اتاقم نگهش داشتم...همون که اولین بار دیدی
جونگ کوک به حرف هاش گوش نمیکرد...ذهنش درگیر شده بود و فقط به جلوش خیره بود
جیمین: اصلا نشنیدی چی گفتم؟
جونگ کوک: هان؟ چی؟ متاسفم حواسم پرت شد جیمین دیگه ادامه نداد...تا جایی که به بیمارستان رسیدن و ماشین رو توی پارکینگ کردن...
جونگ کوک: لکسی رو برات پیدا میکنم
جیمین: نمیخوای بدونی چرا دنبال هوسوک میگردم؟
جونگ کوک: اگه بعدا خودت خواستی میتونی بگی...شب خوش
اینو گفت و وارد راهرو شد و به سمت اتاقش رفت...
خودشو توی تاریکی پیدا کرد
صداهای نامفهومی میشنید و سعی میکرد فرار کنه از چیزی یا از کسی شاید هم از خودش؟!
با تمام سرعت میدوید اما راه خروجی پیدا نمیکرد...عرق کرده بود و نفس هاش به شمارش افتاده بودن
فرد آشنایی رو مقابلش دید و کم کم همه جا واضح تر شد حیاط مدرسه؟!
پسر به طرفش چرخید و لبخند زد همون لبخند آشنا...
تهیونگ: دیدی گفتم بازم همو میبینیم
جونگ کوک: تهیونگ؟!
تهیونگ: دنبالم بیا زود باش
کمی ازش فاصله گرفت و شروع به دویدن کرد...
تهیونگ: بیا دیگه جونگ کوکا زود باش بیا
به سختی روی پاهاش ایستاده بود...دنبالش حرکت کرد
پسر دستشو گرفت و اونو به سمت پرتگاه برد تا جایی که یادش بود مدرسشون پرتگاه نداشت!
تهیونگ: به خاطر همه چیز متاسفم...منو ببخش
این جمله مدام براش تکرار میشد به خاطر همه چیز متاسفم... احساس میکرد همه چیز دور سرش میچرخه...چند بار پلک زد و دید تارش رو واضح کرد صورت جیمین رو به جای تهیونگ میدید
جیمین: به خاطر همه چیز متاسفم
جیمین از پرتگاه به پایین پرتاب شد...
سعی کرد دستشو بگیره اما اون افتاده بود
جونگ کوک: نهههه
با باز شدن چشم هاش و دیدن ساعت که چهار صبح رو نشون میداد فهمید که فقط کابوس دیده کمی آب خورد و دستی به موهاش کشید چطور اینجا توی دفترش خوابش برده بود؟!
تلفنش رو برداشت و با هیونگش تماس گرفت...
یونگی: الو جونگ کوک؟!
جونگ کوک: هیونگ
یونگی: ساعت چهار صبحه...چیشده؟
جونگ کوک: باید ببینمت
یونگی: الان مریض دارم...میشه فردا حرف بزنیم؟
جونگ کوک: باشه هیونگ متاسفم الان زنگ زدم
یونگی: ساعت هشت صبح بیا دفترم
جونگ کوک: باشه هیونگ
یونگی: منتظرتم...فعلا
نفسشو بیرون داد و گوشی رو قطع کرد...
از اتاقش خارج شد و بعد از چک کردن وضعیت جیمین همونجا کنارش نشست
صورت غرق در خوابش مثل فرشته ای بود که کسی نمیتونست بهش آسیبی بزنه
دستشو آروم توی موهاش برد و چتری های بلوندشو از توی صورتش کنار زد و بهش خیره شد
جونگ کوک: پیداش میکنم...قول میدم!
نمیتونست باور کنه کسی که اینطور مثل بچه ها خوابیده یه ماشینو منفجر کرده و انقدر زندگی سختی داشته
از جاش بلند شد که اتاقو ترک کنه اما دستش توی دست جیمین قفل شد
چند ثانیه مکث کرد و بعد به طرفش چرخید و دوباره نشست
بیدار شده بود و بهش خیره مونده بود
جونگ کوک: نمیخواستم بیدارت کنم
چیزی نگفت و فقط به چشم هاش نگاه کر د
جونگ کوک: مشکلی پیش اومده؟
جیمین: میخوام فرار کنم!
جونگ کوک: چی؟
جیمین: اون برمیگرده...من باید برم...میخوام فرار کنم
جونگ کوک: نمیفهمم
جیمین: میخوام با هوسوک فرار کنم!
Advertisement
- In Serial3608 Chapters
The Devil’s Cage
A virtual underground game that has no protection. Lurking with players who seek power, fortune and survival. Kieran chose to enter this VRMMORPG game without hesitation because he knows this is his only way out from death. Can he escape death in real life or dying via the game?
8 2617 - In Serial76 Chapters
Val Verde: Legend of the Supreme Leader
My name is Johnny Rico, and I was born to an island that has rarely seen good times. Between the machinations of Hydra, the greed of Cobra, and the do well intervention of the Justice League, or the Avengers. Val Verde has suffered. I have obtained the coveted title of the Supreme Leader. All of Val Verde is mine to command. Yet I have also inherited every problem that the previous Supreme Leader had neglected. It is as they say, there is no foundation quite like rock bottom.
8 80 - In Serial7 Chapters
An Adventure Of Memories
The plants rustled, the birds flew from their resting place in fear, her soft paws landed on the forest floor with stealth, her whiskers twitched with excitement, this was the first time she had actually tried hunting in the forest and not in her own backyard, and she loved it. The twenty dozen smells were so fresh, it was hard not to lose focus. But there was scent that she knew would stop at nothing to get to her, but it didn’t matter, if it were danger…she was undefeatable, if it were a happy and exciting, she would just cherish it. His eyes gleamed in the dark, tonight the forest was acquainted with an unfamiliar scent, his nose picked it up quite quickly, it was alluring almost drawing everything to it, but it said that you should be more wary of it, than anything else. He knew that it would be dangerous to seek the scent to its owner, but it just excited him more. He would stop at nothing to get to it. This is a story about a teen girl and a teen boy, but these two were gifted with extraordinary powers. They’re families were good friends, but if a seedling of doubt were dropped in between, would they go against each other? Would our dear leads stay together and ignore the seedling of doubt? Will their relationship as friends stay like that, bud into a rose, deeper than ever or rot like an apple and make them enemies?
8 115 - In Serial44 Chapters
Primordial Cultivator
“I shall not yield to fate nor destiny. I will create my legacy.” Yang Wei said as he stared at the clear blue sky. Yang Wei, a mortal who has no background or power to become a cultivator except for his undying determination. An unwillingness to accept his fate as he will break away the chain that casts him behind. In a world where spiritual qi exists, humans can utilize this power to cultivate and become a legend themselves. However, the path itself is gruesome and achieved through multiple obstacles. Now it’s the time for Yang Wei to achieve something that no other predecessor has done in the past.
8 96 - In Serial30 Chapters
The Art Of The Popup Dungeon
A metahuman in a world of superheros uses their power to create a dungeon in order to get stronger and achive thier goals. Updates weekly.
8 115 - In Serial32 Chapters
Return to the Fairies
In the time when legends were reality and myths were true, the humans and fairies were at peace. When the humans sought after the fairies' longevity, they paid the price, and lost their connection to the fairy race and ultimately, magic itself. But those pure of heart can see the fairies still. Those whose eyes are clear can see the magic in the air. Those pure of heart can use magic.
8 198

